رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت هفدهم

رمان شب سیاه پارت هفدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

“مانا”

از شدت سر درد اروم اروم لاي پلك هامو باز كردم كه با نوري كه توي چشمم خورد سريع بستمشون

دستمو بالا اوردم تا روي سرم بزارم ولي هركاري ميكردم تكون نميخورد انگار بدنم سر شده بود

گلوم از شدت خشكي به سوزش افتاده بود
به بدبختي تونستم لب هامو باز كنم و بگم

-كسي اينجا هست!؟

ولي حتي يك نَفَر هم نبود جوابمو بده دوباره لاي پلك هامو باز نگه داشتم و به اتاق سفيدي كه روبه روم بود زل زدم

خداي من اينجا ديگه كجاست؟ نكنه مردم و خبر ندارم!!

سرمو كمي بلند كردم كه با دردي كه توي مغزم كشيد آخ بلندي گفتم كه همزمان شد با صداي در

نور انقدر زياد بود كه نمي تونستم چشم هامو باز نگه دارم …

ولي به هر بدبختي بود به فردي كه وارد اتاق شده بود نگاه كردم و با تعجب زل زدم بهش

با ديدن چشم هاي بازم لبخندي زد و به يه زبان ديگه چندتا حرف زد

با گيجي به دهنش زل زده بود كه مدام يه چيز هايي رو ميگفت..

وقتي ديد من گيج تر از اين حرفام نفسي كشيد و به بيرون از اتاق رفت

و بعد از چند ثانيه با مردي قد بلند كه چشم و ابروي مشكي داشت وارد اتاق شد

پسر خوش قيافه اي به نظر مي امد ولي اينجا چيكار ميكرد؟

اصلا مگه من كجام كه اينم هست؟؟

سمت همون زنه رفت و كمي باهم صحبت كردن و بعد به من نگاه كرد ولي نميدونم چرا هر لحظه قيافش بيشتر توي هم ميرفت …

فكر كنم گرمي نگاهمو فهميد چون سمتم برگشت و لبخندي زد كه مصنوعي بودنش كامل مشخص بود…

پسره لبخندي زد كه حس كردم خيلي
مصنوعي بوده ولي منم متقابل كمي به لب هام كش دادم كه
يهو با درد گرفتن سرم آخي گفتم..

پسره هول زده طرفم امد و دستاي سردمو توي دست هاش گرفت

خانومه كه وضعيتو ديد كمي وضعيت اتاقو چك كرد و سمت برگه هاي پايين تختم رفت

خواستم دستمو از بين دو دست سردي كه محكم دستمو گرفته بود بكشم ولي اون بيشتر به دستم فشار اورد و كمي از موهامو كنار زد و به چشم هام نگاه كرد

يا خدا اين ديگه كي بود !!! چه سمج هم هست.. دستو ول كن بابا
ديده من رو تخت افتادم گفته يه حالي هم بكنم ولي هنوز نشناخته منو

يكم بيشتر زور زدم و دستمو از بين دست هاش كشيدم و چپ چپ نگاش كردم ك باز در اتاق باز شد و پسري كه لباس مرتبي داشت گفت :

-اقا پدرام ميشه بيايد بيرون ؟؟

پس اسمش پدرام بود ولي پدرام كيه ديگه
با قيافه اي كه بيشتر شبيه علامت تعجب بود بهش نگاه كردم كه يهو روم خم شد و بيشونيمو بوسيد و گفت

-الان زود ميام خانومم!

الان چيشد؟؟؟اين به من گفت خانومم ،؟ يعني من زن اينم..!! پس چرا هيچي يادم نمي امد ؟؟

گيج و سر در گم زل زده بودم به ديوار روبه روم

وضعيت جسميم كمي بهتر شده بود و مي تونستم يكم غذا بخورم ! هزار تا سوْال توي سرم بود و جواب هيچ كدومو نميدونستم فقط اينو فهميدم كه به خاطر يه سانحه براي مدت كمي فراموشي گرفتم

با صداي در به اون سمت نگاه كردم و گفتم

-بفرماييد
پدرام با لبخند جذابي دروباز كرد و گفت

-حال مريض ما چطوره؟

خنده نيمه جوني روي لب هام نشوندم و گفتم

-بد نيستم تو خوبي؟

– مگه ميشه تو باشي و من بد باشم

با حرفش كمي خجالت كشيدم و سرمو پايين انداختم .. كم كم داشتم به حضور پدرام عادت ميكردم .. اين چند روز توي بيمارستان خيلي بهم كمك كرده بود و با حرف هاي پرستار فهميدم مدتي كه بيهوش بودم خيلي انتظار كشيده

-به چي فكر ميكني مانا؟؟

– هي.. هيچي ..

كمي به چشم هام نگاه كرد و گفت باشه ولي يهو گفتم

-پدرام ؟

-جانم؟

-اين مدت كه اينجا بودم خانوادمو نديدم ..چرا نميان ديدنم؟؟

دستي لاي موهاش كشيد و گفت

-خب اونا اينجا نيستن .. ايرانن !! بعدشم تو يادت نمياد زماني كه مي خواستيم ازدواج كنين خانواده هامون مخالف بودن براي همين كلا بهمون سر نميزنن و ما اينجا يه زندگي دو نفره رو تشكيل داديم

با حرفاش قانع شده بودم .. سرمو تكون دادم و دوباره زل زدم به ديوار رو به رو

-مانا مطمعني تو هيچي يادت نمياد!؟

كمي با سوالش جا خوردم ولي گفتم

-هيچي يادم نيست حتي اين كه چند سالمه و چطور با تو اشنا شدم و خيلي چيز هاي ديگرو هم نميدونم

دستشو دور شونم انداخت و گفت

-اشكال نداره عزيز من … خودم همرو برات تعريف ميكنم .. تو فقط خوب شو

از تماس دستش با پوستم حس خاصي بهم دست داد انگار كه خيلي غريبه برام بود ولي بازم گفتم اينا همه اثر اين مريضي كوفتي هست اخه مگه ميشه ادم به شوهرش حسي نداشته باشه!؟

با فكر به اين موضوعات كمي اخموهامو توهم كشيدم و پيش خودم گفتم

هرچي هم باشه نبايد بزارم اين حسم بيشتر بشه چون تا الان پدرام برام كم نزاشته منم هر طور شده بايد وظايف زنانگيمو انجام بدم

پس متقابل دست هامو دور گردنش انداختم و لبخندي زدم و گفتم

-ميدوني خيلي خوبه ك هستي…

پدرام كمي فاصلشو كم تر كرد و گفت :

-الهي من قربون خانومم بشم كه انقدر خوبه

و بعد از حرفش صورتشو بيشتر نزديك صورتم اورد هر لحظه منتظر بوسه اي ازش بودم كه يهو با حس نفس هاش روي لبم سريع صورتمو چرخوندم كه به جاي لبم لپمو بوسيد

فكر كنم خيلي جا خورد چون سريع چشم هاشو باز كرد و با خشم نگام كرد
اب دهنمو غورت دادم و گفتم:

-پدرام .. من … من نفهميدم چيشد…

-خفه شو … لياقت بوس هم نداري .. همون بايد ميزاشتم بميري

با حرفاش اشك تو چشم هام جمع شد و سرمو پايين انداختم …

ميدونم تقصير خودم كه يهو زدم تو حالش ولي بخدا نفهميدم يه لحظه چيشد !! اين حس لعنتي نميزاره راحت باهاش باشم

ولي بر خورد اونم خيلي بد بود .. من تازه بهوش امده بودم و چيزي يادم نمي امد .. بايد يكم بهم فرصت ميداد نه اينكه …

همين طور سرمو انداخته بودم پايين و اشك ميريختم ،، پدرام از روي تخت بلند شد و دستي لاي موهاش كشيد

– مانا… من يه لحظه نفهميدم چيشد …

با دستم صورتمو پاك كردم و گفتم :

-نه اشكالي نداره .. مقصر من بود …

-بگذريم ديگه گذشت …!! من ميرم بيرون يكم قدم بزنم

و بعد از حرفش سريع از اتاق بيرون زد و درو پشت سرش بست

با رفتنش بغض منم شكست … اشكام دست خودم نبود فقط اينو فهميدم كه با حرف هاي پدرام بد دلم سوخته بود …

بعد از مطمعن شدن از وضعيت جسميم بلاخره دكتر اجازه ي مرخص شدن بهم داد و تونستم از تخت پايين بيام

اوايلش خيلي برام سخت بود كل بدنم گرفته بود و به بدبختي مي تونستم راه برم ولي با كمك هاي پدرام كم كم تونستم روي پام وايسم و شروع كنم به راه رفتن

-اماده اي ؟؟

از فكر بيرون امدم و ساكمو دستم گرفتم و نگاهي توي ايينه كنار اتاق انداختم

هنوز هم بانداژ روي سرم خود نمايي ميكرد

بيخيال تصوير خودم شدم و همراه با پدرام از اتاق بيرون زدم
توي مسير مدام پرستار ها برام ارزوي سلامتي ميكردن و تا دم در بدرقم كردن .. منم خيلي بهشون عادت كرده بودم ولي خب هيچ جا مثل خونه خود ادم نميشه

بعد از خارج شدن از بيمارستان سوار ماشين پدرام شديم و سمت خونه رفتيم

توي راه كل شهر برام عجيب بود
ادمايي با لباس هاي عجيب … قيافه هايي سياه با پارچه اي روي سرشون

-پدرام ما كجاييم ؟؟ اينا چرا اين طوري لباس ميپوشن !؟

-دبي هسيم.. خب فرهنگشون اين جوريه كه مرد هاشون لباس اين مدلي بپوشن

-اهان

كمي توي فكر رفتم و دوباره سمت پدرام بر گشتم و گفتم

-پدرام ما خيلي خوشبخت بوديم

نفس عميقي كشيد و گفت :

-اره خيليييي ..

-اخه الان من حس ميكنم ….

با ترس سمتم برگشت و گفت:

-چي حس ميكني مانا؟؟

-هي هيچي.. حس ميكنم گشنم شده

خنده اي كرد و لپمو اروم كشيد و گفت

-الان ميريم رستوران يه غذاي توپ ميدم به خانومم ..

خنده اي كردم نگاهمو دوختم به رو به رو تا زود تر برسيم …

بعد از توقف ماشين هر دو از ماشين پياده شديم و سمت رستوران شيكي كه رو به رومون بود رفتيم

كمي از ظاهرم معذب بودم … هركسي كه وارد اينجا ميشد همه متشخص و لباس هاي گرون قيمتي داشتن اما حالا من …

پوفي كشيدم و گفتم

-پدرام ميشه اينجا نريم!؟

– چرا عزيزم ،،؟

به ظاهرم اشاره كردم و گفتم : خب من اصلا اين جوري راحت نيستم

سرشو تكون داد و گفت

-از نظر من تو همه جوره خوبي ولي وقتي ميگي راحت نيستي اشكالي نداره برو تو ماشين من غذا ميگيرم ميام

لبخند تشكر اميزي بهش زدم و دوباره توي ماشين نشستم

پدرام دوباره كاري كرده بود كه مديونش بشم واقعا رفتارش باهام خوب بود و بابت اين موضوع خوشحال بودم .. فقط اميد وارم بتونم زود تر حافظمو به دست بيارم اين جوري ادامه دادن خيلي برام سخته..

با بي حوصلگي روي صندلي نشسته بودم و مردم توي خيابونو ديد ميزدم !! نميدونم پدرام چرا انقدر دير كرده بود

نگاهي به داشبورد انداختم و درشو باز كردم
چيزي جز چندتا برگه داخلش نبود و يه جلد قهوه اي رنگ

اروم برش داشتم و درشو باز كردم .. با ديدن رژ لب سرخ رنگي يه لحظه اخم هام تو هم رفت

يعني مال كي مي تونه باشه؟؟؟

همين طور كه زوم روي رژلب توي دستم بودم پدرام در ماشينو باز كرد و با ديدن رژ اخم هاشو تو هم كشيد
و با صداي بلندي داد زد :

-به چه اجازه اي تو ماشينم فضولي كردي؟؟

كمي از تن صداش ترسيدم ولي كم نيوردم و گفتم

-اين رژ مال كيه پدرام ؟؟ هان ؟؟

– مال دوس دخترمه به تو چه ؟؟

با حرص در ماشينو باز كردم و ازش پياده شدم و رژو توي خيابون پرت كردم

پسره ي اشغال چي فكر كرده پيش خودش!؟

مسير پياده رو در پيش گرفتم و به صدا زن هاي پدرام هم توجهي نكردم

آشغال بيشور چطور روش شد بگه مال دوس دخترشه؟؟

همين طور ك داشتم زير لبي فش نثارش ميكردم يهو با كشيده شدن دستم جيغي كشيدم و توي ماشين پرت شدم ..

-دختره خيره سر مگه نميگم بهت بتمرگ توي ماشين هان!؟

– دوس نداشتم تو ماشيني كه يه دختر ديگرو سوار ميكني پا بزارم !!

– گوه خوردي !!! مانا يك بار ديگه فقط يك بار ديگه دوس دارم توي كار هاي من دخالت كني انوقت ببين چيكار ميكنم؟؟

– چيكار ميكني هان؟؟ از اين رفتار هات مگه بد تر هم هست ؟؟ يك ساعت خوبي يك ساعت بد… معلوم نيست رواني هسي يا تيمارستا….

با كشيده اي كه توي گوشم خورد صورتمو كج كردم و گذاشتم بغض لعنتي ك از همون اول مونده بود توي گلوم بشكنه ..

خدا لعنتت كنه پدرام !! اميدوارم دستت بشكنه..

دستمو روي جاي سيلي گذاشته بودم و به حالت قهر رومو سمت شيشه برگردونده بودم

پدرام مدام نفس عميق ميكشيد و دست ميكشيد بين موهاش .. فكر كنم عادت داشت كه هروقت عصبي ميشه خودشو با اين كار اروم كنه …

-خيلي درد ميكنه؟

جوابم فقط سكوت بود به حرفش انقدر ازش بدم امده بود كه حتي دوس نداشتم نگاش كنم !!

-مانا با توام!

-…

-خيلي بدم مياد كه وقتي دارم باهات حرف ميزنم خودتو ميزني به كري!!

پوزخندي زدم و دوباره سمت شيشه برگشتم

پسره ي خوخواه حتي بلد نيست كمي دل جويي كنه ..

مشتشو روي فرمون كوبيد و زير لب گفت:

-به درك اصلا … دختره ي لجباز

-شنيدم چي گفتي

-بلند گفتم ك بشنوي

لعنت به تو مانا ك دو دقيقه نمي توني زيپ دهنتو بكشي.. مثلا قرار بود كلا باهاش خرف نزني
خوب شد الان كه دوباره لهت كرد؟؟

به ياد حرف الانش و سيلي كه خوردم و حرف توي بيمارستانش دوباره اشك توي چشمم جمع شد

تازگيا خيلي دل نازك شده بودم تا تقي به توقي ميشد اشكام جلو تر از خودم بودن

تا رسيدن به خونه انقدر توي فكر بودم كه اصلا متوجه نشدم از كجا امديم فقط تا چشم باز كردم ديدم مقابل يه در مشكي رنگ هسيم و پدرام داره ماشين ميبره داخل

بعد از پارك كردن بي حال از ماشين پياده شدم بدون توجه به اطراف وارد خونه شدم ..

تا درو باز كردم زن مسني جلو امد و به فارسي سلام كوتاهي كرد

متقابل جوابشو دادم و گفتم :

-ميشه اتاق رو نشونم بدي؟

-بزاريد اقاپدرام بيان بعدش شمارو راهنمايي ميكنه!

نفس عميقي كشيدم و گفتم :

– نمي تونم منتظر وايسم ! پس به وظيفت برس و اتاقمو نشونم بده

كمي قيافش توهم رفت ولي همين حرفم كافي بود تا به خودش بياد و راه بيوفته سمت اتاق ها

بعد از پله ها به طبقه دوم رسيديم و با ديدن اتاق مجهز و شيك مشكي رنگي يه لحظه دهنم باز موند

يا خدا اين چطور اتاقيه اخه!!؟

سمت زنه برگشتم و گفتم:

-اين اتاق منه؟

-بله شما و پدرام خان

يه لحظه با اسم اتاق مشترك پوست بدنم به لرز افتاد ولي لبخند ظاهري زدم و دستموروي شونش گذاشتم و گفتم

-خيلي ممنونم.. راسي اسمت؟

-گلي هسم

-ممنونم گلي . بابت رفتار پايين هم متاسفم يكم تازگيا عصبي شدم

اونم لبخندي تحويلم داد و گفت:

-فداي سرتون خانوم شما زود تر فقط خوب شو ما چيز ديگ نمي خوايم..

لبخند ديگه اي زدم كه گلی با اجازه اي گف و به طبقه پايين رفت
بعد از رفتن گلی خم شدم و ساك از روي زمين برداشتم و اروم وارد اتاق شد …

مانتو و شالمو در اوردم و گوشه تخت انداختم

با ديدن منظره روبه رو ناخود آگاه سمت پنجره كشيده شدم و زل زدم به حياط پر از گل رزش … باورم نميشد اينجا مطلق به اين خونه باشه

مثل بهشت بود .. دوس داشتم هرچه سريع تر برم پايين و خودمو باهاشون سر گرم كنم

اون ته ته دلم يه حس خاصي پيدا كرده بودم انگار اين منظره رو جاي ديگه هم ديده بودم ولي نمي دونستم كجا

سمت ميز آرايش گوشه اتاق رفتم و نگاهي به صورتم انداختم .. جاي انگشت هاي پدرام روي صورتم بدجوري قرمز شده بود

و همين طور سيبيل هاي در امده و ابروهاي پر پشتم بدجوري توي ذوق ميزد اگه از جنسيتم مطمعن نبودم ميگفتم احتمال هشتاد درصد پسرم !!

نگاهمو از ايينه گرفتم و بي خيال شونه هامو بالا انداختم ..

كسي كه منو بخواد بايد اي جوري هم بخواد !! خب اين مدت بيمارستان بودم بايد بهم حق بدن ك به اين شكل در بيام

خواستم طرف كمد ها برم و لباسي از توش در بيارم ولي به ياد حرف پدرام پشيمون شدم

هه انقدر كه تازگيا ازش ميترسيدم حتي جرعت نميكردم سر يه كمد برم .. اين ديگه چطور زندگي هست !؟

كلافه نفس عميقي كشيدم و خودمو روي تخت انداختم .. شايد يكم خواب بتونه اين كسلي از سرم در بياره

سرمو روي بالشت گذاشتم و فكر كردم به سيلي امروز .. چطور تونست سر يه سوْال كوچيك …

پوفي كشيدم و برعكس خوابيدم و سعي كردم چشم هامو ببندم و به چيزي فكر نكنم ..

كم كم داشت چشم هام گرم ميشد كه يهو با تكون هاي تخت قلطي زدم و اروم لاي يكي از چشم هامو باز كردم و لي با ديدن پدرام توي يك سانتيم

جيغي از ترس كشيدم و سريع روي تخت نشستم ….

جيغي كشيدم و هراسون روي تخت نشستم
پدرام هم سراسيمه با من بلند شد و گفت

+چته مانا؟ خوبي؟

اب دهنمو غورت دادم و گفتم :

-تو …تو اينجا … چيكار ميكني؟

كمي به حالت گيجي نگام كرد و گفت:

– امدم كنار زنم بخوابم .. مشكلي داره؟

نگاهي به موقعيتمون انداختم و هرچي فكر كردم ديدم حق داره به عنوان شوهرم كنارم بخوابه ولي اخه..

-چيه مانا ؟ نمي خواي كنارت بخوابم؟

-من .. من منظورم اين نيست … خب اگه مي خواي بخوابي بخواب

و بعد از حرفم سريع روي تخت دراز كشيدم و سرمو روي بالشت گذاشتم

نميدونستم چرا داشتم خدا خدا ميكردم تا كنارم نخوابه !!! ولي بر عكس پتو رو روي دوتامون كشيد و سر جاش دراز كشيد

خواستم طرف مخالفش بخوابم كه يهو كمرمو سمت خودش كشيد و اروم گفت:

-مانا چرا ازم فرار ميكني؟

-من فرار نميكنم … فقط خيلي خستم !

-يادمه قبلا باهم خستگيمونو در مي اورديم !

بازم هم گذشته اي كه اصلا ازش چيزي سر در نمي اوردم

به بدبختي لبخندي زدم و گفتم:

-الان هم مثل قبلم فقط اين مريضي ..

با برخورد لب هاش روي پوست صورتم بقيه حرفمو خوردم و اروم چشم هامو بستم

– ميبيني مانا همون طور ك من با تو اروم ميشم توهم مي توني با من اروم بشي فقط بايد باهام كنار بياي

حرفي نداشتم در مقابل حرفش چون واقعا هم اين بغل خواستني بود

اما بازم نمي تونستم ترس ته دلمو درك كنم

پدرام بيشتر خودشو بهم نزديك كرد و سرشو توي گودي گردنم فرو كرد و بوسه ريزي زد

از حرارت لب هاش اروم لب پايينيمو گاز گرفتم ك سرشو بالا اورد و با نگاه خمارش نگاهي به چشم هام انداخت

و بعد دستي روي لب هام كشيد و اروم سرشو برأي بوسيدن لب هام پايين برد

نميدونم چرا قفل كرده بودم و نمي تونستم هيچ كاريو انجام بدم هرچي خواستم پسش بزنم نميشد

همين طور ك بين خواستن و نخواستن درگير بودم يهو با قرار گرفتن لب هاش روي لبم و مكيدن لب بالاييم چشم هامو تا اخرين حد باز كردم و به پدرام ك سخت مشغول بوسيدنم بود زل زدم

دستمو روي سينش گذاشتم تا از روي خودم بلندش كنم ولي انگار جري تر شد و با شدت بيشتري شروع كرد به….

با شدت بيشتري چنگي به لباسم زدم و كامل روم قرار گرفت

لبام از فشار لب هاش به سوزش افتاده بود
همه ي زورمو جمع كردم ك صورتمو بر گردوندم تا لب هام جدا بشه

به نفس نفس افتاده بودم .. دستمو روي بازوهاش گزاشتم و گفتم

-پدرام نكن … بلند شو از روم

ولي انگار كر شده بود نميفهميد دارم چي ميگم ،، دستشو روي كل بدنم ميكشيد و لاله گوشمو بين لب هاش ميكشيد

بدنم سست شده بود .. منم يه دختر بودم مگه چقدر مي تونستم طاقت بيارم …

پدرام هم از فرصت استفاده كرد و تا ديد دست از تقلا كردن برداشتم اروم اروم دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و شروع كرد به در اوردن لباس هاي خودش

با ديدن بدن لختم سريع دستامو روي سي*نه هام گذاشتم و سعي كردم خودمو از زيرش بيرون بكشم

نميفهميدم چرا با اين همه كششي كه پدرام به من داره چرا من نمي تونم جذبش بشم ولي هر طور ك بود بايد خودمو يه جوري از دستش خلاص ميكردم

نمي خواستم اين رابطرو .. دوس داشتم با عشق باشه نه با هوس

بايد يه فكري ميكردم … ولي اخه چي؟؟

يهو با فكري به ذهنم امد و اروم دستمو روي صورتش گذاشتم و سعي كردم چشم هامو خمار و پر از خواستن نشون بدم

پدرام ك دست منو روي گونه هاش ديد متقابل لبخندي زد و دوباره لب هاشو روي لب هام گذاشت منم نامردي نكردم و بعد از اينكه كمي لب پاينيشو زبون زدم محكم دندون هامو روش گذاشتم و گاز محكمي از لبش گرفتم

با حس شوري خون توي دهنم لب هاشو ول كردم كه همزمان شد با صداي سيلي پدرام توي گوشم

ديگه اين دفعه نه بغضي داشتم و نه دردي
برام عادي شده بود

-دختره ي آشغال معلوم هس چه گوهي داري ميخوري

خون توي دهنمو روي تخت تف كردم و با غيض گفتم:

-گوهو كه تو ميخوري … به چ جرعتي به من دست ميزني هان؟؟

پدرام ابروهاشو بالا داد و گفت

-از من ميپرسي به چه جرعتي؟؟؟

-اره از خود تو…

سمتم امد و محكم موهامو دور دستش پيچيد و گفت

-الان حاليت ميكنم به چه جرعتي!! زيادي بهت رو دادم پررو شدي!! بايد ميزاشتم همون زير كامبيز جون بدي تا بفهمي دنيا دست كيه ..

با شنيدن اسم كامبيز و كشيده شدن موهام

مدام چيز هايي توي سرم ميپيچيد ..
صداي جيغ !! در زدن !!! يه اتاق تاريك…..

و سياهي مطلق ….

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن