رمان شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ فصل11

رمان کامل شکلات تلخ فصل11

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 اردلان قبل از این که بتواند جلوی زبانش را بگیرد اعتراف کرد:
– خود این دختر برام هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که الان زن منه! تا وقتی هم زن منه شیر می خوام که بگه بالای چشمش ابروئه! می فهمی که!
کیانوش سرش را تکان داد و گفت:
– خب بابا! ارزونی خودت. من پاشم برم گزارش کار رو بفرستم تا این جا. ایشالا که شب واسطمون با خبرای خوب می آد. بهت خبر می دم.
اردلان بدون این که از جا برخیزد فقط سرش را تکان داد و کیانوش بدون هیچ حرف دیگری رفت.
تقریبا نیم ساعتی از رفتن کیانوش گذشته بود که باز در اتاق فریال باز شد و فریال و مهراد خارج شدند. اردلان که سرش را به پشت مبل تکیه داده و چشمانش را بسته بود صاف نشست و چشم گشود. جایی که نشسته بود به راهروی منتهی به اتاق فریال به خوبی دید داشت. همین طور به در حموم. فرسال داشت خطاب به مهراد می گفت:
– الان می ریم دوتایی توی حموم. کلی آب بازی می کنیم. حموم ما خیلی بزرگه!
چشم های اردلان گرد شد و چنان از جا پرید که میز جلویش را ندید و ساق پایش محکم به میز برخورد کرد. درد در کل پایش پیچید اما به روی خودش نیاورد و هجوم برد سمت فریال که در حمام را باز کرده بود و می خواست همراه مهراد وارد شود. این قدر عصبی بود و کلافه که فقط دلش می خواست سر فریال را بشکند. این دختر واقعا نمی فهمید یا خودش را به نفهمی می زد. وقتی دهان باز کرد بی اختیار فریاد می زد:
– دختره احمق! می خوای با یه پسر بری حموم؟! نشنیدی می گن مادر بهتره با پسر خودش هم حموم نره! بعد تو می خوای با یه پسر غریبه بری حموم؟ تو عقل هم داری؟!!
فریال چند لحظه در سکوت به اردلان خیره ماند. تنها چیزی که آن لحظه دلش می خواست یک چسب پهن بود که شش دور دور دهان و کله اردلان بپیچد و غر غر هایش را خفه کند. چرا او فکر می کرد فقط خودش می فهمد و فریال خر است؟ مهراد هم صدایش در آمد و گفت:
– خاله چرا اجی مجی نمی کنی این سوسک شه؟
فریال کم مانده بود وسط عصبانیت قهقهه بزند. ولی سریع جلوی خودش را گرفت و خیلی جدی در جواب مهراد گفت:
– چون برای حفاظت از خودم بهش نیاز دارم عزیزم.
بعد از این حرف سرش را بالا آورد و در جواب نگاه عصبی و نفس نفس های کلافه اردلان شمرده شمرده گفت:
– کسی گفت می خواد بره حموم؟ کسی گفت می خواد لباساش رو در بیاره؟ ما فقط می خوایم بریم آب بازی کنیم. اونم … با لباس!!!
با لباس را چنان با تاکید گفت اردلان را درست و حسابی شیرفهم کند. بعد از این حرف با کف دستش روی تخته سینه اردلان کوبید و گفت:
– حالا هم بکش کنار! دیگه داری خسته م می کنی.
اردلان قدمی عقب رفت و به آن دو نفر خیره شد. هر دو شاد و خندان وارد حمام شده و در حمام را بستند. او ماند و افکاری که داشتند دیوانه اش می کردند. گاهی این دختر بدجور متعجبش می کرد. دستش را محکم بین ریش هایش کشید و راه افتاد سمت آشپزخانه. نیاز داشت چند لیوان آب یخ پشت سر هم بخورد تا آتش درونش آرام شود.
***
نگاهش روی گوینده اخبار مانده بود و دود سیگارش همه فضای اطرافش را احاطه کرده بود. تقریبا یک ساعتی می شد که فریال و مهراد از حمام خارج شده و به اتاق او رفته بودند. دیگر حتی به آن ها سر هم نزده بود. ولی دیگر خبری از سر و صدا هم نبود. چندان برایش اهمیت نداشت. یا شاید دوست داشت این طور فکر کند که برایش مهم نیست. وگرنه ته ذهنش کمی برایش جای سوال داشت که چرا دیگر صدای خنده هایشان را نمی شنود. با صدای گوشی اش چنان از جا پرید که خاکستر سیگارش روی مبل ریخت. ته سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد و با یک دست گوشی اش را برداشت و با دست دیگر سریع خاکستر سیگار را پخش و پلا کرد که مبل نسوزد. با دیدن شماره کیانوش سریع جواب داد و گفت:
– بگو، چی شد؟
صدای شاد کیانوش خودش بیانگر همه چیز بود.

– تموم شد. حتی به بیمارستان هم نرسید. توی راه تموم کرد. زنیکه کارش حرف نداشت. همون طوری که بهش قول دادیم از اون خونه خارجش کردیم. فردا هم بچه ش رو بهش می دیم و راهیش می کنیم بره. بچه ها توی سمنان براش خونه گرفتن. کار هم براش جور کردن. بالاخره اون آشپز گاد فادر بوده. همه می دونن کار اونه. باید امنیتش رو ما تامین کنیم.
اردلان سری تکان داد و گفت:
– خوبه! پس نقشه اجرا شد.
– به لطف جنابعالی و مخ بی نقصت بله. حتی لازم نشد به طرف نزدیک بشیم. تو واقعا چه طور به سرت زد که بچه آشپزش رو بدزدیم و بعد به یارو سم بدیم که بریزه تو غذای رییسش؟ الله و اکبر از دست تو!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
– بالاخره من باید یه فرقی با تو داشته باشم یا نه؟
کیانوش فحشی داد که اردلان اخم کرد و گفت:
– شعورم نداری شکر خدا. گمشو. خداحافظ.
بعد از آن حتی فرصت نداد کیانوش جواب خداحافظی اش را بدهد. تماس را قطع کرد و به ساعت بالای تلویزیون خیره شد. ساعت از نه کمی گذشته بود. نگاهش دوخته شد به در اتاق فریال. آن ها گرسنه نبودند؟ فریال که هیچ وقت آشپزی نمی کرد. مشخص بود بلد نیست. همیشه غذا از بیرون سفارش می دادند. باید از آن ها می پرسید چه چیزی میل دارند. تصمیم گرفت به همین بهانه سری به آن ها بزند و ببیند در چه حالی هستند. این همه سکوت کمی عجیب بود. از جا برخاست و قبل از این که پشیمان شود به سمت اتاق او قدم تند کرد. پشت در اتاق چند لحظه ایستاد و با این فکر که باید به حریم یک دختر احترام بگذارد اول ضربه ای به در کوبید و صدا زد:
– فریال؟
وقتی چند لحظه گذشت و صدایی نیامد ناگهان افکار مخربی در ذهنش شکل گرفتند. نکند کسی از راه حیاط وارد خانه شده باشد و بلایی بر سر فریال و مهراد آورده باشد؟ همین که این فکر به ذهنش رسید دیگر تعلل را جایز ندید و به سرعت در را گشود. اما در کمال حیرت آن دو را دید که در آغوش هم به خواب رفته اند. با چراغ روشن. حتی پتو هم روی خودشان نکشیده بودند. همان جا که ایستاده بود دس به سینه شد و نیم تنه اش را به چارچوب در تکیه داد. موهای فریال همچنان خیس و به هم چسبیده بود. اما از موهای خشک مهراد می شد فهمید که فریال موهای او را خشک کرده. در دل اعتراف کرد که حتی فکرش را هم نمی کرده این دختر چنین گرم و عمیق و دلسوز با این کودک ارتباط برقرار کند. ساعت ها با او بازی کند. نگذراد حتی ذره ای بترسد. و در آخر این طور مادرانه او را خشک کند، در آغوش بگیرد و به خواب برود. هر دو عین دو کودک خردسال از خستگی بیهوش شده بودند. لبخندی روی لب های اردلان شکل گرفت. تکیه اش را از در گرفت و با قدم های آهسته به سمت آن ها راه افتاد. لحاف پایین تخت گلوله شده بود. آهسته آن را برداشت و روی هر دو نفرشان کشید و زیر لبی زمزمه کرد:
– بدون غذا، خیس خالی خوابیده!
فریال در جا غلتی زد و طاق باز شد. اردلان سریع قدمی عقب رفت. نمی خواست او را بیدار کند. ولی خواب فریال سنگین تر و عمیق تر از آن بود که بیدار شود. همین که اردلان خیالش راحت شد فریال بیدار نشده پاورچین پاورچین به سمت در اتاق راه افتاد، چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد.
***

– پس سارا یادت نره چیا بهت سفارش کردما. تا وقتی برنگشتم شما پیش مامان اینا می‌مونی.
سارا قرآن به دست سعی کرد اشک چشمش را پاک کند و در همان حال گفت:
– باشه، نگران من نباش. تو فقط مراقب خودت باش. همین که رسیدی هم بهم خبر بده.
شهراد خم شد، شقیقه سارا را بوسید و گفت:
– چشم. خیلی زود برمی‌گردم. تا اون موقع فکر کنم ستوان سومی رو زده باشی به آستینت.
سارا بی‌تاب آهی کشید و گفت:
– حالا تازه می‌فهمم بابام چه خون‌دلی خورده تا سرهنگ شده! تو چه پدری ازت در اومده تا سرگرد شدی! ستوان سوم آخه!
شهراد خنده‌اش گرفت و گفت:
– تو خانوم منیا! شجاع، دلیر، باهوش، خیلی زود ارتقا می‌گیری عزیزم. می‌دونم سخته، ولی تو این شغل تنها چیزی که مهم نیست درجه‌س… به هدفت فکر کن!
سارا روی پنجه پا بلند شد و گوشه لب همسرش را بوسید و گفت:
– مرسی که همیشه با حرفات حالمو خوب می‌کنی.
شهراد احترام نظامی گذاشت و گفت:
– شما تو خونه واسه من سرلشگری… نه اصلا سپهبدی! خوبه؟
سارا با ناز خندید و گفت:
– خب برو زبون نریز.
شهراد خم شد، ساک دستی کوچکش را برداشت و گفت:
– نوکر شما هم هستیم.
بعد از آن از زیر قرآن رد شد و زیر نگاه سنگین سارا به سمت تاکسی‌ای قدم برداشت که کمی جلوتر منتظرش بود. لحظه آخر دستی برای سارا تکان داد و سوار تاکسی شد. خودش هم هنوز باورش نمی‌شد که سارا رضایت داده باشد که او تنها به اهواز برود. باید از مافوقی که مسئول آموزش سارا و هم‌گروه‌هایش بود تشکر می‌کرد. از او خواسته بود تحت هیچ شرایطی با مرخصی همسرش موافقت نشود و اگر مساعدتش نبود شاید الان مجبور بود سارا را هم همراه خودش ببرد. تقریبا دو ماهی می شد که سارا از طریق آشناهای پدرش، معرفی عمو حسام یا همان بازی دراز و مساعدت های شهراد و دایی شهراد به استخدام نیروی انتظامی در آمده و تحت آموزش بود. اگر قرار می شد همراه شهراد راه بیفتد شهراد مطمئن بود که دیگر نمی تواند از پس ماموریتش بر بیاید و باید مدام نگران همسرش باشد! همین که تاکسی راه افتاد سارا کاسه آب را پشت سرش خالی کرد و این‌قدر چشم به آن دوخت تا از نظرها پنهان شد. بعد از این‌که از رفتن شهراد خیالش راحت شد خیلی سریع و با حالت دو به داخل خانه برگشت. خیلی وقت نداشت. همان‌طور که تند تند ساک آماده‌اش را از داخل کمدهای بالایی بیرون می‌کشید با دست آزادش هم با گوشی بی‌سیم شماره تاکسی را می‌گرفت. همین که صدای مرد رزروشن آژانس را شنید بی فوت وقت گفت:
– آقا یه تاکسی می‌خوام برای فرودگاه. اشتراک هزار و نهصد. به نام شاهد.
مرد متعجب گفت:
– خانم شاهد، همین الان اومد که ماشین.
سارا ساک را از داخل کمد بیرون کشید و در حال که سعی می‌کرد تعادلش از بین نرود و پخش زمین نشود از روی صندلی میز آرایش پایین آمد و گفت:
– بله می‌دونم، یکی دیگه می‌خوام.
– آهان چشم. تا پنج دقیقه دیگه می‌رسه خدمتتون.
– ممنون خداحافظ.
تماس را قطع کرد و تند تند مشغول چک کردن گاز و بستن درها و پنجره‌ها شد. مادرش و خاله امینه از نقشه‌اش خبر داشتند ولی نمی‌دانستند قضیه تا چه حد حیاتی است. سارا فقط گفته بود شهراد در یک مأموریت است و او هم قصد دارد برای سورپرایز کردنش پشت سرش راهی اهواز شود. عاجزانه هم از مادر و خاله‌اش خواسته بود حرفی به شهراد نزنند تا زمانی که خودش به او برسد. وقتی از همه چیز مطمئن شد ساکش را برداشت و از خانه بیرون زد.

زیر لب بسم‌اللهی گفت و پله‌ها را دو تا یکی پایین رفت. نمی‌توانست بگذارد به همین راحتی نادیده‌اش بگیرند. او باید اردلان را خودش با چشمان خودش می‌دید! هیچ راهی به جز این نبود تا باور کند او واقعا زنده است. از طرفی هم باید می‌فهمید شهراد برای چه‌کاری به اردلان ملحق شده؟ شهراد بدجور داشت مشکوک می‌زد و او می‌خواست که سر از کارش دربیاورد. تاکسی رسید و سارا سوار شد. مقصد را یک بار دیگر گفت و زیر لبی مشغول خواندن آیه‌الکرسی شد. دعا می‌کرد به موقع برسد و گیت بسته نشود! باید دقیقا با همان پروازی می‌رفت که شهراد قرار بود سوار شود. غیر از آن رفتنش هیچ فایده‌ای نداشت. همین که به فرودگاه مهرآباد رسید سریع کرایه را پرداخت کرد و ساکش را برداشت و بدو بدو وارد ترمینال مورد نظرش شد. باید حواسش را جمع می‌کرد که شهراد نبیندش. فقط کافی بود چشمان تیزبین شهراد شکارش کند. آن وقت دیگر کارش تمام بود! باید برمی‌گشت خانه سماقش را می‌مکید. بعد از بازرسی بدنی ساکش را برداشت و آهسته آهسته راه افتاد سمت کانتر مورد نظرش. کانتر هنوز فعال بود و کانترمن کارت‌های پرواز را می‌داد. از طرفی خروجی باز شده و همه مسافرین اهواز به سالن ترانزیت رفته بودند. چند باری با نگاه سالن بزرگ فرودگاه را دور زد و وقتی شهراد را ندید با سلام و صلوات به کانتر نزدیک شد. می‌ترسید شهراد جایی باشد که از نگاهش جا مانده باشد. دیگر بقیه‌اش برمی‌گشت به شانسش. بعد از گرفتن کارت پرواز به سمت خروجی راه افتاد. بدبختی تازه در سالن ترانزیت شروع می‌شد. باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد چون مطمئن بود شهراد آنجاست! بعد از عبور از خروجی و بازرسی همین که وارد سالن ترانزیت شد خودش را در دستشویی زنانه انداخت. بهترین جا برایش همان‌جا بود. آن‌قدر آنجا ماند که پیجر شروع به پیج مسافران اهواز کرد. سرش را از دستشویی بیرون برد و نامحسوس به گیت خروج مخصوص پرواز اهواز خیره شد. مسافران در صف بودند. مطمئن بود که شهراد هم همان‌جاست. الان وقت بیرون رفتنش نبود. آن‌قدر همان‌جا ماند تا همه مسافران سوار اتوبوس شدند. یکی از افرادی که جلوی گیت کارت‌های پرواز را چک می‌کرد داشت فریاد می‌زد و مسافرین اهواز را فرا می‌خواند. دیگر وقتش بود که برود. کسی باقی نمانده بود. بدو بدو در حالی که سعی می‌کرد ساکش تعادلش را به هم نزند به گیت نزدیک شد و کارت خروجش را بیرون آورد. اتوبوسی که بیرون قرار داشت تقریبا خالی بود. سریع داخل اتوبوس چشم چرخاند. خبری از شهراد نبود. وقتی کارت پروازش چک شد بدو بدو جلو رفت و سوار اتوبوس شد. هنوز یک قسمت سخت دیگر باقی مانده بود. بر اساس کارت پروازش صندلی‌اش در هواپیما در ردیف‌های دوتایی آخر هواپیما بود. شهراد هر جایی هم که بود چون زودتر کارت پرواز گرفته بود جلوتر از سارا بود و سارا حتما از جلویش رد می‌شد. از شدت استرس حالت تهوع گرفته بود. نفهمید اتوبوس کی راه افتاد و کی متوقف شد. با دیدن هواپیمای عظیم‌الجثه کنار اتوبوس کم مانده بود پشیمان شود و برگردد. دست در کیفش کرد و ماسکش را درآورد و در همان حال زیر لب به خودش دلداری ‌داد.
– تا اینجا اومدی سارا، بقیه‌ش رو هم می‌تونی بری. سرت رو بنداز زیر و تند برو بشین سر جات. نمی‌بیندت.
امیدوار بود دلداری‌هایش درست از آب دربیاید و همه چیز ختم به خیر شود. ماسکش را زد و تلاش کرد بیشتر قسمت های صورتش را با آن بپوشاند. شالش را هم تا جایی که می‌شد پایین کشید و به سمت پله‌های هواپیما راه افتاد. از همان لحظه تلاش می‌کرد به هیچ‌کس نگاه نکند. جایگاهش را در هواپیما حفظ کرده بود که حتی لازم نباشد سرش را بالا بگیرد و یک بار دیگر کارت پرواز را چک کند. وارد کابین هواپیما که شد سرمهماندار با خوش‌رویی خوش‌آمد گفت. همان‌طور سر به زیر تشکر کرد و جلو رفت. نیاز نداشت کسی کمکش کند. خودش بلد بود جایش را پیدا کند. تقریبا همه مسافرها نشسته بودند و کسی سد راهش نبود. زیر لب خدا را صدا زد و بدون بالا آوردن سرش همان‌طور سر به زیر با سرعت نور راه افتاد به سمت انتهای هواپیما. وسط‌های مسیر بود که پایش به پای زنی گیر کرد و سکندری خورد. حتما اگر در شرایط دیگری بود، می‌ایستاد و با او بحث می‌کرد که چرا پایش را تا وسط راهروی بین صندلی‌ها دراز کرده، اما آن لحظه حتی به عذرخواهی‌اش هم توجه نکرد. عرق سرد روی تنش نشسته بود. زیر لب ورد گرفته بود:
– خدایا من را نبیند. خدایا من را نبیند. نبیند… نبیند… نبیند…

با صدای مهماندار از جا پرید و ناچار سرش را بالا آورد:
– خانم ردیفتون چنده؟
رسیده بود آخر هواپیما. نفس عمیقی کشید و با ترس به صندلی‌های دور و بر نگاه کرد. خبری از شهراد نبود. احتمال خیلی زیاد به خاطر شغلش او را در همان ردیف اول نشانده بودند. البته در صورت استفاده از کارتش! رو به دختر مهماندار لبخند زد، ماسکش را پایین کشیدم و با اشاره به ردیف کنار دستش که خالی هم بود، گفت:
– همین جام، ممنون.
دختر لبخندی زد و کنار رفت تا سارا بنشیند. ساکش را در کابین بالای سر قرار داد. به محض نشستن، نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و در دل خدا را شکر کرد. مرحله سختش سپری شده بود. از اینجا به بعدش کمی راحت‌تر بود. سرش را به پشت صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. باید تا زمان رسیدن کمی به مغزش استراحت می‌داد. لحظات پرتلاطمی را قرار بود پشت سر بگذارد.
***
شهراد بعد از برداشتن چمدانش از روی ریل گوشی‌اش را از جیبش خارج کرد و شماره سارا را گرفت. می‌دانست سارا منتظرش است. بوق دوم به سوم نرسیده صدای سارا در گوشی پیچید:
– سلام عزیزم، رسیدی؟
شهراد دسته ساکش را توی دستش جابه‌جا کرد و گفت:
– آره عزیزم، تازه ساکم رو تحویل گرفتم. دارم می‌رم یه هتل پیدا کنم و بشینم منتظر خبر این پسره.
– هوم باشه عزیزم. هنوز بهت خبر نداده یعنی؟
شهراد نخواست به او بگوید چرا خبر داده! نمی‌توانست بگوید قرار است مستقیم از فرودگاه برای دیدنش برود، چون در آن صورت ممکن بود سارا گیر بدهد که می‌خواهد با اردلان صحبت کند. مجبور بود دروغ بگوید، برای همین هم گفت:
– نه عزیزم. دیگه هر وقت عشقش بکشه خبر می‌ده. تو نگران نباش. نمی‌ذارم بهم بد بگذره.
سارا که جایی پشت یک ستون ایستاده و در دل به خدا التماس می‌کرد پیجر فرودگاه چیزی نگوید که دستش رو شود، گفت:
– باشه عزیزم، مراقب خودت باش. سلام منم به اون بی‌معرفت برسون.
– چشم حتما، حالا اگه اجازه بدی قطع کنم و برم یه تاکسی بگیرم.
– باشه عزیزم، به کارت برس. منم بی‌خبر نذار.
تماس که قطع شد از پشت ستون بیرون آمد. اگر گمش می‌کرد باید از همین جا برمی‌گشت، پس با همه وجود چشم شد و در حالی که سعی می‌کرد فاصله‌اش را هم حفظ کند پشت سرش راه افتاد.
شهراد تاکسی گرفت و آدرسی را که اردلان به او داده بود به راننده داد. باز هم برای دیدن رفیقش هیجان داشت. گاهی فکر می‌کرد دیدن او در تهران خواب و رویایی بیش نبوده! البته همین که بازی دراز حسابی به چهار میخش کشیده بود نشان می‌داد خیلی هم خواب نبوده! نمی‌دانست وقتی با او آن‌طور برخورد کرده چه بلایی سر اردلان آورده. می‌دانست حذف مأمور از وسط مأموریت امکان‌پذیر نیست، پس نمی‌توانست اردلان را حذف کند. اما می‌توانست حسابی روانی‌اش کند که حتما در این مورد دریغ نکرده بود. می‌خواست هر چه زودتر به اردلان برسد و همه چیز را بفهمد.
***

اردلان خسته و کلافه از بحث‌های بی‌نتیجه گفت:
– پس راه نداره، نه؟
کیانوش شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– گفتم بهت فعلا! چته این‌قدر عجله داری؟ من خودم دارم ذره‌ذره گروهو می‌پزم که باز وارد کار بکنیمت. بتونی وارد جلسات بشی.
اردلان پوزخندی زد و گفت:
– دستت درد نکنه! منم برم تا اون روز پشه بپرونم. این همه وقته هنوز هیچ کاری نتونستی بکنی. گفتی اون یارو رو اگه بتونیم کارشو یه سره کنیم ال می شیم و بل می شیم والا من که چیزی ندیدم.
کیانوش پاهایش را بالا آورد و روی میز وسط گذاشت و گفت:
– من الکی نگفتم! الان روی من و تو یه حساب ویژه باز کردن. حتی نظرشون راجع به فریال هم تا حدودی عوض شده و حساسیت خیلی ها بر طرف شده. فقط اومدن توی جلسه ها یه کم دیگه زمان می بره. تو تازه چند ماهه وارد گروه شدی. خیلی ها چند ساله دارن فعالیت می کنن رنگ جلسه رو هم ندیدن.
اردلان می دانست اگر بیش از آن اصرار کند کار بیخ پیدا می کند. بدتر شک کیانوش بر انگیخته می شود. برای همین هم حرف را عوض کرد و گفت:
– راستی، این دختره که اون سری نشونم دادیش. کی می‌پرونینش؟
کیانوش همان‌طور که زل زده بود به صفحه تلویزیون و بازی فوتبال، گفت:
– سه شب دیگه، همون روز که تشریف‌فرما می‌شن. آمارشو داریم کجا ساکن می‌شه و کارش تو اهواز چیه و کجاها قراره بره. می‌ذاریم صبح تا شب خوب چرخاشو بزنه، شبش می‌ریم سر وقتش.
– نقشه‌ای هم دارین؟
کیانوش نگاه از تلویزیون گرفت و گفت:
– کار کردن با توئه نسناس خیلی منو بدعادت کرد. همیشه تو نقشه‌ها رو ردیف می‌کردی. این بار که مجبور بودم خودم تنهایی نقشه بریزم رسما مخم رد داد. یه کاریش می کنم. ریزه کاری زیاد داره. فعلا دارم می گردم دور و بر هتلش ببینم کجا خلوت تره. ریزه‌کاری زیاد داره.
اردلان دلش می خواست پیشنهاد بدهد که در این کار هم کیانوش را همراهی کند تا شاید بتواند از این سمت هم هوای کار را داشته باشد. اما نمی شد. وقتی خود کیانوش پیشنهاد نداده بود اردلان نمی توانست ریسک کند. از جا برخاست و راه افتاد سمت در. کیانوش بدون این که نگاهش کند همان طور خیره به صفحه تلویزیون گفت:
– بودی حالا …
اردلان خم شد بندهای کفشش را ببندد و در همان حال گفت:
– کار دارم باید برم. کدوم هتل می‌ره حالا این خانم خراب‌کار؟
– هتل پارس.
از بستن بند کفشش فارغ شد. اطلاعاتی که می‌خواست را دریافت کرده بود. در خانه را باز کرد و گفت:
– موفق باشی.
کیانوش باز محو صفحه تلویزیون شده بود. صدایی شبیه ممنون از دهانش خارج کرد و اردلان بی‌حرف اضافه از خانه بیرون رفت. باید هر چه سریع‌تر خودش را به خانه می‌رساند.
ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و پیاده شد. زیاد به این خانه عادت نداشت، اما خیالش راحت بود که جایش امن است.از وقتی فریال به خانه اش نقل مکان کرده بود دیگر خبری از تعقیب و گریز ها نبود و راحت شده بود. برای همین هم جرئت کرده بود شهراد را به خانه اش دعوت کند. خیالش راحت بود که هیچ کس متوجه حضور او در خانه او نمی شود. همان زمان که قرار شد وارد این گروه شود با این احتمال که یک روزی سر و کارشان به اهواز می رسد این خانه را در اهواز با همان نام جعلی اش اردیان وفادار خریده بود و نگه داشته بود برای مواقع خاص. به کیانوش هم گفته بود یک رگ اهوازی دارد و این خانه هم ارثیه اقوام مادرش است. حسابش از دستش در رفته بود که در این مدت چه قدر دروغ برای کیانوش به هم بافته بود!

 سوار آسانسور شد تا خودش را به طبقه همکف برساند. کل لابی را خاک برداشته بود. همه جا لایه ضخیمی از خاک نشسته بود. دو روزی بود که از ریزگردها خبری نبود ولی رد آن‌ها را همه جا می‌شد دید. سرایدار هم حتما از شستن هر روزه لابی خسته شده بود. عجیب هم نبود.
پشت در خانه که رسید از شنیدن صدای فوق بلند موسیقی متعجب شد. فریال مهمان داشت؟ همین را کم داشت فقط! او خودش منتظر مهمان بود. کلید در را انداخت و زیر لب گفت:
– مهمونم که داشته باشه باید برشون داره بره بیرون.
خواننده داشت حلق خود را پاره می‌کرد و شیشه‌های خانه را می‌لرزاند. اردلان حتی متوجه نمی‌شد چه شعری خوانده می‌شود. وارد نشیمن خانه که شد از دیدن صحنه پیش چشمش متعجب سر جا خشکش زد. فریال با لباس تنگ ورزشی جلوی تلویزیون مشغول تمرین رقص بود. سی دی آموزشی گذاشته و حرکات آن‌ها را تکرار می‌کرد. آن‌قدر صدایش را بلند کرده بود که حتی متوجه ورود اردلان نشده بود. مربی می‌گفت:
– هشت ضرب با من تکرار کنین، حالا یک دو سه!
اردلان با دیدن ژست خنده‌دار فریال که می‌خواست حرکت را تکرار کند و نمی‌توانست خنده‌اش گرفت و سریع برای جلوگیری از خندیدنش سرفه‌ای مصلحتی سر داد. صدای سرفه‌اش آن‌قدر بلند بود که باعث شد فریال سریع بچرخد و چون در ژست نرمالی نبود با دیدن اردلان هول شد و دست و پایش در هم گره خورد و محکم افتاد روی کاناپه‌ای که پشت سرش قرار داشت. اردلان همان‌طور که سعی می‌کرد نخندد، راه افتاد سمتش و با صدای بلند گفت:
– این چه وضعشه؟ کمش کن! ساختمونو گذاشتی رو سرت!
فریال که به خاطر افتادنش تمام موهایش جلوی صورتش را گرفته بودند سعی کرد موهایش را کنار بزند و گفت:
– تو باز سر من داد زدی؟ ببین یه کاری نکن چنان جیغی بزنم که ….
اردلان جلو رفت و بی‌توجه به اولدورم بولدورم کردن‌های فریال، تلویزیون را خاموش کرد و پرید وسط حرفش و گفت:
– تو سرسام نمی‌گیری؟ واقعا نمی‌فهممت! چه قدر تو الکی‌خوشی دختر! صد تا بلا سرت اومده وایسادی اینجا برا من می‌رقصی؟
فریال از جا بلند شد. بطری آبش را از روی میز کنار کاناپه برداشت و گفت:
– تو املی نمی‌فهمی! این رقص نیست. برای تناسب اندامه! منم الکی‌خوش نیستم. خوب بلدم چه جوری حواس خودمو پرت کنم. توام لطفا یه فکری به حال خودت بکن که هر روز خونه نباشی. من نمی‌تونم هر روز هر روز قیافه تو رو تحمل کنم. ضمنان قرار بود یه خبر از مهراد بگیری. چی شد؟ سالمن؟
اردان نفس عمیقی کشید و به این فکر کرد که این دختر کی قرار است دست از پیگیری آن بچه بردارد؟ تقریبا هر روز حالش را جویا می شد. دیگر آخر سر اردلان کلافه گفته بود پیگیری می کند تا بفهمد در چه حالی هستند و این کار را هم کرده بود. البته از طریق بازی دراز.
– خوبن. ساکن شدن. مادرش هم مشغول کار شده و مشکلی هم ندارن.
فریال قدمی جلو آمد. چشم هایش را ریز کرد و آهسته و شکاک گفت:
– دروغ که نمی گی؟
اردلان اخم کرد و خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در بلند شد. هیجان زده بی توجه به فریال و سوالش راه افتاد سمت آیفون.
مطمئن بود خودش است. خوشحال بود که پروازش تأخیر نداشته است. بدون این‌که چیزی بپرسد همین که تصویرش را در آیفون دید در را گشود و خطاب به فریال که بیخیال شنیدن جواب سوالش داشت آب می‌نوشید گفت:
– برو توی اتاقت و تا وقتی نگفتم هم بیرون نیا. مهمون دارم!
فریال شکلکی درآورد و گفت:
– هوی یارو! من سگت نیستم که چخم کنی! هر جا دلم بخواد و عشقم بکشه می‌مونم. الان هم عشقم کشیده همین جا بشینم. می‌خوام ببینم کی می‌تونه منو از جام بلند کنه!

 بعد از این حرف همان‌جا که بود نشست و پایش را دراز کرد روی کاناپه و با خونسردی مشغول آب خوردن شد. اردلان با چشم‌های گشاد شده به او خیره مانده بود. چه رویی داشت این دختر… کی قرار بود از رو برود خدا می‌دانست! صدای زنگ در اجازه نداد به جر و بحث با او ادامه بدهد. نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت. فریال خودش وقتی جو مردانه را می‌دید به اتاقش می‌رفت. این را در مورد او خیلی خوب فهمیده بود. دختری نبود که زیر بار حرف زور برود. همان کاری را می‌کرد که خودش دلش می‌خواست. لباسش هم درست که جذب و نا مناسب بود ولی همین که مهمانش شهراد بود باعث می شد رگ غیرتش به جوش نیاید. کسی را چشم پاک تر از شهراد سراغ نداشت. ایمان داشت شهراد حتی به او نگاه هم نخواهد کرد. در را که گشود با دیدن شهراد پشت در بی‌اختیار لبخند زد. شهراد هم با دیدن اردلان گل از گلش شکفت و گفت:
– سلام! د لعنتی هنوز باور نمی‌کنم زنده‌ای!
شهراد بود دیگر! اردلان خنده‌اش گرفت و دستش را به سمت شهراد دراز کرد و گفت:
– دیگه زنده‌تر از این؟ بیا تو خسته‌ای!
فریال داشت آهسته از گوشه چشم مهمان اردلان را می‌پایید. می‌خواست کمی اردلان را حرص بدهد و بعد به اتاقش برود. متعجب بود از دیدن دوست عجیب غریب تهرانی اردلان در اهواز. داشت توی ذهنش سوال می چید تا به جواب برسد. او این جا چه می کرد؟ چرا فکر می کرد دوستش مرده بوده؟
شهراد هنوز متوجه فریال نشده بود. وارد خانه شد و بی‌طاقت اردلان را در آغوش گرفت. اردلان ضربه‌ای به شانه شهراد کوبید و گفت:
– نوکرتم! بغلیمون کردی رفت.
شهراد خنده‌اش گرفت و درست مثل گذشته از ته دل قهقهه زد. اردلان هم لبخند محو به صورت نشاند و گفت:
– بیا بشین یه چیزی بیارم بخوری خستگیت…
صدای زنگ در اردلان را از جا پراند. نگاه متعجب شهراد هم به در دوخته شد و آهسته گفت:
– منتظر کسی هستی؟
اردلان با شک و تردید به در خیره مانده بود. می‌ترسید کیانوش باشد یا حتی یکی دیگر از بچه‌ها گروه. با این که خیالش راحت شده بود که دیگر تحت نظر نیستند اما باز هم احتمالش بود که هر آن کیانوش زنگ در خانه اش را بزند. مانده بود اگر کیانوش باشد چه خاکی به سرش کند! فقط کافی بود بفهمند مهمانش سرگرد نیروی انتظامی است. دیگر حسابش از دو طرف با کرام‌الکاتبین بود. بدون این که جوابی به شهراد بدهد، آهسته به سمت در رفت و از چشمی به بیرون نگاه کرد. انتظار دیدن هر کسی را داشت جز آن کسی که غضب‌آلود پشت در ایستاده و لبش را می‌جوید. متعجب به او خیره ماند. شاید اگر کیانوش را پشت در می دید تا این حد خشکش نمی زد. همان جا پشت چشمی در بی حرکت ماند. یک دستش را بالا آورد و روی تن سرد در چسباند. صدای شهراد را از پشت سر شنید:
– کیه؟ چت شد تو؟
اردلان یک بار محکم چشمانش را باز و بست کرد و دوباره نگاه کرد. اشتباه نمی کرد. خودش بود! او آنجا چه‌کار می‌کرد؟ حس کرد تمام بادش را خالی کرده‌اند. آهسته و بی‌رمق قدمی از در فاصله گرفت. شهراد منتظر نگاهش می‌کرد تا بفهمد چه کسی پشت در است. حتی فریال هم داشت گردن می‌کشید. اردلان نفس عمیقی کشید و گفت:
– شهراد درو باز کن.
شهراد متعجب خواست چیزی بپرسد که اردلان آهسته گفت:
– ساراست!
دهان شهراد باز ماند. امکان نداشت! سارا در خانه بود. چه طور می‌توانست همزمان با او رسیده باشد پشت در خانه اردلان؟! چه طور امکان داشت؟ چند لحظه با دهان و چشمانی کاملا باز شده به اردلان خیره ماند و وقتی افسوس نگاه او را دید دیگر تعلل را جایز ندید و به سمت در هجوم برد. حتما اردلان اشتباه می‌کرد. در را گشود و با دیدن صورت غضبناک سارا آه از نهادش بلند شد. سارا او را پیچانده بود. بد هم پیچانده بود! چه طور از او رو دست خورده بود؟

 فرصت نشد حتی کلامی بر زبان بیاورد. سارا که تا آن لحظه به چشمان اردلان خیره مانده بود و اشک و بغض و حسرت و خشم را با هم به سمتش پرتاب کرده بود با یک دست شهراد را کنار زد و با قدم‌های سریع جلو رفت و قبل از این‌که اردلان یا شهراد بفهمند چه قصدی دارد همین که به اردلان رسید دستش را بالا برد و با تمام قدرتش محکم توی صورت اردلان کوبید. صدای کشیده‌اش با صدای نیم جیغ فریال همزمان شد.
نگاه سارا برای لحظه ای به سمت فریال چرخید که از جا پریده و ایستاده بود کنار کاناپه. اما آن لحظه حضور او خیلی هم مهم نبود. اشک به چشمانش نیش می زد. اردلان زنده بود. اردلان زنده پیش رویش ایستاده بود! هر چه به او نگاه می کرد باز هم تشنه بود. نمی توانست چشم از او بردارد. اردلان سرش را که کمی به سمت راست متمایل شده بود همان جا نگه داشته و به پایین خیره مانده بود. به سارا حق می داد. خیلی هم حق می داد. چیزی نداشت که بگوید. شهراد که کمی از شوک اولیه خارج شده بود قدمی به جلو برداشت و گفت:
– سارا!!
سارا دستش را بالا آورد تا شهراد را ساکت کند و با همان چشمان برزخی و پر اشک گفت:
– هیچی نگو شهراد! تو الان هتلی دیگه؟ نه؟
شهراد نمی توانست سکوت کند. سارا باز داشت مثل قبل قانون شکنی می کرد. ولی این بار مثل قبل نبود. این بار دیگر شهراد به او اجازه نمی داد هر کار که دلش می خواهد بکند. او نمی دانست وارد چه کار خطرناکی شده! برای همین هم صدایش را بالا برد و گفت:
– یعنی چه که هیچی نگو! تو این جا چی کار می کنی؟ برای چی راه افتادی دنبال من؟ سارا فکر کردی خاله بازیه؟!! می خوای مثل ماموریت قبلی پیرم کنی؟ فکر می کنی اگه موقعیتی بود که بتونی بیای و اردلان رو ببینی خودم بهت نمی کفتم؟ تا کی می خوای سرخود باشی؟! من برگ چغندرم؟!!
اشک از چشمان سارا فرو ریخت. اردلان بالاخره سرش را بالا آورده و به او خیره شده بود. به چشمان سیاه سرکشش که هیچ فرقی با چند ماه قبلش نکرده بود. سارا بود دیگر! شهراد چه توقعی داشت؟ دستش را برای شهرادی که داشت قدمی به سمت سارا بر می داشت بالا برد و گفت:
– ولش کن شهراد، اشکال نداره!
ولی اشکال داشت. هم اردلان این را می دانست و هم شهراد که خیلی هم اشکال داشت. اما چه کار می توانستند بکنند؟ دختری که آن طور خشمگین و در عین حال مظلوم آن جا ایستاده و اشک می ریخت همان سارایی بود که آن دو مرد هر دو یاد گرفته بودند تحت هر شرایطی مراقبش باشند. سارا که از شنیدن صدای اردلان شیر شده بود همان طور اشک ریزان خطاب به شهراد گفت:
– بهت گفتم تا نبینمش باور نمی کنم که زنده باشه! باید با چشم خودم می دیدم و باور می کردم اردلانی که یه روز جای ساسان رو برام پر کرده بود تا این حد بی معرفت شده که خبر زنده بودنش رو هم بهمون نداده! الان دیگه مطمئن شدم و دلیلی نداره این جا بمونم.
همین که خواست عقب گرد کند شهراد و اردلان همزمان با هم جلو پریدند. شهراد بازوی سارا را گرفت و اردلان با صدای گرفته گفت:
– صبر کن سارا! تو چیزی نمی دونی. صبر کن بذار حرف بزنیم. مطمئن باش اگه دلایلم قانع کننده نبود همین شوهرت تا الان منو سلاخی کرده بود.
و شهرادی که با صدایی که به هیچ عنوان نمی توانست کنترلش کند بالا نرود فریاد کشید:
– بس کن این مسخره بازی ها رو سارا! مگه خاله بازیه بیای بری؟
سارا دیگر نایی هم برای رفتن نداشت. حس می کرد باز فشارش افتاده! اما فقط کافی بود از حال برود تا شهراد واقعا به سیم آخر بزند. برای همین هم به سختی سعی کرد به خودش مسلط شود. قبل از این که شهراد بتواند سارا را به سمت مبلمان نشیمن هدایت کند صدای فریال هر سه نفرشان را میخکوب کرد:
– به به چه شوی زیبایی! قرار نیست کسی به من بگه این جا چه خبره؟
تازه آن لحظه بود که شهراد و اردلان متوجه حضور فریال شدند و اردلان دستش را به سمت پیشانی اش برد. اردلان گفتن های شهراد و سارا در ذهنش تداعی شد. دوست داشت فریاد بزند. خراب کاری پشت خراب کاری. این یکی را دیگر کجای دلش می گذاشت؟ سارا از آن ها عادی تر بود چون از قضایا خبری نداشت. در حالی که با دست اشک هایش را پاک می کرد خطاب به فریال و چشم های برزخی اش گفت:
– سلام، خیلی متاسفم که این جوری آشنا شدیم. من و اردلان یه مشکلاتی داشتیم که خب …

 شهراد هم خیلی خوب فهمیده بود چه گندی زده اند! همه و همه را از چشم سارا می دید و به هیچ عنوان نمی توانست نگاه پر از خشمش را از روی او غلاف کند. با یک حرکت خودسرانه ممکن بود حتی ماموریت دوستش را هم به لجن کشیده باشد. برای همین هم بی فوت وقت گفت:
– سارا، می شینی این جا و یه کلمه حرف هم نمی زنی! فهمیدی؟ من با اردلان کار دارم.
دیگر نیاز نبود اردلان را اردیان صدا بزنند. به اندازه کافی همه چیز را خراب کرده بودند. سارا که از کلافگی شهراد و اردلان فهمیده بود یک جای کار می لنگد و یک گندی بالا آورده دیگر صدایش هم در نیامد. کم و بیش با کار شوهرش و اردلان آشنایی داشت و برای همین می توانست هزار احتمال در ذهنش ردیف کند که یکی از آن ها همین بود که فریال از هیچ چیز خبر نداشته باشد. از نگاه پر سوال فریال می شد این را فهمید. شهراد و اردلان هر دو به دنبال هم و با عصبانیت وارد اتاقی که داخل نشیمن بود و اتاق خواب اردلان محسوب می شد شدند و شهراد چنان در را به هم کوبید که هر دو دختر نیم متر از جا پریدند. فریال که با چشم های ترسیده و گرد شده به در اتاق خیره مانده بود زودتر از سارا که هنوز در بهت فرو رفته بود به خودش آمد و با نیم نگاهی به او گفت:
– آب بیارم برات؟
و این بار نگاه پر از بغض و ناراحت سارا فریال را نشانه گرفت.
اردلان لب تخت خواب بزرگ مشکی رنگ نشسته و با پایش روی کف پوش های قهوه ای رنگ اتاق ضرب گرفته و سرش را هم زیر انداخته بود. شهراد نفس عمیقی کشید و گفت:
– خراب کردیم نه؟
سراردلان بالا آمد و به چشمان شهراد خیره شد. خراب که هیچ، جوری گند زده بودند که دیگر خود اردلان هم نمی دانست چه طور می شود جمعش کرد. کلافه و عصبی گفت:
– این دختره مثل زیگیل افتاده وسط زندگی من! اول مجبور شدم حبسش کنم، بعد گفتن بکشش نتونستم، بعد گفتن بگیرش نتونستم از زیرش در برم، حالا رو دیگه چی کار کنم؟ برم بهش بگم فریال خانم ببخشید بهتون نگفتم بنده مامور مخفی حاکم بزرگم؟
شهراد خنده اش گرفت و قبل از این که بتواند جلوی خودش را بگیرد و در آن شرایط نخندد پخ زد زیر خنده. اردلان چنان چپ نگاهش کرد که شهراد سریع خنده اش را بلعید و دستش را به نشانه عذر خواهی بالا آورد. پشت بندش یکی دو سرفه کرد که خنده به کل از صورتش محو شود و گفت:
– ببین حالا که چیزی نشده، یه اسمه دیگه! بعدش هم اردیان و اردلان که …
اردلان نفس عمیقی کشید و گفت:
– این دختره خیلی جلبه! من می دونم آخرش هم دردسر می شه. تو فکر می کنی از یه اسم راحت می گذره و می گه ا آخی! دوستات اسمتو اشتباه گفتن! یا فکر می کنی متوجه نشد تو به من گفتی باور نمی کنی زنده ام؟! سارا هم که عین اونو تکرار کرد. این طور نیست. اون کینه داره! مگه یادش می ره رفته بودیم باباش رو بکشیم؟ پدر منو در می آره. من می دونم! شاید بهتر بود همون روزی که گفتن خلاصش کن …
این بار نوبت شهراد بود که بپرد وسط حرف اردلان. نشست لب تخت کنارش و گفت:
– خب پس شاید بهتره یه چیزایی رو بدونه. این جوری کینه اش هم بر طرف می شه. حداقل می دونه تو با اون آدما نیستی. نگو مامور مخفی حاکم بزرگی، بگو بهش من پلیسم و تو برای کمک به من یه مدت وارد این گروه شدی که آمار بگیری. این جوری نه خودت رو لو دادی نه این دختره برات دردسر می شه.
اردلان باز سرش را چسبید و گفت:
– بعد از این ماموریت بازی دراز دیگه اسم منم نمی آره! اون از دزدکی قرار گذاشتن با تو! اون از گندی که توی ماموریت بابای فریال زدم، حالا اینم از این یکی! هنوز سر تو وقتی باهام تماس می گیره تیکه بارم می کنه. بارها گفته که این ماموریت که تموم بشه می فرستم اونجایی که عرب نی انداخت. با این یکی چه کنم؟
شهراد می دانست حق با اردلان است. سارا به همه چیز گند زده بود. ولی یک خصوصیتی که داشت این بود که اعتقاد داشت وقتی اتفاقی افتاده دیگر نباید به اگر و اما ها فکر کرد. باید برایش راه حل پیدا کرد. خیلی زودتر از اردلان خودش را جمع و جور می کرد و این بار هم همین شد. با این که هنوز هم شدیدا از دست سارا و پنهان کاری اش عصبی بود ولی باید رفیقش را سر پا می کرد. باید گندی که زده بودند را خودش جمع می کرد. خندید و ضربه ای سر شانه اردلان زد و گفت:
– غمت نباشه، هیچ کدوم گندات به پای گندی که سری قبل من زدم نمی رسه! هنوز منو می بینه اخماش در هم می شه. نهایتش اینه که توام به خودم می پیوندی.
این بار لبخندی هم کنج لب اردلان نشست و آهسته گفت:
– با سارا چی کار کنیم؟ مگه قرار نبود نفهمه من زنده ام؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن