رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت چهارم

رمان شب سیاه پارت چهارم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

دستشو روي گونم گذاشت و رد اشكمو پاك كرد

-داداش فدات شه!! ببين من خوبم ، يه خطري بود كه رد شد .. ديگه قرار نيست همچين اتفاقاتي بيوفته و مثل قبل روند زندگيمونو در پيش ميگيريم

تو دلم پوزخندي زدم و گفتم ( هه اره، مثل قبل…؛)

ولي تو روي ماني لبخندي زدم و گفتم:

-اره داداش حق با توعه ، من خيلي بزرگش ميكنم .. الانم خيلي خستم با اتنا خيلي گشت زديم .. اگه اجازه بدي مي خوام بخوابم

از جاش بلند شد و اروم پيشونيمو بوسيد..

-باشه عزيزم بخواب.. فردا مي خوام همون ماناي پر انرژي قبل باشي

باشه اي گفتم و پتورو روي خودم كشيدم ، ماني هم بيرون رفت و درو بست!

بعد از رفتن ماني از جام بلند شدم و ساك كوچيكي از داخل كمد برداشتم و توش چند دست لباس زير و يدونه تيشرت گشاد و شلوار جين معمولي برداشتم و داخل ساك گذاشتم .. احتياج به لباس هاي مردونه بيشتري داشتم كه اخر شب از كمد ماني بر ميداشتم .. كتوني هاي مشكي سادمو كه خيلي وقت پيش خريده بودم و به خاطر مردونه بودنش ماني هيچ وقت اجازه نداد بپوشم از زير تختم بيرون كشيدم و جلوي در گذاشتم ، مي خواستم شبانه برم و نزارم تا فردا طول بكشه چون مطمعن بودم هرچي بيشتر اينجا بمونم دل كندن برام سخت تر ميشه

با ياد اينكه شب قراره كجا بمونم ! تلفن برداشتم و به آرمان زنگ زدم

طبق معمول به ٣ بوق نرسيد كه جواب داد

-چيشده مانا؟

دلخور از طرز جواب دادنش گفتم

-عليك سلام. منم خوبم .. مرسي از احوال پرسي هاتون

كلافه گفت:

-كار دارم مانا..سريع بگو چيشده كه اين موقع زنگ زدي!

با غيظ گفتم

-مي خوام برم باشگاه همين الان ..

-چه خبره اونجا ؟؟

-ميام ميگم برات .. فقط لطفا بزار امشب برم اونجا و فردا،،، هم تيمي هاتو بپيچون كه نيان باشگاه

نفس عميقي از پشت تلفن كشيد و گفت:

-كليد ها بالاي در باشگاه هستند.. دستت دراز كني مي توني برشون داري.. رفتي داخل هم در كامل قفل كن

با ذوق باشه اي گفتم و بدون خداحافظي قطع كردم

امشب وقتش بود كه با زندگي گذشتم خداحافظي كنم و پا توي راهي بزارم كه اخرش نا پيداست،،

ساعت از نيمه شب هم گذشته بود .. مطمعن بودم الان ديگه همه خوابن

اروم از روي تخت پايين امدم و قدم قدم تا اتاق ماني رفتم
خداروشكر فاصله ي زيادي نداشت با اتاقم

دستمو روي دستگيره گذاشتم و با يه حركت در باز كردم
ميدونستم ماني خوابش سنگينه و اگه بمب هم بتركه بيدار نميشه ..
به سمت ميز كارش رفتم و كشويي كه مخصوص مدارك بود باز كردم .. تو تاريكي نمي تونستم تشخيص بدم كدوم به كارم مياد پس همرو يه جا بر داشتم و داخل پاكتي كه از قبل همرام بود گذاشتم

كلافه چرخي دورم زدم تا ببينم كدوم وسيله نياز دارم
اما خب جز لباس چيزي به نظرم نرسيد

پس به سمت كمد رفتم و چند دست از لباس هاي ماني برداشتم و از اتاق بيرون زدم

همه چيز اماده بود براي رفتن .. كاپشن مشكيمو تنم كردم و كلاشو كشيدم روي سرم و با برداشتن ساك و پلاستيك لباس ها به طبقه پايين رفتم و در ورودي باز كردم و ازش بيرون زدم

با ديدن حياط نفس راحتي كشيدم با ارامش بيشتري به مسيرم ادامه دادم

اما وسط راه يه لحظه وايسادم و به عقب برگشتم .. اميدوارم بتونم خيلي زود دوباره به اين خونه برگردم خيلي دلم براشون تنگ ميشد

براي غرغر هاي مامان و نگراني هاي ماني و شوخي هاي بابا

با يادشون آهي كشيدم و به مسير ادامه دادم ..

(اما اي كاش ميدونستم مسيري كه دارم ميرم ديگه راه برگشتي نداره ..)

مثل ديونه ها تو خيابون راه ميرفتم و از سرما به خودم ميلرزيدم .. ولي نميدونستم اين لرز براي سرماس! يا استرس دوري از خانوادم

تند تند خيابون هارو طي ميكردم تا زود تر به باشگاه برسم .. از شانس گندم ماشينمم جلوي باشگاه گذاشته بودم و الان مجبور بودم پياده راه برم

نميدونم چند ساعت توي راه بودم كه بلاخره به در مشكي باشگاه رسيدم .. كمي جلو تر رفتم و جايي كه آرمان گفته بود دست كشيدم كليد دقيقا همون جا بود پس از بالاي در برش داشتم و خودمو با سرعت به ساختمون رسوندم

از سرما پوست دستم به سفيدي ميرفت و تموم تنم به لرز افتاده بود ولي بازم بايد خداروشكر ميكردم كه اين موقع شب كسي مزاحمم نشد البته انقدر تيپم پسرونه بود كه جاي شكي نباشه ولي بازم احتياط شرط عقله

با ديدن بخاري روشن كنار باشگاه با دو خودمو بهش رسوندم و كنارش روي زمين نشستم

انقدر سردم بود كه اصلا برام هيچي مهم نبود فقط مي خواستم كمي گرم شم

+پس بلاخره امدي

يه لحظه با شنيدن صداي مردي جا خوردم و با ترس از جام بلند شدم و ايستادم و به شخصي كه چهرش زياد مشخص نبود نگاه كردم

-كي هستي ؟؟

با صداي من ،،كمي جلو تر امد و تونستم صورتشو ببينم .. آرمان بود

پشت چشمي براش نازك كردم و گفتم

-ميدونستي خيلي مسخره اي؟؟

-توهم ميدونستي خيلي ترسويي؟؟ سه روزه دارم روت كار ميكنم ولي بازم مثل اين جوجه فنچ ها اون گوشه وايساده بودي و زل زده بودي به من

ايش كوتاهي زير لب گفتم و بي توجه بهش روبه بخاري نشستم

-حالا چرا قهر ميكني ؟

-قهر نكردم.. تو اينجا چيكار ميكني اين وقت شب

كمي مرموز بهم نگاه كرد و گفت:

-خببببب اگه راستشو بخواي يه سري كارها داريم كه بايد اين وقت شب انجام بديم

مشكوك بهش نگاه كردم و گفتم

-مثلا چه كار هايي؟؟

مشكوك بهش نگاه كردم و گفتم :

– مثلا چه كار هايي؟؟

بي حرف كمي جلو امد و مقابلم ايستاد .. يه لحظه از طرز نگاه خمارش لرز به بدنم نشست .. اما سعي كردم به رو خودم نيارم .. نمي خواستم ضعفمو بفهمه

همين طور كه توي چشم هام زل زده بود دستشو دراز كرد و طره اي از موهامو پشت گوشم داد و همون جا دستشو نگه داشت ! كلافگي از صورتم و نفس هاي عميقم كامل مشخص بود كمي دستشو حركت داد و حالت نوازش تا وسط موهام برد بعد بيشتر بهم نزديك شد و كنار گوشم با صداي ارومي گفت

– مثلا اينكه تموم اين موهارو بايد امشب از ته بزني

و بعد يهو دسته اي از موهامو با شدت به طرف پايين كشيد .. سرم از كشيده شدن موهام به سوزش افتاده بود

محكم دندون هامو روي لبام گذاشتم تا مبادا صدام در بياد با نگاه به چهرم پوزخندي زد و گفت

-چيه دردت امد؟؟ تو كه طاقت همچين درد كوچيكي نداري چطور مي خواي با يه مشت عوضي بشين و بر خاست كني؟

و بعد از حرفش دستشو با شدت از داخل موهام كشيد بيرون و به قسمت ته باشگاه رفت تا برق هارو روشن كنه

بعد از رفتنش كم كم ديدم تار شد و اشك تو چشمام پر شد دلم نمي خواست بازم از جانبش تحقير شم و بگه ضعيفي

ولي متاسفانه هركاري كردم اين لعنتي ها پايين نياد نشد كه نشد تا به خودم امدم ديدم كل صورتم خيسه

محكم دستامو مشت كردم و روي چشم هام كشيدم . داعم با خودم ميگفتم چرا ارمان قصد داره انقدر تحقيرم كنه؟ چرا اصلا بايد خودمو بندازم تو اين راه كه حرفاي اين عوضي بشنوم ..؟

اما خب هيچكدوم از سوال هام جوابي نداشتن و اين راهي بود كه خودم انتخاب كرده بودم و حالا بايد تا اخرش ميرفتم..

مظطرب وسط باشگاه ايستاده بودم و به اطراف نگاه ميكردم ، جالب بود برام كه يك ساعته از آرمان خبري نيست و معلوم نبود داره چيكار ميكنه

بي خيال به طرف پلاستيكي كه از خونه برداشته بودم رفتم و درشو باز كردم ..

با ديدن مدارك ماني از داخل پلاستيك درشون اوردم و روي زمين پخششون كردم

كاغذ اولي كه دستم روش رفت مربوط به يه سري وام و كار هاي شركتي بابا بود پس كنارش انداختم و به سراغ كاغذ بعدي رفتم

-اينا چيه دستت ؟

سعي كردم خودمو بيشتر با كاغذ ها مشغول كنم و جوابشو ندم

-مانا با توام ميگم اينا چيه..

با صداي ارومي گفتم

– مدارك داداشم !

-كار خوبي كردي اورديشون .. احتمالا خيلي لازمت ميشه ..

-….

-مانا چرا حرف نميزني ،؟قهري؟

زير لب نه كش داري گفتم و از جا بلند شدم

-مي خوام بخوابم ميشه تنهام بزاريد ؟

با سر باشه اي گفت و به طرف همون اتاق هميشگيش كه هميشه نصف روز،، خودشو اونجا حبس ميكرد رفت و بين راه به كمد كوچيكي اشاره كرد و گفت

-چندتا تشك داخلش هست .. مي توني استفاده كني
شبت خوش

دلم اصلا نمي خواست دوباره باهاش هم كلام بشم ! چون حقي نداشت اون جوري با من رفتار كنه .. هرچقدر هم كه من دانش اموز تمرينيش باشم اين رفتار حق من نبود !

تنها هدفش اين بود كه ضعفمو به رخم بكشه!! ولي كه چي؟ مي خواست چيو ثابت كنه ؟؟

سعي كردم قبل از خواب فكرمو از همه چيز پاك كنم و خودمو به اين زندگي و شرايط سخت عادت بدم .. اما همه چيز ميشد فراموش كرد جز دلتنگي براي خانوادم

كلافه انقدر اين دنده و اون دنده شدم تا بلاخره تونستم بخوابم

صبح با صداي خنده هاي لطيف دختري از خواب بيدار شدم و هراسون به اطراف نگاه كردم

اما جز خودم خبري از شخص ديگه اي نبود .. بي توجه دوباره سرمو روي بالشت گذاشتم و چشم هامو بستم ولي بازم صداي خنده هاي دو نَفَر از اتاق آرمان مي امد

نفس عميقي كشيدم و روي تشك نشستم .. همين طور كه مشغول جمع كردن موهام بودم دختري خيلي شيك از اتاق ارمان بيرون امد و با ديدن من كمي مات زده گفت:

-آرمان اين همون دخترس؟

-اره زينب جان اين همونه

دختره كمي بيشتر بهم زل زد و بعد با لبخند مليحي به طرفم امد .. منم شكل اين ادم نديده ها روي زمين نشسته بودم و داشتم امدنش به طرف خودمو نگاه ميكردم

تا رسيد بهم دستشو دراز كرد و گفت

-سلام من زينب هستم گريمور شخصي آرمان ..

به تبعيت ازش منم دستمو دراز كردم و لبخند كجي تحويلش دادم و گفتم

-منم مانا هستم .. خوشبختم

چهره دلنشيني داشت بيني متوسط با لب هاي نازك اما چيزي كه خيلي جلب توجه ميكرد چشم هاي بزرگ و مشكي رنگش بود كه تو قاب صورتش ميدرخشيد

-خب عزيزم اماده اي به كارمون برسيم،؟

با كمي منگي گفتم

-چه كاري؟

متفكر نگام كرد و گفت:

-قراره شكل داداشت بشي،، من تو اتاق رو به رويي هستم هر وقت اماده شدي بيا اونجا درضمن يه عكس كوچيك هم همرات باشه.

و بعد داخل اتاق سفيد رنگي شد ..

بعد از رفتن زينب تازه تونستم ارمان كه دست به سينه به در تكيه داده بود ببينم

با دست به زينب اشاره كردم و گفتم

-چشه اين ؟ مشكل داره

تك خنده صدا داري كرد و به معني نميدونم شونه هاشو بالا انداخت

از جام بلند شدم و تشك جمع كردم و سر جاش گذاشتم و بعد از شستن صورتم به اتاق زينب رفتم و در زدم

با بفرماييدي كه گفت دستگيره ي درو پايين كشيدم و وارد شدم

يه اتاق خيلي ساده و سفيد با يه صندلي پلاستيكي و كيفي شبيه چمدون كه فكر كنم داخلش لوازم مخصوص گريم بود

زينب به صندلي اشاره كرد و گفت :

-خب… چيكارت كنم حالا؟

-اوم نميدونم ، ابروهام تو اين چند روز پر شده و بهتره دستشون نزني .. اگه مي توني يه كاري كن كمي صورتم ته ريش پيدا كنه و فكم مربعي شكل به نظر بياد

كمي ريز خنديد و گفت

-مطمعني مي خواي ته ريش بزاري؟

سرمو به معني تأييد تكون دادم كه چشماشو تو كاسه چر خوند و چندتا وسيله از داخل كيفش بيرون اورد

-ببين يه نمونه ته ريش طبيعي دارم كه چسبش فوق العادس و اصلا صورتتو خسته نميكنه و تا يك ماه مدام ميتوني ازش استفاده كني .. بعد از يك ماه بيا پيشم دوباره برات ترميم ميكنمش

-خيلي خب…فقط مرتب بزار مي خوام مثل داداشم خيلي جذاب به نظر بيام

خنده اي كرد و دوباره به كارش ادامه داد بعد از چند ساعت از زير دستش بيرون امدم و تو ايينه كوچيك داخل اتاق بهت زده به خودم نگاه كردم .. واقعا كارش عالي بود

شده بودم يه پسر جذاب با موهاي بلند .. با خنده سمت زينب برگشتم و گفتم حالا اينارو چيكار كنيم

به قيچي توي دستش اشاره كرد و گفت:

-چاره اي جز كوتاهي نيست .. بيا بشين برات يه مدل ناب پسرونه بزنم .. كه خودت ديدي عاشقش بشي !

با اشارش روي همون صندلي نشستم و منتظر شدم تا پيش بند مخصوص ببنده ..

-خيلي حيفه خدايي،، واقعا موهاي خوشگلي داري

آهي كشيدم و گفتم

-چاره اي نيست بزنشون!!

كمي موهامو خيس كرد و بعد با بِسْم الله قيچي اول به موهام زد .. با هر قسمت كه كوتاه ميكرد يك دسته موي بلند روي زمين مي افتاد

خيلي وقت بود كه كوتاه نكرده بودمشون چون هم بابا و هم ماني عاشق موهام بودن .. خودمم دوسشون داشتم ، اما حالا ..

سعي كردم ذهنمو از فكراي منفي پاك كنم و به چيز هاي خوب فكر كنم
ولي هرچي ميگشتم چيز خوبي تو اين راه براي فكر كردن پيدا نميكردم ..

-خب كار اينم تمومه .. پاشو خودتو ببين دخترِ پسر نما

دوباره از جام بلند شدم و روبه روي ايينه قرار گرفتم

از تعجب جيغ كوتاهي زدم و گفتم

-وايي باورم نميشه !!! اين يعني منم ؟؟

– اره عزيزم حالا بيا اين لباس هارو بپوش ديگه كامل يه پسر ميشي !

لباس هاي ماني از دستش گرفتم و مشغول در اوردن لباس هاي خودم شدم

زينب هم كه ديد دارم لباس عوض ميكنم بدون حرفي از اتاق بيرون رفت

بعد از اينكه دكمه شلوار بستم .. سراغ پيرهن سرمه اي رنگ رفتم و كمي استين هاشو بالا دادم به نظرم اين طوري راحت تر بود

جلو ايينه رفتم و به خودم نگاه كردم به نظرم همه چيز خوب بود جز بالا تنم كه خيلي بد توي ديد بود و از زير پيرهن كامل برجستگيش حس ميشد

نفس عميقي كشيدم و زينب صدا كردم

-زينب جون !؟

به چند دقيقه نكشيد كه درو به سرعت باز كرد و داخل شد

-چيشده مانا؟

به بالا تنم اشاره كردم و گفتم :

-اينارو چيكار كنم؟

كمي متفكر بهم نگاه كرد بعد بشكني تو هوا زد و سراغ كيفش رفت بعد از يكم گشتن بانداج كرمي رنگي در اورد و گفت

-بيا اينجا اينو ببندم برات

-بي خيال تروخدا … اصلا نمي تونم اينو تحمل كنم .. سوتينم به زور ميبندم چه برسه به اين

-دختر بيا اينجا كم غر بزن.. مجبوري كه ببندي وگرنه همه ميفهمن دختري

به زور دكمه هاي پيرهن باز كردم و گذاشتم ببنده ..

-خب حالا يه چرخ بزن بيينم ..

دكمه هامو بستم و چرخي دور خودم زدم

-چطورم؟؟

-عالي شدي دختر عالي..

واقعا هم حق داشت خيلي بهتر از اون چيزي شده بودم كه تصور ميكردم

زينب از جلوي ايينه به سمت در كشيدم و گفت

-بسه دختر .. تموم شدي انقدر به خودت نگاه كردي
بيا بريم ارمان هم ببينت

نميدونم چرا يهو از ارمان خجالت كشيدم .. دوس نداشتم منو اين جوري ببينه ولي يه چيزي از درونم ميگفت

اونم بايد عادت كنه كه تورو اين طوري هميشه ببينه

بعد از بيرون امدن ، پشت در اتاق ارمان رفتيم و منتظر شديم در باز كنه .. بار اولي بود كه مي خواستم اتاقشو ببينم ..

بعد از چند بار در زدن بفرماييد ارومي گفت و من سر به زير وارد اتاق شدم

زينب با دست بهم اشاره كرد و گفت

-بفرما ارمان خان .. چطور شده

صداي قدم هاي ارمان ميشنيدم كه داشت نزديكم ميشد ولي باز هم جرعت اينو نداشتم كه سرمو بالا بيارم

چرخي دورم زد و گفت

-خوب شده .. دستت درد نكنه زينب

-خواهش ميشه رعيس. اگه با من كاري نيس من برم

ارمان نه ارومي گفت و با سر اشاره كرد كه يعني مي توني بري

بعد از رفتن زينب جلوم ايستاد و دستشو برد زير چونم و اروم سرمو بالا اورد

با بالا امدن سرم نگاهم غرق دوتا چشم قهوه اي رنگش شد
نگاه كلي بهم انداخت و گفت

-چرا بهم نگاه نميكردي؟؟

اب دهنمو غورت دارم و گفتم : نمي تونستم…

ابروهاشو با تعجب بالا انداخت و گفت :

-نمي تونستي!؟ اونوقت مي تونم بپرسم چرا ؟

شونه اي بالا انداختم و گفتم:

-حالا بيخيال!! كي قراره عمليات شروع بشه ؟

-از فردا ، تو و اون ادمي كه قراره به عنوان يه ادم ساده وارد عمليات بشيد از فردا بايد به بندر عباس بريد!

-بندر عباس..!؟؟؟؟

سري تكون داد و كمي توي چشم هام زل زد .. انگار مي خواست يه چيزي بهم بگه ولي پشيمون شد

از جلوم كنار رفت و كتشو از روي صندلي برداشت و بهم اشاره كرد كه دنبالش برم

با دو خودمو بهش رسوندم و گفتم :

-آرمان الان كجا داريم ميريم!؟

بي حرف سوار ماشينش شد و منتظر شد من هم سوار شم ،،،از حرص محكم پامو روي زمين كوبيدم و با حرص در ماشين باز كردم

بعد از نشستنم پاشو روي گاز فشار داد و ماشين با سرعت از زمين كنده شد

دليل اين رفتارشو نميفهميدم ! يه لحظه خوب بود و يه لحظه بد

با غيض به طرفش برگشتم و گفتم

-تو چته؟؟ مي خواي دوتامونو به كشتن بدي

اما تنها جوابم سكوت مطلقش بود

با دست به بازوش زدم و گفتم

-هوووي با توام !!!

با اخم به طرفم برگشت و گفت

-باره آخرت بود منو اين جوري صدا كردي!!يه لحظه ساكت شي ميفهمي الان داريم كدوم قبرستوني ميريم !

با قهر رومو ازش برگردوندم و به شيشه كنارم زل زدم
حداقل ديدن اين جاده مي ارزيد به قيافه ايكبيريش !!

زير چشمي نگاهي بهش انداختم و تو دلم گفتم

-همچين ايكبيري هم نيست، يكم خوشگل تر از ايكبيري ميزنه !! حالا يكمم نه ! خيلي قشنگ تره

كلافه نفسمو با حرص بيرون دادم و به خودم گفتم

اخه به تو چه دختر!!! كه خوشگله يا ايكبيري!! بتمرگ سر جات انقدر به اين چيزا هم فكر نكن

همين طور كه در حال خود درگيري با خودم بودم صداي خنده ارمان بالا رفت و كل ماشين پر شد از صداي خنده هاش

-وااي خيلي خوبي دختر!! حتي با خودتم خود درگيري داري!

چشم غوره اي بهش رفتم و گفتم

-بي ادب ،،خودت خود درگيري داري!

با ته مونده هاي خندش گفت:

-باشه حق با توعه .. من داشتم چند دقيقه پيش با خودم حرف ميزدم

با شنيدن حرفش يهو محكم با دست تو صورتم زدم و گفتم :

-يعني فهميدي الان داشتم به چي فكر ميكردم !؟

-نه دختر نه،، فعلا پياده شو كه رسيديم و كلي كار داريم

با ديدن اداره پليس خواستم شالمو كمي جلوتر بكشم ولي با ياد اينكه من ديگ دختر نيستم خيالم راحت شد وكمي كتمو مرتب كردم و با ژست مخصوص داداشم از ماشين پياده شدم !

با آرمان وارد اداره شديم و از موج گرمايي كه به صورتم خورد چشمامو بستم

آرمان دستشو پشت كمرم گذاشت و اروم كنار گوشم گفت

از اينجا به بعد تو ماني هستي ! صدات و نگات و حرفات همه از اين به بعد مورد توجه سرهنگ و سر بازاس
خواهشا كارتو درست انجام بده

به معني فهميدن لبخندي بهش زدم و ادامه راه باهم طي كرديم

هرچي داخل تر ميرفتيم با جمعيت بيشتري مواجه ميشديم
مردمي كه هر كدوم به خاطر يه موضوعي مجبور بودن اينجا باشن

همين طور كه از بينشون رد ميشديم پير زني ديدم كه به خاطر دستگيري بچش اشك ميريخت با تاسف سرمو پايين انداختم و سعي كردم چشم هاي غميگنمو از ديد مخفي كنم

آرمان كه متوجه حال بدم شد.. فشاري به بازوم داد و داخل اتاقي راهنماييم كرد

وقتي اتاق رو خالي از هرچيزي ديدم با تعجب سرمو بالا اوردم و گفتم

-اينجا چرا امديم !!

با اخم هاي درهم بهم نگاه كرد و گفت

-اينجا امديم كه خودتو جمع كني.. اين چه وضعيه مانا!
چشماي اشكيتو تو ايينه ديدي؟

-ميگي چيكار كنم؟ درد مردمو ببينم و عين خيالم نباشه؟؟

-نميگم عين خيالت نباشه !! ولي سعي كن برات عادي شه
به روي خودت نياري
ادمي كه ظاهرش پسره ولي چشماش و حركاتش داد ميزنه كه يه دختر شكنندس چه به درد اين مأموريت ميخوره !!؟
دختر تو خودتو دوروزه اين جوري به باد ميدي

آرمان داد ميزد و هر كدوم از جمله هاش به زبون مي اورد
نميفهميد براي دختري كه تا الان تو ناز و نعمت بوده ديدن بيچارگي بقيه چقدر براش سخته
داد ميزد و نميفهميد كه داره منو با حرفاش سنگ ميكنه ! اما من نميزاشتم كه شخصيتمو عوض كنه
شايد ظاهرم عوض شده باشه ولي شخصيتم نه !

خودمو جمع كردم و با غرور جلوش ايستادم ..
انگشت اشارمو بالا اوردم و به قلبش اشاره كردم !

-شايد تو چيزي از انسانيت ندوني و انقدر تو شغلت غرق شده باشي كه صداي فرياد اطرافيانت نشنوي ! ولي من مثل تو نيستم ! اينجا .. سمت چپ سينم قلب دارم !
حالا هم لطفا منو زود تر با سرهنگ ويژه اين عمليات اشنا كن مي خوام زود تر از اينجا برم بيرون !

مبهوت زل زده بود بهم و نمي تونست حرفي بزنه
اما بعد از چند دقيقه به خودش امد و بدون من از در بيرون زد و دوتا اتاق بالا تر وارد اتاق مشكي رنگي شد

نفس ارومي كشيدم و بعد از آرمان با دو تقه وارد همون اتاق شدم و بعد از باز كردن در نگاهم جلب چشم هاي مرموزي شد كه داشت موشكافانه سر تا پامو بر انداز ميكرد …

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن