رمان شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ بخش1

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

با غیظ پایم را توی پایه میز کوبیدم. خاک از روی میز بلند شد. بی‌توجه به چشمان گرد شده مامان، لطافت را بیش از آن کارساز ندیدم و داد کشیدم:
– همین که گفتم! من مهمونی بیا نیستم. می‌خواین قبول کنین، می‌خواین نکنین! به زور که نمی‌تونین منو بکشونین دنبال خودتون. جایی که اون عنترالفکر هست من پامم نمی‌ذارم. بذارین پاتون برسه به این خراب شده، بعد برام تصمیم بگیرین چه کنم چه نکنم!
جیغ مامان هم‌زمان که نگاهش روی گرد و غبارهای بلند شده از لگد من خیره مانده بود، بلند شد:
– خب نیا… چه مرگته هار شدی؟! واسه همین می‌گم بیشتر از این نمی‌ذارم اینجا بمونی. هر چی دورتر از ما باشی بیشتر هار می‌شی.
بی‌توجه به غرغرهای مامان باز جیغ زدم:
– معلومه که نمی‌خوام کنار شما باشم، هی بکن نکن! اینو بپوش اونو نپوش، آقای دکتر چی می‌گه؟ جناب مهندس اولی العظم چی می‌گه؟ خر چی می‌گه؟ گاو چی می‌گه؟ طلاهات کو؟ زنجیر صد کیلوییت چرا به گردنت نیست؟ موهات چرا بیرونه! اه اه اه… ولم کنین!
مامان کمر همت بسته بود تا دیوانه‌ام کند. از جا بلند شد و در حالی که موهای مش شده‌اش را با ناز به پشت گوشش هدایت می‌کرد، راه افتاد سمت تلفن و انگار که من تا آن لحظه با دیوار حرف می‌زده‌ام گوشی تلفن را برداشت و گفت:
– یعنی مطهره هنوز کار می‌کنه؟ خدا کنه شماره‌ش عوض نشده باشه! واسه فردا که بابات می‌آد باید بگم بیاد کل خونه رو تمیز کنه. این چند ماه که نبودیم همه جا رو خاک گرفته! توام که الحمدالله شعور نداری یه ذره دست به سر و روی این‌جا بکشی. چپیدی توی اون سولدونی خودت و از راه دور برای ما فقط تز می‌دی!
حالا که او تصمیم داشت به من و حرف‌هایم توجه‌ای نکند من هم باید راه خودش را پیش می‌گرفتم. از جا بلند شدم. می‌دانستم از گوشه چشم همه حواسش به من است، ولی دیگر برایم مهم نبود. آمده بودم در صلح همه چیز را حل کنم، ولی مشخص بود که این قضیه در صلح حل شدنی نیست. مانتوام را برداشتم، شالم را هم سرسری روی موهای اکستنشن بلوندم کشیدم و در کسری از ثانیه کیفم را چنگ زدم و از خانه بیرون زدم. حتی مهلت ندادم جیغ مادرم تمام و کمال به گوشم برسد. باید دست و پایشان را از زندگی‌ام کوتاه می‌کردم. سریع پشت فرمان دویست و شش مشکی رنگم پریدم و پر گاز خودم را از آن کوچه و آن خانه لعنتی دور کردم. من از آن‌ها فاصله گرفته بودم چون دیگر حوصله هیچ‌کدامشان را نداشتم. نه حوصله برادری را که تمام فکر و ذهنش رفتن از ایران بود و بالاخره هم رفت. نه حوصله پدری که جز کار و منفعتش به هیچ چیز اهمیت نمی‌داد و نه حوصله مادری را که دغدغه‌اش بالا بردن تعداد مقاله‌ها و تحقیقاتش و ارج و قرب علمی‌اش بود. خسته بودم از همه آن‌ها. به بهانه تحصیل در دانشگاه شهری دیگر از آن‌ها دور شدم، ولی حالا باید چه‌کار می‌کردم؟ درسم تمام شده بود و خیلی خوب می‌دانستم اگر آن‌ها از تهرانشان دل کنده و به سراغم آمده‌اند تنها یک دلیل دارد. برگرداندن من! برگشتن من هم به منزله از دست دادن تمام چیزهایی بود که نمی‌خواستم از دست بدهم. آزادی‌ام، مهم‌ترینش!
با تمام قوا گاز دادم و ماشین را داخل اتوبان انداختم. شلوغ بود و ماشین‌ها با سرعت کم رانندگی می‌کردند، ولی من حوصله آرام رفتن را نداشتم. هیچ‌وقت حوصله آهسته رانندگی کردن را نداشتم. دنده کم کردم، ماشین شتاب گرفت. یاد رامیلا افتادم که همیشه با خنده می گفت:
– استاد معکوس کشیدن فقط فریال!
دنده معکوس باعث می‌شد ماشین برای یک لحظه شتاب زیادی بگیرد و دور موتور بالا برود. سریع از بین دو ماشین لایی کشیدم. گوشی‌ام داشت داخل کیفم پشت سر هم زنگ می خورد. برایم مهم نبود چه کسی پشت خط است. صدای ضبطم را بالا بردم و در کوبش‌های موسیقی تند غربی غرق شدم. باز سرعت گرفتم و از بین چند ماشین دیگر لایی کشیدم. می‌دیدم کسانی را که از پشت چراغ می‌زدند. همیشه همین بود. رانندگی‌ام برای مردان گران تمام می‌شد، ولی برایم مهم نبود. از اول و ازل همین مهم نبودن‌ها باعث شد بتوانم تا این حد در هر چیزی که برایم مهم بود پیشرفت کنم.

 راهنما زدم و با همان سرعتی که داشتم از اتوبان خارج شدم. همه خستگی‌هایم را همیشه فقط یک جا می‌توانستم رفع کنم. وارد خیابان فرعی شدم و در اولین جای پارکی که دیدم با دو فرمان ماشین را جا کردم. پنل ضبط را در آوردم و داخل داشبورد پرتاب کردم. در داشبورد را بستم و بعد از برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم و با دزدگیر درها را قفل کردم و راه افتادم سمت ساختمان سیصد و سیزده. طبقه دوم این ساختمان همیشه و همیشه مآمن همه دردهایم بود. باز صدای گوشی‌ام بلند شد. وارد ساختمان شدم و گوشی را از کیفم در آوردم. برعکس تصورم که فکر می‌کردم مامان باشد چهره سعید بود که روی صفحه به من دهن‌کجی می‌کرد. کیفم را انداختم سر شانه‌ام و در حالی که سعی می‌کردم صدایم به دور از هر نگرانی و تشنجی باشد، جواب دادم:
– جـــــان دلم؟
و صدای بم و خش‌دار سعید که می‌دانستم برای دلبری از من گاهی اوقات از عمد بیشتر بمش می‌کند:
– دلت باشه واسه من خانومی.
خندیدم. با ناز و هزار من عشوه. همان‌طور که می‌رفتم به سمت راه پله‌ها تا خودم را به طبقه دوم برسانم، گفتم:
– هست دیگه. می‌دونی که!
خندید و گفت:
– می‌دونم! باید باشه. در چه حالی؟ رفتی دیدن خانواده؟
پاگرد طبقه اول را رد کردم و در حالی که در دلم از خرابی چراغ‌های راه‌پله می‌نالیدم، گفتم:
– آره عزیزم. همین الان برگشتم. دارم می‌رم آرتیستون پیش بچه‌ها.
– اوهوم! خوش بگذره، خوشگل کن چند ساعت دیگه می‌آم دنبالت بریم باغ روشنا.
سرم را کج کردم و گفتم:
– الان باید بگی اونوقت؟
– خب خانومی می‌دونم شما همیشه حاضر و آماده و خوشگلی، نیاز نیست از قبل‌ خبردار بشی.
درست هم می‌گفت. برای همین هم باز دوباره با ناز خندیدم و گفتم:
– می‌بینمت آقایی!
گوشی را قطع کردم و هم‌زمان زنگ کنار در آرایشگاه را فشردم. طولی نکشید که در با تیک ضعیفی باز شد. در را محکم هول دادم و داخل شدم. فضای پر نور و خوش بوی آرایشگاه طبق معمول باعث شد نفس عمیقی بکشم و با لذت و کلی انرژی بگویم:
– دارارام… خوشگلتون اومد.
صدای پر از ناز و نازک هیوا اولین صدایی بود که به گوشم رسید.
– به به! خوش اومدی قشنگم.
به دنبالش سر رامیلا از اتاق مخصوص عروس بیرون زد و با نگاهی به سر تا پایم ابرویی بالا انداخت و گفت:
– جنگ شد؟
خیلی خوب در جریان مشکلات من با خانواده‌ام بودند و برایشان عجیب نبود آن لحظه از جنگی تمام عیار برگشته باشم. راه افتادم سمت اتاق عروس و در همان حین شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
– نه فدات شم. سر گنده‌ش زیر لحافه به قول مامان جونم! این تازه یه چشمه‌ش بود که مامان خانوم بهم نشون دادن. حالا بابا که بیاد اصل ماجرا شروع می‌شه!
وارد اتاق عروس شدم که با انواع و اقسام چراغ‌ها پر نورتر از تمام قسمت‌های آرایشگاه دلبری می‌کرد و به دختری که زیر دست‌های متبحر هیوا دراز کشیده بود خیره شدم. هیوا سرش را بالا آورد و با خستگی کمی گردنش را ماساژ داد و با لبخندی مهربان گفت:
– قیافه‌ت که به نظر بد نمی‌آد. خیلی هم بد نبوده، نه؟
شالم را روی شانه‌ام انداختم و همان‌طور که به سمت آینه بزرگ روبه‌روی صندلی هیوا می‌رفتم، گفتم:
– نه بابا! من واسه گنده‌تر از ایناش آماده کردم خودمو. امشب مهمونیه، اقوام قدیمی فهمیدن مامان اومده دعوت کردن. حالم از همه‌شون به هم می‌خوره. بمیرم هم نمی‌رم اون‌جا. بعد فکر کن چی! مامان خانوم گیر دادن باید بیای. برم اون‌جا که با اون افکار عهد تخم سگ میرزاشون گند بزنن به حالم و شب بخوابم، صبح شش تا زگیل در آورده باشم، عمرا!

رامیلا که پشت سرم ایستاده بود دستی داخل موهای بلند و جعددارم فرو کرد و غر زد:
– این‌قدر رشد موهات زیاده که کم‌کم داره وقت‌ ترمیم اسکتنشنات می‌رسه‌ها. ببافمشون؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
– نه، شب می‌خوام با سعید برم مهمونی. فکر کنم این ‌بار دیگه ‌آیفون جدیده رو برام خریده. قولشو بهم داده بود.
رامیلا همان‌طور که همچنان با موهایم ور می‌رفت، گفت:
– تو بیشتر به خاطر سینا نیست که نمی‌خوای بری؟
در حالی که جلوی آینه مشغول زیر و رو کردن لوازم آرایش‌ پخش و پلای رامیلا بودم، چند لحظه‌ای متوقف شدم و با چینی که روی بینی‌ام انداختم، با نهایت انزجار گفتم:
– اسم اون عنترالفکر رو جلوی من نیار! واقعا فکر می‌کنه تو عهد شاه وزوزک داریم زندگی می‌کنیم!
بعد از این حرف بادی به غبغبم انداختم و خواستم ادای حرف زدن سینا را در بیاورم که رامیلا با خنده گفت:
– خب بابا… نمی‌خواد اداشو در بیاری. بیا بشین میک‌آپت کنم می‌خوای بری مهمونی.
از خدا خواسته روی یکی از صندلی‌های کرم زرشکی نشستم و زل زدم به دختری که زیر دست هیوا بود. هیوا داشت با نهایت ظرافت ابروهای تازه تمیز شده دختر را رنگ می‌کرد. فین فینی کردم و گفتم:
– دختره، اسمت چی بود؟
دختر که چشمش بسته بود، نفهمید منظورم با اوست. به جایش هیوا جواب داد:
– ندا خانوم.
دختر چشم‌هایش باز شد و متعجب نگاهم کرد. کمی‌ انداز وراندازش کردم و گفتم:
– عروس فردایی دیگه؟
لبخندی روی لبش نشست و سر تکان داد. از آن دست دخترهای خجالتی بود. همان‌هایی که دوست نداشتم. شانه‌ای بالا انداختم و همان‌طور که جایم را درست می‌کردم تا رامیلا برای آرایش کردنم راحت‌تر باشد، گفتم:
– عروسک می‌شی فردا. کار ناخنم داشتی دیگه؟
سرش را تکان داد و گفت:
– بله… نباید زودتر می‌اومدم واسه ناخن؟
دست رامیلا را که داشت به سمت صورتم می‌آمد پس زدم و کمی خودم را به سمت دختر کشیدم. دستش را گرفتم و به ناخن‌های کشیده و ظریفش خیره شدم و گفتم:
– نه کار یه ساعته! وقتی رامیلا داره موهاتو درست می‌کنه منم می‌کارم برات. مژه که نداری؟
این بار رامیلا در حالی که با دست وادارم می‌کرد به پشتی صندلی تکیه بدهم و کمتر تکان بخورم، جواب داد:
– نه ماشاالله مژه‌هاش عین مژه مصنوعی پر و پیمونه! یه ریمل بیاد روش جنگل می‌شه.
بی‌اختیار دستم را بالا بردم و روی مژه‌های کاشته شده‌ام کشیدم. مژه‌های من هم بلند بود. بلند و پر، اما چه فایده که هوس کاشت به سرم زد و زدم مژه‌هایم را داغان کردم. دیگر هم نمی‌توانستم بدون کاشت دوام بیاورم. باید چند ماهی قید کاشت را می‌زدم و مژه‌های خودم را تقویت می‌کردم ولی چه کسی می‌توانست چند ماه بی‌مژه سر کند؟ من؟! عمرا!
سرم را روی صندلی گذاشتم و اجازه دادم رامیلا به صورتم برسد. توی این سالن هر کس مسئول یک کاری بود. بند و ابرو و میک‌آپ حرفه‌ای کار هیوا بود. انواع و اقسام مسائل مربوط به مو، از رنگ گرفته تا اکستنشن و شینیون هم کار رامیلا بود. سوری که الان نبود مسئول اپیلاسیون بود و من هم ناخن و مژه کار سالن بودم. چند نفر دیگر هم بودند که می‌آمدند و می‌رفتند، ساکن نبودند.
نفس عمیقی کشیدم و بوی لوازم آرایش را بلعیدم. عاشق بوی کرم پودر و رژ لب و کلا لوازم‌ آرایش بودم. دست خودم نبودم. به شکل دیوانه کننده‌ای آرایش را دوست داشتم. به اندازه سه تا سالن آرایش لوازم آرایش مارک و برند داشتم. به قول هیوا یک ریال هم پول بابت هیچ‌کدامشان نداده بودم. خوب بلد بودم چه‌طور دیگران را وادار کنم برایم خرج کنند. خرجم از این سالن آرایش در نمی‌آمد. پرهزینه‌تر از این حرف‌ها بودم. رامیلا همان‌طور که در تلاش بود با پد کرم پودر پرایمری را که تازه به صورتم زده بود پخش کند، گفت:
– تصمیمت راجع به این سعید ننه مرده چیه حالا؟ اونم مثل بقیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– نمی‌دونم والا، برام که مهم نیست زیاد. ولی بی‌رودربایستی تا حالا دوست پسر تا این حد خرپول و لارژ نداشتم! دلم نمی‌آد به این راحتی‌ها و به این زودی‌ها کات کنم باهاش.

 رامیلا که کلا احساسی بود و زمین تا آسمان از این نظر با من فرق داشت، گفت:
– نکن خب فریال… گناهیه!
اخم کردم که دادش در آمد:
– اخم نکن، کرم پودر جمع می‌شه.
سریع اخمم را باز کردم و گفتم:
– ای بابا! دلت واسه من بسوزه. حالا فکر کردی سعید پسر پیغمبره؟ نه جونم! پسری به خر پولی اون مطمئن باش چند تا رو هم تو آب‌نمک خوابونده. تو این پسرا رو نمی‌شناسی. یکی فاب دارن، ده تا زاپاس.
هیوا در ادامه حرف من گفت:
– موافقم و مثل همیشه روحیه فریال رو تحسین می‌کنم. لعنتی به هیچ‌کس وابسته نمی‌شه. هیچ‌وقت هم ضربه نمی‌خوره. من و تو خوبیم؟ اول سال عاشق می‌شیم، نصف سال خوشیم، بعدش تا آخر سال باید عر بزنیم و آبغوره بگیریم که چرا طرف رفت!
خنده‌ام گرفت. رامیلا نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:
– توام بخندا… چه خوشش اومده!
هیوا کنجکاو گفت:
– چی می‌پوشی فریال؟ لباس که نیاوردی.
دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
– مزون مژگان، بالاخره یه چیزی اون تو پیدا می‌شه.
رامیلا هیجان‌زده گفت:
– وای آره، تازه هم از ترکیه جنس آورده… لعنتی چه لباسایی، چه کفشایی! اگه پول داشتم همه رو خودم برمی‌داشتم.
هیجان او به من هم سرایت کرد و گفتم:
– به به! پس واجب شد ببینم. نفهمیده بودم جدید جنس آورده.
– همین امروز صبح آورد. از صبح داشت آویزونشون می‌کرد و مرتب می‌چید و اتیکت می‌زد. تو خونه بودی گفتیم خبرت نکنیم یه ذره پیش مامانت بمونی.
پوزخندی زدم و گفتم:
– چه‌قدرم که خوش گذشت!
هیوا و رامیلا خندیدند. آن‌ها هم دست‌کمی از من نداشتند. خوب دردم را می‌فهمیدند. هیوا که هیچ‌وقت معلوم نشد از کجا آمده و خانواده‌اش کجا هستند. از همان اول گفت دوست ندارد در این زمینه حرفی بزند. ما هم کنجکاوی نکردیم. رامیلا ولی از یکی از شهرهای کوچک اطراف آمده و به قول خودش از خانه طرد شده بود. تابوشکنی کرده و برای کار به اهواز کوچ کرده بود. در حال حاضر هم هرازگاهی با مادر پیرش تماس می‌گرفت. دو خواهر بزرگ‌تر از خودش که به کل قیدش را زده بودند. پدرش هم با وجود سن بالایش همچنان با دیسیپلین بالا تصمیم نداشت دخترش را ببخشد. انگار چه جرمی مرتکب شده بود. ما سه نفر از لحاظ تنهایی خیلی به هم شباهت داشتیم.
کار رامیلا که تمام شد بدون این‌که به خودم توی آینه نگاه کنم راه افتادم سمت اتاق مژگان. هم به کار رامیلا ایمان داشتم هم به چهره خودم. به لطف عمل بینی و ژلی که به گونه و لب‌هایم زده بودم، می‌دانستم آرایش روی صورتم می‌خوابد و خوب می‌شوم. رامیلا هم همراهم راه افتاد و گفت:
– اصلا نمی‌تونی انتخاب کنی‌ها! من که همه‌شو دلم می‌خواست.
در اتاق مژگان را گشودم و چراغ را روشن کردم. بوی لباس نو بدجوری در فضا پیچیده بود. مشتری دائم و پر و پا قرص مژگان من بودم. به لطف مهمانی‌های جور و واجوری که می‌رفتم همیشه باید لباس‌های جدید می‌خریدم. کمدم در حال انفجار بود و باز هم از رو نمی‌رفتم. لباس‌های جدید روی رگال را عقب جلو کردم و هیجان‌زده جیغ زدم:
– چه‌قدر خوبن اینا!
صدای زنگ سالن بلند شد و رامیلا متعجب گفت:
– کسی قرار نبود بیاد!
صدای هیوا از اتاق بغلی بلند شد:
– یکی ببینه کیه؟
رامیلا راه افتاد سمت در و در همان حال خطاب به هیوا گفت:
– تو مشتری داری مگه امشب؟
– نه، شاید بی‌نوبت اومدن. ببین کیه حالا.

 رامیلا در را باز کرد و من بی‌توجه همچنان غرق لباس‌ها و کفش‌های جدید بودم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا رامیلا دوباره برگشت داخل اتاق و نگاهم را روی خودش میخکوب کرد. جعبه بزرگی دستش بود و با لبخندی مرموز نگاهم می‌کرد. متعجب دست از لباس قرمز رنگ روی رگال کشیدم و گفتم:
– چیه این؟
باکس را به سمتم دراز کرد و گفت:
– برای شما فرستادن، گویا فرستنده‌ش سعیده.
هیجان‌زده جیغی کشیدم و به سمت باکس هجوم بردم، از دست رامیلا بیرون کشیدمش و روی زمین گذاشتم. درش را که باز کردم با دیدن لباس قرمز پر زرق و برق و کفش‌های ستش باز جیغم بلند شد. یادداشتی روی لباس بود. همان‌طور که با یک دست لباس را از داخل باکس خارج می‌کردم با دست دیگر یادداشت را برداشتم. نوشته بود:
– موش موشک یادم رفت بگم تِم امشب کفشدوزکه. گفتم شاید لباس همراهت نباشه.
یادداشت را پرت کردم آن سمت و با ولع به لباس هجوم بردم. رامیلا با خنده از بالای سرم گفت:
– یه جوری پریدی به لباس آدم فکر می‌کنه گشنه‌ته و لباس‌خواری!
بی‌توجه به حرفش لباس را برداشتم و راه افتادم سمت قسمتی که مژگان مخصوص پرو طراحی کرده بود. سلیقه سعید عالی بود و جیب پر پولش هم در این راه حسابی کمکش می‌کرد. با ولخرجی تمام از یکی از بهترین مزون های اهواز لباس را گرفته بود. از آرمی که داخل جعبه لباس خورده بود متوجه شدم.
لباس را پوشیدم و خرامان‌ خرامان از قسمت پرو خارج شدم. رامیلا با دیدنم کف دو دستش را به هم کوبید و گفت:
– فیت تنته! لامصب وجب به وجب سایزاتو داره این پسره.
قهقهه‌ای زدم و گفتم:
– می‌خوای نداشته باشه؟
رامیلا با غیظ سمتم پرید و من جیغ‌زنان از اتاق خارج شدم. زندگی ارزش غم و غصه را نداشت. می‌دانستم بالاخره برای دک کردن پدر و مادرم راهی پیدا می‌کنم. محال بود دل از شهر گرمم بکنم و در قفس طلایی آن‌ها اسیر شوم! من عاشق شرایط زندگی‌ام بودم، عاشق آزادی‌هایم بودم. من درستش می‌کردم، مثل همیشه!
***
چشمانم را که باز کردم با شنیدن صدایی از داخل آشپزخانه متعجب سر جایم نشستم و به دور و برم نگاه کردم. سرم بدجور درد می‌کرد. باز من شب اینجا مانده بودم! از تخت پایین آمدم و کلافه روبدوشامبری را که سعید برایم لب تخت گذاشته بود تنم کردم و پابرهنه از اتاق خواب خارج شدم. با شنیدن صدای پایم به سمتم چرخید. جز شلوار گرمکن چیزی تنش نبود. با دیدنم لبخند مهربانی زد و گفت:
– به خانم بیدار شدن! بیا عشقم، بیا صبحونه بزن بر بدن جیگرت حال بیاد.
با وجود سردرد شدیدم لبخندی به رویش زدم و گفتم:
– سلام، من یه دوش می‌گیرم و می‌آم زود.
سرش را تکان داد و گفت:
– باشه عزیزم.
راه افتادم سمت حمام. خانه‌اش لوکس و بزرگ بود. پسر یکی از بزرگ‌ترین بساز بفروش‌های شهر بودن این خوبی‌ها را هم داشت. این آپارتمان را پدرش ساخته بود و یکی از واحدهایش هم سهم او شده بود. وارد حمام شیک شدم و بعد از گذاشتن در چاه وان شیر آب را باز کردم و روبدوشامبرم را از تنم بیرون کشیدم و داخل وان خزیدم. کل تنم درد می‌کرد. آن همه رقص با کفش پاشنه بلند در شب گذشته باعث این همه درد امروز شده بود. می‌خواستم هر چه زودتر صبحانه‌ام را بخورم و بروم. هیچ‌وقت در خانه سعید احساس راحتی نمی‌کردم. همیشه معذب بودم. با این‌که سعید شدیدا بی‌تکلف و مهربان بود، ولی باز هم باعث نمی‌شد کنار مردی که دوستش نداشتم احساس راحتی بکنم. سعید برایم ابزار بود. شاید خودش هم این را می‌دانست.
چند دقیقه‌ای را داخل وان ماندم و بعد از این‌که حسابی خستگی را از تنم دور کردم دوش گرفتم و بعد از پوشیدن تن‌پوش صورتی‌ام که همیشه آنجا بود از حمام خارج شدم. سعید مشغول درست کردن آب پرتقال بود. با دیدنم جلو آمد و صورتم را قاب گرفت و پیشانی‌ام را بوسید. سعی کردم از زیر دستش فرار کنم. راه افتادم داخل آشپزخانه و گفتم:
– دارم می‌میرم از سردرد سعید. یه ژلوفن بهم بده لطفا.

پشت سرم آمد و گفت:
– باشه عزیزم، بشین تا بیارم برات. صبحونه‌ت رو شروع کن شما. با شکم خالی که نمی‌شه.
گرسنه بودم. پس بدون مخالفت در شیشه نوتلا را باز کردم و بعد از برداشتن یک عدد نان تست مشغول شکم‌چرانی شدم.
بعد از خوردن صبحانه‌ای کامل که فقط در خانه سعید قسمتم می‌شد، قرصم را هم خوردم و گفتم:
– سعید جان، لطف می‌کنی منو برسونی آرتیستون؟ امروز عروس داریم.
سعید که مشغول چیدن ظرف‌های کثیف داخل ماشین ظرف‌شویی رومیزی‌اش بود، سرش را تکان داد و گفت:
– آره عزیزم، برو حاضر شو منم دو تا تماس باید بگیرم. بعدش حاضر می‌شم می‌رسونمت.
حاضر شدنم خیلی هم طول نمی‌کشید. لوازم آرایش زیادی همراهم نداشتم. به اتاق خواب برگشتم، چون زیاد پیش می‌آمد بعد از مهمانی‌ها به همراه سعید به خانه‌اش بیایم، لباس برای روز بعد اینجا گذاشته بودم. شلوار جین پاره پاره‌ام را به همراه مانتوی صورتی رنگم پوشیدم. جلوی آینه سرسری رژ لب کمرنگی زدم و بعد از سر کردن شالم و برداشتن لباس شب قشنگم از اتاق بیرون زدم. سعید با همان بالا تنه برهنه روی تراس مشغول صحبت با تلفنش بود. از این تماس‌های کاری همیشه زیاد داشت. داشتم از دور نگاهش می‌کردم، به بالا تنه پرعضله‌اش. سعید فوق‌العاده بود و آرزوی خیلی‌ها. هم خوش‌قیافه بود و هم حسابی به اندامش می‌رسید. اگر دلم می‌خواست می‌دانستم که می‌توانم او را برای همیشه پابند خودم کنم. فقط مسئله اینجا بود که نمی‌خواستم! سعید هیچ‌گونه حسی در من ایجاد نمی‌کرد و به عبارتی بود و نبودش چندان اهمیتی برایم نداشت. نمی‌دانم چه‌قدر آنجا ایستاده بودم و به او زل زده بودم که بالاخره تماسش به پایان رسید و وارد خانه شد. با دیدنم به سمتم راه افتاد و گفت:
– نگا گل منو! به من زل زدی دو ساعته؟
سرم را تکان دادم و کودکانه گفتم:
– خسته شدم! طولش دادی خو.
با لذت برای بوسیدنم خم شد و من که می‌دانستم به همراه بوسیدن دیگر مشتقاتش هم می‌آید، سریع با دست مانعش شدم و گفتم:
– آآآ… بدو حاضر شو بریم دیره. عروس شوخی‌بردار نیستا.
با خنده پیشانی‌ام را بوسید و گفت:
– عروسی خودت خوشگله.
لبخندی محو روی لب‌هایم نشست. حرفش بودار بود. هر دختری دیگری بود در آسمان‌ها سیر می‌کرد، ولی من هر دختری نبودم و به این آسانی‌ها به کسی دل نمی‌بستم.
سعید راه افتاد سمت اتاق که حاضر شود، روی کاناپه شیک کرمی رنگ وسط خانه‌اش نشستم. گوشی‌ام را که از دیشب نگاهش نکرده بودم از کیفم در آوردم و با دیدن میس کال‌های زیاد مادرم اخم‌هایم درهم شد. باید برای آن‌ها فکری می‌کردم. باید این مشکل را حل می‌کردم.

انگشتان بلند و مردانه‌اش را روی میز گذاشته بود و هر چند دقیقه یک بار با آن‌ها روی سطح صاف و چوبی میز ضرب می‌گرفت و سعی می‌کرد همه حواسش را معطوف به حرف‌های کیانوش کند. حرف‌هایی که در نظرش شبیه به ناقوس مرگ بودند،در حالی که روی میز عکسی را به سمتش سُر می‌داد با صدایی آهسته گفت:
– مورد بعدیه!
دستش روی میز پیش رفت و آهسته عکس را به سمت خودش چرخاند. مرد تقریبا مسنی بود. سریع عکس را دوباره به سمت کیانوش هل داد و بعد از نگاهی به دور و بر گفت:
– آدرسش؟
کیانوش دست به جیب شد و کاغذی بیرون آورد و در هوا تکانش داد. دستش را جلو برد و کاغز را از میان انگشتان کیانوش بیرون کشید. آدرس ها را هنوز درست بلد نبود ولی مثل همیشه می‌توانست از تجهیزات مپ لپتاپش کمک بگیرد. کیانوش هیجان زده کمی روی میز خودش را به سمت جلو کشید و گفت:
– محل کارش منطقه خلوت و پرتیه! امروز که آدرسو گرفتم یه چرخی اون دور و بر زدم. قو پر نمی‌زنه. جون می‌ده واسه کفتر پروندن!
دستش را روی میز مشت کرد، ضربه آهسته‌ای روی چوب قهوه‌ای سوخته زد و گفت:
– نشه مثل بار قبل!
کیانوش دست به سینه شد، همان‌طور که از گوشه‌ی چشم، سمت راستش را می‌پایید، پوزخندی زد و گفت:
– هه! داداش گلم سری قبلم دیدی که جستیم! بازم اتفاقی بیفته من و تو از پسش بر می‌آییم. فکر کردی چرا کار سختا همیشه واس منه؟ واس این‌که داداشت این کاره‌س! اصلا من از وقتی تو شیکم ننه‌م بودم کارم کفتربازی بوده جون دادش!
گارسون به میزشان نزدیک شد. کیانوش و اردیان سکوت اختیار کردند تا غذاهای سفارشی روی میز چیده شود. گارسون دو پرس کباب بختیاری و برنج اعلای زعفرانی را روی میز چید و در آخر پرسید:
– امر دیگه؟
اردیان اشاره‌ای به میز اردور کرد و گفت:
– ممنون می‌شم خودتون برامون دسر و سالاد هم سرو کنین.
گارسون سری تکان داد و از میزشان فاصله گرفت. کیانوش کمی سر جایش وول خورد. هنوز هم نگاهش به سمت راست متمایل بود.
– به خدا من تو این رستورانای تیتیش مامانی مورمورم می‌شه! مگه حسن کبابی خودمون چه‌ش بود؟ هر چند وقت به چند وقت باس منو برداری بیاری بشونی رو این صندلیای ناراحت سیخ؟
اردیان اشاره‌ای به غذا کرد و گفت:
– بزن بر بدن فعلا!
کیانوش غر می‌زد، ولی هیچ‌وقت با شکمش تعارف نداشت. هر چه جلویش می‌گذاشتند دو لپی می‌بلعید. همان‌طور که سماق روی کبابش می‌ریخت، گفت:
– خلاصه که هفته دیگه ‌این کار رو بکنیم دیگه خلاصیم، می‌ریم واسه قدم بعدی.
اردیان لقمه‌ای را که داخل دهانش بود کامل جوید و گفت:
– امیدوارم!
کیانوش همان‌طور که سماق پاش دستش بود کمی روی میز به سمت جلو متمایل شد، با نگاهی این سمت و آن سمت را پایید و وقتی خیالش راحت شد همه مشغول غذا خوردن هستند و کسی حواسش به او نیست، گفت:
– به اون کله کچلت قسم همه چی درست می‌شه. تو چرا این‌قدر همیشه شک داری به داداشت؟
اردیان بی‌اختیار دستی به سر تیغ زده‌اش کشید و سپس دستش را از روی سرش به سمت انبوه ریش‌های بلندش سُر داد و زیر لب غرید:
– کله کچل و…

 حرفش را قورت داد. کیانوش هم همان‌طور که با ولع غذایش را می‌بلعید بی‌توجه به غیظ اردیان، سر جا کمی تکان تکان خورد و خیره شد به سمت راستش. اردیان چند قاشق که خورد آهسته گفت:
– این به قول تو کفتره چی کار کارده حالا؟
کیانوش با دهان پر، نگاه از جناح راست گرفت و خیره به اردیان گفت:
– می‌دونی که هیچ‌وقت اطلاعات دقیق نمی‌دن! اما گویا قضیه ناموسیه! یه جوری می‌ریم تو کارش که خودشم نفهمه از کجا خورده.
اردیان سری تکان داد و قاشق دیگری داخل دهانش گذاشت. قاشق خیلی سرد بود یا او خیلی داغ شده بود؟ سردی قاشق روی زبانش باعث شد اشتهایش را از دست بدهد. شاید هم سردی قاشق بهانه بود. بشقابش را که بیشترش مانده بود به کناری هل داد و به کیانوش خیره شد. همچنان داشت با ولع غذا می‌خورد و هی نگاهش به این سمت و آن سمت تاب می‌خورد. اردیان می‌دانست او دردش چیست، ولی ترجیح می‌داد به روی خودش نیاورد. گارسون با دسرها آمد و روی میز را رنگین کرد. از هر طعمی کمی آورده بود. اردیان سری برایش تکان داد و بعد از رفتن او با نوک چنگالش مشغول ناخنک زدن به ژله بلوبری آبی رنگ شد. کیانوش با دهان پر گفت:
– نمی‌خوری دیگه؟
اردیان سری بالا انداخت و گفت:
– نه سنگینه خیلی! سیر شدم.
کیانوش بی‌تعارف ظرف کباب را کشید سمت خودش و گفت:
– مثل دخترا غذا می‌خوری. نوک می‌زنی!
اردیان مشغول ناخنک زدن به سالاد فصل شد و گفت:
– زودتر بخور بریم. فک نزن این‌قدر!
کیانوش فارغ از دنیا با خیال راحت تا ته غذایش را خورد. اردیان هم بی‌توجه به او روی صندلی‌اش لم داده و اطراف را دید می‌زد. همه آدم‌هایی را که در آن رستوران بزرگ و شیک حضور داشتند با نگاهش رصد کرد و به حال تک تکشان غبطه خورد. کی قرار بود دل او آرام شود؟ کی قرار بود زندگی‌اش پر شود از آرامش؟
صدایش در سرش پیچید. صدایی که این روزها بلای جانش شده بود. سرش را تکان داد. نمی‌خواست به او فکر کند. دیگر نمی‌خواست به او فکر کند. کیانوش از خوردن فارغ شده بود. دستانش را با دستمالی پاک کرد و گفت:
– پاشو بریم. معلوم نیست امشب چه مرگته. شاش دستپاچه‌ای!
اردیان از خدا خواسته از جا بلند شد. کیانوش به سمت صندوق اشاره کرد و گفت:
– تو حساب کن من یه کار ریزی دارم. خودم می‌آم.
اردیان بی‌خیال کار ریز کیانوش راه افتاد سمت صندوق. خیلی زود کارت کشید و راه افتاد سمت در رستوران. لحظه آخر از گوشه چشم به کیانوش نگاه کرد. همان جایی بود که از اول چشمش به دنبالش می‌دوید. همان سمت راست کذایی. سر میز دو دختر… سرش را به چپ و راست تکان داد و از رستوران بیرون رفت.
سوار ماشین شد و روشنش کرد. می‌دانست کیانوش تا چند لحظه‌ی دیگر با قیافه‌ای آویزان برمی‌گردد. ماشین که روشن شد دستش را پیش برد و کولر را روشن کرد. گرمش شده بود. با دست مشغول باد زدن خودش شد. از آینه عقب را پایید. کیانوش را دید که دوان دوان به ماشین نزدیک می‌شود. بی‌معطلی ترمز دستی را خواباند. کیانوش در را باز کرد و هنوز سوار نشده صدای غرغرهایش بلند شد:
– پوف! چه وضعی شده، این دخترا جدیدا خیلی متفاوت شدن! یا این‌قدر چسبن می‌خوای از دستشون خودکشی کنی. یا هر کاری کنی پا نمی‌دن. طرف خودش دو ساعته داره آمار می‌ده‌ها، حالا می‌گه قصد دوستی ندارم! خب درد… خب مرض… مگه ملت علاف توان؟ پس قصد چی داری؟ لابد توقع داشت برم بگیرمش!
اردیان پوزخندی زد و همان‌طور که دنده عقب از پارک خارج می‌شد، گفت:
– هزار بار تا حالا بهت گفتم الکی خودت رو سبک نکن! به گوشت که نمی‌ره! این دخترا به چی تو باید پا بدن آخه؟
هنوز حرف کامل از دهانش خارج نشده بود که کف دست کیانوش محکم روی گردنش نشست و باعث شد شانه‌هایش را کمی بالا بدهد. بالاخره از پارک خارج شد و به سمت خروجی پارکینگ رستوران راه افتاد. کیانوش خودش را روی صندلی ولو کرد و راحت و ریلکس آروغ بلندی زد و گفت:
– آخیش! ولی بازم هیچی کباب حسن کبابی خودمون نمی‌شه. چرب و چیلی می‌چسبه به بدنا!
اردیان قیافه‌اش را درهم کرد و گفت:
– همین کارا رو می‌کنی که خر ماده هم بهت پا نمی‌ده داداش من!

 باز دست کیانوش به سمت گردن اردیان آمد و این بار سریع جاخالی داد و شست دست راستش را به سمت کیانوش نشانه رفت. کیانوش زد زیر دستش و خواست فحشی درخور حرکت او بدهد که صدای شاد گوشی‌اش بلند شد. با نگاه کردن به صفحه گوشی آهسته پیشانی‌اش را خاراند و گفت:
– اردیان شراره کدوم بود؟
اردیان سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
– همون که مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده!
کیانوش این بار قهقهه‌ای زد و گفت:
– دیگه یا شانس و یا اقبال. ایشالا که سوتی نمی‌دم!
به دنبال این حرف گوشی را جواب داد و گفت:
– جونم عروسکم؟!
اردیان سریع پخ خنده‌اش را در نطفه خفه کرد. مطمئن بود اگر صدای خنده‌اش بلند شود باز باید پس‌گردنی نوش جان کند.
***
با دقت تمام برای بار آخر تمام محیط را برانداز کرد. محیط پایینی بود. هیچ کدام از ساختمان ها و خانه ها به دوربین مدار بسته مجهز نبودند. از محل کار طرف تا خیابانی هم که باید ماشین عوض می‌کردند هم‌چنان هیچ خبری از دوربین نبود. چند بار دو تا دور ساختمان را قدم رو رفت. همه چیز به نظر سر جای خودش بود. مو لای درز نقشه اش نمی‌رفت مثل همیشه. برگشت سمت ماشینش. می‌خواست یک بار هم با ماشین در محل چرخ بزند. تمام این محل را حفظ شده بود. تمامی راه های در رو، تمامی کوچه های بن بست، تمامی راه هایی که ممکن بود ختم به یک دوربین مدار بسته شود، تمامی مسیر های شلوغ و خلوت. ساعت ورود و خروج شخص را داشتند، مختصات نقشه را داشتند. فردا می‌توانستند به راحتی نقشه‌اشان را عملی کنند. آخرین دور را در محل زد و بعد از آن با سرعت به سمت خانه‌اشان راند.
خانه منهای شصتی که با کیانوش اجاره کرده بودند در کوچه خلوتی قرار داشت. ماشین را همان جا در کوچه پارک کرد و بعد از برداشتن لپ تاپ و گوشی اش در های ماشین را قفل کرد و به سمت در حیاط سبز رنگ راه افتاد و زنگ زد. با دیدن سایه زن صاحبخانه در تراس حرصی سرش را بالا گرفت و این قدر به پرده های سفید با گل های ریز آبی زل زد تا زن از رو رفت و پشت در تراس دور شد. دور شدن او همزمان شد با باز شدن در توسط کیانوش. دفعه قبل که در ماموریتشان نزدیک بود گاف بدهند محض احتیاط تصمیم گرفتند مدتی از خانه بزرگ و دلباز کیانوش دل بکنند و در این‌جا ساکن شوند تا آب ها از آسیاب بیفتد. در را هل داد و وارد حیاط شد. خانه همین دو واحد بود. یکی منهای شصت کوچک آن‌ها و یکی واحد خود صاحبخانه که خدا را شکر راهی به حیاط نداشت. حیاط کوچک را هم رد کرد و پله های سنگی را پایین رفت. همین که در را باز کرد صدای بلند داد و بی‌داد کیانوش در گوشش نشست:
– اه! به خدا این دراگون‌ها احمقن، یه جو عقل ندارن! چرا می‌چرخی دور خونه طرف؟ خب یه ها کن روش آتیش بگیره خلاص شه دیگه! احمق با نود و هشت درصد یه ستاره‌مون کرد رفت. گند زدم به وار! لیدر کلن باشی و اتکت این‌قدر مزخرف از آب در بیاد نوبره.
اردیان بدون در آوردن کفش هایش وارد خانه شد و گفت:
– قبل از رفتنم کلی نیرو ساختم واسه وار، نکش خودتو … من به جات می‌زنم!
کیانوش با غیظ گوشی‌اش را شوت کرد روی میز و از جا بلند شد. راه افتاد سمت آشپزخانه و بلند گفت:
– من تشنه‌مه. برای تو آب میوه بریزم؟ می‌دونی که تنهایی بهم نمی‌چسبه! چی کار کردی راستی؟
اردیان لپ تاپش را روی میز کوچک ناهار خوردی گذاشت و ولو شد روی تک کاناپه ای که داشتند و گوشی اش را برداشت و بازی را باز کرد. آماده حمله به قبیله روبه‌رویی‌اش شده بود. در همان حال سری تکان داد و گفت:
– بریز داداشم، فقط ترش باشه بی زحمت. کاری هم نکردم، طبق معمول چند روز قبل. همه چی اوکیه! فردا به راحتی تمومش می کنیم.
چند دقیقه بعد کیانوش در حالی از آشپزخانه خارج شد که اردیان از زدن اتکش در وار فارغ شده و خشنود از پیروزی‌اش پا روی پا انداخته و با فخر فروشی نگاهش می‌کرد. کیانوش که از نگاه او پی به حال و هوایش برده بود با غیظ لیوان آبمیوه‌اش را روی میز کوبید و گفت:
– تف تو مرامت! یه ذره‌شو خرج کن به من بازنده فخر نفروش اقلا!

 اردیان خندید و در همان حال خم شد آبمیوه‌اش را برداشت و گفت:
– وقتشه اعتراف کنی این‌کاره نیستی داداشم.
کیانوش خودش را کنار اردیان روی کاناپه بادمجانی رنگ رها کرد و گفت:
– این‌کاره بودن ما رو شما تشخیص نمی‌دی داداشم! ما جاهای دیگه ‌این‌کاره‌ایم.
به دنبال این حرف چشمکی زد که باعث شد اردیان چهره‌اش را درهم بکشد و بگوید:
– سر تا پات خلاصه می‌شه تو تخت خواب.
کیانوش ابرویی بالا انداخت و گفت:
– منظور من توی کارمون بود، ولی خب نظر شما هم محترمه!
به دنبال این حرف همین که اردیان خیز گرفت تا ضربه‌ای نثار سرش کند از جا پرید و قهقهه‌زنان از او فاصله گرفت. اردیان همان‌طور که جرعه جرعه نوشیدنی‌اش را مزه مزه می‌کرد، گوشی‌اش را از جیبش خارج کرد و بی‌توجه به کیانوش وارد گالری‌اش شد و بعد از زدن رمز به تنها عکسی که از او داشت خیره ماند. حواسش به دوربین نبود. داشت می‌خندید. از ته دل! چه‌قدر دلش تنگ شده بود، ولی چاره‌ای نداشت. مجبور بود حجابی روی دل‌تنگی‌های دیوانه کننده‌اش بکشد.
کیانوش که خیالش راحت شده بود دیگر از جانب اردیان خطری تهدیدش نمی‌کند برگشت و سر جایش نشست. اردیان انگار دیگر در این دنیا سیر نمی‌کرد. کیانوش بی‌توجه به حال و هوای او گفت:
– دلم برای این شهر تنگ می‌شه.
اردیان سریع از حال و هوای قبلش فاصله گرفت. صفحه گوشی‌اش را قفل کرد و گفت:
– من نه!
کیانوش خم شد لیوان نوشیدنی خودش را برداشت. جرعه‌ای نوشید و همان‌طور که به دیوار روبه‌رویش خیره شده بود، گفت:
– معلومه که تو نه! بچه پایتختی خب تو. این شهرا واسه تو دلگیرن، ولی اینجا شهر منه! دوست نداشتم برم.
اردیان خم شد و لیوان خالی شده‌اش را لب میز رنگ و رو رفته قهوه‌ای رنگ گذاشت و گفت:
– هر کاری سختی‌های خودشو داره. کار ما هم که دیگه نهایت سختی!
کیانوش پوزخندی زد و گفت:
– آره! خیلی سخته والا! ولی فقط اولش… از یه جایی که رد بشه دیگه می‌شه جزئی از خودت. انگار یه عمر از درون آرزو داشتی ارگانی رو که واسه این کار لازمه، داشته باشی و خودت رو تخلیه کنی.
اردیان از ارگان گفتن کیانوش خنده‌اش گرفت و بی‌هوا زد زیر خنده. کیانوش که غرق حال و هوای خودش شده بود از خنده بی‌هوای اردیان بالا پرید و با غیظ گفت:
– درد خب!
این بار نوبت اردیان بود که از جا بلند شود. آهسته راه افتاد سمت آشپزخانه و در حالی که سعی می‌کرد جلوی خنده کم سابقه‌اش را بگیرد، گفت:
– کی می‌ریم حالا؟
کیانوش شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– بعد از این‌که کفتر بازیمون به ثمر برسه. سختم نیست زیاد.
اردیان نفس عمیقی کشید و به سمت یخچال راه افتاد. کی قرار بود به شرایط این کار عادت کند فقط خدا می‌دانست و بس!
***
– اردیان، هوی اردیان! حواست کجاست؟
اردیان با حرص نگاهش کرد و باز نگاهش را تاب داد روی صفحه لپ‌تاپش. داشت مورد را با نگاه تعقیب می‌کرد. هنوز داخل همان ساختمان بود. آهسته و زیر لبی گفت:
– این‌قدر حرف نزن کیانوش! بذار حواسم جمع طرف باشه، غیر از ما خیلی‌ها دارن زاغ سیاهشو چوب می‌زنن. یه دقیقه غفلت کنم پریده.
کیانوش پوفی کرد و در حالی که چشم از ساختمان روبه‌رویش برنمی‌داشت، گفت:
– ده دقیقه تاخیرش داره کار دستمون می‌ده. این‌جا همیشه خلوت بود. نبود؟؟

 سر اردیان بالا آمد و با نگاه دور و برشان را پایید. خیابان فرعی چندان خلوت نبود. ولی شلوغ هم نبود. در پیاده‌رو ترددی هر چند اندک به چشم می‌خورد و در خیابان هم هر چند لحظه یک بار ماشینی رد می‌شد. پوفی کرد و گفت:
– پلن بی رو پیاده می‌کنیم.
کیانوش سرش را تکان داد و گفت:
– منظورت همون نقشه دومه؟ مردشور حرف زدنت رو ببرن. ولی موافقم.
به دنبال این حرف خم شد از روی صندلی عقب با سرعت نور، اسلحه و صدا خفه‌کنی را برداشت که خودش با بطری ساخته بود و خطاب به اردیان که همه حواسش به مانیتور بود، گفت:
– سوژه در چه وضعیه؟
اردیان بعد از چند لحظه مکث گفت:
– الان از ساختمان خارج می‌شه.
کیانوش دیگر وقت را هدر نداد. سریع صدا خفه کن را به اسلحه‌اش نصب کرد و بعد از پوشیدن پیراهنش اسلحه را زیرش پنهان کرد و از ماشین پیاده شد. اردیان لپ‌تاپ را بست و با یک حرکت خودش را سر جای کیانوش کشاند و ماشین را روشن کرد. همزمان گوشی‌اش را مقابلش قرار داد و برنامه مورد نظرش را باز کرد. سوژه داشت از ساختمان خارج می‌شد. تماس را با کیانوش برقرار کرد. کیانوش همان‌طور که با قدم‌های سریع به سمت ساختمان می‌رفت، جواب داد:
– دارمت!
اردیان استارت زد و توی هندزفری‌اش آهسته گفت:
– اومد بیرون، دنبالش برو. سر کوچه سوم تردد خیلی کمه، همون‌جا وقتشه.
کیانوش بی‌حرف دنبال سوژه راه افتاد. اردیان با همه وجود چشم شده و به صفحه گوشی‌اش خیره مانده بود. گاز زیر پایش بی‌قراری می‌کرد. فقط آماده بود که پرواز کند. کوچه اول… کوچه دوم…
پایش را با همه توان روی گاز فشرد. کیانوش با سرعتی که فقط مختص خودش بود در یک لحظه و با یک تنه خفیف اسلحه را از پشت، جایی نزدیک قلب شخص مورد نظر قرار داد و بدون تردید شلیک کرد. همزمان که شخص با ناله‌ای خفیف روی زمین می‌افتاد صدای ترمز لاستیک‌های ماشین اردیان را شنید و با یک جست سمت در ماشین پرید و سوار شد. اردیان بدون نگاه کردن به جسم بی‌جان مرد که کف پیاده‌رو رها شده بود و حتی بدون نگاه کردن به چند نفری که متوجه قضیه شده و به سمت مرد می‌دویدند با همه توانش پایش را روی گاز گذاشت و از مهلکه گریخت.
صدای بی‌قرار کیانوش بلند شد:
– ببین حاجی تقصیر خودت بود! وقتی چشم به ناموس مردم می دوزی باید فکر این‌جاش رو هم بکنی. مقصری و خربزه خوردی، باید پای لرزش بشینی.
این‌ها را بیشتر برای مجاب کردن خودش می‌گفت. اردیان به این حرف‌های کیانوش بعد از هر مأموریت عادت داشت. خودش وضعش از او خراب‌تر بود. بی‌محابا به سمت جایی می‌راند که ماشین‌های خودشان را پارک کرده بودند. جایی از شهر که هیچ خبری از دوربین و پلیس نبود. دستش می‌لرزید ولی توجه‌ای نکرد. همیشه بعد از سفارش‌ها به این روز می‌افتاد. کیانوش هم که خیلی ادعا داشت از او بهتر است حالش بهتر از او نبود.
هر دو در سکوت آن وضعیت اسفبار را سپری می‌کردند. بالاخره رسیدند به جایی که ماشین‌های خودشان را پارک کرده بودند. از ماشین کرایه شده بیرون پریدند و هر کدام به سمت ماشین خود راه افتادند. این برنامه همیشگی‌اشان بود. بعد از هر برنامه از هم جدا می‌شدند و به جایی پناه می‌بردند تا بتوانند خودشان را ریکاوری کنند. اردیان ماشینش را روشن کرد و بدون نیم‌نگاهی به سمت کیانوش پایش را روی گاز فشرد و به سمت جایگاه همیشگی‌اش راند. می‌رفت در جایی خلوت از شهر می‌ایستاد و یک پاکت سیگار را بدون لحظه‌ای مکث دود می‌کرد و شش‌هایش را به فنا می‌داد. کیانوش هم همین کار را می‌کرد.
از شهر خارج شد. جایی کنار جاده کنار زد و ایستاد. صدای ضبطش کم بود. خم شد در داشبورد را باز کرد و پاکت سیگارش را برداشت و یک نخ بیرون کشید.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن