رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت هجدهم

رمان شب سیاه پارت هجدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

“پدرام “

بدن نيمه جونشو روي تخت گذاشتم و سريع دكمه هاي پيرهن سادشو بستم

برام خيلي سخت بود ك از اين بدن سفيد و سي*نه هاي برآمدش بگذرم ولي وقتي نگام به قيافه نيمه جونش افتاد از كارم پشيمون شدم و نفس عميقي كشيدم

بعد از كشيدن پتو روي مانا گذاشتم كمي استراحت كنه!! فعلا خيلي براش زود بود تا بتونه آمادگي پيدا كنه

بي حوصله سمت پنجره ي كنار اتاق رفتم و نگاهي به بيرون انداختم امروز شديد هوسي شده بودم و به خاطر اينكه نتونسته بودم كارمو تموم كنم يه حسي توي وجودم نيمه مونده بود

بي طاقت گوشيمو از جيبم در اوردم و با اوردن اسم مورد نظر دكمه تماس لمس كردم و گوشيو روي گوشم گذاشتم !

-سلام جونم ؟

-سلام خوبي مرسده ؟

-وايييي پدرام تويي؟؟ خوبم عزيزممم تو خوبي؟

از قصد عزيزمشو كشيد تا بتونه كمي حالمو عوض كنه

نيشخندي به اين مهارتش زدم و گفتم:

-شب مي خوام ببينمت .. مياي عمارت؟

-معلومه ك ميام! 10 اونجام

طبق عادتم بدون خداحافظي گوشي قطع كردم و سر جاش گذاشتم .. حالم اصلا خوب نبود
هركاري ميكردم نمي تونستم گرماي توي وجودمو خاموش كنم !

كلافه سمت مانا بر گشتم و نگاهي به چهره ي رنگ پريدش انداختم .. حتي با وجود اينكه كوچيك ترين ارايشي هم نداشت ولي شديد تونسته بود حس منو بيدار كنه

اخه مگه اين دختر پسر نما چي داشت كه من يك روزه نتونستم خودمو مقابلش نگه دارم ؟؟

خواستم از اتاق بيرون بيام كه يهو با شنيدن زمزمه هاي زير لبي مانا بهش نگاهي انداختم و سمتش رفتم

مدام داشت يه چيز هايي رو تكرار ميكرد و عرق سرد ميريخت

صورتمو كمي جلو تر بردم با ببينم دقيق داره چي ميگه ولي جز چندتا كلمه چيز بيشتري نفهميدم

+تروخدا……. نزن…..نه نه

دستمو روي موهاش گذاشتم و كنار گوشش اروم گفتم:

-هيسسس اروم باش مانا من اينجام

نميدونم حرفم چقدر تاثير داشت فقط بعد از چند دقيقه تكون كوچيكي خورد و نفس هاش منظم شد

نگاهم مدام روي صورتش ميچرخيد..

ابروهاي مشكي رنگ و پهن با صورتي سفيد و چشم هاي كشيده و موژه هاي بلند

تركيب زيبايي بود مخصوصا لب هاي قلوه اي كه از همه بيشتر توي ديد بود

نميدونم چطور اون مدت متوجه نشدم كه شايد دختر باشه و به جنسيتش شكي نكردم ..

فكرم رفت به يك ماه پيش وقتي كه مانا رو به بيمارستان بردم و ازم خواستن براي عمل سرش اجازه بدم ….

“فلش بك”

با ترس خيره شده بودم به در اتاق عمل
نگرانيم براي سلامتيش نبود بيشتر براي اين بود كه قاچاقي امده بوديم به اينجا و مرگش يعني يه بدبختي بزرگ براي من و بچه ها

تند تند طول راه طي ميكردم و مدام توي دلم بنيامين فش ميدادم كه باعث شد بيارمش بيمارستان بايد ميزاشتم همون جا بميره بعدشم جنازشو خاك كنيم

-ببخشيد آقا

به زني كه لباس سفيد و لهجه غليظ عربي داشت نگاهي انداختم و به عربي گفتم

-بله؟

-بخش اطلاعات بيمارستان باهاتون كار داره لطفا به اونجا مراجعه كنيد

نفس عميقي كشيدم و سرمو به معني باشه تكون دادم !!

با كمي تعلل خودمو به بخش رسوندم و به زني كه مخصوص رسيدگي به پرونده ها بود نگاهي انداختم
براي اولين بار لبمو تر كردم و گفتم:

-سلام با من كاري داشتين!

-سلام بله شما همراه هموني هستيد كه دچار خون ريزي مغزي شده و الان اتاق عمل بردنش؟؟

-بله تقريبا … چطور؟

فرمي رو به روم قرار داد و گفت :

-لطفا اينو پر كنيد و تا نيم ساعت ديگه پولو به حساب بريزيد

تشكر كوچيكي كردم و برگرو برداشتم و روي اولين صندلي نشستم

با ديدن نام و نام خانوادگي دستي روي صورتم كشيدم و گفتم

-آخ ماني آخ !!! چه دليلي داشت كه بخواي تغيير جنسيت بدي و خودت و منو به اين بدبختي بندازي !

مظطرب روي صندلي نشسته بودم و چشم دوخته بودم به سراميك هاي كف بيمارستان

فقط ده دقيقه ي ديگه وقت داشتم تا اطلاعات پر كنم !

گوشيمو توي دستم فشار دادم و به زور شماره مورد نظرمو گرفتم

-به به جناب سرگرد

-خوبي رضا؟

-قربون شما! چيشده راه گم كردي؟ سراغي از ما گرفتي

هميشه اين تلخي زبونش روي مخم بود ! حيف كه بهش نياز داشتم وگرنه…

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-مي خوام كل اطلاعات راجب شخصي به نام سرگرد ماني …

-همون كه الان باهات تو عملياته ؟

-اره خودش!!

-خب چيزي شده؟

دندون هامو روي هم فشار دادم و با صدايي كه از حرص ميلرزيد گفتم:

-ميشه از مافوقت اطاعت كني و چيزي كه مي خوامو بهم بدي؟

-باشه همه اطلاعات ميفرستم برات ! كار ديگه اي نيس؟

-نه .خدافظ

بعد از پيامي كه رضا فرستاد متوجه شدم ماني يه خواهر دوقلو به نام مانا داره كه چند روزه به طور عجيبي گم شده ! اوايلش خانوادش خيلي دنبالش بودن اما بعد از چند هفته حتي شكايتشون هم پس گرفتن و بيخيال شدن!!

بقيه اطلاعات هم راجب خود ماني بود و نمي تونست كمكم كنه ! سريع اسم و فاميلي مانا رو روي كاغذ نوشتم و از اونجايي كه سال تولد و محل زندگيش با ماني بود كل برگه پر شد و به اطلاعات تحويل دادم

اين مشكل هم حل شده بود فقط مونده بود تصويه حسابم با خود مانا!!!

+اقا پدرام…؟

با صداي گلي از فكر بيرون امدم و گفتم

-چيشده گلي؟؟

-آقا يه خانومي امده ميگه با شما كار داره !

سرمو تكون دادم و گفتم:

-باشه برو پايين الان ميام

سريع أطاعت كرد و در اتاقو بست! سمت ايينه رفتم و دستي به لباس هام كشيدم اما بعد پشيمون شدم و پيرهن و شلوارمو با يه شلوار مشكي اس لش و تيشرت ساده مشكي عوض كردم

از تيپ رسمي خسته شده بودم!! حالتي به موهاي خرمايي رنگم دادم و اخم و
روي پيشونيم ك هميشه باعث جذابيتم ميشد بيرون ابروهام اوردم !

از اينه نگاهي به تخت مانا انداختم بيخيال از همه چيز خوابيده بود

پوزخندي زدم و اروم طرف در رفتم ! قبل بستن در پيش خودم گفتم :

-متاسفم مانا ! بايد كار نيمه تموممو با يكي ديگه تموم كنم .. اگه ميشد ك باخودت باشم الان به جاي خواب داشتي…

نفس عميقي كشيدم و سعي كردم ذهنمو متمركز كنم روي مهمون امشبم

يه دختر لوند و جذاب …

اروم اروم پله هارو طي كردم و نرسيده به اخرين پله با پرت شدن شخصي توي بغلم

يه لحظه تعادلمو از دست دادم و خواستم بيوفتم ك سريع نرده رو گرفتم و خودمو بالا كشيدم

-مرسده صد بار بهت گفتم از كار هاي بچگانه متنفرم!!
-عه پدرام ، ميدوني چند وقته نديدمت ؟

پوفي كشيدم و كنارش زدم و روي مبل جلوي تلويزيون نشستم

شديدا كلافه بودم و بدبختي اينجا بود ك فكر ميكردم با امدن مرسده حالم بهتر ميشه ولي برعكس بدتر شده بودم

مرسده اروم روي پام نشست و قيافه مظلومي به خودش گرفت و گفت:

-پدرام ببخشيد خب..

-باره اولت نيست كه! صد بار گفتم از چي بدم مياد دقيقا هم همونو انجام ميدي!

دستاشو محكم دور گردنم قفل كرد و گفت

-حالا ببخشيد ديگه، قول ميدم امشب از دلت در بيارم … مي خواي اصلا همين الان بريم اتاقت!

-اتاقم نه! ولي برو اتاق مهمون الان ميام..

بعد از رفتن مرسده سريع تلويزيون روي يه شبكه موزيك تنظيم كردم و صداشو زياد كردم

نمي خواستم حالا كه همه چيز داره خوب پيش ميره ديد مانا نسبت بهم عوض شه

بايد كامل اعتماد ميكرد و خودشو در اختيارم ميزاشت

كنترل روي مبل پرت كردم و يك راست به اتاق رفتم هنوز كامل وارد اتاق نشده بودم كه دست داغ مرسده روي سينم نشست و خودشو بين من و ديوار جفت كرد و بي طاقت لب هاشو روي لب هام گذاشت

انقدر داغ شده بودم كه نخوام به چيزي فكر كنم ، بدون كوچيك ترين مكثي دستمو وسط پاش گذاشتم و اروم شروع كردم به ماليدن

با صداي ارومي آه ميكشيد و پاهاشو دورم قفل ميكرد

دستمو دور كمرش انداختم و از روي زمين بلندش كردم و روي تخت انداختمش با يه حركت لباس نيم تنه زرشكيشو در اوردم و روي زمين پرت كردم

مرسده سريع لب هاشو از روي لب هام برداشت و دستشو برد سمت دكمه شلوارم

ميدونستم اون از من بي طاقت تره و دوس داره زود تر به اوج برسه!! اما خواسته ي من به اوج رسوندن اون نبود فقط مي خواستم حرص هاي خودمو خالي كنم

محكم نوك سيخ شده ي س* ينشو توي دست گرفتم و فشاري بهش دادم كه از درد قرمز شد

همين طور كه داشت از درد ناله ميكرد دستشو توي ش*ورتم برد و شروع كرد به ماليدن مرد*نگيم

از فرصت استفاده كردم و گوشه ي شور* تشو كنار دادم و اولين انگشتمو با ضرب فرو كردم

صداي جيغش كل اتاقو برداشته بود ..

همين طور كه توي حال خودمون بوديم يهو با صداي در و بعد صداي عصبي مانا به خودم امدم و با وحشت طرف در بر گشتم

-پدرام ميشه اين درو باز كني؟؟؟؟

نفس عميقي كشيدم و از روي مرسده بلند شدم و شورتمو از روي زمين برداشتم و پام كردم

مونده بودم كه درو باز كنم يا نه ! ولي از اين صداي عصبي مشخص بود فهميده بود كه اينجام

-پدرام اين صداي كيه؟

نگاه كلافه اي به مرسده كه ل*خت روي تخت خوابيده بود انداختم و گفتم

-فعلا صداتو ببر ! اه

حالت قهر نازي به چشم هاش داد و از روي تخت پايين امد و سمت در رفت

هراسون طرفش رفتم و گفتم:

– كجا داري ميري؟؟

– ميرم ببينم اين اشغال كيه كه ارامشمونو بهم زده

-لازم نكرده بري بيرون ! برو لباس هاتو بپوش!!

همين كه مرسده از كنار در كنار رفت دوباره مانا چند بار با ضرب به در زد و گفت:

– ميدونم اونجايي پدرام ! درو باز كن !!! زود باش

ناچار دستي لاي موهام كشيدم و اروم طرف در رفتم و قفلشو باز كردم

“مانا”

توي سياهي مطلق گم شده بودم و جز صدا هاي جيغ و شيوَن چيز ديگه اي نمي تونستم بشنوم

با درد دهنمو باز كردم تا پدرامو صدا كنم ولي هر كاري ميكردم صدام در نمي امد

سريع چرخي دور خودم زدم و اطرافو از نظر گذروندم ولي بازم هيچي نبود چز چندتا صدا

از ترس عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود و به لرز افتاده بودم

دوباره دهنمو باز كردم تا يكيو صدا كنم ولي كسي به ذهنم نرسيد جز پدرام

مدام صداش ميكردم ولي صدا نداشتم اخر همه توانمو جمع كردم و با جيغ اسمشو صدا زدم

-پدرامممممممممممم كمكم كن

از صداي جيغ خودم سريع روي تخت نشستم و مبهوت زل زدم به اتاق تاريك

هنوزم ترس اون خواب لعنتي توي تنم بود

موهاي بهم ريختمو كنار دادم و از روي تخت بلند شدم و در اتاقو باز كردم

با باز شدن در نور روشني خورد به صورتم و بعد از اون صداي بلند موزيك

حتما پدرام پايين بود كه اين طور تلويزيون روشن مونده بود طرف پله ها رفتم تا ببينم چه خبره كه يهو با صداي جيغ دختري طرف يكي از در ها رفتم و اروم گوشمو روي در گذاشتم

مدام صداي ناله و جيغ ميومد و بعد از اون هم صداي خمار شده ي پدرام

اخم هامو توهم كشيدم و دستگيره درو پايين كشيدم ولي هر كاري ميكردم باز نميشد لعنتي

هر لحظه صدا ها بيشتر ميشد و بالا تر ميرفت

نميدونم چرا دستام به لرز افتاده بود! انگار ميترسيدم از صحنه اي كه قراره باهاش رو به رو بشم ..

با در زدنم باعث شده بودم صداها قطع شه

ولي هنوز پشت در بودم و پدرام درو باز نكرده بود

-ميدونم اونجايي پدرام! درو با كن !!! زود باششش

انقدر محكم و عصبي جملمو گفتم كه خودمم يه لحظه باورم نشد اين صداي من باشه!

بعد از پنج دقيقه اروم كليد داخل قفل صدا داد و بعد از اون دستگيره در كشيده شد

نفس عميقي كشيدم و اروم نگاهمو بالا اوردم و به پدرام كه با نيم تنه لخت مقابلم وايساده بود زل زدم

دقيقا از چيزي كه ميترسيدم سرم امده بود
بغض توي صدامو غورت دادم و گفتم:

-كي اينجاست؟

اخم هاشو توي هم كشيد و گفت:

-مگه به تو ربطي داره؟

دستامو مشت كردم و گفتم:

-دارمممم بهتتت ميگم كي اينجااااست؟؟؟

كمي جلو تر امد و در اتاقو نيمه بسته كرد و توي چشم هام نگاه كرد و انگشت اشارشو بالا اورد و با تحكم گفت:

-مانا ، باره اخرت بود ، سر من داد زدي!!! الانم به تو هيچ ربطي نداره! يالا گمشو تو اتاقت

اشك سمج گوشه چشممو كنار زدم و گفتم

-با من درست صحبت كن پدرام ! مگه من چيكارت كردم؟ هان؟ چيكار بوده كه نكردم برات؟

پوزخندي زد و گفت:

-خيلي كار هارو كردي ! الان هم نبايد توي كار هاي من دخالت كني مثل يه دختر خوب برگرد توي اتاقت و درم ببند

بس بود اين همه حقارت ! بايد ميفهميدم چه خبره توي اين خونه لعنتي

اخمي كردم و گفتم:

-برو كنار مي خوام ببينم چه خبره تو اين اتاق

-مثل اينكه حرف با زبون خوش حاليت نميشه حتما بايد بزنم… استغفرالله

-اره بيا بزن!!! مگه تا حالا نزدي ؟؟؟؟ ديگه ازت نمي ترسم پدرام

بعد از حرفم سريع از كنار دستش رد شدم و محكم در اتاقو باز كردم كه همزمان شد با چشم تو چشم شدنم با يه دختر بلوند

كه حوله كوتاهي تنش بود و موهاش كمي نم دار به نظر ميرسيد!…

باورم نميشد پدرام توي خونه زن اورده باشه
اب دهنمو غورت دادم و با صدايي كه از حرص ميلرزيد داد زدم

-تو توي خونه من چيكار ميكني؟

دختره قري به گردنش داد و سمت پدرام كرد و گفت:

-پدرام اين دختره چي ميگه؟ باز خدمتكار جديد اوردي و هوا برش داشته ؟

با حرص سمت پدرام نگاه كردم تا ببينم چي جواب ميده ولي تنها جوابش نگاه كردن به كف اتاق بود

دوباره طرف دختره برگشتم و كمي نزديك ترش شدم و گفتم:

– اولا حرف دهنتو بفهم دوما نميدوني بدون من زن ..

+اره مرسده خدمتكار جديدمه

با شوك سمت پدرام برگشتم و خواستم دهن باز كنم كه بازومو گرفت و اروم سمت بيرون هولم داد

انقدر توي شوك حرفش بودم كه اصلا متوجه نشدم كي از اتاق بيرون امدم و كي در روم بسته شد

اروم اروم خودمو سمت اتاقم كشيدم و درو باز كردم يه چيزي مدام توي گلوم بالا و پايين ميشد ولي نمي خواستم بشكنمش

سمت ايينه رفتم و نگاهي به خودم انداختم
شلوار لي گشاد پيرهن ابي گشاد

موهاي كوتاه و هيكل لاغر

ابروهاي پر پشت و بهم ريختم انقدر تو ذوق ميزد كه يه لحظه حق دادم به اون دختره ..

واقعا حقم بود بهم بگن خدمتكار! پوزخند تلخي به تصوير خودم زدم كه از تلخيش حتي قبلمم تلخ شد

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن