رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت هفتم

رمان شب سیاه پارت هفتم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

اروم از كنارش رد شدم و سر وقت يخچال رفتم .. لامصب هيچ چيزم توش پيدا نميشد .

محكم درشو بستم و گفتم :

-اه لنتي هيچي نيست براي خوردن!

نيشخندي زد و گفت:

-اگه امشب دست رد به سينه ي اون دختره نميزدي الان داشت بهترينو برات اماده ميكرد

متقابلا لبخندي زدم و گفتم ..

-ببين من خيلي رو بهداشت حساسم ، از كجا ميدونستم كه ايدز نداره و نمي خواد به منم منتقل كنه؟ براي همينه تا مطمعن نشم دست نميزنم به فرد مقابلم!!!

-والا اون طور كه من ديدم .. همه چيز ديده ميشد جز بهداشت! توهم همچين بدت نيومده بود!

از پررويش خندم گرفته بود ولي نمي خواستم به روش بخندم و از اين پررو تر بشه ، تك سرفه اي كردم و گفتم

-خيلي خب اصلا به هرجاش كه دست زدم! تو اين موضوع چيش به تو ميرسه كه انقدر پي گيري؟

شونه اي بالا انداخت و گفت:

-هيچي فقط خواستم ثابت كنم بهت كه توهم بدت نيومده بود!

پوفي كشيدم و دست به سينه مقابلش ايستادم

-اصلا هم اين طور نيست ، اون داشت خودشو تو حلقم جا ميكرد و منم داشتم سعي ميكردم مانع شم ، اما سيريش تر از اين حرفا بود!

-پس يادم باشه بهت وسايل جانبي بدم كه توي اين طور مواقع نگران چيزي نباشي و راحت به كارت برسي

خداي من ! اين ديگه كي بودي!!!
راست ميگن به مرد جماعت نبايد رو داد … اين پسره يكم شرم و حيّا نداشت
از داخل لپمو گاز گرفتم تا حداقل بتونم كمي از خجالتمو كنترل كنم .. اما لامصب داشتم از داخل ميمردم !

اروم به طرف بيرون از اشپز خونه قدم بر داشتم و گفتم:

-فردا با سرهنگ تماس ميگيرم تا اطلاعات لازمو بهم بده..
نمي تونم بيشتر از اين دست روي دست بزارم،

با حرفم يهو خيار شورارو ول كرد و به طرفم اومدو جدي زل زد تو چشمام

-تو حقي نداري بدون مشورت با من به كسي زنگ بزني
هرچي هم اطلاعات لازم باشه من خودم ميدونم
مبادا بفهمم به كسي زنگ زدي!!

با تعجب ابروهامو بالا انداختم و گفتم:

-تو كسي نيستي كه به من دستور بدي!خودم بهتر ميدونم چيكار كنم ! تو بهتره سرت تو كار خودت باشه و به فكر جور كردن وسايل جانبي باشي!

و با يه پوزخند ازش رو برگردوندم و به اتاقم رفتم !

خودمو داخل اتاق پرت كردم و درو براي احتياط قفل كردم ، والا هرچي از اين پدرام بعيد بود !

اروم دكمه هاي پيرهنمو يكي يكي باز كردم و جلوي ايينه نگاهي به خودم انداختم ، خوب شد سيبيل هامو زدم !

اين طوري جذاب تر به نظر مي امدم ، همين طور كه داشتم با خودم حرف ميزدم اروم بانداژو از دورم باز كردم و شروع به ماليدن بدنم كردم

تا دردي كه از فشار بهش امده بود بر طرف شه !

پوفي كشيدم و شلوارمو در اوردم و مستقيم روي تخت دراز كشيدم ..

اين چند روز از بس با اين جور تيپ ها گشته بودم يادم رفته بود دخترم .. مي خواستم يكم راحت باشم و از خنكي تشك تخت لذت ببرم !

همين طور كه دراز كشيده بودم به اتفاقات امروز فكر كردم ، روز خسته كننده و مسخره اي بود ،.. نتونستم روند عملياتو جلو ببرم .. يا بهتر بگم اصلا نمي دونستم بايد چيكار كنم !

همين طور كه توي فكر بودم دستي به چشم هام كشيدم و با خميازه ي پر و پيموني اروم چشمامو بستم و سعي كردم
به چيزي فكر نكنم و بخوابم ..

صبح با در زدن هاي كسي هراسون از خواب پريدم
و به طرف در رفتم اما يه لحظه كه داشتم از جلوي ايينه رد ميشدم با ديدن وضعم جيغي كشيدم

و بدو بدو پيرهن و شلوارمو از روي تخت برداشتم و هول هولكي تنم كردم

-ماني اونجايي… درو باز كن بببينم

باصداي خواب الودي گفتم :

-كليدو پيدا نميكنم صبر كن

و همين طور كه دكمه هامو يكي در ميون ميبستم به طرف در رفتم و اروم بازش كردم

پدرام يه لحظه با ديدنم مات زده نگاهي بهم انداخت و گوشي خونه رو به طرفم گرفت

-سرهنگه ببين چي ميگه !

كمي صدامو صاف كردم و با تعلل گفتم

-الو سلام

-سلام سرگرد خسته نباشي … نمي خوام زياد وقتتو بگيرم ، تو سايت شخصيم چندتا فايل برات ارسال كردم با پدرام نگاه كنيد حتما خيلي به دردتون ميخوره

-باشه ممنون ، خدانگهدار

-موفق باشيد ، خداحافظ

بعد از اتمام صحبت با سرهنگ نگاهي به پدرام كردم كه ديدم زل زده به دكمه هاي پيرهنم

ترسيده نيم نگاهي به بدنم انداختم تا مبادا بانداژ ها باز شده باشند و ابروم بر باد رفته باشه ! لبخند بي معني و كجي به پدرام زدم و گفتم

-چته.. به چي نگاه ميكني!؟

كمي مرموز بهم نگاه كرد و گفت :

-چي از زير پيرهنت تن كردي !؟

گيج به خودم نگاه كردم و يهو با ديدن دكمه ي جلوي سينم كه باز شده بود با ترس دستامو بالا اوردم و تند بستمش

واي بدبخت شدي دختر همه چي لو رفت … ديگه هيچ غلطي نمي توني بكني

-با توام .. چرا خودتو بستي!؟

اب دهنمو غورت دادم و گفتم :

-اممم خب … چطوري بگم .. من يه بار دنده هام خورد شده توي تمرينات واسه همون محض اعتياد ميبندم كه دوباره درد نياد سراغم!

(اه اين ديگه چه دروغ مزخرفي بود كه گفتم!)

با استرس به پدرام نگاه كردم كه ببينم تونسته حرفمو باور كنه يا نه ! كه خوشبختانه باور كرد و گفت:

-باشه اگه مشكلي بود بهم بگو . درضمن سريع تر وضعتو درست كن و بيا پايين .. بايد چندتا فيلم نگاه كنيم

با سر باشه اي گفتم و در اتاقو بستم

بعد از بستن در ،، كنار در سر خوردم و نفس عميقي كشيدم !

واي مانا نزديك بود بدبخت بشي ، اگه ارمان ميفهميد دخترم !!! حتي با فكر كردن بهش بدنم مور مور ميشد

بعد از اينكه تونستم كمي خودمو جمع و جور كنم از روي زمين بلند شدم و لباس هامو با يه دست يقه اسكي قهوه اي و كت چرم و شلوار كتون عوض كردم

و جلوي ميز ارايش ادكلن تلخي كه از اتاق ماني برداشته بودمو روي خودم خالي كردم و كمي موهامو روبه بالا حالت دادم

يادم باشه يه ارايشگاه برم ، موهام داره بلند ميشه …
با اسم مو ياد ارمان افتادم كه چقدر عذابم داد تا موهام كوتاه بشه ، يادم باشه يه خط امروز بگيرم و بهش زنگ بزنم

هم به اون و هم به زينب ..

دستامو داخل جيبم فرو كردم و از اتاق خارج شدم ..
پدرام روي صندلي نشسته بود و با دقت زل زده بود به صفحه ي لب تاب ..

كنارش رفتم و متقابلا زل زدم به فيلمي كه داشت پخش ميشد … اما يهو با ديدن مرد مشكي پوشي كه اسلحشو گذاشته بود روي سر يه پسر بچه هيني گفتم و با شليك طرف
دستمو روي قلبم گزاشتم !

پدرام عصبي با ضرب در لب تابو بست و از جا بلند شد و داخل خونه شروع به راه رفتن كرد

با صداي ارومي گفتم

-چطور تونست با يه بچه …

-خفه شو … خودم ديدم چيكار كرد … بهتره حرف نزني

دلخور از جام بلند شدم و گفتم

-تو كسي نيستي كه با من اينطوري حرف بزني ! الانم به جاي اينكه اين طوري راه بري بشين بگو از كجا بايد شروع كنيم

لبخند مسخره كننده اي زد و گفت:

-من دارم به چي فكر ميكنم ، تو داري به چي فكر ميكني!

و بعد هم با برداشتن كتش با سرعت از خونه بيرون زد و درو با ضرب بست

پسره ي رواني ، كل عصبانيتشو روي در بدبخت خالي كرد ، حالا انگار من چيگفتم !! واقعا ارمان حق داشت كه گف قدر منو ميدوني

هييي ارمان كجايي!!

نفسمو بيرون فرستادم و بيكار روي مبل لم دادم .. دلم مي خواست زود تر برگردم خونه و اين بازيو تمومش كنم

همين طور كه سرمو به مبل تكيه داده بودم و پاهامو روي ميز دراز كرده بودم يهو با ديدن لب تاب از جا پريدم و درست روي مبل نشستم

خدا خدا ميكردم صفحه ي لب تاب توي همون سايت مونده باشه و خاموش نشده باشه

اروم در لب تابو باز كردم و منتظر چشم دوختم به صفحش
يكم طول كشيد تا كامل بالا بياد ولي هنوز هم برنامه باز بود

ذوق زده سريع وارد سايت شدم و روي اولين فيلم كليك كردم

يكم تصوير تار بود ولي بازم ميشد تشخيص داد كمي زوم كردم و ادامه ي فيلمو گزاشتم نشون بده

تو يه فضاي فوق العاده تاريكي ٤ نَفَر بودن و دو نَفَر روي صندلي بسته شده بودند

كه يهو بعد از كمي جرو بحث نَفَر سوم اسلحشو بالا اورد و بعد از چند دقيقه كسي كه روي صندلي بسته شده بود روي زمين افتادم

با ديدن صحنه ي ناجور روبه روم يك لحظه چشمامو بستم و نفس عميقي كشيدم

( خداي من اينا ديگه چه حيوون هايي بودن !)

هر لحظه با ديدن بخش هايي از فيلم حالم بدتر ميشد و ميزان نفرتم از اين باند بيشتر … واقعا پدرام حق داشت يهو عصبي بشه و بره از خونه بيرون

تو صحنه هاي بعدي كمي بحث بينشون انگار بيشتر شده بود ولي باز هم همون شخص سوم نَفَر اخر كه يه پسر بچه ي ٩ ساله بود با تير روي زمين انداخت

قلبم براي معصوميت توي چشماش به درد امده بود

آخراي فيلم بود خواستم در لب تابو ببندم كه يهو با ديدن شخصي كه ماسكشو از روي صورتش برداشت چشمام چهارتا شد

خداي من ، من اينو مي شناختم اين همون پسرس توي كافي شاپ كه به زور مزاحمم شده بود .. يعني اينم جزوی از باند اون آشغالا بود!!!؟

چطور مي تونست انقدر بي رحم باشه كه در عرض نيم ساعت ٢ نفرو بكشه ..

چهرش و خنده هاش هنوز هم يادم بود حتي وقتي گف من شايانم !!

اره اسمش همين بود شايان !

دلم مي خواست زود تر اين موضوع با پدرام در ميون بزارم شايد بشه باهاش به يه چيز هايي دست پيدا كرد

بعد از تموم شدن كامل فيلم ، سايت سرهنگو بستم و از صفحه خارج شدم

از روي ميز سويچمو برداشتم و از در خونه بيرون زدم

فعلا بايد مشكل سيم كارتمو حل كنم تا بعدش بريم براي عمليات

اميدوارم كه شايان بتونه بهمون كمك كنه براي رسيدن به نَفَر اصلي

با گيجي زل زده بودم به صورت پسره .. كه مدام ميگفت آقاي محترم سند خط به اسم چه كسي ثبت شه !؟

دستي بين موهام كشيدم و گفتم

-خودم

-مشخصات كاملتونو بگيد و شناسنامه رو به بخش بالايي تحويل بديد

كلافه از اين همه دوندگي مسخره براي يه سيم كارت گرفتن !!

به طرف بخش بالايي رفتم و شناسنامه رو به دختري كه پشت كامپيوتر بود تحويل دادم

خدا خدا ميكردم گير نده به عكسم
ولي شانس من زد و دقيقا هم گير داد و كمي عينكشو جا به جا كرد و گفت :

-ماني شماييد

با تمسخر نگاهي به اطرافم انداختم و گفتم :

-شخص ديگه اي ميبينيد جلوتون !؟

-موضوع مشكوكه ، اصلا شباهت به اين عكس نداريد . برو پيش رعيس

و بعد هم شروع به جويدن ادامسش كرد

استغفراللهي زير لب گفتم و كمي روي ميز خم شدم و گفتم :

-خانومي يكم با دقت تر نگاه كن شايد متوجه شباهتم به عكسم بشي..

انگار يكم با حرفم نرم تر شده بود و دوست داشت يكم بيشتر كل كل كنه

من نميدونم اين چند روز چرا همش گير اين جور دخترا ميوفتم يعني انقدر كم بود شوهر داره فشار مياره!؟

– ببين اقاي محترم انگار الان جوون تر شدي يا به نظر من اين طوري ديدن ميشي

و بعد پشت چشمي نازك كرد و به كارش رسيد

دستمو به كمرم زدم و گفتم :

-يه مدت اينجا نبودم ، احتمالا دليلش همينه .. حالا اگه ميشه تأييد بزن من براي اينكه جوون تر ديده ميشم يه فكري ميكنم

كمي بهم زل زد و با تعلل كاغذي برداشت و شروع به نوشتن كرد و پايينشو امضا زد

با تموم شدن كار نفس راحتي كشيدم و از مؤسسه خارج شدم

واقعا براي دادن يه سيم كارت هزار جور سوْال و دليل مي خوان ازت

گوشيمو از جيبم در اوردم و سيم كارت قبليو در اوردم و بعد از گزاشتن سيم جديد روشنش كردم

دلم براي گوشيم تنگ شده بود سريع قسمت گالري رفتم و عكس خودم با مني رو روي صفحه گزاشتم و بعد از بوسيدن عكس مامان و بابا به سمت خونه رفتم

رو مبل افتاده بودم و كانال هارو بالا پايين ميكردم .. لنتي كانال هاي ايران هيچي نداشت

ماهواره هم كه نداشتيم متاسفانه .. هوس فيلم ترسناك كرده بودم گوشيمو از جيبم در اوردم و به واي فاي وصل شدم و داخل گوگل شروع به گشتن كردم … لنتي هركدوم از اون يكي ترسناك تر بود ولي با ديدن كاور اخرين فيلمي كه گزاشته بود جذبش شدم

و سريع شروع به دانلود كردم .. همين طور كه داشت دانلود ميشد طرف أشپز خونه رفتم و تخمه هارو داخل ظرفي ريختم و روبه روي تلويزيون نشستم ..

بعد از دانلود شدن كامل فيلم lights out (چراغ ها خاموش)

گوشيمو به تلويزيون وصل كردم و با شوق و ذوق شروع به ديدن فيلم كردم

هرلحظه كه از فيلم ميگذشت بيشتر توي خودم ميرفتم و گاهي كلا از ترس دستمم تكون نميدادم ! اما همش به خودم ميگفتم

اه بس كن بابا ، اينا همش فيلمه .. ترس چيه

تخمرو بچسب كه داره از دست ميره… و دوباره شروع ميكردم از خودم پذيرايي كردن

همين طور كه داشتم به صفحه ي تلويزيون نگاه ميكردم و دايانا خانوم هم به تسخير مادر خانواده مي پرداخت

يهو با حس حضور كسي كنارم .. سرمو كج كردم و با ديدن شخصي سياه پوش

جيغ بنفشي كشيدم و از جام بلند شدم و با دو به طرف كليد برقا رفتم و همه جارو روشن كردم

با ديدن پدرام كه داشت با چشم هاي بيرون زده نگام ميكرد نفس راحتي كشيدم و اب دهنمو غورت دادم كه گلوم شروع به سوزش كرد

ناخواگاه ابروهامو جمع كردم و ياد جيغ چند دقيقه پيشم افتادم

واقعا هم با اون جيغي كه من كشيدم همين كه حنجرم پاره نشد جاي شكر داره !!!

عصبي بهش نگاه كردم و گفتم :

-تو اينجا چيكار ميكني!!؟

-عادت داري هميشه اين سوالو بپرسي؟

دستي به چونم كشيدم و گفتم

-اره عادت دارم ، ولي اين تويي كه عادت نداري با سر و صدا جايي حاضر بشي ، كلا از چيز هاي اروم و يواشكي خوشت مياد

دستاشو جمع كرد و روي پاش گزاشت :

-افرين چه زود منو شناختي !!

پوزخندي زدم و گفتم :

-اره ديگه ما اينيم ..

و بعد به طرف مبل رفتم و جاي قبليم نشستم و توي سكوت زل زدم به جاي خالي فيلم قشنگم .. چقدر داشتم حال ميكردم هااا اگه اين گوريل اقا نمي اومد

انقدر به تلويزيون زل زدم كه سكوت همه جارو برداشته بود و حتي به سوْال پدرام هم جواب ندادم

-ناراحت شدي تي وي رو (tv) خاموش كردم !؟

مي خواستم بگم په نه په دارم جفتک و رقص بندري ميرم اين وسط،، اما جلوي زبونمو گرفتم و گفتم :

-نه ، مگه من بچم؟؟

لبخندي زد و نگاه ارومي به اطراف انداخت و بعد اروم گفت :

-وسط هاي فيلم خيلي ترسيده بودي الان در چه حالي !؟

اوه اوه پس منو تو اون حال هم ديده!!!!
كش و قوسي به بدنم دادم و كمي خودمو سمتش كشيدم و گفتم :

-يكم هيجان برام لازم بود، الان هم حالم گرفتس يكم كه اونم رفع ميشه!

لبخندش بيشتر شد و سرشو به اطراف تكون داد
فكر كنم داشت برام تاسف ميخورد .. يا شايد هم از پرروييم تعجب كرده برد

در هر صورت همون طور كلافه به تلويزيون خاموش زل زدم و اصلا محل پدرام ندادم

انگار از وضع موجود راضي نبود چون سمتم برگشت و گفت:

-چيكار كنيم از اين حال و هوا در بياي!؟

با شوق نگاهي بهش انداختم و خواستم دهنمو باز كنم كه يهو با ياد لب تاب و مساعلي كه ديدم

بادم خالي شد و گفتم :

-موضوعي هست كه بايد بهت بگم پدرام

-باشه ميشنوم

-اينجا نه .. بريم لب دريا

-باشه پس پاشو

بعد از رفتن پدرام بدو بدو سوار ماشين شديم و به سمت ساحل حركت كرديم

هواي بندر خيلي از تهران گرم تر بود اما شب هاي خشكي داشت

-ماني!؟

باره اولي بود كه صدام ميكرد كمي متعجب طرفش برگشتم و گفتم

-بله؟

-شايد مجبور باشيم بريم دبي!!؟

-چييييييي!؟

با جيغ من يهو زد روي ترمز و با عصبانيت گفت :

-حقا كه بعضي وقتا شك ميكنم به جنسيتت.. چته مثل اين دخترا جيغ ميكشي ؟

اخمامو توهم جمع كردم وگفتم

-هركس يه طوريه.. قرار نيست كه تو به چيزي شك كني اگه خيلي شك داري بكشم پايين تا مطمعن شي

با تموم شدن حرفم تازه فهميدم چي گفتم محكم لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پايين

پدرام هم با تاسف نگاهي بهم انداخت و ماشينو به راه انداخت

دلم مي خواست سر بزارم به بيابون اخه دختره نفهم اين چي بود گفتي ولي از يه لحاظ هم گفتم من كه دختر نيستم بخوام خجالت بكشم پيشش
از اين شوخي ها هم بين پسرا زياده

ولي بازم نمي تونستم التهاب درونمو كم كنم و به سوتي كه دادم فكر نكنم

تا وقتي برسيم دهنمو بسه نگه داشتم و سعي كردم خودمو با نگاه كردن به بيرون سرگرم
كنم

بعد از رسيدن به دريا از ماشين پياده شديم و كنار هم شروع كرديم به راه رفتن …
پدرام سرشو پايين انداخته بود و داشت به نقطه اي نگاه ميكرد

كمي گلومو صاف كردم و گفتم :

-بعد از رفتن تو سراغ لب تاب رفتم

با حرفم سريع بهم نگاه كرد و گفت

-چطوري نگاه كردي؟ اخه اون كه قفل داره

شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-حتما يادت رفته بود برنامه رو ببندي! ولي در هر صورت همه ي اون فيلم هارو ديدم و يه چيزي دستگيرم شد

-چي فهميدي!؟

نگاهي بهش انداختم و گفتم

-شخص كه كنار نَفَر سوم وايساده بود اسمش شايانه .. قبلا يه اشناييتي باهام داشته !

انگار كمي مظطرب به نظر ميومد دستاشو توهم جمع كرد و گفت

-آهان …

با تعجب گفتم :

-همين !؟ ميدوني اين چقدر به روند مأموريت كمك ميكنه و مي تونيم چه اطلاعاتي ازش بگيريم !!؟

-اره حق با توعه … خيلي كمك ميكنه

و در اخر پوزخندي زد و جلو تر از من شروع كرد به قدم زدن ..

دليل اين رفتارشو واقعا نميدونستم .. شايد از اين كه من تونستم خودمو يكم نشون بدم ناراحته يا شايد هم دليل ديگه اي داره

ساعت ها بود كه من روي سكويي نشسته بودم و به دريا زل زده بودم و پدرام هم همين طور ايستاده محو ماسه ها بود و گاهي با پاش خطوط فرضي ميكشيد

از اين بلاتكليفي خسته شدم و به طرفش رفتم و گفتم :

-مي خوام اين مأموريت درست وسريع انجام بدم .. حتي اگه تو كمكي نكني

دستشو روي شونم گزاشت و گفت :

-ببين من مي خوام مردونه باهم صحبت كنيم الان وقتشه كه يه سري چيز هارو بهت بگم چون وقتشه كه بهت اعتماد كنم !نمي خواستم به دردسر بندازمت ولي تو تنها راه چاره بودي !

استرس گرفته بودم .. يعني اين چيه كه داشت اين همه براش مقدمه چيني ميكرد ؟!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن