رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت پنجم

رمان شب سیاه پارت پنجم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

آرمان با ديدن شخص روبه رو لبخندي زدم و گفت

-خوش امدي پدرام جان..

شخصي كه الان فهميده بودم اسمش پدرامه لبخند معنا داري زد و گفت

-مرسي آرمان ..

آرمان كه از برخورد خشكش كمي تعجب كرده بود روبه من كرد و گفت :

-بهتره شما هم با هم اشنا شيد .. ايشون ماني همكار و دوست بنده هست و اينم پدرام راد يكي از بهترين سرگرد هاي اين منطقه

پدرام دستشو دراز كرد و گفت

-خوشبختم از اشناييت

كمي مضطرب بودم براي اينكه باهاش دست بدم ولي وقتي نگاهم به چشم هاي قرمز شده ی آرمان افتاد دودلي رو كنار گذاشتم و دستمو داخل دستش گذاشتم

يه لحظه با لمس دستم سرشو با تعجب بالا اورد و نگاه دقيقي به صورتم انداخت بعد يهو كمي با شصتش روي دستمو نوازش كرد .. انگار مي خواست بيشتر از نرمي پوستم مطمعن بشه

اخمي روي پيشونيم نشوندم و گفتم

-خب حالا كه اشنايت ها صورت گرفته بهتره بشينيم

و بعد سريع دستمو از دستش بيرون كشيدم
و روي صندلي مشكي رنگ نشستم ولي هنوزم گرماي دستش روي پوست دستم مونده بود

سرمو بالا اوردم كه به آرمان بگم پس سرهنگ كجاست!!!

كه در به صدا در اومد و مرد مسن و چهار شونه اي داخل اتاق شد .. آرمان و پدرام با ديدنش سريع از جا بلند شدن و احترام نظامي دادند

سرهنگ با ديدنشون ازاد باش داد و كمي متعجب به من نگاه كرد

سريع از جام بلند شدم و احترام نظامي ارومي دادم كه تعجبش به لبخند تبديل شد و به صندلي اشاره كرد

-چطوري پسرم؟

كمي تن صدامو بالا بردم و گفتم

-خوبم قربان شما چطوري،؟

-خوبم ، وضع قلبت چطوره!؟ ظهر كه زنگ زدي گفتي چند روز مرخصي مي خواي .. الان كه ديدمت واقعا تعجب كردم

از استرس لبمو گاز آرومي گرفتم و گفتم:

-آهان بله.. ولي بعدش به كمك داروها و مراقبت هاي خانواده حالم بهتر شد و گفتم زود تر عملياتو شروع كنيم

-خوشحالم كه بين ما هستي … فكر كنم با پدرام اشنا شده باشي .. تو و اقاي راد قراره تو اين عمليات شركت كنيد و اميد وارم مثل هميشه از پس اين مأموريت هم بر بيايد

آب دهنمو قورت دادم و به پدرام كه با اعتماد به نفس بهم زل زده بود نگاهي انداختم …

-خب بچه ها نميدونم اطلاعاتتون چقدره از اين مأموريت اما بهتره يه توضيح كوچيكي بدم

باندي كه باهاش طرف هستيد يه سري قاچاقچي به تمام معنا هستن هيچ مدركي نداريم ازشون و دستمون به هيچ چيز بند نيست و همه اميدمون به شماست

وظيفتون رفتن به بند عباس و دخالت دادن خودتون توي گروهشون هست اميد وارم كه لو نريد و موفق باشيد

بعد از صحبت هاي سرهنگ از جا بلند شديم و همگي بعد از يك احترام از در بيرون رفتيم

آرمان از همه جلو تر ميرفت و من و پدرام پشتش بوديم

همين طور كه توي حال خودم بودم پدرام كنار گوشم گفت

-بهت نمي خوره سرگرد اين مملكت باشي

-به چيم نمي خوره دقيقا!؟

يكم دستشو بالا پايين كرد و گفت

-بگي نگي يكم ريزه ميزه اي …

پوزخندي بهش زدم و گفتم:

-بايد قبل از مريضيم منو ميديدي.. اونوقت حتي خودت هم جلو ايينه نمي رفتي

پا تند كردم و ازش گذشتم .. و خودمو به ارمان رسوندم

با اخم زل زده بود به رو به روش و دستاشم با ژست خاصي داخل جيبش برده بود

نگاهي بهش انداختم و گفتم

-به چي فكري ميكني!،

-به تو

ذوق زده ابروهامو بالا انداختم و گفتم

-به من!؟؟؟؟؟؟؟

-هه اره.. به خنگ بازيات… امروز صد باره نزديك بود لو بريم ! تازه اين فقط يه روزه .. فكر كن بخواي هر روز نقش بازي كني اونوقت لو رفتنت حتميه

با حرفاش خون خونمو ميخورد خواستم جوابشو بدم ولي حوصله كل كل باهاش نداشتم

همش مي خواست خوردم كنه تا يه جوري نرم به اين عمليات و بهم بگه كه تو به درد اين كارا نمي خوري ولي اگه من مانام بهش نشون ميدم كه كي به درد چي ميخوره

پسره از خود راضي عوضي !!! حيف كه فردا موقع پروازمون به سمت بندر عباس و خلاص شدن از دست ارمان بود وگرنه داشتم براش ..

اون شب بعد از خداحافظي با پدرام سوار مزدا 3 آرمان شديم و منو رسوند باشگاه

دم باشگاه رو بهش كردم و گفتم:

-نمياي داخل!؟

-نه يه سري كار دارم .. فردا ميام ميبرمت فرودگاه . ساعت ٧ صبح حاضر باش

باشه اي گفتم و بدون خداحافظي از ماشين پياده شدم
قدم زنان خودمو به باشگاه رسوندم و داخل شدم

شب اخري بود كه اينجا ميومدم ،، حتي دلم براي اين باشگاه هم تنگ ميشد .. يكم براي رفتن دل شوره داشتم ولي تصميم گرفته بودم بهش فكر نكنم

از گشنگي دل ضعفه گرفته بودم .. به سمت اشپز خونه رفتم و با ديدن يخچال پر لبخندي زدم و يه بسته كالباس با نون و خيار شور بيرون اوردم و شروع كردم به خوردن

بعد از سير شدن لباس هايي كه لازم ميشد داخل ساكم گذاشتم و به عكس بابا و مامان و ماني كه داشتند از ته دل لبخند ميزدند نگاه كردم

يعني الان دارن دنبالم ميگردن؟
يا شايدم ازم متنفر شده باشند … خيلي باهاشون بد كردم كه يهو رفتم ولي اي كاش بفهمن اينا همه به خاطر داداشمه و به خواست خودم نبوده

كلافه قاب عكسو روي لباس گذاشتم و زيپ ساكوكشيدم

هر كاري ميكردم نمي تونستم عقربه هارو بكشم جلو
انگار ساعت امشب قفلي زده بود روي ساعت ٨

تو اين باشگاه تك و تنها ادم دق ميكرد
ولي چاره اي نبود ديگه بايد يه جوري خودمو سرگرم ميكردم

از جام بلند شدم تا كمي گشت بزنم ولي با ديدن اتاق تير اندازي سمتش رفتم و اسلحه ي هميشگيمو بر داشتم
از تعداد تير داخل اسلحه مطمعن شدم و هدف گيري كردم

اولين تيرو با چشم هاي بسته زدم .. مي خواستم يادم بياد براي چي اينجام !!

تير دومو به خاطر درد مردمم زدم و درست هم به هدف خورد

تير سوم و تير چهارمو پشت هم ميزدم و به سر گذشتم فكر ميكردم .. اگه اين باند نبود ، الان من كنار بابا بودم

شايدم بغل ماني … با ياد ماني قطره اشكي از چشمم افتاد دستمو محكم جاي رد اشكم كشيدم و بيشتر روي نشونه گيري تمركز كردم

تير اخري بود كه اسلحم داخلش داشت … مي خواستم بزنم به وسطش ولي چشماي تارم مانع ميشدن

اون ته قلبم داشتم زجر ميكشيدم .. يه درد و زجر عميق مثل دلتنگي

اسلحه رو روي ميز پرت كردم و از اتاق بيرون زدم

به سمت تشك ها رفتم و يه تشك بر داشتم و وسط باشگاه پهنش كردم

روش دراز كشيدم و توي خودم جمع شدم مثل جنيني كه تازه متولد شده … سرمو به تشك فشار دادم و اجازه دادم اشكام بريزه

امشب شب اخر بود و مي خواستم خالي خالي اين سفرو شروع كنم و همه چيزو همين جا، جا بزارم و برم به سفري كه برگشتم با خدا بود

تو فكراي خودم غرق بودم كه يهو چشماي خيسم سنگين شدن و به خواب رفتم،..

صبح با صداي آلارم گوشي كش و قوسي به بدنم دادم و سعي كردم چشم بسته صداي گوشيمو خفه كنم

اما هرچي ميگشتم پيداش نميكردم ، ناچار يدونه از چشمامو باز كردم و پايين تشك تونستم پيداش كنم .. همون جور نيمه خوابيده صداشو قطع كردم و با لبخند گوشي رو يه طرف پرت كردم و دوباره به خواب رفتم

(خب خوبه تازه ساعت ٧ هست .. بازم جا دارم تا بلند شم )

با اين فكر پتو رو روي خودم تنظيم كردم و چشمامو با ارامش بستم

ساعت حدود ٧:٢٠ دقيقه بود كه يهو تو خواب صداي آرمان به گوشم خورد كه داشت با ملايمت صدام ميكرد

-مانا … مانا هنوز خوابي؟

سرمو توي بالشت فشار دادم و اروم گفتم

-اه پسره ي چندش ، تو خواب هم بايد صداش بياد

-مانا بلند شوووو پروازت دير شددددد

همين جور كه زير زبون داشتم بهش فش ميدادم يهو با شنيدن اسم پرواز چشمامو تا اخر باز كردم و به ارمان كه با اون قد چنارش بالا سرم ايستاده بود لبخند بي معني زدم و گفتم

-عه … سلام

كلافه نفسي كشيد و با داد گفت

-بلند شو ديگه ،،.. پروازت رفت .. تازه داري خنده و سلام تحويلم ميدي!!!

با ديدن قيافه عصبيش خودمو جمع و جور كردم و از جا بلند شدم خواستم تشك جمع كنم كه باز صداش امد

-اونو ولش كن بيا اينجا ببينم ..

پشت چشمي براش نازك كردم و رو به روش ايستادم و به پاهام زل زدم

-وقتي دارم باهات حرف ميزنم تو چشمام نگاه كن

نگاهمو از پاهام گرفتم و به صورتش زل زدم
دستي به كنار صورتم كشيد و آروم گفت :

-چه بلايي سر چشمات امده،؟ ديشب گريه كردي ؟؟

اه تف تو اين شانس هميشه بعد از گريه چشمام خيلي تابلو ميشد

دست پاچه نههه كش داري گفتم دوباره مشغول جمع كردن تشك شدم

دستشو روي شونم گذاشت و گفت :

-اينو ولش كن برو حاضر شو ..

از خدا خواسته تشكو همون جوري ول كردم و از توي پلاستيك شلوار ديروزي رو با يه پيرهن و كت سورمه اي در اوردم و شروع كردم به عوض كردن

بانداژ سفت دور بالا تنم پيچوندم و موهامو با ژل بالا دادم

راضي از تيپم سراغ آرمان رفتم كه بگم حاضرم ولي داخل باشگاه نبود ..! منم از نبودش استفاده كردم و تند به اتاق تير اندازي رفتم و اسلحه ي محبوبمو از روي ميز برداشتم و پشت شلوارم گزاشتم … شايد يه وقت لازمم شد

ساکو از روي زمين برداشتم و با دو خودمو به ماشين آرمان رسوندم

عينك دودي شيكي روي چشماش بود و از شيشه به بيرون زل زده بود

نفس نفس زنان خودمو داخل ماشين پرت كردم و گفتم بزن بريم ..

چپ چپ نگاهي بهم انداخت و گفت :

-چه عجب تشريف اوردي!!

پامو روي پام انداختم و گفتم

-سه ساعت داشتم دنبال تو ميگشتم .. ادم ميره بيرون يه خبر ميده

-ببخشيد كه مراعات خانومو كردم و وقتي ديدم برا خودت داري ريلكس لباس عوض ميكني بي حرف زدم بيرون

واقعا چقدر ممنونش بودم .. منه خنگ اصلا يادم رفته بود اين داخل باشگاس و داشتم از هولم تند تند لباس مي پوشيدم

اروم لبمو گاز گرفتم و شروع كردم با انگشتاي دستم بازي كردن

پوزخندي زد و گفت

-چيشد زبونتو موش خورد!؟

زبونمو براش در اوردم و گفتم

-ميبيني كه دارم .. الانم اگه حرف نميزنم چون حوصله كل كل باهات ندارم .. منتظرم زود تر برسم به فرودگاه از شرِت
خلاص شم

-نترس الان ميبرمت پيش پدرام .. تا بهت ثابت شه بايد هر دقيقه كه با من بودي طلا بگيري

-مگه پدرام چه طوريه !؟

لبخند كجي تحويلم داد و تا اخر پاشو روي پدال گاز فشار داد .. من نميدونم چرا هر كس عصبيه روي گاز بدبخت ماشين خالي ميكنه !؟ البته خودمم يكيشم هاا .. الان چون ماشين ندارم فاز مثبت بر داشتم

دقيق نفهميدم كي به فرودگاه رسيديم .. فقط تا متوجه ي موقعيتم شدم ديدم رو به روي فرودگاه مهر آباديم ،

-مانا خيلي مراقب خودت باش.. از چيزايي كه گفتم استفاده كن ، اميد وارم سفري بي خطر داشته باشي!

با تعجب سمتش بر گشتم و گفتم :

-مگه تو نمياي!؟

-نه، پدرام مارو باهم ببينه بدجوره .. از اين به بعد خودتي و خودت .

تو چشماش زل زدم و باشه ارومي گفتم .. لبخند مهربوني زد و گفت خدانگهدار

دلم يه لحظه برا لبخندش ضعف رفت .. پس ارمان هم مي تونست خوب باشه .. البته تا الان كه ازش بدي نديدم . يكم زود جوش و سخت گير و بد اخلاق هست اما اين دليل به ذات بدش نميشه

منم لبخندي بهش زدم و از ماشين پايين اومدم

-توهم مراقب باش خدافظ

طاقت نداشتم رفتنشو ببينم .. پس ترجيح دادم اول من برم

ساکو محكم توي دست گرفتم و وارد فرود گاه شدم
انقدر شلوغ بود كه بعيد ميدونستم بتونم پدرام پيدا كنم . يادم باشه تا به بندر عباس رسيدم يه سيم كارت برا خودم بگيرم ، فعلا كه نميشد از اين استفاده كرد

همين طور كه داشتم بين جمعيت چشم مينداختم يهو با ديدن پسر قد بلندي كه كت زرشكي به تن داشت به طرفش رفتم و حدس زدم بايد پدرام باشه ..

خدايي هيكل روبه راهي داشت و دل هر دختريو به راحتي مي تونست ببره ، البته اگه كسي بتونه با اخلاق گندش كنار بياد ..

نزديكش شدم و گفتم : سلام ببخشيد يكم معطل شديد

با صدام سمتم برگشت و گفت :

-٥ دقيقه تا پرواز !!!. عجله كن .. خيلي دير شده

حيفه اون سلامي كه بهش كردم شيطونه ميگفت برگردم و يدونه مشت بزنم تو فكش ،، پسره ي .. لا الله الالله

بعد از تحويل دادن بليط ها بدون اهميت به پدرام سوار اتوبوس هاي مخصوص مسافر بري شديم و بعد از طي كردن پله هاي هواپيما روي صندلي نشستيم

خداروشكر صندليم كنار پنجره بود و مي تونستم با نگاه به بيرون خودمو مشغول كنم

وگرنه با اين بت زهر مار يك كلمه هم نمي تونستم حرف بزنم …

اونم انگار مشكلي نداشت با حرف نزدنم ! و بيشتر از سكوت لذت ميبرد

كلافه گوشيمو از جيبم در اوردم و به صفحه ي خاموشش زل زدم ،

پدرام نگاه كوچيكي بهم انداخت و گفت:

-تا حالا چندتا عمليات شركت كردي !؟

-اووم تقريبا ٥ ، ٦ تا تو چي

پوزخندي زد و گفت

-١٢ تا

در همين لحظه هواپيما كم كم از جاش بلند شد و مهماندار ها شروع به پذيرايي كردن

پدرام با دست دكمه مخصوص رو فشار داد كه سريع دختري ارايش كرده با عشوه جلو امد و گفت

-خوش امديد .. چه كاري ازم بر مياد!؟

-يه قهوه

به من هم نگاه كرد و گفت تو هم مي خواي؟

– اره فقط اگه ميشه يه اب هم بگيد بياره

مهماندار بعد از دادن سفارش ها لبخند خاصي به پدرام زد و از ديد خارج شد

دختره ي جلف .. حالا ميمرد انگار اگه اون لبخند مسخره رو نميزد

-يادم باشه رسيديم يه برنامه تقويت بهت بدم .. باورش برام سخته بخواي پليس باشي با اين جثه كوچيك

دوباره اين پسره داشت روش زياد ميشد !!
سمتش بر گشتم و گفتم ..

-ببين جناب به نظر من هرچه تو يه كار ريز تر باشي تيز تر و سريع تري درضمن كسي ازت نظر نخواست كه اين جوري بر ميگردي ميگي ..

با دست بهش اشاره كردم و گفتم :

همين براي خودت برنامه بنويسي كفايت ميكنه ..

خيلي جا خورده بود فكر نمي كرد اين طوري جوابشو بدم .. ولي واقعا اعصابمو خورد كرده بود .. همش مي خواست يه جوري ضايعم كنه !

با دست ليوان قهوه رو برداشتمو يه ضرب همشو خوردم اما يه لحظه احساس كردم زهرمار خوردم
اين ديگه چي بود !! چرا انقدر تلخ اخه؟

از تلخي به سرفه افتاده بودم و هيچ جوره ساكت نمي شدم

ابو به طرفم گرفت و با دست چند بار به پشتم زد

-آدم موقع عصبانيت قهوه رو يهو سر نميكشه !!

گرماي دستش كه يهو به بدنم خورد از جا پروندم و ليوان اب ول شد روي شلوارم

دستمالي از جيبش در اورد و به دستم داد و گفت :

-خب خوبه علاوه بر ريزه ميزه بودن دست پا چلوفتي هم هستي

نگاه چپي بهش انداختم كه تك سرفه اي كرد و بدون حرف مثل قبل روي صندليش نشست و دستاشو روي دسته ي صندلي گذاشت
البته اين بار لبخند كم رنگي هم روي لب هاش بود

هر كاري ميكردم خيسي شلوارم از بين نمي رفت و اگه با اين وضع راه ميرفتم فكر ميكردن تو شلوارم كار خرابي كردم

به شانس گندم لعنت فرستادم و تصميم گرفتم بي اهميت رو صندلي بشينم تا خودش خشك شه !

حدود يك ساعت ميشد كه داخل هواپيما بودم شلوارم هم خداروشكر داشت خشك ميشد و از اون بابت خيالم راحت بود

اين پدرام گور به گور هم انگار روش خاك مرده ريخته بودن
از وقتي روي صندلي نشسته بوديم چشماشو بسته بود تا همين الان كه قرار بود پنج دقيقه ي ديگه فرود گاه باشيم

اروم دستمو زير چونم گزاشتم و زل زدم به نيم رخ جذابش
هيكل رو فرم و سيكس پكش شديد زير اون پيرهن زرشكي رنگ خود نمايي ميكرد

لباي خدا داد قلوه اي با بيني كوچيك و ابروهاي در هم

همين طور كه بهش زل زده بودم سمتم برگشت و گفت

-مورد قبول واقع شدم !؟؟

با بلند شدن يهوييش هيني كشيدم و دستمو روي قلبم گزاشتم و توي دلم گفتم ( اه بمير پسره ي چندش، اين مگه خواب نبود!؟ واي قلبم نزديك بود يه لحظه وايسه هاا.. يكم شعور نداره حداقل اروم سمت يه دختر برگرده!!؟)

ولي يه حسي از ته داد زد مانا دوباره خل شدي!؟ اين از كجا اخه بدونه تو دختري !!!؟

پوفي كشيدم و گفتم :

-به تو نگاه نميكردم به دختر رديف روبه رو زل زده بودم

پدرام مسير نگاهمو دنبال كرد و به پير زن جا افتاده اي رسيد بعد با دست بهش اشاره كرد و گفت:

-منظورت از دختر روبه رو اون خانوم نيست احتمالا..

با ديدن قيافه ي چروك و مسن پير زن سرمو پايين انداختم و گفتم:

-الان اينجا بودااا.. فكر كنم رفت دسشويي

-الان موقع فرود هواپيماس اجازه ي بلند شدن از روي صندلي هارو نميدن

و بعد به دنبال حرفش پوزخندي زد

پسره ي منگل انگار ميميره جواب منو نده !! چي فكر كرده پيش خودش كه پسره شاه پريونه !؟

همين طور كه داشتم با خودم اختلال ميكردم و جد و آباد اين پسررو با فش ترور ميكردم

اعلام كردن كه به مقصد رسيديم و همگي با احتياط كمر بند هارو باز كنند و از هواپيما خارج بشن

كمي با دست به موهام حالت دادم و اروم از هواپيما خارج شدم و وارد فرودگاه شديم

تصميم گرفتم اول پدرام بره چون من نميدونستم قراره سوار چه ماشيني بشيم و اداره كدوم محل براي أقامت در نظر گرفته

همين طور كه پدرام جلو جلو ميرفت ،، منم مثل اين جوجه طلايي ها كه دنبال مادرشون هستن بهش وصل شده بودم

از فرودگاه خارج شد و دزدگير ماشيني رو زد و سوار جنسيس زرد رنگي شد خواستم در كناري رو باز كنم كه يهو شيشه رو پايين داد و به ماشين مشكي رنگي اشاره كرد

-اداره برا هركس ماشين جدا در نظر گرفته

، و بعد سويچي طرفم پرت كرد و گفت :

-خوش باشي پسر چموش

چشمامو تو حلقه چرخوندم و گفتم

-همچنين …

دستي به بدنه ي مشكي براقش كشيدم و از جلو نگاهي بهش انداختم

ماشين من هم مثل مال پدرام بود فقط رنگش فرق داشت

با ذوق در ماشينو باز كردم و به ياد گذشته گاز ماشينو گرفتم و تو خيابون هاي بندرعباس شروع كردم به روندن

از داخل داشبورد نگاهي به ادرس جديد انداختم و با هزارتا پرس و جو خودمو به ساختمون رسوندم .. از بيرون ساختمون ساده اي به نظر ميرسيد

ساكمو از عقب ماشين برداشتم و پياده شدم
بعد از باز كردن در ورودي خودمو داخل انداختم و با صداي دخترونم گفتم آخييييش

و بعد نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم و به اين فكر كردم كه قراره از اين به بعد اينجا با اسم ماني زندگي كنم

-كي امدي!؟

با ديدن پدرام هول زده سرفه اي كردم و خودمو سريع جمع و جور كردم و گفتم

-همين الان

– خوبه ، اتاق من همين پايينه.. برا تو اتاق بالارو در نظر گرفتم

هركي نميدونست فكر ميكرد اينجا مال خودشه .. امر و نهي هم ميكرد براي من

بي حرف ساكو از روي مبل برداشتم و كشون كشون به طرف اتاق رفتم

كه پدرام يهو باز جلوم سبز شد وگفت:

-تو اين ساك چيه !؟

نگاهي متفكر به قيافش انداختم و گفتم

-جيره بندي غذاييمه .. خب لباسام و وسايل هاي ضروريمه

-لازم نبود با خودت بياري .. اينجا همه چيز هست ..

-حالا كه اوردم ، بكش كنار مي خوام برم خستم

اخماشو تو هم كرد و گفت

– ساعت ١٢:٣٠ پايين باش ناهارو ميارن .. يه دستي هم به ريشت بكش ، خوشم نمياد همكارم انقدر بي انضباط باشه!

با تعجب نگاهش كردم كه اصلا به روي خودش نيورد و وارد اشپز خونه شد

من نميدونم شانس منه خاك بر سر بود كه هر كس نرسيده پسر خاله ميشد يا مشكل از جاي ديگم بود!!

بند هاي ساك دوباره به دست گرفتم و تا اتاق بالا با بدبختي كشيدمش ..

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن