رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت نهم

رمان شب سیاه پارت نهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

همين طور بي توجه داشت براي خودش تو اشپز خونه قهوه ميريخت و سوت ميزد

از اين فرصت استفاده كردم و به اتاق رفتم و حولمو برداشتم و به حمام رفتم

همين كه درو بستم يهو پدرام درو باز كرد و با هم چشم تو چشم شديم

-تو اينجا چيكار ميكني

دستامو به كمرم زدم و گفتم:

-دارم آپولو هوا ميكنم .. خب معلومه امدم حموم!!

-بيا برو بيرون من هزار تا كار و بدبختي دارم ..

-هرچقدرم كار داشته باشي من از تو زود تر امدم پس بهتره خودت بكشي كنار و بچه بازي در نياري

پوزخندي زد و گفت

-نظرت چيه دوتايي حموم كنيم !؟ بچه رو هم نشونت بدم

ببينيد من ميگم اين پسر پررو عه بگيد نه!!

منم كم نيوردم و گفتم

-مطمعن باش هر اندازه كه بچه داشته باشي منم به همون اندازه دارم !

-عه كه اين طور.. پس بكش كنار باهم بريم .. يه حال و صفايي هم ميكنيم

دستمو روي سينش گزاشتم و با يه فشار هولش دادم عقبي و از حموم بيرون امدم !

-درسته تو حيّا نداري ولي من چرا اخه خودمو بايد با تو هم كلام كنم!؟

برو بابايي گفت و وارد حموم شد

هميشه اخلاقش اين جوري بود يه روز صاف يه روز ابري .. خدا اخر عاقبتمونو بخير كنه با اين!

همين طوري بيكار روي مبل نشسته بودم و داشتم در و ديوار نگاه ميكردم كه در حموم باز شد و اقا با بالا تنه ي لخت امد بيرون

نگاهي به سيكس پك بيرون زدش انداختم و از جا بلند شدم و شونه اي بهش زدم

-اوووه.. چته!؟

ازش گذشتم و وارد حموم شدم و درو با صداي بدي بستم

تند تند خودمو زير دوش شستم و بيرون امدم

هرچي از لاي در نگاه كردم پدرام داخل سالن نبود

بند حوله رو دور خودم سفت كردم و پاورچين پاورچين به طبقه ي بالا رفتم

ولي يهو با صداي پدرام كه گفت

-كجا داري ميري اين وضعي

سر جام خشك شدم و به عقب برگشتم

تو چشماش نگاه كردم و گفتم

-ميرم اتاق لباس عوض كنم

به سر تاپام اشاره كرد و گفت

-اين وضعي !؟

چشمامو تو حلقه چرخوندم و بي حرف وارد اتاق شدم !

پسره ي پررو كار به كار همه چيز داره !
از داخل كمد كت مشكي و شلوار جين چسبون در اوردم و قبل از پوشيدن از زير دوتا شورت پام كردم

حداقل اين طوري يكم برجسته تر ميشد

بعد از راضي بودن از تيپم از اتاق خارج شدم و پدرام صدا كردم اما ظاهرا خونه نبود

فكر كنم رفته باشه از فرصت استفاده كردم و به اتاقش رفتم از اتكلن هايي كه روي ميز بود يكيشو برداشتم و روي خودم خالي كردم فكر كنم همون بويي بود كه هميشه خودش ميزد و گاهي از شدتش خفه ميشدم اما خدايي بوي فوق العاده اي داشت

بعد از تموم شدن كارم اتكلن سر جاش گزاشتم و نگاهي به تيپم انداختم

همه چيز اماده بود براي مخ زني !
فقط اميد وارم بودم كه بتونم از پس همه چيز به خوبي بر بيام !

در اتاق پدرام اروم بستم و روي مبل ها نشستم

اه خدا كنه اين پسره بياد زود تر .. همين طور كه تو فكر بودم يهو ياد حرف دوستم اتنا افتادم كه ميگفت

گاهي ادما با بوي عطر عاشق ميشن و از اونجا تو دلشون ميشنه

مشغله فكري هام زياد شده بود از يه طرف مي خواستم از ماني و مامانم اينا خبر بگيرم از طرفي شيوه مخ زني كه بايد به كار ميگرفتم و از طرف ديگه بوي عطري كه توي بينيم جا خوش كرده بود

با اين فكر يهو دلم لرزيد و پيش خودم گفتم

-واقعا يعني ادم با بوي عطر هم عاشق ميشه!؟

+اره ممكنه با بوي عطر هم عاشق شد

سريع به طرف پدرام برگشتم و با چشم هاي درشت شده زل زدم بهش!!
اون چطور تونست ذهن منو بخونه!!؟

-نترس ذهن خون نيستم!!

دهنم باز مونده بود و چشمام از قبل گرد تر
با ديدن قيافم تك خنده اي كرد و گفت

-نترس ذهن خون نيستم! داشتي بلند بلند فكر ميكردي .. انقدر كه حتي متوجه ي حضور من هم نشدي!

نفس راحتي كشيدم و پيش خودم گفتم همون بهتر ذهن خون نيستي وگرنه الان ابروم كف زمين بود..

پدرام به تيپم اشاره كرد و گفت:

-فكر كنم تو ديگه حاضر باشي.. منم كه حاضرم بيا بريم زود تر شروع كن كه خيلي وقت تلف كرديم اين چند روز

با سر حرفشو تأييد كردم و سوار ماشين شديم

تو كل راه مثل هميشه سكوت مطلق بود ولي اين بار فرصت خوبي بود تا بتونم كار ها و روش هايي كه قراره به كار ببرم مرور كنم

اميدوارم كه جواب بده

حدود ساعت هشت بود كه رو به روي خونه بزرگي توقف كرد و به در اشاره كرد !

-خب اينم از گوي و ميدان .. برو ببينم چيكاره اي!

اب دهنمو غورت دادم و كمي تو چشماش زل زدم

ته دلم يه ترس عجيبي داشتم .. ولي ديگه راه پيش نداشتم اين راهي بود كه از اول خودم انتخابش كردم و حالا بايد تا اخر ادامه ميدادمش

اما انگار يه حسي از اون ته ته دلم فرياد ميزد

مانا راهي كه داري ميري ديگه برگشتي نداره

-چيه ترسيدي!؟

أفكار منفي كنار زدم و روبه ماني گفتم :

-نه! تو كجا ميري،..؟

-كمي اون طرف تر حواسم بهت هست.. نبايد بفهمن اشنا هسيم در ضمن از اين به بعد اسمت عرشيا زماني هست يادت نره

باشه ارومي گفتم و از ماشين بيرون امدم

دم در نگاهي ديگه به پدرام انداختم كه با پياده شدنش يهو چند نَفَر كنارش قرار گرفتن و وارد مهموني شد

ابروهامو بالا دادم و گفتم

اوه لالا… مگه اين كيه كه اين جوري ازش استقبال ميكنن! ولي بعدش پيش خودم فكر كردم شايد مدرك جعليش كه اداره داده اونو يه شخص بزرگ معرفي كرده
بيخيال اين موضوع شدم و
لبه هاي كتمو گرفتم و تكوني به خودم دادم و وارد مهموني شدم !

وارد ويلا شدم و زير چشمي نگاهي به اطراف انداختم

همه چيز شيك و با كلاس بود درست مثل آدماش
نزديك ميز بار روي صندلي مشكي رنگي نشستم تا كل محوطه زير نظرم باشه

اما هرچي نگاه ميكردم نمي تونستم النا رو بين جمعيت تشخيص بدم عاجزانه سمت پدرام نگاه كردم كه گرمي نگاهمو حس كرد و به دختري كه لباس مشكي كوتاهي به تن داشت اشاره كرد

با نگاه بهش ابروهامو بالا انداختم و زير لب يه جووون كش دار گفتم!!

(اوه دكترا چي خلق كردن… تبارك الله أحسن الدكتر… خدايي خوب چيزي بود ،چشم خيلي ها هم روش ميچرخبد…ولي از اينجا هم مشخص بود از اون خود گير هاي مغروره كه پا به كسي نميدن…)

همه توانمو جمع كردم و ليوان پر از مشروبم كه براي كلاس دستم گرفته بودمو روي ميز گزاشتم و از روي صندلي بلند شدم

ولي يهو تا برگشتم با شدت سينه به سينه كسي شدم وداشت مي افتاد كه سريع كمرشو گرفتم

نگاهمو بالا اوردم كه با ديدن النا اونم تو اين وضع كمي هول شدم و روي زمين گذاشتمش و با ببخشيدي تند از كنارش گزاشتم

اما يهو همين كه ازش دور شدم تازه فهميدم چه خريتي كردم !!

كلافه دستي لاي موهام كشيدم و به جايي كه چند دقيقه پيش النا توي بغلم بود نگاه كردم

+ببخشيد اقا

صورتمو برگردوندم و با ديدن دوباره ي النا اين بار مغزمو به كار گرفتم و گفتم

-بله!؟

كمي از صداي خشكم جا خورد ولي خودشو نباخت و گفت

– يه تشكر بهتون بدهكار شدم !ممنونم كه نزاشتين بيوفتم !

لبخند دختر كشي بهش زدم و گفتم

-اووم شايد اگه يه دور افتخار رقص بديد بشه تشكرتونو قبول كرد

كمي از پررويم تعجب كرد و گفت

-باشه پس… بيايدبريم وسط پيست

و كنارم شروع كرد به راه رفتن ..دختره همين طور با دلبري داشت كنارم راه ميرفت و خودشو بين جمعيت ميكشيد

كه يهو با لمس چيزي روي دستم هيني كشيدم و بين راه وايسادم

النا ترسيده سريع سمتم برگشت و گفت

-چت شد

-هيچي خوبم … فقط حس كردم چيزي رو دستمه

كمي چشماشو مظلوم كرد و گفت

-خواستم دستتو بگيرم .. ببخش كه ترسوندمت

بفرما مانا خانوم الان خوب شد كه مثل اين پسراي افتاب مهتاب نديده رفتار كردي،!!؟ اين از اولين سوتيت خدا دوميو كه قراره تو پيست رقص بدي بخير كنه !

كمي گلومو صاف كردم وگفتم

-نه اين چه حرفيه.. يكم فكرم مشغول بود متوجه دستاي گرمت نشد..

با تموم شدن حرفم گونه هاي النا رنگ گرفته بود كه درست همزمان شد با پخش اهنگ جديدي از شهاب مظفري ..

همه برق هارو خاموش كرده بودند و دختر و پسر تو بغل هم ميرقصيدند

نگاهي به النا كه داشت با عشوه جلوم طنازي ميكرد انداختم و دستشو گرفتم و گزاشتم يه فر بخوره

ولي همين كه يه دور چرخيد كل ريسه هاي لباسش تكون خورد و حتي من هم شورت توري مشكي رنگشو ديدم

اب دهنمو غورت دادم و اروم دستشو ول كردم و شروع كردم به مردونه رقصيدن ..

همين طور كه محو خودم بودم مبادا سوتي بدم يا اينكه بزنم تو كار رقص دخترونه

متوجه پدرام شدم كه با دختر مو بلوندي كنار من مشغول رقص شد

انقدر مغرور و عصا غورت داده بود كه اكثر جمعيت كنار رفتند و فقط پدرام و زوجش و من و النا وسط بوديم

النا همين طور كه مشغول رقص بود از پشت كمي خودشو بهو نزديك كرد و بدنشو مماس با بدنم قرار داد

منم اروم كمرش گرفتم و به خودم چسبوندمش و اروم لب هامو گزاشتم روي گردنش

ميدونستم نقطه ضعف اكثر خانوم ها گردنشونه .. درست مثل خودم

النا كه كم كم سست شده بود لب پايينشو گاز ارومي گرفت و دستاشو از پشت روي سينم گزاشت و كم كم طرف پايين تنم ميكشيد

وقتي متوجه حركاتش شدم كه قصد داشت تحريكم كنه اروم برش گردوندم و توي گوشش گفتم

-ميدونستي خيلي هاتي !؟

نيشخند كوچيكي زد و گفت

-توهم ميدونستي خيلي دير هوسي ميشي ..

چه دختر تيزي بود .. ابرو هامو بالا انداختم و گفتم

-حالا اين خوبه يا بد ؟

سرش بين گردنم برد و بوسه ريزي زد و گفت

-يه حس خاصي بهت دارم.. أنگار با همه فرق داري … كشش خاصي نسبت بهم نداري و اين منو نصبت بهت حريص ميكنه

نفس عميقي كشيدم و پيش خودم گفتم

خب بدبخت من دخترم بايد هم نسبت به پسرا حس داشته باشم و به هم جنسم بي حس باشم اما خب از اونجايي كه اگه حرفي ميزدم اسفالت ميشدم و اگرم چيزي نميگفتم و ميزاشتم تا اخر پيش بره باز اسفالت ميشدم

انگار كلا اين اسفالت شدن بخشي از زندگي مزخرف من بود

ولي خب گزاشتم همون اخر اسفالت بشم و حداقل تا اون موقع كمي زندگي كنم و اين مأموريت كزايي تا اخر پيش ببرم

بعد از تموم شدن رقص دونفرمون

لبخند جذابي بهم زد و گفت:

-واقعا عالي بود… راسي اسمت چيه؟

-عرشيا هستم …عرشيا زماني

با گفتن اسمم يهو چشماش گرد شد و گفت

-باورم نميشه عرشيا تو باشي!! خيلي دوس داشتم ببينمت .. و بيشتر با اين مرد جذاب اشنا شم

ابروهامو كمي بالا انداختم و گفتم

-فعلا كه اشنايي با ليدي زيبايي مثل شما نسيب من شده …

با تعريفم كمي گونه هاش رنگ گرفت و موهاشو پشت گوشش داد

دلم مي خواست بهش بگم نه به اون رقصت و بوست روي گردنم و نه به اين سرخ و سفيد شدنت

اما خدايي دختر جذاب و تو دل برويي بود .. خوب ميدونست يه كارو چه وقت و كجا انجام بده

به ميز مشروبات اشاره اي كرد و گفت

-ميرم اون سمت نوشيدني بريزم.. مي خواي براي توهم بيارم..

-نه مرسي.. قبل از رقص به اندازه كافي خوردم

آهاني گفت و اروم به سمت ميز بار رفت

ولي يهو ياد حرف پدرام و مأموريتمون افتادم .. نبايد ميزاشتم همين طوري خشك و خالي ازم بگذره

اروم خودمو بهش رسوندم و ليوان پر از مشروبي برداشتم و حالت مصنوعي به لب هام نزديك كردم

النا لبخند معني داري زد و گفت

-چيشد كه نظرت عوض شد!؟

چشمك ريزي بهش زدم و گفتم

-نخواستم اين خانوم جذاب تنها بزارم

با حرفم لبخندش پر رنگ تر شد و ليوان به لب هاش نزديك كرد

-نمي خواي بيشتر از خودت بگي؟

دقيقا منتظر اين سوْال بودم،، رو بهش كردم و گفتم

-اگه دعوتمو براي شام فردا شب قبول كني قول ميدم بيشتر از خودم برات بگم

نزديكم شد و گفت

-الان يعني داري باهام قرار ميزاري!؟

منم نامردي نكردم و كمي جلوتر رفتم تا بلكه يكم خجالت بكشه وعقب تر بره ولي پررو تر از اين حرفا بود و بيشتر از قبل بهم چسبيد و دستشو روي گونم گزاشت و زل زد به لب هام

اب دهنمو غورت دادم و قبل از اينكه كاري كنه سريع خم شدم و لپشو بوسيدم و كنار گوشش گفتم

-فردا شب منتظرتم

و بعد كتمو بر داشتم و از باغ خارج شدم
حالا عزا گرفته بودم براي فردا شب ..اخه نونم كم بود ابم كم بود قرار نصف شب چي بود اخه!!

با ديدن ماشين پدرام سريع خودمو تو ماشين پرت كردم و نفس عميقي كشيدم( بلاخره امشب هم تموم شد)

www.60tipia.ir

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن