رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت چهاردهم

رمان شب سیاه پارت چهاردهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با ديدن امپول توي دستش نتونستم اشك گوشه چشممو كنترل كنم و اروم هر كدوم پشت هم شروع كردند به پايين ريختن

دلم يه كلي حرف مي خواست يه بغل اروم مثل بغل مامانم

پدرام روم خم شد و از پشت استين لباسمو بالا داد و كمي از پنبه ي الكلي روي پوستم كشيد و سوزن اماده كرد براي فرو كردن

معلوم نبود چه امپولي هست و هدفش چيه
فقط با هرچقدرتواني كه داشتم بغض توي گلومو كنار زدم و با درد گفتم:

-اين چيه لعنتي!؟ چي از جونم مي خوايد!؟

پدرام همين طور كه دنبال رگ اصليم ميگشت گفت :

-هيچي فقط اين امپول كاري ميكنه سر حال تر بشي و بتوني راحت تر به سوالامون جواب بدي!

_تروخدا نزن اون آمپولو .. هرچي بخوايد ميگم بهت…

با فرو رفتن سوزن امپول توي دستم از درد جيغي كشيدم و از درد چشم هامو بستم

مردك اشغال نميدونم چيو وارد خونم كرده بود كل رگ هاي بدنم درد گرفته بودن

از زور درد شروع كردم به تكون دادن دستم ولي انقدر با طناب سفت بسته بودنش كه به جاي دستم بيشتر صندلي تكون ميخورد

-اشغال عوضي.. چي به من زدي؟ بلاخره كه از اين كوفتي بيرون ميام ، ببين چيكارت ميكنم

پدرام چرخي دورم زد و رو به روم قرار گرفت و گفت:

-لازم نيست فعلا به فكر تلافي باشي اخه برات زوده.. من اگه جات بودم اول به اين فكر ميكردم كه چطوري از دست بلاي بعدي كه قراره سرت بيارم خلاص شي

با حرفاش خط قرمزي ميكشيد روي اعصابم
كل بدنم به خاطر اون امپول آشغال به درد افتاده بود
عرق سرد روي پيشونيم باعث شده بود بعضي چيز هارو تار ببينم ولي خب هر جوري ك بود دهنمو باز كردم تا جوابشو بدم ولي با بي حال شدنم كم كم چشم هامو بستم و از هوش رفتم

ولي اخر سر صداي پدرامو شنيدم كه دستور ميداد ساعت ٣ نصف شب حركت كنند و منم با خودشون ببرن به…

با شنيدن جمله ي پدرام سريع سمتش برگشتم و به زور چشم هامو باز نگه داشتم و به قيافه ي مرموزش زل زدم و گفتم

+يعني چي؟؟

دستشو به حالت پرواز در اورد و گفت

+يعني باي باي ايران

مي خواست از مرز خارجم كنه !؟ ولي اخه چرا ؟ چرا بايد همچين كاري كنه
اون جور ك توي فيلم ها ديده بودم معمولا دختراي باكره ايراني از مرز خارج ميكردن نه يه پسري كه پليسه و خارج كردنش از هفت خان رستم هم سخت تره !

با فكر با اين چيزا بدنم مور مور شد وفقط پيش خودم يه احتمال دادم اون هم اين كه فهميدن دخترم و به روم نميارن

با دستمالي كه دست يكي از اون قلچماق ها بود چشم هامو بستن و به زور وارد يه ماشين ديگه كردنم

طناب دور دستامو لاي انگشتام گرفتم و همين طور كه اون ياروي كناري مشغول حرف زدن با جلويي بود سعي كردم دستمو از بينش بيرون بيارم

هر كاري ميكردم اين گره بي صاحاب باز نميشد.. كمي بيشتر طناب كشيدم و دندونامو روي لب هام فشار دادم كه يهو صداي جيغم در نياد

نميدونم چند دقيقه بود كه داشتم كلنجار ميرفتم ولي بلاخره هموني شد كه مي خوام دست سمت چپمو تونستم در بيارم
نفس راحتي كشيدم و كمي خودمو ريلكس كردم

وقتي ديدم همچنان دارن به صحبتشون ادامه ميدن دست راستمم با فشار بيرون كشيدم و به حالت مصنوعي دستمو همون پشت نگه داشتم و طنابو توي دستم بگيرم

بعد از خلاص شدن از شر طناب لعنتي گوش هامو تيز كردم تا ببينم مي تونم از بين حرفاشون متوجه شم دقيقا كجا هستيم و قراره چه بلايي سرم بيارن يانه!…

بين حرفاشون محو شده بودم و جيكم در نمي امد
از يه لحاظ خوش حال بودم ك دستامو تونستم آزاد كنم و از يه لحاظ ديگه مونده بودم چطوري بپيچونم و خودمو از شر شون خلاص كنم

اين دوتا خنگ هم ك اسم يكيشونو فهميدم كامبيز هست داعم راجب زور گيري و پول و قاچاقچي و اين چيز ها حرف ميزدن

از حرص پامو فشار دادم و گوشه ي لپمو گاز گرفتم
خدايي تو هيچي شانس نداشتم! حالا كه همه چيز محيا بود و فقط اسم شهري ك توش هستيمو مي خواستم هيچ كدومشون لو نميدادن

صورتمو سمت كامبيز كردم كه از بوي گند دهنش حالم بهم خورد و صورتمو جمع كردم

فكر كنم متوجه تغيير قيافم شد چون دستشو روي پام گذاشت و گفت :

-چيشده سرگرد ما قيافشو جمع مي كنه!؟

و بعد از حرفش فشار خفيفي به رن پام داد كه از درد ناله آرومي كردم

زير لب پوزخندي زد و گفت

-كلا به جثه ريزه ميزت نميخوره پسر باشي چه برسه سرگرد .. ببينم مردونگي اينا داري!؟

با اسم مردونگي دستامو مشت كردم و ناخونامو توي دستم فشار دادم اون كامبيز بي شرف هم هي دستشو بالا تر مي اورد تا ببينه واقعا پسرم يا نه

با همون دهن بسته دادي زدم و خودمو به زور تكون دادم تا دست از سرم برداره

نَفَر جلويي ك اسمشو نميدونستم با تشر روبه كامبيز گفت

-ولش كن احمق يادت ك نرفته اقا پدرام چي گفت …. بايد سالم وارد دبي كنيمش

با اسم دبي شاخك هام فعال شدند و شونه اي به كامبيز زدم و اونم با حرص دستشو از روي پام كشيد و بدون حرف روي صندلي نشست

ولي مي تونستم حرف هاي زير لبشو بشنوم ك به جلويي ميگفت

-خاك تو سرت پسره نفهم .. فقط بلده سوتي بده …اگه پدرام بفهمه دخلشو اورده …

منتظر توي ماشين نشسته بوديم و دلم مي خواست هرچه زود تر به مقصد برسيم تا بتونم از شرشون خلاص شم

با توقف بعدي سريع اون دوتا گنده پياده شدن و با زور از ماشين پيادم كردن

هيچ جارو نمي تونستم ببينم فقط از روي عطر تلخ پدرام متوجه شدم اونم كنارمونه

بعد از كمي راه رفتن چشم بندو از روي چشم هام بر داشتن و به ايستگاه كوچيكي رسيديم

طناب محكم دور دستام نگه داشته بودم تا مبادا بيوفته و بفهمن دستام بازه

نگاهمو سمت دو مرد قوي هيكلي دادم كه داشتن پشت هم سمتم مي امدند

مرد كناريم كه از روي صداش حدس زدم همون كامبيز بيشرف باشه روبه جلو هولم داد و با صداي خشني گفت:

-حواست به جلوت باشه

با كمي مكث نگاهمو از اون دوتا گرفتم و به پايين خيره شدم .. فعلا راهي نداشتم جز اينكه باهاشون كنار بيام!!

مرد روبه رويي با ديدن من ابرو هاشو توي هم كشيد كه صورت خشنشو خشن تر كرد و قدمي سمتم بر داشت و گفت :

-تو كي هسي؟

از كله كچلش و صداي خشنش لرز به جونم افتاد !! آب دهنمو غورت دادم و فقط نگاهمو بين اون دوتا مرد گردوندم و داشتم توي ذهنم كنكاش ميكردم اينا ديگه كين !!؟

كه مرده دوباره گفت:

-هي با تو ام ! تو كي هستي!؟

انگار لال شده بودم خواستم جوابشونو بدم كه پدرام كنارم ايستاد و گفت

-با منه! مشكلي هست!؟

مرد كه تازه متوجه پدرام شده بود اخم هاشو باز كرد و كمي ايستاده تر وايساد و گفت

-ببخشيد .. حواسم نبود! نگفته بوديد كه امشب تشريف مياريد!

-براي اينكه بيام اينجا بايد تو اجازه بگيرم!؟
درضمن ماني يه سرگرده ! مجبور بودم كاملا مخفي انتقالش بدم حالا هم برو كار هارو زود تر انجام بده

مرد ابرو هاشو بالا انداخت و نگاهي به من انداخت . لبش براي لحظه اي به خنده باز شد ، تمسخر از توي چشم هاش ميباريد

شك نداشتم كه داشت من رو مسخره ميكرد
و پيش خودش ميگفت اخه اين هيكل ظريفو چه به پليسي !؟ دستي دور لبش كشيد و نگاه از من گرفت و به پدرام داد و با دست حالت تمسخر بهم اشاره كرد و گفت

-اخه اين پسرك مردني چه به پليسي!؟
بايد سر در اون اداره رو گل گرفت كه اينو ..

هنوز حرفشو كامل نگفته بود كه پدرام بين حرفش پريد و با صداي بلندي گفت

-خفه شو به تو ربطي نداره! به باره ديگه تو چيزي كه به تو ربطي نداره دخالت كني ميدم همين جا دخلتو بيارن شير فهم شدي يا نه !؟

از جديت پدرام هم من ترسيدم هم اون توي دلم قربون صدقه ي پدرام رفتم و چند تا فش به اون مردك دادم تا باره اخرش باشه كه منو مسخره ميكنه

-ببخشيد اقا.. منظور بدي نداشتم

-برو رد كارت تا يه ربع ديگه اگه تونستي همه چيزو اوكي كني كه هيچ و اگر نتوني،…

-مي .. مي تونم اقا !! چرا نتونم اخه!

و بعد از زدن اين حرف در عرض چند ثانيه از مقابل چشم هام دور شدند و تنها چيزي كه برام موند .. دودلي براي رفتار پدرام!

مي خواستن از مرز خارجم كنن اونم با كشتي هاي نفتي و به صورت قاچاقي

دو روزي ميشد كه هيچي نخورده بودم براي همين اصلا اميدي نداشتم براي مقاومت تنها دلخوشيم به طناب هاي بازي بود كه به حالت نمايشي دور دستام پيچونده بودم

با امدن اون تا مرد و دادن علامت اوكي كه همه چيز امادس

طرف اسكله راه افتاديم تا هرچه سريع تر بتونن كار هارو پيش ببرن

واقعا حق با سرهنگ بود همه كار هاشون رو برنامه بود وحتي يك نَفَر هم جرعت كوچيك ترين خطارو نداشت

دقيق نميدونم ساعت چند نيمه شب بود كه با زور سوار كشتي كردنم و بعد از طي كردن چندتا پله توي اخرين اتاقي كه ته راه رو بود پرتم كردن

بعد از بستن در و دور شدنشون اروم اروم از جام بلند شدم و به وسط اتاقك رفتم

به خاطر تاريك بودن زياد چشمم ديد نداشت ولي به هر بدبختي بود

خودمو عادت دادم و متوجه ي زمزمه هايي شدم ك از ضلع غربي اتاق مي امد

سريع به اون طرف رفتم و با ديدن چندتا دختر. كه ترسيده نگام ميكردند

سمتشون رفتم و گفتم

-شما كي هستيد؟؟

دختر اولي كه موهاي روشن و چشم هاي سبزي داشت و توي تاريكي به مشكي ميزد با ترس اب دهنشو غورت دادو گفت

-ما .. ما مي خوايم از مرز رد شيم !! تو كي هسي!؟

پس دختراي قاچاقي كه سرهنگ حرفشونو ميزد اينا بودن

يه مشت دخترو به وعده ي اينكه مي تونن از مرز خارج كنن ميكشيدنشون تا اينجا و بعد هم به عنوان با كره به عرب ها ميفروختن

ايناديگه كي بودن!؟ يه مشت حروم زاده كه براي پول از سگ هم پست تر ميشدن

كم كم داشت همه چيز روشن ميشد و تمام تيكه هاي پازل پيدا ميشد فقط تنها بدبختيم اين بود كه احتمال نجات خودم به پنجاه درصد رسيده بود و اگر ميفهميدن دخترم ديگه خيلي بد تر ميشد و حتم داشتم كه اولين نَفَري بودم كه زير خواب عرب ميكردنم!!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن