رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت دهم

رمان شب سیاه پارت دهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

خودشو روی صندلی جمع و جور کرد و منتظر، نگاهم کرد.
-خب… چی شد؟
دلم می خواست جیغ جیغ کنم و بعد موهاش رو بکشم تا تموم خشمم خالی بشه،

ولی همه این رفتارها دور از شخصیت مرد متشخصی مثل ماني بود! چندباری نفس عمیق گرفتم تا خونسردی خودمو حفظ کنم. لبخند حرص در آری روی لبام نشوندم و از لای دندونام غریدم:

-چیز خاصی نشد؛ همه چیز خیلی خوب پیش رفت، رقصمون كرديم و قرار بعدی رو گذاشتیم.

سرخوش خندید و ماشین رو روشن کرد، و از پارک در اورد.
-خیلی هم عالی. از دور زوج خوبي به نظر مي امديد

رو ازش گرفتم و بی حوصله، به فضای بیرون نگاه کردم.

-لازم نیست نظر بدي !!

-باشه … حالا چرا جوش ميخوري،،؟ بده يه دختر گيرت امده تازه مي توني باهاش كيف هم كني !

اين ديگه چقدر عوضي بود چطور بود می کشتمش که طبیعی جلوه کنه؟ سری از روی تاسف تکون دادم و خودمو مشغول ور رفتن با انگشتام نشون دادم، و سعی کردم هیچ حرف دیگه ای با پدرام نزنم.

چون این بشر جز اعصاب خوردکنی، چیز دیگه ای برای من نداشت!

به سمت خونه رفتیم و تصمیم گرفتم چند ساعتي بخوابم و بعدش به پرونده رسيدگي كنم

وارد خونه شدم و بعد از یه دوش کوتاه و عوض کردن لباسام، زیر پتو خزیدم و پتو رو تا خرخره بالا کشیدم. به لرزیدن های گوشیم هم هیچ اهمیتی ندادم و نفهمیدم چطور به خواب عمیقی فرو رفتم…

هنوز افتاب نزده بود که از خواب بیدار شدم.

از تخت پایین اومدم و بعد از بستن بانداژم، تیشرت سفید و شلوار آبی کتانم رو به تن کردم. به طرف اتاق پدرام رفتم و با دو تقه، درو باز کردم و داخل شدم. چه بازار شامی بود! هرکدوم از لباساشو یه گوشه پرت کرده بود و خودش روی تخت لخت با يه شورت خوابيده بود ….

بدون اينكه كه به بدن لختش نگاه كنم سريع به طرف كشوي ميزش رفتم تا اين پرونده ي كوفتيو پيدا كنم

همين طور كه داشتم زير و رو ميكردم يهو با ديدن پرونده زرد رنگي از داخل كشو برش داشتم و اروم بازش كنم

با ديدن مطالب و عكس هاي داخلش هر لحظه شوكه تر ميشدم پدرام اين اطلاعات از كجا اورده بود؟

اگه اين اطلاعات ميداد به پليس كه در جا حكم قتل اون باند صادر ميشد ولي اخه چرا الان تو كشو انداخته بودشون!؟

همين طور كه مشغول فكر كردن بودم با تكون هاي تخت سريع پرونده رو پرت كردم تو كشو و درشو بستم

با استرس نگاهي به پدرام انداختم ببينم خوابيد يا نه كه يهو تو فاصله ي ١٠ سانتي خودم ديدمش و از ترس هيني كشيدم

اخماشو تو هم كشيد و گفت

-اينجا چه غلطي ميكني!،

انقدر بلند و عصبي اين حرفو زد كه چشمامو بستم و اروم و شمرده گفتم

-هي… هيچي امده بودم دنبال پرونده !! يه دور ديگه بخونمش

كمي جلوتر امد و تو صورتم نفس عميقي كشيد و گفت:

-بهت ياد ندادن قبل از امدن به اتاق در بزنيييييي؟؟

دليل اين همه خشمشو درك نميكردم! هيچ وقت اين جوري نديده بودمش
دلم مي خواست منم مثل خودش داد بزنم و بگم بلدممممم ولي كپيده بودي!

اما باز هم ضعف دختر بودنم كار دستم داد و جلوش سكوت كردم

دستشو سمت چونم اورد و محكم لاي انگشتاش فشارش داد و گفت

-باره أخرت بود!! حالا گمشو بيرون

تا دستاشو برداشت با دو از اتاق بيرون زدم و به اتاق خودم رفتم و درو با كليد قفل كردم

بعد از مطمعن شدن از اينكه مي تونم راحت باشم گزاشتم بغضم بتركه و خودمو خالي كنم

هنوزم جاي گرمي دستاش روي چونم حس ميكردم

همين طور تو حال خودم بودم و به اتفاقا اين مدت فكر ميكردم و گاهي يه قطره اشك از چشمم پايين امد كه با لرزيدن هاي گوشيم به طرفش رفتم و با ديدن شماره ي ناشناس روي صفحه تماسو برقرار كردم و گوشي روي گوشم گزاشتم

-بله بفرماييد!؟

-سلام ساناز هستم .. هموني كه اون شب توي پاك باهاش اشنا شديد .. اميدوارم درست زنگ زده باشم

اب دهنمو غورت دادم و كمي خودمو جمع و جور كردم و پيش خودم گفتم

همينو كم داشتم فقط!

با كمي تاخير جواب ساناز دادم و گفتم

-آهان شناختم .. خوبي؟

-مرسي ازت.. ببخشيد اين مدت يكم سرم شلوغ بود نشد زنگ بزنم

آهاني گفتم و سعي كردم زياد حرفي نزنم كه بخوام اميدوارش كنم ولي متاسفانه اون انگار امده بود خواستگاري حتي رشته تحصيلي و … هم پرسيد

منم بدون هيچ خجالتي همرو راست بهش گفتم و اونم كمي از شرايط خودش برام تعريف كن

آخراي حرفامون بود كه كار كشيده بود به اينكه چي الان تنته سعي كردم خودمو كنترل كنم و تماس باهاش قطع كنم

و اخرش هم گفتم يه قرار ميزاريم دوباره همو ببينيم اونم از خدا خواسته قبول كرد و با خداحافظي مختصري تماسو قطع كردم

چه گيري كرده بودما اين ديگه كجا بود اخه!!!

گوشي روي ميز پرت كردم و با كمي تعلل سمت ساك قديميم رفتم تا ببينم هنوزم شماره اتنا رو دارم يا نه

بعد از بيرون اوردن ساكم از زير تخت سراغ زيب پشتش رفتم و كاغذ تا خورده و چروكي بيرون كشيدم

سريع شماره اتنا رو گرفتم و صبر كردم جواب بده

انقدر بوق خورد تا اخر خانوم تماس بر قرار كرد و با عشوه گفت

-الو جانم؟

-سلام زشته!!

هميشه عادت داشتم اين طوري صداش كنم ! ميدونستم باگفتن اين كلمه سريع يادش مياد منو ولي بازم گفتم امتحان كنم ببينم هنوز هم يادش هستم يا نه

كمي سكوت كرد و يهو با جيغ گفت

-مانا توييييييي،؟؟؟

-اره خل و چل! خوبي ؟؟

-مرررسي تو خوبي؟ كجايي،؟ دختر چرا يهو رفتي الان كجايي؟؟

پوفي كشيدم و گفتم

-يه دقيقه زبون به دهن بگير تا بگم برات

-باشه باشه بگو

از اول شروع كردم به تعريف كردن تا اخرش
اين اخري ها فقط صداي نفس هاش مي امد يه لحظه پيش خودم گفتم شايد خوابش برده

-اتنا شنيدي چي گفتم!؟

آه كوتاهي كشيد و گفت

-اره!! ولي نمي تونم بگم كارت درست بوده يا نه! بعد از رفتن تو همه دنبالت بودن
خيليا فكر كردن فرار كردي و بعضي ها گفتن شايد دزديده شده باشي به خاطر شغل داداشت

تا وقتي كه بابات فهميد به جاي داداشت شركت كردي تو اين عمليات و از استرس…

اب دهنمو غورت دادم و گفتم

-بابام چي شده اتنا؟؟؟

-بابات….

-بابام چيييي؟؟؟؟ يالا حرف بزن دختر!!!

-عمو بعد از شنيدن اون جريانات سكته قلبي كرده، ولي الان حالش خوبه خداروشكر لازم نيست نگران باشي… داداشت هم وقتي فهميد چيزي به اداره نگفت تا مبادا برات جرم ببرن

ولي برگردي حسابي كارت داره

نفس كلافه اي كشيدم و گفتم

-اتنا بازم به خانوادم سر بزن و ازشون برام خبر بگير!! من تو يه مسيري هستم كه نه راه پس دارم و نه راه پيش

-باشه عزيزم همه چيز بسپار به من !! خودم كم كم درستش ميكنم!

لبخند غمگيني روي لب هام نشوندم و گفتم

-مرسي ازت… ديگه نمي تونم بيشتر از اين صحبت كنم .. فعلا باي

-مراقب خودت باش ..فعلا

بعد از قطع كردن تلفن ارامش عجيبي سراسر وجودمو گرفت همين كه فهميدم امكان لو رفتنم وجود نداره خداروشكر كردم

امشب شبي بود كه با النا قرار داشتم .. اميدوارم همه چيز به خوبي پيش بره و كار به جاهاي باريك نكشه

از داخل كمد كت و شلوار مشكي رنگمو بيرون كشيدم و تنم كردم و كمي به موهام ژل زدم و روبه بالا حالتشون دادم … ديگه خودمم عادت كرده بودم انگار كه مثل يه پسر رفتار كنم

در اتاق اروم باز كردم و طبقه پايين رفتم كه يهو با شنيدن صدايي از اشپز خونه رومو سمتش كردم و با ديدن پدرام كه مثل صبح با همون شورت تو درگاه اشپز خونه وايساده بود چشمام چهار تا شد

سريع رومو ازش گرفتم و خودمو با تنظيم كردن ساعت مچيم مشغول نشون دادم

تك خنده صدا داري كرد و گفت

-چرا مثل اين دخترا گونه هات گل انداخته؟ نگو كه تا حالا لخت تو خونه نگشتي

ترجيح دادم حرفي نزنم و جوري رفتار كنم كه انگار نشنيدم

-هوي با توام…

كمي جلو تر امد و زل زد به صورتم

نگاه تحقير اميزي بهش انداختم و خواستم به طرف در برم كه يهو دستمو از پشت چسبيد و كنار گوشم گفت

-باره اخري بود كه برام قيافه گرفتي!! فهميدي؟؟

پايين تنش كيپ بدنم شده بود و قلبم رو هزار ميزد انقدر گرماي بدنش زياد بود كه حتي من هم داغ كرده بردم

ناچار سرمو تكون دادم و دستمو از تو دستش خلاص كردم …

به طرف در رفتم كه يهو سوتي زد و سوييچ ماشينشو طرفم پرت كرد

طلبكار سمتش برگشتم و گفتم:

-اين واسه چيه!؟

-واسه اينكه ضايع نشي.. خوش بگذره

و با چشمكي طرف اتاقش رفت

از حرص گوشه لپمو گاز گرفتم و از خونه بيرون زدم .. دقيق نميدونستم اين مال كدوم ماشينه چون ماشين خودش هم مثل مال خودم بود پس چرا بايد سوييچ بهم بده؟

براي اطمينان يك بار قفل دزد گير زدم كه يهو چراغ هاي بي ام وه اي از دور روشن و خاموش شد

با ذوق دستامو بهم كوبيدم و به طرفش رفتم

(واي خداي من اينو ببين … چه جيگري بود!! دو نفره سقف كروك !! شيطونه ميگفت بيخيال اين عمليات بشم مستقيم تا خود شمال باهاش برونم)

اروم درشو باز كردم و با ژست خيلي باحالي سوارش شدم

ولي يه لحظه حس كردم كسي تموم اين كارامو زير نظر داره از پايين خم شدم و به طبقمون نگاه كردم كه يهو با ديدن پدرام كه با پوزخندي زل زده بود بهم روبه رو شدم

كم نيوردم و دكمه سقفو زدم و با يه حركت از كوچه بيرون زدم

حالا مونده بودم كجا برم! نه شماره اي داشتم نه ادرسي
فقط ديشب مثل اين تازه به دوران رسيده با هول از باغ زده بودم بيرون!
وقتي به ديشب فكر ميكنم دوس دارم سرمو بزارم رو زمين بميرم !!
اخه چرا يهو جو گير شدم زدم بيرون!؟

همين طور كه داشتم به خودم لعنت ميفرستادم يهو با صداي گوشيم
از جيبم درش اوردم و پيام پدرامو باز كردم كه يه شماره برام فرستاده بود

حتي به شماره نگاه هم ننداختم فقط داشتم به اين فكر ميكردم اين چطوري شماره خط جديدمو گير اورده! ؟وقتي برگشتم حتما اينو ازش ميپرسيدم

شماره مورد نظرو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده

بعد از چندتا بوق صداي گرمش داخل تلفن پيچيد

-بله؟

كمي به صدام بم دادم و گفتم

-سلام خوبي!؟

-شما؟

-عرشيام.. ديشب تو مهموني…

نزاشت صحبتم تموم شه و گفت

-شناختم.. جانم عزيزم؟

از اين تغيير لحنش يه لحظه جا خوردم ولي به روم نيوردم و گفتم

-ديشب قرار يه شامو بهم دادي! يادت كه نرفته عزيزم؟

آه كوتاهي كشيد و گفت

-نه،ولي خب طول ميكشه تا حاضر شم .. ادرس برات ميفرستم بيا خونه ! بعدش باهم بريم

باشه اي گفتم و تماسو قطع كردم، زود تر از اونچه كه فكرشو ميكردم كارا داشت پيش ميرفت

فقط مونده بودم با يه دختر تو يه خونه قراره چه اتفاقي بيوفته ! اميدوارم كه امشب همه چيز بخير بگذره! البته اگه بگذره!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن