رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت دوازدهم

رمان شب سیاه پارت دوازدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

لب هاشو سمت لب هام اورد ..
نفس تو سینه ام حبس شده بود، وقتی فکرش رو می کردم که می خواد ببوسه من رو حالم به هم می خورد

و قادر بودم که بالا بیارم، هر آن قادر بودم بانداژ هام رو در بیارم و بگم بابا من دخترم و بزنم زیر هر چی که هست و بوده….

توی دلم چند فحش حسابی رو روانه پدرام کردم تا داغ دلم کمتر بشه.

اين اهنگ لعنتي رو هم مورد عنایت قرار دادم با این انتخاب آهنگش،

همه ميان بيرون كه شاد باشن و با موزيك از خوشی بشکن بزنند ،

ولی این یارو زه کانال غم، خاک تو اون سر خوانندش با این آهنگش . فکری به سرم زد که هم از این معرکه بگریزم هم محیط رو بهتر کنم.

اول سرم رو کمی عقب بردم و خودم رو کمی فاصله دادم، می دونستم تو پر النا می خوره و حالش گرفته می شه ولی خب منم به فکر خودش بودم،

هم برای آیندش خوب بود وقتی که حقیقت رو می فهمید هم موقعيتمون باحال می شد و بهش خوش می گذشت.

باید کمی به فکر خودم هم می بودم بدم می اومد با حس و حال خاصی بوسیده بشم اونم از طرف دختر !!!

کمی فاصله گرفتم حس کردم که النا جا خورد، ولی نرم به روی خودش نیاورد که دست هاش رو دور گردنم محکم کرد. ای بابا این دختره دست بردار نبود. کمی فاصله گرفتم که صدای پر عشوه اش به گوشم خورد

– چیزی اذیتت می کنه، عشقم؟!

جان عشقم؟! اوه اوه از درجه یک دوست پسر ساده به عشقش رسیده بودم توی همین چند دقیقه، اوضاع لحظه به لحظه داشت خطری تر می شد، به خاطر رقص نور ها گاهی می شد صورت طرف مقابل رو دید، حالت مخمور چشم هاش چیزی نبود که دلم بخواد، به خودم لعنتی فرستادم که داشتم با احساسات یک دختر بازی می کردم.

به خاطر اینکه اوضاع بدتر از این نشه و احساس گناه هر لحظه تو وجودم بیشتر ندوه گلویی صاف کردم و سرم رو سمت گوشش پايين بردم تا راحت صدام رو بشنوه

– پایه شیطنت هستی؟

كمي زبونشو دور لب هاش كشيد و با صداي خماري گفت

-من پايه همه چيز هستم با تو .. ولي اينجا كه نميشه

با چشم هايي كه از تعجب بيرون زده بود بهش نگاهي انداختم و گفتم

-يعني من هرچي بگم تو باهاش مشكلي نداري!؟

-نه عزيزم.. من ارزوم اينه كه يكم كوچولو بيشتر بهم وابسته شيم و الان هم كه خودت گفتي چه بهتر ..

كلافه نفسي گرفتم و پيش خودم گفتم
برو خدارو شكر كن كه پسر نيستم و گرنه انچنان وابستت ميكردم كه ديگه يادت بره كوچيك بود يا بزرگ

با ياد كوچيك و بزرگ لب پايينمو گاز گرفتم و لعنتي به اين فكر هاي مزخرفم فرستادم

الان فقط بايد به اين فكر ميكردم كه زود تر النا رو روشن كنم و از هپروت درش بيارم

دستمو از تو دستش در اوردم و گفتم

-اميدوارم ناراحت نشي ولي اينجا واقعا كسل اوره من جايي مي خوام كه بتونم انرژيمو تخليه كنم و شاد باشم

نه اينكه يه موسيقي رمانتيك گوش كنم و حرف هاي عاشقانه بزنم

النا كه تازه متوجه حرفم شده بود به خودش امد و چشم غوره اي بهم رفت و گفت

-دستت درد نكنه ديگه يعني الان من..

سريع بين حرفش پريدم و گفتم

-نه من غلط كنم همچين فكري كنم.. فقط اينكه مي خوام بيشتر باهم خوش باشيم و جاهايي ببرمت كه فقط خنده ببينم رو لبات

با حرفم انقدر قانع تر شده بود اروم از روي صندلي بلند شد و كيفش برداشت و گفت:

-باشه بيا بريم ببينم چي تو فكرت داري

از جا با لبخند بلند شدم و از دور براي اتنا كه مثل فضول ها زل زده بود به ما چشمكي زدم و بعد از پرداخت پول غذاها كه تا فيها خالدونم سوخت از رستوران بيرون زديم

سوپرايزي كه براي النا داشتم يكم هيجاني تر از چيزي بود كه فكر ميكرد
تو راه مدام سوْال ميپرسيد و مي خواست بدونه كجا ميريم

نميدونم اين ربط به كارو شغلش داشت يا كلا كنجكاو بود

در هر صورت ترجيح دادم تا رسيدن به اونجا حرفي نزنم و بزارم خودش ببينه!!

به ادرسي كه پدرام برام فرستاده بود فكر كردم
نميدونم اونجا چي بود يا چه خبر بود فقط برام تو پيام نوشته بود سر ساعت ١٠ اونجا باش اونم با النا

بيخيالي به ذهن كنجكاوم گفتم و سمت ادرس روندم

النا ساكت و اروم روي صندلي نشسته بود و
عميق توي فكر بود

دستاشو با دستم گرفتم و به لب هام نزديك كردم و بوسه كوچيكي روش زدم

-به چي فكر ميكني عزيزم؟

چشمكي بهم زد و گفت
-به تو و حسي كه بهت دارم

نميدونم چرا با حرفش يه لحظه توهم رفتم و حس كردم حرفش چيزي جز دروغ نبوده ولي به روي خودم نيوردم و لبخندي تحويلش دادم و گفتم

-منم داشتم به همين فكر ميكردم..

با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت

-جددييي!؟

پوزخندي توي دلم زدم و سرمو به معني اره تكون دادم .. حالا كه مي خواست بازي كنه
باشه منم باهاش بازي ميكردم!!

بعد از رسيدن هر دو پياده شديم و به طرف خونه ي كوچيكي راهنماييش كردم
النا همين طور كه كنارم راه ميومد با عشوه گفت

-نميدونستم قراره منو بياري خونه

-اين خونه با همه خونه ها فرق داره!

نميدونم چرا اينو گفتم فقط از اين مطمعن بودم كه اين تنها چيزي بود كه تونستم براي حفظ ظاهر بگم

كليد از پشت گلدون كنار در برداشتم و اروم درو باز كردم

با باز شدن در نگاهم به محيط دنج و كلاسيكي خورد
همه چيز مرتب و به رنگ روشني ديده ميشد
واقعا خونه ي شيك و خوشگلي بود

النا با ديدن خونه ذوق زده وارد شد و گفت

-واي عرشيا اينجا مال توعه

مظطرب لبخندي زدم و گفتم

-ميتونه مال شما باشه

لبخند گشادي روي لب هاش نشست و دستمو كشيد وگفت

-خيلي بي صبرم كه اتاقتو ببينم

دلم مي خواست بگم فعلا زوده .. بايد يكم گيجت كنم و حرف ازت بكشم

ولي متاسفانه نذاشت حرفمو بزنم و به زور طرف اتاق خواب كشيدم

همين طور كه داشتم با سرعت دنبالش كشيده ميشدم به اين فكر ميكردم نقشمو چطوري انجام بدم ولي با ياد اتاق خواب فقط ارزو كردم بتونم سالم از اتاق در بيام تا بعدش بريم سراغ عملي كردن نقشه!!…

با باز شدن در اتاق نگاهم به دكوراسيون چوبيش افتاد همه چيز به سبك چوبي ديده ميشد كه منظره ديدني به وجود اورده بود

النا با ديدن تخت دونفره وسط اتاق با شوق سمتش رفت و خودشو پرت كرد روش

-واي عرشيا اينجا فوق العادس

-اره اين جا رو خيلي دوس دارم

حالا داشتم چرت ميگفتما من يك بارم نيومده بودم اينجا .. براي اينكه يه وقت سوتي ندم لپمو از داخل گاز ريزي گرفتم و كنار پنجره رفتم اروم پرده هارو كنار دادم و زل زدم به منظره رو به رو

همه چيز توي سياهي مطلق گم شده بود
انعكاس تصوير خودم داخل شيشه مشخص بود پوزخندي به اين ظاهر جعليم زدم و توي دلم گفتم

خيلي دوس دارم عكس العمل ماني ببينم وقتي منو با اين ظاهر ميبينه احتمالا يا ميزد ميكشتم يا اينكه يه كاري ميكرد كه روزي صد بار ارزوي مرگ كنم

با قرار گرفتن دست النا به خودم امدم و لبخند تلخي بهش زدم ..

-به چي انقدر غمگين فكر ميكردي!؟

-به تنهايي هام..
دستاشو دور بازوم حلقه كرد و سرشو روي شونم گذاشت و گفت

-من هميشه كنارتم اگه بخواي،، دوس دارم من كسي باشم كه اين تنهايي پر ميكنم !
ميشه يعني عرشيا

ياخدا اين چي ميگفت براي خودش!؟ يعني تا اخر عمر با اين باشم،؟ خدا لعنت كنه اوني كه منو انداخت تو اين بدبختي
از رو بيچارگي جوابي نداشتم در مقابل حرفش فقط گفتم

-تو چي مي خواي النا!؟

-تورو،، ارزوم تويي

بهت زده زل زدم تو صورتش ! يا ابلفضل … يعني الان ارزو كرد من بشم شوهرش!؟ نكنه به خاطر ارزوي اين عجوزه خانوم يهو تو خواب جنسيتم عوض شده تبديل بشم به پسر !! پدرام به خدا به جون مامانم ازت نميگذرم اگه اين بي مغز خانوم همچين ارزويي كرده باشه هرجا باشي پيدات ميكنم تبديلت ميكنم به دختر تا باهم ،هم داغ شيم

همين طور ملتمس زل زده بودم به لب هاي النا انگار داشتم ازش خواهش ميكردم اون حرفو پس بگيره

ولي از اونجايي كه اصلا شانس ندارم نگاهمو به معني ديگه برداشت كرد و دستاشو دور گردنم انداخت

واقعا ديگه تحمل اين يكيو نداشتم چشمامو بستم تا يه فكري به ذهنم بياد خودمو از اين مخمصه خلاص كنم

كه با قرار گرفتن لب هاي النا روي لبام و مك زدن لب پايينم

فهميدم كار از كار گذشته و چاره اي ندارم جز همراهي..

همين كه النا مشغول لب هام بود دستامو بالا اوردم و روي گونش گذاشتم تا بتونم از خودم فاصلش بدم

اما بدبختي اون فكر كرد دارم بيشتر لذت ميبرم و با شدت بيشتري زبونشو روي لب هام ميكشيد

نمي تونستم هيچ عكس العمالي نشون بدم هر لحظه توي دلم خالي و ميشد و يه حالي بهم دست ميداد !!

بي حركت با مغز قفل شده وايساده بودم و مونده بودم چيكار كنم كه اروم لب هامو ول كرد و سرشو برد توي گودي گردنم و شروع كرد به بوسه هاي ريز زدن

همه ي حس هام قاطي شده بود حس تنفرو چندش از اينكه با يه دختر دارم اين كارارو ميكنم و از يه طرف حس مور مور شدن گردنم
همين طور كه با حس هام درگير بودم النا ساكت نموند و
اروم دستاشو طرف پايين تر بدنم برد و شروع به باز كردن دكمه كمربندم كرد … واقعا ديگه نميدونستم بايد چيكار كنم !! كم اورده بودم

از ترس لو رفتنم داشتم پس ميوفتادم كه يهو با خيس شدن لاي پام و درد زير دلم النا رو به شدت پس زدم و به طرف دسشويي داخل اتاق دويدم

از ترس و استرس دستام به لرزش افتاده بود دلم مي خواست بشينم همين گوشه دسشويي و به حال خودم زار بزنم

بغضمو توي گلوم خفه كردم و نگاهي به خودم انداختم .. امروز اصلا وقت عادتم نبود
ولي از شانس من به خاطر استرسي كه امروز كشيده بودم افتاده بود جلو

همين طور بلا تكليف وسط دسشويي وايساده بودم كه با صداي النا ،، كنار در رفتم و گفتم

+ جانم

-چت شد عرشيا..؟ حالت خوبه؟؟

كمي صدامو خمار كردم و گفتم اره خوبم فقط فكر كنم مسموم شدم ! ميشه چندتا دستمال كاغذي بهم بدي!؟

-مگه اونجا نيست؟

-نه تموم شده!

-باشه الان ميارم

با رفتن النا سريع چندتا دستمال كشيدم و داخل شورتم گزاشتم و اروم درو باز كردم و وقتي خيالم راحت شد كسي نيست با عجله به طرف كمد رفتم و شلواري از داخلش برداشتم

خداروشكر پدرام فكر همه جارو كرده بود !
قبل از اينكه النا بياد سريع عوض كردم و شلوار خودمو پرت كردم داخل كمد همين طور كه مشغول اين بودم خوني بودن شلوارو پنهون كنم … با حرف النا از جا پريدم و سمتش برگشتم

-چيكار ميكني عرشيا!؟

اب دهنمو غورت دادم و با لكنت گفتم

-هي .. هيچي ، داشتم .. اممم .. اهان شلوارم كمي خيس شده بود داخل دسشويي وقتي داشتم اب ميزدم به صورتم گفتم عوضش كنم !

كمي چشماشو ريز كرد و آهان ارومي گفت

با كنار رفتن النا سريع در كمد بستم و ازش فاصله گرفتم

نمي خواستم زياد تو اتاق بمونم و باز شاهد صحنه رمانتيك خودم با يه دختر باشم

دستمو پشت كمر النا گذاشتم و به بيرون هدايتش كردم و گفتم :

-عزيزم جاهاي ديگه رو هم ديدي!؟

-نه .. ميشه نشونم بدي!؟

-البته

و با هم سمت پذيرايي رفتيم كه با دكوراسيون مشكي و قهوه اي ديزايين شده بود ! روي مبل خودمو پرت كردم و به عادت هميشگيم سرمو تكيه دادم و چشم هامو بستم

تو اين چند دقيقه فشار زيادي رو تحمل كرده بودم
النا هم به تبعيد از من كنارم نشست و سرشو روي شونم گذاشت

براي اينكه بتونم كمي از دلخوري اون بوسه رو رفع كنم سرمو روي سرش گذاشتم و با موهاش بازي كردم

اونم حركتي نمي كرد و چشم هاشو بسته بود
همين طور كه تو ارامش بوديم با صداي زنگ تلفن قديميم دستمو سريع داخل جيبم بردم و درش اوردم با ديدن اسم ماني كه روي صفحه افتاده بود رنگ از رخم پريد

نميدونستم از كجا تونسته پيدام كنه .. دوباره تپش قلبم بالا رفته بود و گوشي توي دستم خاموش و روشن ميشد

النا كمي سرشو بالا اورد و با صدايي كه كمي خمار شده بود گفت:

-كيه عرشيا!؟

-يكي از دوستاي قديمي .. ميشه يه لحظه پاشي تا من جوابشو بدم!؟

-باشه

همين كه النا اون طرف تر رفت سريع از جام بلند شدم و خودمو به اولين اتاق رسوندم !

با كمي مكث تماس متصل كردم و روي گوشم گذاشتم

دلم داشت براي صداش پر پر ميزد ولي هيچي نميگفت جز صداي نفس هاش

منم شرايط خودشو داشتم ! حرفي نداشتم براي گفتن!
ولي بعد از چند دقيقه به خودش امد و گفت :
-مانا خودتي !؟

با اوردن اسمم اونم از لب هاي ماني اشك تو چشمام جمع شد و با بغض گفتم

-ماني..

انگار اونم بغض داشت ولي سريع كنارش زد و گفت:

-مانا حالت خوبه!؟
قطره اشك كنار چشممو پاك كردم و گفتم :

-خوبم داداشي! مامان اينا خوبن!؟

نفس راحتي كشيد و گفت:

-خداروشكر كه خوبي
ماناگوش كن ببين چي ميگم! ميدونم خيلي اتفاقا افتاده فقط خواهش ميكنم الان يه جوري از اون خونه بيا بيرون! فهميدي؟

با شنيدن حرفاش چشمام گرد شده بود
و با تعجب گفتم:
-يعني چي ؟ چ .. چرا!؟

-بيا بيرون مانا.. اونا همه فيلمه .. زود باش بيا بيرون
تا خواستم حرفي بزنم تماس قطع شد و صداي بوق داخل گوشي پيچيد

با حرفاي ماني گيج شده بودم سعي كردم دوباره تماس بگيرم ولي خاموش بود!! نميدونستم داره چه اتفاقاتي ميوفته ! گوشي داخل جيبم گزاشتم و تا خواستم سمت در اتاق برگردم يهو با ضربه اي كه توي سرم خورد

تعادلمو از دست دادم و روي زمين افتادم !

اروم دستمو روي زمين گذاشتم تا دوباره از جا بلند بشم ولي با ضربه ي دوم گيج تر از قبل رو زمين افتادم و بعد از چند دقيقه از هوش رفتم!!

صدا هاي نامفهومي توي سرم بود ولي بيشترين صدايي كه مي تونستم تشخيص بدم صداي ماني بود كه داد ميزد

مانا بيا بيرون .. زود باش خودتو نجات بده

بين سياهي مطلق گم شده بودم هر طرف نگاه ميكردم هيچ چيز نبود جز چندتا صداي عجيب و بعد داد هاي ماني

پا تند كردم كه زود تر از اونجا برم ولي يهو با اب سردي كه توي صورتم ريخته شد

كم كم مغزم فعال شد و تونستم چشم هامو باز كنم ..

نور لامپ بالاي سرم چشم هامو ميزد! از سردي اب بدنم به لرز افتاده بود ولي هر جور كه بود چشم هامو باز نگه داشتم و گذاشتم به نور عادت كنه
صداي قدم هايي رو از پشت سرم ميشنيدم ولي نمي تونستم برگردم هرچي تكون خوردم بلكه دستمو بيارم جلو نشد كه نشد

انگار به يه جايي بسته بودنش ! باصداي گرفته اي كه به خاطر بيهوشي كلفت تر شده بود

داد زدم :

-من كجااااام؟؟ كسي هست!!؟

ولي تنهايي صدايي كه تونستم بشنوم انعكاس صداي خودم بود

-لعنتياااا… كسييييي هست!؟

هيچ كس نبود جز صداي قدم هايي كه داشت رو مغزم رژه ميرفت

احتمالا قصدشون ديونه كردنم بود .. بايد خودمو اروم ميكردم ولي هر كاري ميكردم نمي تونستم اروم باشم ترس از اينكه بفهمن دخترم داشت ديونم ميكرد

با به ياد اوردن پدرام جرقه اي توي ذهنم زده شد و گفتم

-پدرااااااممم كجاايي !!؟ كمكككككك

با حرفم صداي قدم ها قطع شد و يكي به طرفم مي امد انگار هر لحظه داشت نزديك تر ميشد و ضربان قلب من روي صد ميزد
نفس عميقي كشيدم و به ، رو به رو زل زدم
اروم باش مانا اروم

چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه رو به روم وايساد ولي به خاطر نور لامپ بالاي سرم صورتش مشخص نبود فقط مي تونستم كت مشكي رنگش و كفش هاي ورنيشو تشخيص بدم

با صدايي كه از ته چاه مي امد گفتم

-تو …كي هستي !؟

كمي مكث كرد بعد
با دستش لامپو كنار دادو خم شد كنار گوشم زمزمه كرد

-پدرامت… مگه خودت صدام نكردي!؟؟؟

از ترس چشم هامو بسته بودم ولي يهو با صداي پدرام چشمامو تا اخرين حد باز كردم و گفتم :

-ت..و.. تو .. اين..جا چيكار ميكني!؟

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن