رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت هشتم

رمان شب سیاه پارت هشتم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

-يكي هست به اسم النا !! خيلي از كار هاي اين باند دستشه ..

با كنجكاوي سرمو تكون دادم و گفتم

-د جون بكن ديگه .. نصف جونم كردي !!!

نفس عميقي كشيد و سرشو به معني مثبت تكون داد و كمي سمتم برگشت و گفت:

-از بچگي با ترفند خاصي وارد اين باند شد و توي همه ي كار هاش كاملا وارده.. خيلي هم بهش اعتماد دارن .. ولي دختري نيست كه به راحتي به كسي نخ بده اما وقتي هم عاشق بشه چون بار اولش هم هست احتمالا خيلي كارهارو ميكنه!

اب دهنمو غورت دادم و گفتم:

-خب الان چه كمكي از من بر مياد !؟

-من چند بار خواستم به النا نزديك بشم ولي نشد.. انگار سليقه ي خاصي داره
و من هم بعد از شنيدن حرف هاي اون روزت با اون دختره توي پاساژ متوجه شدم اگه بخواي مي توني كسيو شيفته ي خودت كني

گيج بهش زل زدم و گفتم :

-حالا من بايد چه غلطي بكنم دقيقا !؟

-بايد عاشقش كني، شيفتت بشه.. بهش پيشنهاد ازدواج بده.. چميدونم يه كاري بكن ديگه .. بعد بكشش تو خونه و مستش كن بقيش هم حالا يه فكري ميكنيم

ساكت زل زده بودم بهش و هيچ حرفي نميزدم
نگاهي بهم انداخت و گفت

-از پسش بر مياي!؟ مي توني اينكارو درست انجام بدي!؟
با كمال صداقت توي چشماي مشكيش نگاه كردم و گفتم :

-نه من تا حالا دوست دختر نداشتم

با دستش محكم روي پيشونيش زد و گفت

-خداي من .. پس بايد رو رفتارات هم كار كنم

نفس ارومي گرفت و دستشو جلو اورد و گفت

-حالا چي كمكم ميكني!؟

دستمو توي دستش گزاشتم و گفتم “باشه”

و تازه بعد از دست دادنم فهميدم چه غلطي كردم ولي بدبختانه دكمه ي غلط كردن هم خراب بود ومن بايد مرد و مردونه سر قولي كه داده بودم وايميستادم!!!!

حالا مرد کجا بود، من یه زن بودم و اونم تو ظاهر یک مرد، اون ها که نمی دونستن اما خود دیونه ام که می دونستم…

اگر پدرام اونجا نبود قطعا دو دستی میزدم تو سرم که خریت رو به اوج خودش رسوندم، دوست پسر یک دختر شدن اونم با وجود اینکه خودت دختری ته، ته خریت بود و خریت هم که شاخ و دم نداشت، فقط یک آدم جوگیر لازم داشت به اسم مانا

که بدجور توی نقش ماني فرو رفته بود و دختر بودنش رو از یاد برده بود…

لازم دیدم هر وقت رفتم خونه بانداژهام رو باز کنم و نگاهی به خودم بندازم تو ايينه و ببینم که کجا ایستادم، تا این طور جو گیر فردین بازی در نیارم.

نفسم رو به بیرون فوت کردم، که توجه پدرام بهم جلب شد.

و در حالیکه چشم هاش رو ریز کرده بود سرش رو به معنی ” چیه ” تکون داد.

گلویی صاف کردم و به دريا زل زدم و اروم دهنمو باز كردم كه بگم آقا پشیمون شدم و غلط کردم، ولی خب ياد اين افتادم كه اگه اون می پرسید چرا، باز حسابی تو دردسر می افتادم، نه راه پس داشتم و نه راه پيش

پس تصميم گرفتم دهنمو ببندم و همون به دريا نگاه كنم

همين طور كه كنار هم ايستاده بوديم يهو با ديدن بلال فروشي دستامو با ذوق بهم كوبيدم و به پدرام گفتم

-پدرام بريم بلال بخوريم !؟

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-بلااااال!!؟

-اره ديگه . چيه تا حالا نخوردي!؟

-خوردم ولي خيلي وقته پيش…

با اخم سمتش برگشتمو گفتم

-بيا بريم ديگه . براي يه شب هم اين اخم هاتو بزار كنار .. يكم خودت باش

كمي توي چشمام زل زد و گفت باشه بريم پس

بعد از رسيدن از مرد خواهش كردم برامون دوتا بلال شير بزنه

اون هم با كمال ميل قبول كرد و گفت تا چند دقيقه ديگه حاضر ميشه

با پدرام روي صندلي نزديك دريا نشسته بوديم و هر كدوم به مساعل مختلفي فكر ميكرديم

اما اين بار پدرام سكوت شكست و گفت

-حالا ميفهمم كه چرا تا حالا دوست دختر نداشتي !

چند دقيقه تو سكوت نگاهش كردم .. اونم لبخندي زد و توي سكوت زل زد بهم ..لب هامو جمع كردم و با پررويي گفتم :

-ببين اگه من تا حالا دوست دختر نداشتم چون خودم نخواستم . وگرنه چيزي كه زياده دختر!!

دستي به چونش كشيد و گفت:

-خوشم مياد كم نمياري! اعتماد به نفس نيست كه اعتماد به سقفه لامصب !

پوزخندي بهش زدم و گفتم:

-چيه باور نداري!؟

-اوووم ببين نه اينكه بگم تو مشكلي داري يا ..
ولي دخترا از پسراي جنتلمن خوششون مياد.. كه تو هم رفتار متشخصي نداري متاسفانه..

خواستم بگم نه كي گفته!!؟
من خودم از پسري خوشم مياد كه شوخ و بامزه باشه .. نه كسي كه مثل راننده شخصيت باشه هي در باز كنه و مثل باديگارد ها كنارت راه بره

ولي اين حرفو غورت دادم و براي به خاك ماليدن پوز پدرام گفتم :

-بيا شرط ببنديم!!!

-سر چي!؟

-اينكه دخترا از يكي مثل من خوششون مياد يا شخصي جنتلمن مثل تو … تاوانش هم تو بگو كه چي باشه

پدرام چشمك شيطوني كه ازش بعيد بود زد و گفت

-قبوله … براي تاوانش هم بزار فكر كنم .!!

-پدرام: براي تاوانش هم بايد به مدت يك ماه
شخص بازنده كار هاي اون يكي انجام بده

با پيشنهادش كمي پيش خودم فكر كردم و گفتم خب من كه دخترم و به كار خونه عادت دارم .. در هر صورت چيزي ازم كم نميشه ولي خب اين اقا پسر قراره پدرش در بياد

پس لبخندي زدم و گفتم :

-باشه قبوله

پدرام به سه تا دختر كه كنار هم نشسته بودند و داشتن صحبت ميكردند اشاره كرد و گفت :

-خب اينم از دخترا .. ببينيم كي اخر اين شرط بندي بأخت ميده ..

سري تكون دادم و به سمت سكوي مقابل رفتم و روش نشستم ..
بايد تمركز ميكردم كه چطوري توجه دخترارو به خودم جلب كنم
اما خب يكي نبود بگه مرض داري دختر ! اخه اين چه مدل شرط بنديه
ولي از اونجا كه بقول پدرام اعتماد به نفس بالايي دارم به خودم گفتم

تو مي توني مانا،، چهارتا مخ زدن كه كاري نداره اخه !!

پدرام همين طور كه جلوي دريا ايستاده بود سمتم برگشت و با اشاره گفت من از اينجا شروع ميكنم

دستمو بالا اوردم و علامت اوكي بهش دادم و منتظر شدم ببينم چيكار ميكنه

دستاشو داخل جيبش فرو كرد و شروع كرد به قدم زدن
همين طور كه داشت به سمت دخترا ميرفت اخم جذابي كرد و سرشو پايين انداخت

پشت چشمي براش نازك كردم و گفتم :

-نگا تروخدا مثلا اين طوري مي خواد مخ بزنه!! اخه كي با اين عصا غورت داده دوست ميشه!؟

همين طور كه زير چشم در نظر داشتمش دو تا دختر جلويي با ديدن پدرام بهش زل زدند و با دست به پهلوي كناري زد و به پدرام اشاره كرد

وقتي هر ٣ تاشون كامل داشتن با نگاهشون پدرامو غورت ميدادند

پدرام هم نامردي نكرد و سرشو بالا اورد و لبخند جذابي بهشون زدو محترمانه سمتشون رفت و مشغول حرف زدن شد به دودقيقه نكشيد كه دختره شمارشو گفت و پدرام هم داخل گوشيش ذخيره كرد و بعد با لبخند كوچيكي از كنارشون فاصله گرفت

صبر كن اقا پدرام .. خوب ميدونم بايد چيكار كنم !! كاري ميكردم امشب تا فيها خالدونت بسوزه !! وايسا و ببين

بعد از اينكه پدرام كارشو انجام داد مثل من روي سكويي نشست و از دور اشاره كرد حالا نوبت توعه برو ..

از جا بلند شدم و كمي خودمو مرتب كردم و به سمت دخترا رفتم… هنوز چند قدم باهاشون فاصله داشتم كه سگ كوچيكي از كنار دختر سومي بيرون پريد و با دو به سمتم امد

لبخند مرموزي زدم و روي زمين نشستم و سگرو بغل كردم و سمت دخترا رفتم

-ببخشيد اين مال شماست؟

دختره لبخند خجالت زده اي زد و گفت

-بله، ببخشيد شمارم تو زحمت انداختم

دستمو پشت گردنم كشيدم و با لبخند عريضي گفتم

-اين چه حرفيه .. خدمت به همچين ليدي هاي زيبايي باعث افتخاره

زير چشمي نگاهي به پدرام انداختم كه داشت با دقت تمام رفتار هامو نگاه ميكرد

در جوابم دختر اولي كه كمي پررو بود با صداي ريز شده و پر عشوه اي گفت :

– شما لطف داري .. ماهم از خدامونه پسر جذابي مثل شما به ما كمك كنه..

چشمك ريزي بهش زدم و گفتم :

-اميدوارم نظر دوستتون هم همين باشه ..

با تموم شدن حرفم دختره به كناريش اشاره كرد كه يعني با توعه …

دختره كه تازه با اشاره دوستش به خودش امده بود .. لبخند كوچيكي زد و گفت :

-بعله منم همين نظرو دارم .. بفرماييد بشينيد

خواستم بگم نه به اون رنگ عوض كردنت و نه به اين تعارفت !! ولي خب فرصت غنيمت شمردم و كنار صندلي جاي گرفتم

كه دوباره دختر اولي گفت :

-خيلي ببخشيد ولي شما خيلي تو دل برو و با مزه هستيد ..

با چشم به كناريش اشاره كردم و گفتم

-اگه دوستتون چراغ سبز نشون بده .. بامزه تر هم ميشم

دختره دوباره طرف دوستش برگشت و گفت

-يالا ساناز چراغ سبزتو نشونش بده

از خنده داخل لپمو گاز گرفته بودم كه به وقت نيشم باز نشه .. اخه دختر اين چه وضعه حرف زدنه !! ولي خندمو غورت دادم و به ساناز گفتم :

-قبوله خانومي!؟
دوباره كمي سرخ و سفيد شد و گفت

-باشه پس .. شمارمو سيو كنيد

دلم مي خواست بهش بگم بسه بابا خودم ديدم داشتي چطوري به پدرام شماره ميدادي
حالا براي من خودتو داري مريم مقدس نشون ميدي ..
اما يهو با خودم گفتم ” چي داري ميگي مانا !! خل نشي صلوات .. بدبخت داري مخ هم جنس خودتو ميزني !! امشب مخ زدي فردا شب امد دم خونت مي خواي چه غلطي كني !؟

نفس عميقي كشيدم و گوشيمو در اوردم و تند تند شمارشو سيو كردم توي گوشيم و بهش گفتم برسم خونه بهش زنگ ميزنم

دختره هم با كمال ميل قبول كرد و لبخند گشادي زد!!

سريع به طرف پدرام رفتم و گفتم :

-پاشو بريم كه كار تمومه !

همين طور كه از جاش بلند ميشد دستشو روي شونم گزاشت و گفت :

-اصلا خوب نيست كه كيس منو مخ ميكنيا

-فقط خواستم بهت نشون بدم نه تنها كيس تو بلكه دوست هاشم مي تونستم مخ كنم !

پوف كلافه اي كشيد و گفت:

-بحث كردن با تو بي فايدست! بيا بريم اصلا هرچي تو بگي !!

نگاه مغرور اميزي بهش انداختم و جلو تر شروع به راه رفتن كردم

با رسيدن به ماشين دزدگير زد و هر دو سوار ماشين شديم و به سمت خونه حركت كرديم

بين راه چشم هامو بسته بودم و به خودم استراحت داده بودم .. پدرام هم حرفي نميزد و مشغول رانندگي بود .. هنوز چند دقيقه مونده بود تا به خونه برسيم كه يهو گوشي پدرام شروع به زنگ خوردن كرد

زير چشمي نگاهي بهش انداختم و منتظر شدم ببينم چي ميگه

اما يهو گوشيو سمتم گرفت و گفت :

-سرهنگه با تو كار داره .. چون شماره ي جديدتو نداشت به من زنگ زد

سري تكون دادم و با كمي تعلل گوشيو روي گوشم گزاشتم و گفتم :

-سلام خوبيد سرهنگ !؟

-ممنونم پسرم ! مي خواستم راجب فردا كمي باهات صحبت كنم .. هرچند ميدونم خيلي خسته اي و با پدرام روز پر كاري داشتي!!

دلم میخواست بگم شكر ميون كلامت امروز چيزي جز دلقك بازي و دختر يابي نداشتم ..
ولي خب حرفمو قورت دادم و سعي كردم ببينم چي مي خواد بهمون بگه !

-فردا يه جشني همراه پدرام شركت ميكنيد !
اونجا يه سري مساعل مصنوعي اتفاق ميوفته كه باعث نزديكي تو با اون دختره ميشه !
اميدوارم كه از پسش بر بياي و بتوني كارو تموم كني

كمي گيج بودم نميدونستم بايد چه جوابي بهش بدم

يعني من مي تونستم از پسش بر بيام؟ اگه گند ميزدم چي!؟
يا اينكه ميفهميدن دخترم ! انوقت من هم مي رفتم قاطي باقاليا ..

-دركل سرگرد اميدوارم موفق باشي ، برات چندتا مدرك جعلي هم ميفرستم چون براي ورود بايد جزو خانواده هاي نامدار و خيلي پول دار باشي !

پوفي كشيدم و گفتم :

-اين ديگه چه وضعيه مگه مي خوام برم النا رو بگيرم!؟ گفته باشما من قصد ازدواج حالا حالا ندارم

سرهنگ خنده ي مردونه اي كرد و گفت

-حتي اگه مجبور باشي بايد تن به اين خواسته هم بدي! اونم فكر نكنم دختر بدي باشه فقط يكم كارش مشكل داره كه اونم تو زندگي ان شالله حل ميشه

نفس عميقي كشيدم و گفتم

-دستت درد نكنه سرهنگ ، از شماديگه توقع نداشتم

-خب ديگه برو استراحت كن .. اميدوارم هرچيزي كه گفتمو مو به مو اجرا كني و تو اين عمليات هم سر بلند بيرون بياي. شبت خوش

-شب شما هم خوش

بعد از قطع كردن با سرهنگ نگاهي به پدرام انداختم كه زل زده بود به من ..
تيكه اي بهش انداختم و گفتم

-چيه تا حالا خوشگل نديدي!؟

-ديدم .. فقط انقدر پررو نديدم .. دو ساعته دم خونه هسيم .. اگه دلت مي خواد لطف كن و پياده شو كه از خستگي دارم ميميرم

اييش زير لب گفتم كه فقط خودم شنيدم و از ماشين پياده شدم و يه راست به طبقه ي بالا رفتم و همون طور با لباس هاي بيرون روي تخت افتادم و به اين فكر كردم كه از فردا بايد روي تك تك كار هام و رفتار هام فكر كنم

اميدوارم كه النا هم از من خوشش بياد و بتونيم اينده ي خوبي داشته باشيم

به اين طرز فكرم لبخند گشادي زدم و دمر روي تخت ولو شدم و كم كم چشم هامو بستم

صبح زود با صدای جیغ كلاغ ها بیدار شدم. از تخت پایین اومدم و کش و قوسی به بدنم دادم. خمیازه بلندی کشیدم و بانداژمو بستم. كه دوباره ابروم نره

پیرهنمو تنم کردم و دکمه هاشو بستم. یه کت مشکی شیک از بین لباسام برداشتم و پوشیدم. شلوار كرمي رنگ هم برداشتم و به زور پوشیدم.

هی می خواستم بکشمش بالا ولی جا نداشت، شلوار مردونه فاق کوتاه بودن و اذیتم می کردن.

از اتاق بیرون رفتم و با چشم دنبال پدرام گشتم. داشت این طرف اون طرف می رفت

يهو جلوش در امدم كه به خودش امد و گفت:

-اي بابا چته يهو مثل جن جلوم ظاهر ميشي!؟

-ميگم كه امروز باهم بريم خريد؟ من براي شب لباس ندارم

پوفي كشيد و گفت

-چرا خودت نميري خب!؟

-اخه اون سري تنها رفتم ولي متاسفانه عاقبت خوبي نداشت .. بيا باهم بريم !! توهم سليقت خيلي خوبه!!

-خيلي خب برو تو ماشين بشين تا من بيام

باشه اي گفتم و اولين قدمو برداشتم كه يهو با صداي پدرام طرفش برگشتم و گفتم

-بله !؟
به خشتكم زل زد و گفت:

-ميگم ماني چقدر خشتكت صافه …!!!

اب دهنمو غورت دادم و به تته پته افتاده بودم … حالا بايد چيكار ميكردم ؟ شلوارمو پر ميكردم!؟
ترسيده نگاهي به شلوارم انداختم و گفتم:

-اخه باره أوليه كه از اين شلوار ها ميپوشم سفت بستمش كه يهو نزنه بيرون !!

چند دقيقه مات زده بهم نگاه كرد بعد يهو زد زير خنده و گفت

-وااااي پسر تو عالي هسي .. خيلي باحالي!

(زهر مار .. كوفت .. رو اب بخندي.. همينم مونده بود كه به خشتكم گير بدي.. من نميدونم اين كار ديگه نداره ! همش روي من زومه!)

همه اين حرفا هارو باز غورت دادم و نيشخندي زدم و اروم خودمو به در رسوندم و گفتم

-اممم من بهتره برم تو ماشين .. توهم سريع بيا ديگه

با ته مونده هايي از خندش سري تكون داد و وارد اتاق شد

سريع از خونه خارج شدم و توي ماشين نشستم ..

زير چشمي نگاهي به خشتك شلوارم انداختم و ديدم واقعا هم حق داره پدرام خيلي بهم چسبيده بود

فكركنم از اين به بعد مجبور باشم براي خودم با پنبه يه چيزايي درست كنم

با اين فكر تك خنده اي كردم و به بيرون نگاه كردم نيم ساعتي شد كه پدرام از اسانسور بيرون امد و سوارماشين شد

انقدر ماشالله رو خودش اتكلن خالي كرده بود كه يه لحظه حس كردم دارم خفه ميشم

اما نمي خواستم بي كلاس بازي در بيارم ، پس كمي شيشه رو پايين دادم و نفس عميقي كشيدم

-خب حالا كجا بريم!؟

-براي شب يه كت و شلوار توپ مي خوام !

-تو هم خوشت امده ها بلا !!

پشت چشمي براش نازك كردم و گفتم :

-اره تو فكر كن خوشم امده ،، امشبم دارم خودمو براي عشقم اماده مي كنم

-خوبه ..

و بعد شروع به روندن توي خيابون كرد
و موزيك ملايمي پلي كرد !

نميدونم چند دقيقه توي راه بوديم و كي به فروشگاه رسيديم

كل مسير توي فكر بودم .. فكر داداشم … اين چند وقت به قدري توي نقشم گم شده بودم
كه ماني كلا فراموش كرده بودم

بايد به اتنا زنگ ميزدم بره خونمون و يه خبر بگيره

-به چي فكر ميكني!؟

نگاهي به پدرام انداختم و گفتم:

-هيچي پياده شو .. زود تر كار هارو انجام بديم

بعد از ورود به پاساژ پدرام داخل مغازه ي بزرگي راهنماييم كرد و چند دست لباس بهم داد و به زور گفت بايد همرو امتحان كني

حتي نميدونستم چي رو برداشته .. فقط مي خواست بهم نشون بده اينجا هم حرف حرف خودشه

يكي يكي لباس هارو تن كردم و رو هم ٥ دست برداشتم اون هم به حساب پدرام

خيلي سعي كردم خودم پرداخت كنم ولي گف اين از پول ادارس!!

امشب مي خواستم نشون بدم به همه كه مي تونم از پس وظيفم بر بيام و ماني سر فراز كنم!

مي خواستم اون روي مانا رو نشون بدم !!

بعد از كلي گشت و گذار و خوردن يه پيتزاي عالي با پدرام سوار ماشين شديم و به خونه رفتيم

بعد از رسيدن سريع خودمو داخل اتاق انداختم و لباس هايي كه خريده بودمو جا به جا كردم

بعد از مطمعن شدن از لباسي كه مي خوام بپوشم شلوارمو با يه شلوار گشاد كه يهو مچ پاش تنگ ميشد عوض كردم و جلوي ايينه نشستم

ابروهام خيلي پر شده بودند و از رده خارج بودند

قيچي برداشتم و كمي رو هاشو تميز كردم و به صورتم كه صاف و براق به نظر ميرسيد نگاهي انداختم

همه چيز عالي بود جز موهاي چربم .. با ياد حموم كه طبقه ي پايينه كلافه نفس عميقي كشيدم و به خودم گفتم دم غروب كه نزديك به حاظر شدنم بود ميرم يه دوش ميگيرم

از جلوي ايينه بلند شدم و سمت طبقه ي پايين رفتم و جلوي اتاق پدرام شروع كردم به رژه رفتن .. مونده بودم صداش كنم يا نه

ولي انگارخودش فهميد چون يهو در باز كرد و نگاهي به سر تاپام انداخت ..

پوزخندي زد و گفت

-اين چه وضعيه … ماني!؟
نكنه مي خواي امشب با اينا بياي!؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-مگه چشه!؟ به اين خوبي! بعدشم تو گفتي قبل از رفتن به مهموني قراره يه چيز هايي رو باهم تمرين كنيم .. منم براي همون پوشيدم !!

با كف دست زد تو پيشونيش و گفت

-پسر مگه داريم ميريم تمرين ليگ برتر كه شلوار كردي پوشيدي خشتكت جر نخوره!؟

-نخيرم اين طور نيست! درضمن اين سبك شلوارو بهش ميگن مدل سندبادي كه توش راحت باشي هوا بخوري

تك خنده اي كرد و گفت

-اره خب صبح كه بسته بوديش الان هم بايد بازش بزاري هوا بخوره .. نه خوشم امد خيلي به فكرشي!!

نفس عصبي كشيدم و زير لب استغفراللهي گفتم و روي مبل ها نشستم تا ببينم كي اقا دلش مي خواد تشريف بياره تا اين تمرين هاي كوفتي انجام بديم

دو ساعتي بود كه نشسته بودم و به فيلم هندي رو به روم زل زده بودم

اخرش هم نفهميدم .. يكم براي هم چشم و ابرو امدند و تو حلق هم اهنگ خوندن اخرش هم پسره زخمي توي بغل دختره جون ميداد و دختره خم ميشد و لب هاشو …

-ماني .. بيا اينجا بببينم

با صداي پدرام نگاه از تلويزيون گرفتم و أفكار هنديمو كنار زدم و گفتم

-بگو ديگه همين جا !!

نگاه خونسردي بهم انداخت و شروع كرد به توضيح دادن.. تمرينات شامل نحوه راه رفتن و حرف زدن و شوخي كردن و إبراز علاقه و …. بود

انقدر گفت كه ديگه بريده بودم .. سيندرلا براي حضور توي جشن شاهزاده انقدر اصول ياد نگرفته بود كه به من ياد دادند!!

-ماني.. ديگه برو لباستو عوض كن كه كم كم بايد بريم !

-الان زود نيست!؟ من هنوز به چند كلاس تمريني نياز دارم .. باور كن برم اونجا نمي تونم جنتلمن باشم و دوباره همين ماني قبل ميشم

پوفي كشيد و گفت

-من چيزايي كه بايد ميگفتمو گفتم .. بقيش ميسپارم به خودت

نفس عميقي كشيدم و از جا بلند شدم و به طرف پله ها رفتم !! اما يهو با صداي پدرام كه مي گفت اين چه وضع بلند شدنه سر جام وايسادم و طرفش برگشتم

-پدرام جان اين جا كه جشن نيست بخوام رعايت كنم

-از الان رعايت كن تا اونجا عادت كني

چشمامو توي حلقه چرخوندم و زير لب گفتم

كي بشه اون زبونتو ببرم بزارم روي سر بريدت و گوشه ي اتاقم به عنوان تزييني ازش استفاده كنم

عصبي نفسمو بيرون فرستادم و گفتم

-اه بسه ديگه.. مخمو تيليد كردي!! نميام اصلا

-وا چته چرا يهو داد ميزني!؟

-دوساعته داري فك ميزني .. الانم باز ول نميكني دوباره شروع كردي به زر زدن

نگاه عصبي بهم انداخت و خواست حرفي بزنه كه سريع گفتم

-هااااا چيه!؟ ميدونم اقاي جنتلمن صداشو بالا نميبره ولي من همينم .. مي خواد بخواد نمي خواد هم به درك

-باشه حالا انقدر بزرگش نكن

-بزرگش نكنم؟؟؟ مخمو خوردي… ديگه خودمم گيج شدم مي خوام چه غلطي بكنم

-تو نمي خواد كاري كني.. بدبختي اينه كه خوش شانسي خودشون ميان سمتت

پوزخندي بهش زدم و گفتم

-نخير قابليت هام زياده

-از چه نظر

-خوشگل نيستم كه هستم، خوشتيپ نيستم كه هستم ، با مزه نيستم كه هستم ، خوش بر خورد نيستم كه هستم ، پول دار نيستم كه واقعا هم نيستم ولي به لطف لباس مارك دار هايي كه خريدي و اون مدارك جعلي قراره باشم! درضمن خوش پوش هم هستم

پدرام بعد از تموم شدن حرفام تك خنده ي بلندي كرد و به سمت اشپز خونه رفت..

از جايي كه وايساده بودم داد زدم

-مرض، به چي ميخندي..

همين طور كه ميخنديد گفت:

-به گزينه اخر… خيلي با شلوارت جوره لامصب!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن