رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت شانزدهم

رمان شب سیاه پارت شانزدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

“پدرام”

همين طوركه داشتم سعي ميكردم ماني تحريك كنم به حرف زدن

يهو چشماشو بست و از حال رفت

واقعا بايد به اين استقامتش افرين گفت.. سه روز بدون هيچ غذايي …

كلافه نفس عميقي كشيدم و كامبيز صدا كردم تا بياد ببرنش اتاق بالا

حالا حالا ها با اين سرگرد كار داشتم نمي خواستم به راحتي از دستم خلاص شه!

بعد از بيرون بردن ماني دست توي جيبم بردم و گوشمو در اوردم با كمي مكث بلاخره شماره مورد نظر گرفتم و روي گوشم گذاشتم

-سلاممم به ارباب بزرگ پدرام خان

ديگه اين جور پاچه خواري ها برام عادي شده بود پوزخند هميشگيمو روي لبم گذاشتم و گفتم:

-تا نيم ساعت ديگه اتاقم باش يكي هست كه بايد معاينه بشه!

ميدونستم سرش خيلي شلوغه .. ولي انقدر با تحكم جملمو گفتم كه جاي حرفي براش نزارم و بعد هم گوشيو قطع كردم و از انباري بيرون امدم

هميشه فضاي انباري برام خفه بود نمي تونستم توش نفس بكشم …اين عادت از ٢٥ سال پيش روم مونده بود زماني كه فقط چهار سال داشتم و مجبور بودم براي هر يدونه خطايي كه مرتكب ميشم دو روز تو انباري زندوني شم

ياد جيغ و داد هام و گريه هاي مادرم حتي دل سنگو هم اب ميكرد با ياد اون روز ها سيگاري از جيبم در اوردم و روي لب هام گذاشتم

تنها تسكيني بود كه مي تونستم باهاش خودمو اروم كنم .. ولي فقط ارامش چند دقيقه اي …

با سوزش پوستم صورتمو جمع كردم و آخ ارومي گفتم .. اروم لاي پلك هامو باز كردم و به پسر جووني كه بالا سرم وايساده بود زل زدم

يه لحظه پيش خودم گفتم نكنه حافظمو از دست داده باشم .. اين كيه بالا سر من؟

سوالي نگاش كردم كه لبخندي زد و گفت

-پس بلاخره سرگرد شيطونمون بهوش امد..

با اسم سرگرد شيطون نگاهي به دور ور انداختم و دوباره با چشم هاي پر از سوْال زل زدم به صورتش

خنده بلندي كرد و گفت

– قيافت اينجوري خيلي بامز..

هنوز جملشو كامل نكرده بود كه يكي مثل خَر درو باز كرد و بدون هيچ مراعاتي وارد اتاق شد

با ديدن فرد رو به روم كم كم ذهنم مرور خاطره كرد و كل اتفاقات يادم امد

چشم دوخته بودم به چشم هاي پدرام
كه با اخم غليظي زل زده بود بهم

اب دهنمو غورت دادم و نگاه زير چشمي به خودم انداختم با ديدن لباس هام كه تنم بود نفسمو بيرون دادم و لبخندي زدم

پدرام با ديدنم دستشو روي صورتش كشيد و گفت

-بنيامين ميتوني بري ..

پس اين خوشتيپ اسمش بنيامين بود ،، بدون حرف از جاش بلند شد و سمت در رفت ولي قبل از خارج شدن سمت پدرام برگشت و گفت

-توضيحاتي كه دادمو لطفا فراموش نكنيد
وضعيت جسميش خيلي ضعيفه

پدرام چند بار سرشو تكون داد و به فرش اتاق زل زد

انگار ميمرد بگه باشه .. بقول مامانم حال داره يه كله رو تكون بده ولي نمي تونه يه زبون فسقلي بچرخونه !!

از اين وضعيت اصلا خوشم نمي امد .. پدرام مدام طول اتاقو طي ميكرد و حرفي نميزد

همش از اين ميترسيدم كه فهميده باشه دخترم … ولي از يه لحاظ هم پيش خودم گفتم خب اگه فهميده باشه كه الان بايد سرم دادو فرياد ميزد..

همين طور كه داشتم با خودم كلنجار ميرفتم پدرام از اتاق بيرون رفت و بعد از دو دقيقه دوباره دوتا از زير دستاش وارد شدند و گفتند

-اقا گفتند همراهمون بيايد نزديك مقصد هسيم ..

پس بلاخره رسيديم …
آروم از روي تخت پايين امدم و پيرهن خاكي شده ي توي تنمو مرتب كردم ..

بدون حرفي سمت در اتاق رفتم كه يهو با ديدن ايينه ي گوشه ي اتاق جلوش وايسادم و دستي به صورتم كشيدم !
چقدر لاغر شده بودم ..
و همين طور افسرده ، زير چشم هام گود افتاده بود و از هر لحظه اي خسته تر به نظر ميرسيدم

همين طور كه محو قيافه ي غم زدم بودم با كشيده شدن دستم نگاه از آيينه گرفتم و از اتاق بيرون رفتيم

از همون راهروي طولاني رد شديم كه يهو با ديدن دخترا كه با زور داشتن از كشتي خارج ميكردنشون اب دهنمو غورت دادم و به راهم ادامه دادم

در اتاقي كه تا حالا توش نرفته بودمو باز كردن و هولم دادن داخل

نميدونم چرا از وقتي بهوش امده بودم حس هيچ چيزيو نداشتم حتي حس اينكه بخوام باهاشون مقابله كنم

اونا هم ديگه كاري بهم نداشتن دستامو ازاد گذاشته بودن و به حال خودم رها كرده بودند

سمت كمد لباس ها رفتم تا از شر اين لباس هاي كهنه خلاص شم .. اروم اروم دكمه هاي پيرهنمو باز كردم و روي تخت انداختم بانداژ كهنه شده رو باز كردم و نفس راحتي كشيدم

حوصله لباسو نداشتم مي خواستم كمي خنك شم و به بدنم استراحت بدم

روي تخت كوچيك گوشه اتاق دراز كشيدم و پتورو روي خودم كشيدم ، به دو دقيقه نكشيد كه خوابم برد و توي خواب عميقي غرق شدم .. نميدونم چند ساعت بود كه خوابيده بودم ولي يهو با لمس دستاي كسي روي شكمم چشمامو با ترس باز كردم و به عقب برگشتم …

چشمامو با ترس باز كردم و به عقب برگشتم

با ديدن كامبيز كه با اون دندون هاي زردش بهم زل زده بود

با ترس از چا پريدم و پتورو دور خودم گرفتم

-چيكار ميكني احمق برو بيرون!!

نگاهي به بدنم انداخت و گفت

-از اول هم به هيكل ريز ميزت و تو بغليت

شك كرده بودم !! پسس سرگردمون يه دختر بوده و رو نميكرده

با شنيدن حرفاش همه ي بدنم به مور مور

افتاده بود و بيشترين ترسم از پدرام بود!! اگه ميفهميد بدبخت ميشدم

سريع پا تند كردم و از روي تخت پايين امدم

و با پتوي دورم سمت در رفتم كه يهو با كشيده شدن لبه پتو توي جام وايسادم و به عقب برگشتم

كامبيز با سرعت خودشو بهم رسوند و بين ديوار قفلم كرد و

صورتمو توي دست هاش گرفت

ديگه اشكم در امده بود با التماس بهش نگاه كردم

كه با گذاشتن لب هاش روي گردنم فاتحمو خوندم و از ضعف بدنم شُل شد

و روي زمين نشستم !!

از روي زمين با زور بلندم كرد و روي تخت پرتم كرد

-حالا ديگه سر پدرام خانو شيره ميمالي؟؟ ميدوني اگه بفهمه دختري چيكارت ميكنه!؟

شنيدن حرفاش مثل خنجري بود كه توي قلبم فرو ميرفت
بغض لعنتي كنار زدم و پتورو محكم تر دورم گرفتم و سمت در رفتم كه اين بار با ضربه ي كامبيز توي گوشم

روي زمين پرت شدم و اجازه دادم اين بغض لعنتي بشكنه

– نشين اينجا برا من آب غوره بگير

-به تو ربطي نداره گم شو بيرون

از موهام گرفت و يهو سمت بالا كشيد كه ناخود آگاه با حركت دستش از جا بلند شدم و پتو رو ول كردم از دورم

-آي آي ول كن تورو خدا كنده شد موهام

-خوبههه، التماس كنننن !! يالا بيشتر التماسم كن

سينه هامو با دستم پوشوندم و با درد جيغ زدم

-ولمممم كن تروخدااا .. آييي موهام كنده شد.. تورو خدا

همين طور كه دستاش به موهام بود از پشت بهم چسبيد و دستشو حالت نوازش كشيد روي شكمم

احساس حالت تهوع داشت بهم دست ميداد با ارنج كوبيدم تو شكمش كه وحشي تر شد و بيشتر شروع كرد به كشيدن موهام

حس ميكردم سرم داره از جا كنده ميشه!! دستمو روي دستش گذاشتم و با جيغ گفتم

-آشغال عوضي موهام كنده شدددد … ولمممم كن .. آييييي كمكم كنيدددددد.. كسي هست

كامبيز صورتشو كنار گوشم اورد و با صدايي كه از شهوت خمار شده بود گفت

– نميدوني چه حالي ميده وقتي التماسم ميكنيي…

– هركاري بگي ميكنم.. تروخدا سرمممم داره كنده ميشهههه.. نكش انقدر عوووضي

دستاشو از شكمم بالا تر اورد و سينه سمت راستمو توي مشتش گرف و با حرص فشاري بهش داد كه از درد ناله اي كردم

همه دل و رودم توي هم داشت ميپيچيد .. دوباره ارنجمو بالا اوردم كه بزنم توي شكمش ولي بدبختي تيز تر از اين حرفا بود و سريع منو بين بدنش قفل كرد و با شدت بيشتري

به كارش ادامه داد،. ديگه به التماس افتاده بودم

-خواهش ميكنم توروخدا ولم كن.. هرچي بخواي بهت ميدم .. تروخدا.. جون هركي دوس داري

-هيس .. خفه شو ،، بزار يكم حال بدم به اين بدن خوشگل چطور تونسي زير اون همه لباس قايمش كني!؟

توي بغلش تقلا ميكردم و جيغ ميزدم بلكه يه نَفَر به دادم برسه

-كمكم كنيددددد… تروخدا …

ولي هر چي صدا ميزدم انگار هيچ كس نبود
كامبيز هم بيشتر از تقلا كردنم خوشش مي امد و حرصي تر ميشد

دستشو گرفتم و با درد ناليدم

-توروخدا ولم كن..چي از جونم مي خواي؟؟
ميدوني اگه پدرام بفهمه چيكارت ميكنه؟

پوزخندي زد و گفت

-فعلا كه فقط من و تو اينجاييم و هيچ كسم قرار نيست خبر دار شه .. چون بعد از اينكه باهات حال كردم مثل يه آشغال پرتت ميكنم يه گوشه توهم مدركي نداري كه به كسي حرفي بزني

با شنيدن حرفاش بيشتر حالم از ضعف خودم بهم خورد و مثل ماهي توي بغلش تكون ميخوردم بلكه دست از سرم بر داره

اخر سر هم كفري شد و پرتم كرد روي تخت و روم دراز كشيد

نفس برام نمونده بود هر كاري كه فكرشو ميكردمو انجام داده بودم ولي زور من كجا و زور اين كجا؟

صورتشو نزديك صورتم اورد كه سريع طرف مخالف كج كردم گردنمو ،، با دستش سفت چونمو توي دست گرفت و لب هاشو روي لب هام گذاشت

ديگه جون تقلا نداشتم ولو روي تخت افتاده بودم و اون هم با تمام وحشي گري به كارش ادامه ميداد

دستش كه طرف دكمه شلوارم رفت همه توانمو جمع كردم و دستمو بالا اوردم و محكم كوبيدم توي گوشش

انقدر شدت ضربم زياد بود كه كامل صورتش كج شد ولي به چند دقيقه نكشيد كه به خودش امد و با حرص گفت

-دختره جن*ده مثل اينكه خوبي به تو نيومده نه !؟ حالا رو من دست بلند ميكردي
كاريت ميكنم ك مرغاي اسمون به حالت گريه كنند

سريع دستشو سمت كمربندش برد و با سرعت شروع كرد به باز كردن دكمه هاش از فرصت استفاده كردم و از زيرش بيرون امدم

با دو خودمو به در رسوندم و محكم شروع كردم به در زدن

-كمكم كنيدددددد د… تروخدااااا… پدرامممممممممممم

كامبيز محكم بازومو توي دست گرفت و به شدت هولم داد طرفه تخت كه يه لحظه نفهميدم چيشد… سرم گيج رفت و محكم سرم به يه جاي سفت برخورد كرد و بعد سياهي مطلق…

“پدرام”

تو اتاقم مشغول رسيدگي به كار دخترا بودم تا بتونم هرچه سريع تر اقامتشونو اينجا رديف كنم

همين طور كه مشغول زير و رو كردن برگه ها بودم يهو با صداي فرياد و جيغ دختري از جا بلند شدم و سريع از اتاق بيرون زدم

ميدونستم اين احمق ها اخر كار دستم ميدن!!

پا تند كردم و به قسمتي كه ازش صداي بحث ميومد رفتم

ولي دقيقا وقتي مي خواستم سراغ اتاق ها برم صدا قطع شد و من موندم و چهار اتاق روبه رو

تند تند در هر كدوم باز ميكردم و داخلشو نگاه ميكردم ولي هيچ خبري نبود!! پس اين صداي لعنتي از كجا بود

با رسيدن به اتاق ماني كمي دست به دست كردم ولي در اخر با كليد يدكي كه توي جيبم بود اروم درو باز كردم

و با ديدن صحنه رو به رو بي حرف وارد اتاق شدم و كامبيزه كه مات زده وسط اتاق وايساده بودو كنار زدم و به دختري كه غرق در خون وسط اتاق افتاده بود زل زدم

يه لحظه نفهميدم چي شد فقط سريع دستمو مشت كردم و محكم كوبيدم تو صورت كامبيز كه افتاد روي فرش

با صداي بلند اسماعيلو صدا كردم كه به دو دقيقه نكشيد خودشو رسوند بع اتاق

-بله قربان

به كامبيز اشاره كردم و گفتم؛

-اين اشغال حرومي زود از جلو چشمم گم كنيد .. تا بيام به خدمتش برسم

با سر باشه اي گف و سريع كامبيز بيرون برد

طرفه دختره رفتم و اروم صورتشو برگردوندم تا نبضشو بگيرم ولي يهو با ديدن بدن نيمه برهنش و صورتش…

-خداي من .. اينكه مانيه!!!!!!!!!!!

پدرام
مات زده زل زده بودم به قيافش
درك اينكه ماني يه دختر باشه واقعا برام سخت بود !

اونم براي مني ك فكر ميكردم هيچ چيز از چشمم پنهون نيست

دستمو از زير سرش بيرون اوردم كه يهو با ديدن خون كنار سرش سريع پتورو از روي تخت كشيدم و دورش پيچيدم

بدون هيچ فكري دستمو زير پاش انداختم و از روي زمين بلندش كردم و طرف در دويدم

خودمو توي اتاق بنيامين انداختم و ماني روي تخت گذاشتم

+چيشده پدرام؟؟

به ماني اشاره كردم و گفتم

-نميدونم، فقط از سرش خون مياد

نفس كلافه اي كشيد و شروع كرد به حرف زدن… همه صحبت هاشو حفظ بودم ديگه..

-پدرام بس كن اين كار هاتو … تا كي بايد ادم هاي مظلوم قرباني خشم تو بشن تا كي بايد…

-اههههه بس كن بسه.. بخدا حيف ك باهات رفاقت دارم و گرنه..

-وگرنه چي؟؟ هان؟؟؟ بگو راحت باش.. به دوست ١٣ سالت هم بگو حرفاتو

دستمو لاي موهام كشيدم تا بلكه يكم اروم تر شم

بنيامين هم ديگه حرفي نزد و سراغ ماني رفت

اروم صورتشو سمت راست چرخوند كه كمي از پتوي روش كنار رفت

با بهت سمتم برگشت و گفت

-اينن…اين كه يه دختره!!!!!

نميدونستم بايد چه جوابي به بنيامين بدم

از اتاق بيرون زدم و با أعصابي داغون مدام توي راهرو مشغول قدم زدن بودم

كه به چند دقيقه نكشيد مثل جن زده ها امد بيرون و با هول گفت

-پدرام بدو اين اصلا حالش خوب نيس خون ريزي كرده سرش

خداي من اينو ديگ بايد كجاي دلم بزارم
دستي به چشم هام كشيدم و با صداي گرفته گفتم

-پس تو برا چي اينجايي؟؟ مگه دكتر اين باند كوفتي نيسي؟؟ مداواش كن ديگه

-چرا نميفهمي،؟؟دارم ميگم وضعيتش وخيمه… هر لحظه ممكنه بره توي كما

با بي تفاوتي شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-خب بره.. چيكارش كنم؟؟

با حرفم مي تونستم خشم بنيامين توي صورتش ببينم كه چقدر خودشو داشت كنترل ميكرد تا حرفي بهم نزنه

ولي يهو تغيير حالت دادو مثل خودم لبخندي زد و گفت

-باشه هر جور مايلي… ولي مي تونست منبع اطلاعات خوبي باشه! و خيلي چيزارو بفهمي!!

بنيامين تنها دوستم بود كه اجازه داشت كمي راحت باهام حرف بزنه
يادمه توي دوران دبيرستان اشنا شديم زماني كه من يه پسر بچه ي شيطون و سر حال بودم وقتي باهم توي بهترين دانشگاه قبول شديم هر دو از ذوق داشتيم ميمرديم تا اينكه اون اتفاق شوم افتاد و من… تبديل شدم به يه ادم ديگه … به كسي كه تنها فكرش قدرت و پول بوده تا الان بدون هيچ سرگرمي و تفريحي

ولي بازم هرچي بود بنيامين تنهام نزاشت و حق رفاقتو تا اخرش در حقم تموم كرده ..
كاملا با حالت هام اشناس و ميدونه چه موقع بايد چه كاري انجام بده..
مثل الان كه خوب تونسته بود تحريكم كنه …

تلفنمو در اوردم و سريع خبر دادم يه ماشين برامون اماده كنند

روي تخت خم شدم تا ماني بلند كنم ولي يهو با ديدن كبودي هاي لب و گردنش اخمام توهم رفت و دستامو مشت كردم

كامبيز بيشرف … دارم براش!!

همين طور كه توي بغلم بود بنيامين به پيرهن توي دستش اشاره كرد و گفت:

-اينجوري نميشه ببريمش يه لحظه نگهش دار اينو تنش كنم

پوفي كشيدم و گذاشتم پيرهن مردونه اي كه دستش بودو تنش كنه

-پدرام به نظرت چرا بايد يه دختر خودشو به اين وضع در بياره؟

نگاهي توي صورتش انداختم و گفتم:

-نميدونم… ولي به زودي ميفهمم!!

به سرعت توي ماشين نشستيم و سمت نزديك ترين بيمارستان رفتيم

نميدونم چرا ته دلم كمي استرس داشتم انگار كه نمي خواستم اين دختر پسر نمارو از دست بدم

با ياد مقاومت هاش و حرف هاش و شوخي هايي كه داشتيم لبخند نصف جوني روي لب هام نشست

ولي با ياد الينا كه فرستاده بودمش تو بغل اين دختر كمي فكرم درگير شد

چطور تونسته بود تحمل كنه و حرفي نزنه …
چشم هامو سمت پايين اوردم و به صورت سفيد شدش كه روي صندلي بود زل زدم

همه ي اين ها از اين دختر لاغر مردني واقعا بعيد بود

چشم هام كشيده شد روي دست هاش وقتي داشتم آمپول بيهوشي بهش تزريق ميكردم متوجه ي كوچيكي و كشيدگيشون شدم ولي اون موقع انقدر عصبي بودم كه برام مهم نباشه..

چشم هاي گريونش هنگامي كه امپولو بهش زدم و داشت مقابله ميكرد و ميترسيد كه نكنه معتادش كنم …

پوفي كشيدم و به بيرون نگاه كردم !

الان من چرا دارم به اين چيزا فكر ميكنم؟ مگه اين ادم چي داشت كه ذهنمو درگير كرده بود

طبق عادتم سيگارمو در اوردم و روي لب هام گذاشتم

متنفر بودم از اين ارامش هاي چند دقيقه اي كه فقط تا وقتي سيگارم روشن بود داشتم و بعد…

+ چيزي شده اقا؟

نگاهي به راننده انداختم و گفتم

-نه ، سريع مارو برسون به بيمارستان

چشمي گفت و كمي به ماشين سرعت داد
اروم سرمو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشم هامو بستم

همين طور كه توي فكر هاي خودم غرق بودم با صداي راننده كه رسيديم از ماشين پياده شدم و با ديدن دوتا پرستار نزديكشون رفتم و به عربي گفتم:

-يه مريض داخل ماشينم هست .. اصلا حال خوبي نداره .. به سرش ضربه …

حرفم تموم نشده بود كه سريع سمت ماشين رفتن و ماني روي برانكارد انداختن ! صورتش از هر وقت ديگه اي مظلوم تر به نظر مي امد

با دو خودمو بهشون رسوندم و به دكتري كه داشت تند تند وضعشو چك ميكرد گفتم

-اقاي دكتر حالش چطوره..

-فعلا چيزي نمي تونم بگم پسرم! فقط خيلي وضعش بده خيلي…

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن