رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت سیزدهم

رمان شب سیاه پارت سیزدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

شوكه زده زل زده بودم به پدرام

خداي من باورم نميشه ركب خوردم يعني همش فيلم بود؟ ياد شوخي هامون افتادم و اينكه همه جا هوامو داشت

با ياد اينا قطره اشكي از چشمم چكيد

دستشو رو لپم گذاشت و گفت

-مرد كه گريه نميكنه ماني جان !

با تنفر زل زدم تو صورتش و گفتم

-به من دست نزن خاعن ! خدا لعنتت كنه!
چونمو توي دستش گرفت و سفت فشار داد و از لاي دندون هاي قفل شدش غريد

-حواستو جمع كن داري با كي حرف ميزني !!

اب دهنمو جمع كردم محكم تف كردم تو صورتش و مثل خودش با حرص گفتم

-تو يه اشغال حرومي بيشتر نيس..

نذاشت حرفم تموم شه و كشيده محكي زد توي صورتم كه هجوم خونو توي دهنم حس كردم و جلوي پام بالا اوردم

طرف راست صورتم به خاطر ضربش به سوزش افتاده بود

زير لب جوري كه بشنوه گفتم :

-دستت بشكنه ايشالله

پوزخندي زد و گفت:

-فعلا زوده براي اين دعاها.. بزار بلاهايي كه قراره سرت بيارمو بچشي بعد متوصل شي به دعا
با درد بهش نگاه كردم و گفتم

-مشكلت با من چيه؟ چي از جونم مي خوايد!؟
-هيچي، فقط قراره يكم از اطلاعاتي كه داريو در اختيار ما بزاري و بعدش هم كاري كنيم ما و چيز هايي كه ميدونيو فراموش كني!!

گنگ بهش نگاه كردم! اين داشت چي ميگفت براي خودش!؟ قراره چه بلايي سرم بياد ؟؟ يعني چي كه فراموش كنم كل چيز هايي رو كه ميدونم !؟

با صداي بلند داد زدم
-لعنتيا قراره چه بلايي سرمممم بياريد!؟

مثل مار داشتم به خودم ميپيچيدم چند ساعتي بود كه هيچ چيز نخورده بودم

بيشرفا حتي يه لقمه نون هم بهم نداده بودند
نميدونستم دقيقا دنبال كدوم اطلاعات ميگردن و پدرام چه ربطي به اين قضايا داره ولي هرچي كه بود داشت به ضرر من تموم ميشد

سرمو پايين انداختم و به چيك چيك اب كه از سقف چكه ميكرد نگاه كردم .. ياد اخرين بار كه صداي ماني شنيدم افتادم
اون از كجا ميدونست من كجام و برام خطر ناكه !؟

هزارتا سوْال داشت مغزمو ميخورد و جواب هيچ كدومو نميدونستم

همين طور كه سرم پايين بود اروم چشم هامو بستم و ذهنمو ازاد كردم ولي يهو با صداي چرخيدن كليد داخل قفل

نيم نگاهي به در انداختم و بعد زود خودمو به خواب زدم !! شايد اين طوري فكر كنن مردم بهم كاري نداشته باشن

و يهو با كشيده شدن موهام روبه عقب فريادم سكوت اتاق و شكست و با درد ناليدم:

-آييي.. چه غلطي ميكني احمق ؟

-من كه عشقت بودم دلت مياد بهم بگي احمق!؟

با بهت صورتمو سمت النا كردم و به خاطر تاريك بودن اتاق چند بار پلك زدم تا تونستم صورتشو تشخيص بدم! خودش بود .. النا!

-النا.. تو .. تو اينجا چيكار ميكني!؟

-من كه از اول جام اينجا بود .. خودت اينجا چيكار ميكني سرگرد ماني!؟

با اسم ماني اون ته ته دلم احساس ارامش كردم از اينكه هنوز هم هويت واقعيمو نفهميده بودند !

به خاطر كشيدن موهام اشك تو چشم هام جمع شده بود ولي نمي خواستم جلوي النا اشك بريزم انوقت شايد بيشتر شك ميكرد

با نفرت بهش نگاه كردم و گفتم:

-دست نجستو بكش!

موهامو ول كرد و رو به روم وايساد و گفت

-چطور اون موقع كه ازم سوع استفاده ميكردي تا مثلا به خيال خودت اطلاعاتي پيدا كني نجس نبودم!؟

+من بهش گفتم نزديكت بشه!

با كنجكاوي به پدرام نگاه كردم و توي مغزم فقط يه جمله تكرار ميشد

(اينكه اينجا چه خبره)

النا: اخه چرا رعيس!؟

چييي!؟ رعيس!؟ يعني رعيس اين باند پدرام بود!؟ هموني كه خودشو جاي سرگرد قلابي جا زده بود ولي اخه چرا ؟

سوالمو به دهن اوردم و گفتم:

-تو .. تو رعيس اين باندي!؟

پوزخند مزخرفي كه هميشه روي لب هاش بودو زد و گفت :

-تعجب كردي؟ البته بهت حق ميدم، انقدر خنگ هستي كه عقلت به اينجا ها نرسه!

تا امدم جوابشو بدم النا پيش دستي كرد و كنار پدرام رفت و دستشو روي سينش گذاشت و گفت:

-نگفتي پدرام چرا خاصي اين نزديكم بشه؟

پدرام دستشو روي كمرش گذاشت و فشار كوچيكي بهش داد و بعد نگاهي به من انداخت و گفت:

-اخه اين پسر تو يه سري چيزا كه نبايد دخالت ميكرد دخالت كرد! و اون شايان احمقو شناسايي كرد، مجبور شدم سرشو يكم گرم كنم بكشه بيرون از ما

النا كه انگار قانع شده بود روي پا بلند شد و گوشه لب پدرام بوسيد

با بوسشون ياد بوسه خودم و النا افتادم و احساس حالت تهوع بهم دست داد و جلو خودشون همون يه مقدار چيزي كه خورده بودمو بالا اوردم

پدرام با ديدنم صورتشو جمع كرد و به النا گفت :

-الي همراهم بيا اتاق بالا .. به جعفر هم بگو بياد كثافت هاي اينو جمع كنه!

با رفتنشون نگاهي به سر و وضعم انداختم و به پدرام حق دادم كه صورتشو جمع كنه

چند دقيقه تو همون حال موندم كه يكي درو باز كرد و امد تو

به نظرم جعفر بود! چون به قيافش هم ميومد كه جعفر باشه! سيبيل هاي كلفت همراه با موهاي فري

نميدونم چرا اكثر باديگارد ها همچين استيلي داشتن

با ديد من اخماشو توهم كشيد و گفت :

-ميميري ٢ روز مثل ادم بشيني؟ يا بايد خون هاي تف شدتو جمع كنم يا هم كثافت هايي كه بالا اوردي

به تبعيد از خودش اخم هامو توهم جمع كردم و گفتم:

-مرض كه ندارم بخوام كثيف كنم! اينم تقصير من نبود ، به خاطر گشنگي معدم بهم ريخته بود

زير لب پوفي كشيد و استغفراللهي گفت

با اينكه از تك تك ادم هاي اين باند و مخصوصا پدرام متنفر بودم ولي با ديدن جعفر دلم براش سوخت

پول با ادم ها چيكار كه نميكنه واقعا! كاري كرده كه اين مرد گنده جلوي پاي من خم شه و كثافت هاي منو تميز كنه
جعفر جلوي پام خم شده بود و زمينو دستمال ميكشيد

فكر من هم حول حرف هاي پدرام ميچرخيد
اينكه من داشتم فضولي ميكردم و براي اينكه سرمو ببنده منو با النا مشغول كرده بود!

باورم نميشد همچين ادم كثيفي باشه ! ولي خب ،بود..

ياد حرف هاي سرهنگ افتادم روزي كه داشت اطلاعات بهمون ميداد داعم روي اين تأييد ميكرد كه ما هيچ مدركي نداريم ازشون و هيچ كس تا حالا نتونسته چيزي ازشون پيدا كنه

حالا ديگه جواب اين حرفو ميدونم نقطه ي بدبختي ما راه دادن يه سرگرد قلابي بوده
اون بوده كه همه ي مدارك باندشو از بين ميبرده و هر كس كه قصد فروختن اطلاعاتشونو داشته با يه گلوله كارشو تموم ميكرده

باعث همه ي اين بدبختي ها خود پدرامه !

كم كم داشت پازل هاي توي سرم درست چيده ميشد و مي تونستم از بعضي چيز ها سر در بيارم !

اما تنها چيزي كه نمي تونستم ازش سر در بيارم اين بود كه حضور من اينجا چه سودي براشون داره!؟

چند ساعتي بود كه همين طوري روي صندلي نشسته بودم و از ضعف گاهي لبمو گاز ميگرفتم
ديگه خسته شده بودم
دلم مي خواست هرچي مي خوان بدوننو بهشون بگم و خلاص شم

ولي خلاص شدن از دستشون تنها ارزويي بود كه هيچ وقت عملي نميشد!

ديگه كم كم داشتم از حال ميرفتم كه پدرام با دوتا از باديگارد هاي هيكليش وارد شد..

با ديدنشون رنگ از رخم پريد و دستامو مشت كردم

با ديدنم نيشخند كوچيكي زد و گفت:

-خب خب ميبينم كه سرگردمون خيلي بهم ريختس.. در هر صورت اميدوارم به عقل امده باشي و الكي وقت خودتو و منو تلف نكني ..

با نفرت بهش نگاهي انداختم و به خاطر كم بودن انرژيم نتونستم طاقت بيارم و دوباره به حالت قبل برگشتم و سرمو پايين انداختم!

اشاره اي به باديگاردش كرد كه صندلي جلوم گذاشت و روش پدرام با تموم غرورش نشست

حتي اينجا تيپ و مدل حرف زدنش هم فرق ميكرد هيچ وقت باورم نميشد كسي كه باهاش همخونه بودم رعيس يه باند بزرگه!

-ميدوني اون اوايل گفتم دو سه ماه تو اين شهر نگهت ميدارم بعدشم ميپيچونمت و دست خالي ميفرستمت ادارت اما خب خودت زيادي كنجكاوي كردي
چيز هايي رو فهميدي كه اصلا خوب نيست!

همين طور با سر پايين داشتم به حرفاش گوش ميدادم كه با خشم چونمو فشار داد و گفت

-وقتي دارم باهات حرف ميزنم به من نگاه كن سگ اشغال!

دلم مي خواست مثل خودش داد بزنم سگ خودتي و جد و ابادت اشغال عوضي ولي نمي تونستم

ضعف گرفته بودم نمي تونستم تكون بخورم!

نگاه تحقير اميزي بهم كرد و امپول كوچيكي از جيبش در اورد

با ترس به امپول توي دستش نگاه كردم كه گفت:

-الهي ترسيدي؟ نترس اين امپول تقويتيه وقتي بزنم حالت خيلي خوب ميشه! انوقت مي تونيم يه دل سير با هم صحبت كنيم فقط بايد قول بدي پسر خوبي باشي و داد و بيداد نكني! ..

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن