رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت سوم

رمان شب سیاه پارت سوم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

خانواده مذهبي نبوديم كه بخوام روي حجاب
خيلي گير باشم پس لباس هامو با يه شلوار و تاپ حلقه اي عوض كردم و موهامو كامل بالا سرم جمع كردم و بيرون رفتم

آرمان يه لحظه با نگاه به تيپم جا خورد ولي بعدش خودشو جمع كرد و اشاره كرد كه به سمتش برم

بي تفاوت به سمتش رفتم و به حرفاش گوش دادم ..

-ازت مي خوام تك تك حركاتي كه انجام ميدم پشت من دقيق و كامل انجام بدي ، شايد روز اول يكم برات سخت باشه ولي بايد ياد بگيري سخت براي تو معني نداره !

آروم باشه اي گفتم و با اهنگ ملايمي كه در حال پخش بود شروع كرديم به نرمش … حدود سه ساعت بود كه مشغول انجام حركات كششي بوديم

ديگه از نفس بريده بودم ، واقعا سخت بود

تو يكي از حركات بايد پاهاتو صاف ميزاشتي و محكم و كشيده خودتو روي دستات به سمت عقب ميكشيدي

اما هر كاري ميكردم نمي تونستم صاف باشم

آرمان با ديدن وضعيتم به سمتم امد و كمك كرد كامل بتونم روي دست هام بلند شم

گرماي دستاش كه كمرمو گرفته بود حالمو بد ميكرد سعي كردم بهش توجهي نكنم و به صورتش نگاه كنم اما يهو با ديدن چشماش كه خمار شده بود تعادلمو از دست دادم و يهو روي زمين افتادم

با افتادن يهويي من كه آرمان اصلا انتظار نداشت ، اونم روم افتاد و وضعيت نسبت به قبل خيلي بد تر شده بود

مثل مسخ شده ها افتاده بودم روي زمين و اصلا نمي تونستم تكون بخورم اما خداروشكر آرمان سريع به خودش امد و آروم از روم بلند شد و كمك كرد منم روي زمين بشينم

-به نظرم براي اين ساعت بس باشه بهتره كمي استراحت كني كه بعدش مبارزه رو شروع كنيم !

-چي مبارزه !؟

-آره ، فعلا برو ابي به دست و صورتت بزن بعدش حرف ميزنيم

آروم از جام بلند شدم و به سمت دسشويي رفتم تا صورتمو با اب بشورم و كمي از اين حال در بيام ،،،واقعا تا چند دقيقه پيش من تو چه وضعي بودم ها!!! ..

با فكر به چند دقيقه پيش عرق شرم روي صورتم نشست
دوباره دست هامو پر از اب كردم و ريختم تو صورتم

اي خدا اين ديگه چي بود ؟ چرا نگاهش انقدر نافذ و عميق بود؟

كلافه نفسي كشيدم و از دسشويي بيرون امدم كه همزمان ارمان هم از اتاق كوچيكي كه فكر كنم مخصوص به استراحت بود خارج شد و با ديدن من لبخند كوتاهي زد

-نگفتي مانا ، چرا خواستي به اين عمليات بري؟

يه لحظه به خاطر صميميتش ابروهامو بالا دادم و اروم گفتم

-به خاطرداداشم، اما نميدونم چطوري و با چه عنواني شركت كنم ..؟

-من يه فكرايي دارم … فعلا بيا اينجا ببينم تو كار هاي رزمي چطوري هستي

پوزخندي بهش زدم و گفتم

-باشه پس بيا …

هر دو روي تشك ژست دفاعي گرفتيم و اماده حمله بوديم اولين ضربه رو آرمان زد كه با دست دفعش كردم ، بعد از دفع ضربه پامو بالا اوردم و محكم كوبيدم تو كمرش

انگار اصلا توقع نداشت چون يهو مثل شوك زده ها سمتم برگشت و با يه ضربه كوتاه به شكمم دستامو پشتم قفل كرد و از پشت بهم چسبيد و كنار گوشم گفت

-نگفته بودي رزمي بلدي !

با يه چرخش كوتاه دستمو ازاد كردم و با آرنج به شكمش كوبيدم

– الان كه ديگه خودت فهميدي ! من از بچگي با ماني كلاس هاي مختلفي شركت كردم ولي به خاطر پدرم تو سن ١٩ سالگي كنار گزاشتم و رشته ي تجربي ادامه دادم

بعد از مبارزه خسته روي زمين افتادم و گفتم :

-ترو خدا برا امروز ديگه بسته !!

– مانا شوخي نگير ، اين عمليات خيلي سخته …

-خب اون جا توهم هستي ديگه ، مراقبي

– متاسفانه نيستم ، تو قراره با يكي ديگه از همكارامون بري … اميدوارم موفق باشي

-يعني چي من با يكي ديگه برم؟؟؟؟ رو چه شناختي؟؟
اخه چطوري با اينكه دخترم با يكي ديگه هم خونه باشم؟

-اين مشكل توعه مانا، يا نبايد بري يا بايد همرو بپذيري
ولي به نظر من بايد كاري كرد كه كسي پي به هويتت نبره چون ممكنه بعدش برات درد سر ساز شه

-يعني چطوري شركت كنم ؟

-بيا كمي از اين ابميوه بخور تا كامل برات تعريف كنم ..

سردرگم ابميوه از دستش گرفتم و كمي ازش خوردم

انقدر فكرم درگير بود كه متوجه گذر زمان نشدم ولي با تكون هاي دستي جلوي صورتم به ارمان كه با لباس بيرون جلوم نشسته بود نگاه كردم و گفتم

– بايد بريم؟؟

-بعله ، فردا هم همين موقع اينجا باش !!! قدم بعدي ياد گيري تير اندازي هست كه فردا كامل بهت اموزشش ميدم
توي كار رزمي هم مي توني از پس خودت بر بياي خداروشكر . و بعدش هم ميمونه يه سري اشنايي با وسايلي كه بعدا ميفهمي

-باشه

بعد از ارمان سريع از جام بلند شدم و شونه به شونه هم از در خارج شديم ، دم در خداحافظي كوتاهي ازش كردم و مستقيم سوار ماشين شدم …

امروز واقعا خسته شده بودم
روز پر دردسري بود ..

امروز ٥ بهمن ماه بود و هوا داشت روز به روز سرد تر ميشد ، آروم از تخت پايين امدم و لباس هاي ديشب با يه شلوار و تاپ مشكي رنگ عوض كردم

ديشب انقدر كه خسته بودم تا رسيدم به خونه سريع به سمت اتاقم رفتم و بدون شام خوابيدم ، حتي حوصله اينم نداشتم كه به غر غر هاي مامان گوش بدم

با ياد ديروز آه از نهادم بلند شد .. واقعا چه روز سختي بود .. حتي با اون همه نرمش باز هم بدنم درد ميكنه

بعد از مطمعن شدن از تيپم جلوي اينه براي خودم لبخندي زدم و از در بيرون رفتم

مامان با ديدنم اخمي كرد و گفت :

-دختر ، بابات رفته داداشتو بياره .. اين چه مدل لباس پوشيدنه؟ الان عمه هات همه ميان اينجا مي خواي باز بهت تيكه بندازن ؟

-غلط كردن، مثل اون سري جوابشو ميدم كه ديگه نگاهش تا اخر مجلس روم نيوفته … اگه خيلي حساسه بره به دخترش گير بده كه كل لباس هاش به نيم متر پارچه هم نميرسه

-مانا باز دوباره اعصاب باباتو خورد نكن . بعدش حوصله ندارم اخم هاتو جمع كنم

اييشي زير لب گفتم و دوباره سمت اتاق رفتم .. دلم نمي خواست به خاطر عمه با بابام قهر شم …

سريع يه دست تونيك بلند و شلوار چسبون از كمد برداشتم و با لباس هاي توي تنم عوض كردم

كلافه از تيپ الانم از در بيرون زدم كه همزمان آيفون هم به صدا در امد و بابا و ماني وارد حياط شدند

با دو خودمو به در رسوندم و منتظر چشم دوختم بهشون كه داشتن اروم اروم به سمتم مي امدن

با ديدن ماني نتونستم خودمو كنترل كنم و به سمتش رفتم
اون هم از خدا خواسته سريع منو توي بغلش جا داد و روي موهامو بوسيد

-خوش امدي داداش

-مرسي جوجه

-داداش بزار بياي بعدش انواع اسمارو بهم نسبت بدي

با صداي غر غر من بابا به سمتم بر گشت و گفت

-موش كوچولو يه وقت حالي از بابات نپرسي ها

نفسمو با عصبانيت بيرون دادم و گفتم

-بابا توهم شدي ماني،؟؟؟اي بابا چي گيري افتادم ها

-خب حالااا . بيا يه بوس بده بابا ببينم

اروم روي پنجه پا بلند شدم و لپ بابا رو بوسيدم

با بوسيدن بابا

ماني زير لب گفت :

دخترم انقدر لوس ميشه؟؟ واقعا كه

با ارنج ضربه اي به شكمش زدم و گفتم

-لوس عمته ، من خانواده دوستم عزيزم … همون كه تو نيستي

سينش كمي بالا داد و گفت

-از من ديگه گذشته دختر جون .. تو برو به فكر خودت باش

دهنمو باز كردم تا يه جواب خوب براي اين حرفش بزنم كه يهو با داد مامان كلا دهنمو بستم و تصميم گرفتم تا ظهر بازش نكنم

-باززز شما دوتا شروع كرديد؟؟ ماني يه روز خونه نبودي انقدر سكوت بود كه نگو

– مادر من تعارف نكن .. مي خواي دوباره بر گردم همون جا؟

-خب حالا .. بيايد داخل

با رفتن مامان ماهم پشتش داخل شديم و روي مبل نشستيم
بابا اروم به كنار دستش اشاره كرد و گفت

-مانا بيا پيش من بشين

با تعجب كنار بابا نشستم و گفتم

-بابا خوبي؟ چيزي شده

-يه چيزي مي خواستم بهت بگم فقط نمي خوام ماني بفهمه

-خب بگو بابا

-ميگم كه .. ماني با اين وضع قلبش مي تونه به كارش ادامه بده؟

آه كوتاهي كشيدم و گفتم نه نمي شه

– ولي مانا تو كه ميدوني چقدر به كارش وابستس چطوري مي خواي اين موضوع بهش بگي؟

-بابا ماني ميدونه كه به خاطر قلبش بيمارستان بستري بوده ولي هنوز اينو نميدونه كه به خاطر مشكلش نمي تونه ديگه به عمليات بره … الان هم موندم كه چطوري اين موضوع بهش بگم

– من باهاش حرف ميزنم تو غصه نخور

باشه اي گفتم و به ساعت نگاه كردم اما يهو با ياد آرمان و قرارمون سيخ روي مبل نشستم و سريع روبه ماني گفتم
داداش ببخشيد تنهات ميزارم آتنا دوستم كارم داره مجبورم برم پيشش

-باشه برو ولي شب زود خونه باش

سري تكون دادم و به اتاق رفتم … بايد هرچه سريع تر خودمو به باشگاه ميرسوندم و گرنه نميدونستم بايد جواب ارمان چي بدم !!!!

بعد از ورودم به باشگاه با اولين چيزي كه رو به رو شدم اخم هاي درهم آرمان بود آروم سرمو به زير انداختم و سلام كوتاهي بهش كردم

خداروشكر جوابمو داد و به اتاق شيشه اي قسمت چپ باشگاه اشاره كرد

-برو اونجا و عينك و گوش بند بزار و منتظر باش تا بيام
تا نيومدم به چيزي دست نزن

اصلا نمي تونستم اين رفتارشو تحمل كنم ، انقدر سرد و خشك حرفشو زد كه سرماش به تك تك سلول هام نفوذ كرد
كلافه به قسمتي كه اشاره كرده بود رفتم و عينك مخصوص روي چشمام وگوش بند روي سرم گذاشتم

كمي دور تر از جايي كه وايساده بودم ميزي قرار داشت با انواع أسلحه … يه لحظه با ديدن اون همه اسلحه شوكه شدم و به طرف آرمان كه تازه وارد اتاق شده بود برگشتم

-من قراره با اونا كار كنم ؟

-اونا اسلحه هستن ، براي ورود به اين كار بايد طرز استفاده ازش بدوني

كنجكاو چشم دوخته بودم بهش .. هيچ وقت فكر نميكردم كه بخوام توي زندگيم همچين چيز هايي رو تجربه كنم

سعي كردم خودمو اروم كنم و به حرف هاي آرمان كه داشت با مهارت كارايي هر كدوم از اون اسلحه هارو توضيح ميداد گوش بدم

بعد از تموم شدن حرفش به طرفم امد و اسلحه رو به سمتم گرفت

-اين هميشه اسلحه مورد علاقه من و ماني بوده .. شايد توهم ازش خوشت بياد

اروم دستمو بالا اوردم و اسلحه رو بين انگشتام گرفتم
واقعا حق با آرمان بود خيلي سبك و خوش دست بود ..
دلم مي خواست مثل اين فيلما سريع اسلحه رو بيارم بالا و روي هدف تنظيم كنم و با يه شليك… كار تموم شه

تو دلم به أفكار خودم پوزخند زدم و رو به ارمان گفتم

-خب حالا با چي شروع كنم؟

-به اون دايره چند رنگ بايد كامل وسط نقطه بزني.. هر وقت تونستي ٣ بار پشت هم به نقطه وسط شليك كني مي توني از اين اتاق بري بيرون

با ناله قيافمو جمع كردم و گفتم ؛

-اين خيلي سخته من تازه بار اولمه كه دارم با اسلحه كار ميكنم

نفس آرومي كشيد و گفت

-تو مي توني مانا.. به خودت اميدوار باش.. اين كار براي حفاظت از جون خودته

بعد از شنيدن حرفاش انگار اعتماد به نفسم كمي بيشتر شد ولي اين باز هم دليل نميشد از سرماي درونم كم كنه

با اشاره ي آرمان سر جاي تايين شده قرار گرفتم و اسلحه رو توي دستم گرفتم .. قبلا طرز گرفتن اسلحه رو از ماني ياد گرفته بودم و الان خيلي به كارم مي امد
با شمارش آرمان نفسمو حبس كردم و روي هدف تمركز كردم
١
٢
٣
با گفتن اخرين شماره ماشه رو كشيدم و “بنگ” شليك شد

با باز كردن چشمام به جايي كه شليك كرده بودم نگاه كردم
خيلي دور تر از هدفي بود كه آرمان برام مشخص كرده بود

شرمنده به آرمان نگاه كردم و گفتم:

-متاسفم خيلي افتضاح بود

لبخند ارومي زد و گفت

-از دوباره انجام ميدي.. حالا حالا وقت هست

-ولي من هر چقدر هم تمرين كنم بازم همين افتضاحه ..

آرمان آروم دورم قدمي زد و پشتم قرار گرفت و گفت

-اسلحه رو سفت بگير توي دستت

به حرفش گوش دادم و اسلحه رو مقابل صورتم گرفتم
آرمان كمي از پشت بهم نزديك شد و كنار گوشم گفت

-اولين نكته: هيچ وقت موقع تير اندازي چشم هاتو نبند و تا اخر شليك به هدفت زل بزن!! اونم نه يه نگاه معمولي .. بلكه نگاهي كه پر از خشم و نفرت باشه !!! اينا باعث ميشه جرعتت بيشتر بشه و دوم اينكه : اصلا نبايد دستات بلرزه و بزاري ترس به وجودت راه پيدا كنه . هميشه به اين فكر كن كه تو از ترست بالاتري و نمي تونه تورو سمت خودش بكشه

به حرفاش سري تكون دادم و اين بار بهتر و بيشتر تمركز كردم

آرمان هم دستش روي دستم گزاشت و آروم كنار گوشم شروع به شمارش كرد

سعي كردم به هرم نفس هاي داغش كنار گوشم توجهي نكنم تمركزم روي شمارش إعداد و هدف باشه

با گفتن شماره ٣ ماشه رو كشيدم و شليك بعدي انجام دادم
اما اين بار به همه ي گفته هاي آرمان توجه كردم و از شليكم خيلي راضي بودم

توي هدف نبود اما خيلي بهش نزديك بود .. با شوق سمت آرمان برگشتم و با جيغ گفتم :

-واي اين بار خيلي خوب بود ،،واقعا ازت ممنونم

با تحسين بهم نگاهي انداخت و گفت :

-ميدونستم تو ذاتته… من ميرم كمي به كار هام برسم .. ساعت ٤ ميام بهت سر بزنم ، اميدوارم تا اون موقع كامل توي تير اندازي راه افتاده باشي

و بعد به سمت در اتاق رفت و ازش خارج شد
خيلي ازش ممنون بودم ، نميدونم اگه اون نبود من چطور مي تونستم به اين عمليات برم !!

تا ساعت ٤ مدام روي شليكم كار كردم و هر بار خداروشكر از قبل بهتر ميشدم .. بيشتر سعي ميكردم به كارم سرعت بدم چون مهم ترين ركن توي تير اندازي سرعت هست

هنوز چند دقيقه به ٤ مونده بود كه ارمان وارد اتاق شد و گفت

-خب وضع چطوره مانا خانوم؟؟

بي حرف سر جام قرار گرفتم و ٣ شليك پشت هم به هدف كردم و خوشبختانه هر ٣ دقيقا به هدف خورد و تونستم سرافراز از پس اين تمرين بر بيام

آرمان با ديدن كارم اولش كمي توي شوك بود ولي بعد دستشو بالا اورد و با افتخار دست كوتاهي برام زد و گفت: واقعا فوق العاده بود دختر

نيشخندي بهش زدم و گفتم : اخه مربيم خيلي حرفه ايه منم ازش الگو ميگيرم

با خنده دستي به موهاش كشيد و گفت:

-دختر كم زبون بريز.. بيا بريم بايد راجب موضوع خيلي مهمي باهات صحبت كنم..

با آرمان دور ميز دايره شكلي نشستيم و منتظر چشم دوختم بهش تا ببينم چه موضوع مهمي قراره بگه!!

-نميدونم اين موضوع چطور مطرح كنم

بي خيال شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-به راحتي.. ديگه انقدر موضوعات مختلف شنيدم كه امادگي براي هرچيزي دارم

نفس عميقي كشيد و گفت

-تو بايد قبل از رفتن به اين عمليات پرونده رو كامل بخوني

-خب اينكه چيزي نيست … ماني تا حدودي بهم گفته

كمي به جلو خم شد و گفت

-اينم ميدوني كه بين فروش مواد مخدر .. به كسايي كه توي كارشون وقفه بندازن مواد تزريق ميكنند؟؟ تا حدي كه از شدت توهم به مرگ دچار بشن

با تعجب روبه آرمان گفتم:

-چرا اين كارو ميكنند؟؟ خب اونارو يهو بكشن كه خيلي بي درد تره

-دقيقا موضوع همينجاس، چون هركاري هم بكني نمي توني آثار خون جمع كني ولي با تزريق مواد اينا سعي ميكنن مرگ طبيعي جلوه بدند و به همين خاطر هست كه ما هيچ مدركي نداريم ازشون

با شنيدن حرف هاي آرمان كمي گيج شده بودم و نسبت به قبل از اين گروه متنفر تر …

-و اما ميمونه موضوع اصلي!!

سردرگم گفتم:
-ديگه چيو بايد بدونم؟

كمي به چشم هام نگاه كرد و گفت

-بايد با هويت داداشت تو اين مأموريت شركت كني

با شنيدن حرف آرمان از جا بلند شدم و گفتم

-معلوم هست چي ميگي؟ چطور خودمو جاي داداشم جا بزنم ؟؟

-ببين مانا آروم باش ، من به همه چيز فكر كردم تو نمي توني با هويت خودت بري به اين عمليات خيلي خطر ناكه درضمن اداره هيچ وقت يه دختر بي تجربه رو نمي فرسته به خطر ناك ترين پرونده اي در حال حاضر دستشه!!

سر درد عجيبي داشتم .. فكرم از هجوم اين همه اطلاعات داشت منفجر ميشد .. نميدونستم كدوم كار خوبه و كدوم كار بد!! اما از اين مطمعن بودم كه پا توي راهي گذاشتم كه بازگشتي نداره و بايد تا اخرش برم !!

-چطور مي تونم جاي داداشم وارد اين عمليات بشم؟

-با يه سري تغييرات…

مرموز به ارمان نگاه كردم و گفتم :

-توقع نداري كه موهامو بزنم؟

-دقيقا همين فكرو دارم .. بايد موهات پسرونه بزني و يه سري تغييرات ديگه كه با گريم حل ميشه .. فقط بايد خودت به تغيير صدا و نوع راه رفتن و .. هم اماده كني !!!

هرچي توي كارت بي عيب تر باشي ، امكان لو رفتنت كم تره

بي جواب روبه آرمان قرار گرفتم و گفتم:

-مي خوام برم خونه، احتياج دارم كمي تنها باشم… اگه ميشه فردا ادامه تمرين انجام بديم

-باشه مي توني بري ولي خيلي مراقب خودت باش

باشه اي گفتم و از باشگاه بيرون زدم خواستم به طرف ماشين برم اما يهو با يه تصميم آني نظرم عوض شد و راه پياده رو در پيش گرفتم

پالتو ي مشكي رنگمو سفت به خودم چسبوندم و با مردم پياده هم قدم شدم … سوز سرمايي كه به صورتم ميخورد برام لذت بخش بود چون اصلا سرديشو حس نميكردم فقط كمك ميكرد كمي از گرماي درونم كم بشه

تو فكرم يه عالمه از سوْال هايي بود كه بي جواب مونده بود
چيشد كه يهو ماني مشكل قلبي پيدا كرد؟
اخه چرا اون بايد به اين وضع بيوفته!!

اما انگار يه چيزي از ته دلم فرياد ميزد اينا همه تقديره مانا تو هم بايد سعي كني بپذيريش …

اما اين واقعا تقدير بود؟؟ يا سرنوشت سياه من!؟

بعد از چند ساعت پياده راه رفتن بلاخره به خونه رسيدم !
خسته و كوفته در باز كردم و داخل شدم

نگاهي به حياط و درخت هايي كه همشونو مامان با دست هاي خودش كاشته بود انداختم و به ياد اون روز ها لبخند تلخي زدم

مامانم عادت داشت كه هروقت اتفاق خوبي برامون مي افتاد نيت ميكرد و يه درخت مي كاشت … دلم براي اون روز ها تنگ شده بود .. روز هاي پر از شادي و بدون هيچ مشكلي ،،كاش ادما مي تونستن زمان به عقب بكشند و يه بار ديگه تموم اون خاطرات به واقعيت بر گردونند

-مانا چرا اونجا وايسادي؟

صداي داداشم بود ،، صدايي كه خيلي شبا مرحم دردام بود و هميشه و تو هر لحظه كنارم بوده

آه عميقي از ته دل كشيدم و گفتم

-داشتم به درختچه هاي مامان نگاه ميكردم ، تو چرا با اين وضعت بيرون هستي؟

-نگرانت شده بودم امدم بيرون كه ديدم اينجايي.. بيا بريم داخل هوا خيلي سرده

نفس عميقي كشيدم و همراه ماني به داخل رفتيم با ورودمون مامان به طرفم امد و گفت

-كجايي تو دختر ؟ساعت ديدي؟ ماشينت كو؟

كلافه كمي صدامو بالا بردم و گفتم

-واي مامان بزار برسم بعد انقدر سوْال بپرس !!

مامان با حرص نگاهي به ماني انداخت و گفت

-هرچي ميكشم از دست توعه، تو انقدر لوسش كردي!! جاي جواب دادن ببين چطور براي من صداشو ميبره بالا

-ماني: مادر من راست ميگه خب،تازه از راه رسيده .. داري يه ضرب سوْال ميپرسي !! يكم اروم باش من بعدا برا شما توضيح ميدم كه چرا دير كرده

بعد از حرف هاي ماني ، مامان چشم غوره اي بهم رفت و وارد اشپز خونه شد..

بي توجه به ماني كه منتظر توضيح بود راه اتاقمو پيش گرفتم و درو اروم بستم

حوصله هيچ چيز نداشتم ! فقط مي خواستم تنها باشم و فكر كنم كه چه كاري الان و تو اين موقعيت خوبه!

اما هيچ چيز به ذهنم نمي رسيد جز رفتن!
تو همين فكر بودم كه در باز شد و ماني به اتاق امد

-مانا حرف بزنيم؟

نمي خواستم فرصت اخر براي حرف زدن باهاش از دست بدم پس گفتم

-اره داداش بيا

كنارم روي تخت نشست و گفت

-ميدونم من يه مردم و توهم يه دختر ظريف و حساس، شايد هيچ وقت نتونم دركت كنم و احساساتتو بفهمم ولي هرچي باشه ما دو قلو هستيم و اون ته قلبم مي تونم ناراحتي هات و كلافه بودنتو حس كنم
برام تعريف كن و بگو چي انقدر داره عذابت ميده ؟

خواستم راحت شروع كنم به حرف زدن و بگم :

تو داداش ، دارم از مريضيت عذاب ميكشم .. اينكه ديگه نمي توني به كارت ادامه بدي .. اينكه قراره خونه نشين بشي و شايد هم براي اينده نتوني خودتو اماده كني
اينا عذابم ميده ..

با فكر به اين موضوعات قطره اشكي از چشمم پايين امد و گفتم :

-چيزي نيست داداش. من خوبم،، فقط براي اون شب كه حالت بد شد ترس عجيبي توي دلم حس كردم كه هيچ جوره فراموشم نميشه!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن