رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت 19

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

مثل جنيني توي خودم مچاله شده بودم و روي تخت افتاده بودم

لبخند ارومي زدم و سمت چپ چرخيدم شرايط فوق العاده اي داشتم شوهرم با يه زن ديگه …

حتي فكرشم باعث ميشد به خودم بلرزم

چطور تونست اين كارو در حقم كنه ؟ كلافه از روي تخت بلند شدم و سمت اتاق رفتم ولي قبل اينكه درو باز كنم پشيمون شدم و خواستم عقب گرد كنم كه يهو در با ضرب باز شد و محكم خورد توي صورتم

-آخ

-مانا تو پشت در چيكار ميكردي ؟

بي توجه بهش دستمو روي دماغم گذاشته بودم و اروم ميماليدمش..

واي چقدر درد گرفت بيني نازنينم داغون شد

-مانا چيزيت شد؟ دستتو بردار ببينم

-دست نزن به من برو عقب چيزيم نشده!

پدرام با حرص دستشو كه طرف صورتم امده بودو مشت كرد و كنارش انداخت

-كلا خوبي كردن بهت نيومده

خواستم بگم اره به من نيومده بايد بري خرج اون زنيكه هاي…

ولي حرفمو خوردم و محكم بهش تنه زدم و از اتاق بيرون امدم مستقيم طرف اشپز خونه رفتم و از يخچال پارچ ابي برداشتم و توي ليوان ريختم

انقدر حرص كرده بودم كه دستام ميلرزيد
همين طور كه داشتم ليوانو به لب هام نزديك ميكردم يهو با ياد چيزي سريع ليوانو روي اپن كوبيدم و طرف طبقه بالا راه افتادم!

محكم در اتاقي كه تا چند دقيقه ي پيش يه زن ديگه توش بود باز كردم و شروع كردم به گشتن

خيلي پشيمون بودم از اينكه نزده بودم توي صورتش ! ولي الان وقتي ياد برخورد پدرام ميوفتادم تازه ميفهميدم چقدر كوچيك و خوردم كرد

هرچند با اينكه حسي به پدرام نداشتم و برام كلا اهميتي نداشت و از نزديكيش حالم بد ميشد ولي بازم دليل نميشد كه بتونم خيانتو تحمل كنم

لعنتي هرچي گشتم نبود كه نبود احتمالا رفته .. كه پدرام هم امده توي اتاق

اره ديگه اقا حالشو كرده اونوقت امده با من !

حس اينكه بخوام گزينه دوم براش باشم واقعا عذاب اور بود ولي اگه من مانا بودم بهش ميفهموندم طعم خيانت يعني چي

ميدونم كه اونم حسي بهم نداره جز هوس… ولي با همون كاري ميكردم كه به ديونگي بكشه

با ديدن تخت بهم ريخته صورتمو با نفرت جمع كردم و روي صندلي مقابل ايينه نشستم

بدبختي اين جا بود كه توي اتاق خودم پدرام حضور داشت و در دو اتاق ديگه هم قفل بود فقط همين جا رو داشتم تا بتونم تنها باشم

ولي از يه طرف هم با نگاه كردن به در و ديوارش ياد ساعت پيش ميوفتم و ته دلم ميريخت

دلم براي اين همه بي كسيم ميسوخت! خيلي سخته جايي رو نشناسي و حتي ندوني مال كجا هستي و خانوادت چيكار ميكنن
يه حامي هم پشتت نباشه كه اگه يه وقت دلت گرفت بزني بيرون و بري اونجا

قسمت منم همين بود سوختن و ساختن ..
دوباره با ياد اوري كار پدرام گذاشتم بغض لعنتي كه داشت خفم ميكرد بتركه و راحت شم تا عمر داشتم بايد يه گوشه ميشستم و دردامو تو خودم ميريختم !! تا بلكه يه روزي اين شب هاي سياه تموم بشه و بتونم روي پاي خودم وايسم..

همين طور كه سرم روي زانو هام بود با خستگي سرمو بالا اوردم و به ساعت نگاه كردم

از نيمه شب هم گذشته بود و حتي كوچيك ترين صدايي هم نمي امد

اروم از جام بلندشد و سمت بيرون راه افتادم مي خواستم برم پشت خونه

همون جايي كه با اولين نگاه تونست جذبم كنه! ولي انقدر هوا سرد بود كه يه لحظه خواستم منصرف شم ولي به ياد كمد لباسي كه توي اتاق پدرام بود

سمت اتاقش رفتم و درو باز كردم … صداي منظم نفس هاش توي كل اتاق پيچيده بود بي توجه بهش اروم سمت كمد ها رفتم و درشو باز كردم

خواستم بين لباس ها كاپشني پيدا كنم كه يهو گيره يكي از لباس ها كنده شد و با صداي بدي روي زمين افتاد

سريع طرف پدرام برگشتم كه غلت كوچيكي زد و دوباره به حالت قبل برگشت

نفس حبس شدمو بيرون فرستادم و دوباره بين لباس ها مشغول گشتن شدم

توي حال خودم بودم كه يهو با لمس دست هاي كسي دور كمرم جيغ خفه اي كشيدم و با ترس سرمو كج كردم

ولي يهو با حس بوي عطر پدرام كمي اروم شدم و اخم هامو توي هم جمع كردم و گفتم

-داري چه غلطي ميكني؟

– هيسسس

-پدرام دستتو بردار .. اه

-يه لحظه خفه شو مانا، بزار اروم شم بعدش ولت ميكنم

با حرص و نفرت طرفش برگشتم و توي تاريكي محكم زدم توي گوشش

ديگه برام مهم نبود كه قراره چي بشه ! به معني تحديد دستمو بالا اوردم و با ضرب پسش زدم و گفتم

-باره اخرت بود كه از من سواستفاده ميكني!
من عروسك تو نيستم كه هر وقت دلت خواست بياي منو كوك كني

پدرام خنده ي ارومي كرد و دستشو كنار لبش كشيد و بعد به حالت خاصي گفت

-اتفاقا برعكس عزيزم تو دقيقا عروسك مني
يه عروسك كوكي براي رسيدن به هدف هام !!

دوباره دستمو اوردم بالا تا باز بزنم توي صورتش كه اين بار دستمو لاي پنجه هاش قفل كرد و با خشم توي صورتم داد زد:

– وقتي دستتو شكستم ! ميفهمي نبايد روي پدرام دست بلند كني! هرچي دارم باهات سازش ميكنم بيشتر هار ميشي!!!

– هار تويي و …

فكمو محكم توي دستش گرفت و فشاري بهش داد و از لاي دندون هاش غريد

– فقط يك كلمه ديگه دوس دارم حرف بزني
انوقت اين دندوناته كه ميريزه توي حلقت..

اب دهنمو جمع كردم و محكم تف كردم توي صورتش

با كاري كه كردم انگار اب سرد ريختن روي سرش

چنان كشيده اي زد توي صورتم كه يه لحظه فكر كردم گوشم كر شده و ديگه نمي شنوم

-بهت گفته بودم نزار صبرم تموم ولي خودت خواستي!

محكم سمت تخت هولم داد و با خشم شروع كرد به پاره كردن لباسم !!

– احمق بيشور داري چه غلطي ميكني؟؟؟

خواستم بلند شم از جام كه دستامو با دستاش قفل كرد و پاهاشو بين پام گذاشت

هرچي تقلا ميكردم فايده اي نداشت

– ولم كن پدرام ! من من حالا يه كاري كردم تورو خدا ولم كن !

كمربند شلوارشو روي تخت انداخت و همين طور كه خودشو روم تنظيم ميكرد گوشيشو از جيبش در اورد

انقدر هيكل گندش روي تنم سنگيني ميكرد كه حس ميكردم نفسم بالا نمياد

پاي چپمو بالا اوردم تا بكوبم وسط پاش كه سريع متوجه شد و كشيده ي ديگه اي به اون سمت صورتم زد و گفت

-خودم رامت ميكنم دختره ي اشغال !

مدام زیر تنش تکون میخوردم و مدام سعی میکردم دستمو از گیر دست هاش ازاد کنم

ولی لامصب انقدر زور داشت و سنگین بود که حتی یک سانت هم نمیشد تکونش بدی

_ انقدر چموش بازی در نیار می خوام برات شب رمانتیکی رقم بزنم
_ بخدا خودمو میکشم اگه بهم دست بزنی .. ولم کن

_ عه عشقم مگه یادت رفته معاشقه هامونو ؟؟ ناز کردناتو

بغض توی گلوم غورت دادم و گفتم

_ پدرام بخدا هیچی یادم نمیاد .. تورو خدا کاریم نداشته باش امشب نمی تونم

_ اشکال نداره عزیزم امشب که باید تنبیه بشی .. بقیش هم خودم یادت میارم

کلافه دوباره زوری زدم تا از رو خودم بلندش کنم که یهو گوشیشو در اورد و به یک دستش دستامو بالا سرم نگه داشت

از فرصت استفاده کرد و همه توانمو به کار گرفتم و محکم پسش زدم

پدرام که حواسش پرت شده بود با تکونی که بهش داده اون ور تخت پرت شد و دستشو از روی دستام برداشت

از فرصت استفاده کردم و پا تند کردم و طرف در رفتم که یهو پشت از پشت کشیده شدم و محکم خوردم زمین

_ دختره عوضی … حالا کارت به جایی رسیده که فرار میکنی ؟؟؟

_ پدرام ولم کن نمی خوام تورو میفهمی ؟؟ نمی خوامت دست از سرم بردار

_ معلومه که بر میدارم ولی قبلش باید یه حال اساسی باهات بکنم

و بعد گوشیشو دم گوشش گذاشت و گفت

_ کامبیز . جواد بیاید بالا امشب براتون گربه وحشی دارم …

با اسم دوتا مرد که نمیدونستم کین اب دهنمو غورت دادم و سریع گفتم

_پ پدرام معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

از ترس به لکنت افتاده بودم حتی فکر کردن به اون چیزی که داشت توی ذهنم میگذشت هم تن و بدنمو میلرزوند

لبخند گشادی که ازش بعید بود روی لب اورد و در جوابم گفت :

_ دارم همون کاری میکنم که دوس داری … با تو باید به روش خودم حرف بزنم هرچی باهات مدارا کردم بسته

با اسم مدارا یهو سیم هام قاطی کرد و با حرص گفتم

_هه مدارا ؟ چه مدارایی هان ؟هر غلطی که خاصی کردی ! تو خونه ای که من توشم زن اوردی دیگه غلط از این بیشتر؟ پس غلطو تو کردی نه من …

فکمو محکم به دیوار چسبوند و با صورتی که از حرص قرمز شده بود توی صورتم داد زد

_از این به بعد وضع همینه دلم بخواد باهات رابطه برقرار میکنم .دلم بخواد دختر میارم و دلم بخواد هرکاری میکنم توهم حقی نداری تو کار هام دخالتی کنی ! زیادم میبینی نمی تونی با این وضع کنار بیای راه بازه فقط قول نمیدم عرب ها باهات از من مهربون تر باشن

خواستم جواب اشغال بودنشو بدم که با صدای در کلا خفه شدم و فهمیدم این تازه اول بدبختیامه

اروم خودمو از روی زمین جمع کردم و گوشه تخت مچاله شدم

نمیدونستم امشب چی قراره سرم بیاد فقط خیلی از کارم پشیمون بودم

اخه دختره ی خر چیکار داری که کسیو اورده تو خونه .. یا چرا اخه نمی تونی جلو اون زبونو بگیری ؟

همین طور که داشتم خودمو سرزنش میکردم نگاهم جلب دو مرد هیکلی با تیپ سر تا پا مشکی شد که وارد اتاق شدند
یا خدا اینا دیگه کین نکنه پدرام منو بندازه وسط این دوتا خودش هم …

مغزم داشت با این فکر ها منفجر میشد

مثل سگ ترسیده بودم و به غلط کردن افتاده بودم پدرام نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و گفت

_ فکر کنم اینجا برای 4 نفر کوچیک باشه … اومممم به نظرم زیر زمین جای مناسب تری باشه ، مانا هم بیشتر باهاش اشناست

بعد از حرفش سریع از اتاق بیرون رفت خواستم دنبالش برم که با قفل شدن دوتا بازو هام تو دست های اون دوتا صدامو روی سرم انداختم و داد زدم

_ ولم کنیددددد… اشغالای حرومیییی چی از جونم می خواید؟

داد میزدم و محکم دستامو تکون میدادم ولی زور اون ها کجا و زور من کجا

با هزار بدبختی سمت زیر زمین بردنم و تو یه اتاق با دکور مشکی خالص پرتم کردن

بازو هام شدید درد گرفته بود و انرژی نداشتم دیگه از بس که تقلا کرده بودم اما بازم باید خودمو خلاص میکردم

_ عشقم میپسندی اتاق جدیدمونو ؟

با نفرت به قیافه نحسش زل زدم و خواستم از جا بلند شم که تعادلمو از دست دادم و باز پهن زمین شدم

پدرام اشاره ای کرد و گفت

_ ببندینش به تخت ….

_ جلو نیاید… تروخدا

بی توجه به التماس هام از روی زمین بلندم کردن و به روی تخت بستنم

دیگه به مرز بدبختی رسیده بودم هی با خودم کلنجار میرفتم که التماس نکنم ولی التماس نکردنم مساوی بود با بدبخت شدنم

هرچی بغض و درد توی گلوم مونده بود توی چشم هام ریختم و روبه پدرام گفتم

_ غلط کردم .. ولم کن بخدا دیگه تو کارات دخالتی نمیکنم فقط کاری به کارم نداشته باش..،

پدرام پوزخندی زد و گفت

_ میدونی چه حسی دارم ؟؟ حس قدرت … همیشه عاشق این بودم که بهم التماس کنن … پس بیشتر التماسم کن زووود باش

مردک اشغال دست مشت شدمو خواستم بالا بیارم و بکوبم توی صورتش که یکی از قلچماق هاش با ضرب به بازوم زد و دستمو پشتم بست

_ پس هنوز ادم نشدی!

_ ولم کن اشغال … چیکارم داری

_ خیلی کارا … که کم کم میفهمی

انقدر حالم بد بود که با صدای بلند زدم زیر گریه و میون گریه هام گفتم

_ مگه من چیکارت کردم هان ؟؟ اخه کیو دیدی با زنش این طوری رفتار کنه ؟؟

_ عزیزم روزی که عقد کردیم تو منو با همین شرایط قبول کردی الانم پای عواقبش باش

خواستم بگم گوه خوردم که قبول کردم ولی زبونمو گاز گرفتم و سعی کردم جوابشو ندم

_ کامبیز امادش کن برای یه ربع دیگه من میرم بالا یکم گرم شم میام فقط امدم نیام ببینم مثل کشتی کار خرابی کردی و …

_ نه نه اقا حواسمون هس شما برید الان امادش میکنیم

بعد از رفتن پدرام از ترس روی تخت نیم خیز شدم تا یه راهی برای فرار پیدا کنم که با دیدن پاهام که بسته شده بور اه از نهادم بلند شد

یکی از مرد ها طرفم امد و گفت :

_ یالا بلند شو

_کجا میبرینم

_حرف نزن یالا پاشو

از ناچار بلند شدم و روی زمین وایسادم

اونی که فهمیده بودم اسمش کامبیزه به در کوچیکی اشاره کرد و گفت :

_ میری این جا تا یک ربع دیگه بیرونی فهمیدی یا نه ! در ضمن یه دستی هم به موهات بکش ادم حالش بهم میخوره بخواد نگات کنه چه برسه به اینکه امشب قراره هم خواب اقا هم بشی

با اسم هم خواب ناخونامو کف دستم فشار دادم و گفتم

_ هم تو و هم اون اقات برید به درک … عوضی های ..،

با ضربه ای که توی صورتم خورد روی زمین پرت شدم و بعد یقمو گرفت و پرتم کرد تو حموم

_ برو خدارو شکر کن اقا گفته کاری بهت نداشته باشم .. هرچند بعد از تموم شدن کارش خودم اولین نفرم که جرت بدم

گوشه لبم پاره شده بود و به خون ریزی افتاده بود امروز به اندازه کل عمرم سیلی خورده بودم ..

روی سرامیک های سرد حموم نشسته بودم و به اینکه چقدر بدبختم فکر میکردم

ولی همه این بدبختی هام عاملش یه نفر بود … پدرام … هیچ وقت نمیبخشمت قسم میخورم

زير دوش مظطرب وايساده بودم و زل زده
بودم به قطره هاي اب روي كاشي

-كارت تموم نشد؟؟؟

از زير دوش بيرون امدم و گفتم

-نهههه تموم نشدهههه

-زود باش ديگه چه غلطي ميكني اخه ٣ساعته تو حمومي

خواستم بگم دارم مامانتو كفن ميكنم ولي با صداي ضرب در فهميدم از اتاق بيرون رفتن

نگاهي به دور تا دور حموم انداختم لعنتي هيچ راهي نداشت

اروم روي ديوار سر خوردم و روي زمين نشستم

هركاري ميكردم نمي تونستم جلوي اين اشك هاي لعنتي بگيرم … خدا ازش نگذره كاش تو همون بيمارستان مرده بودم

اخه چرا باهام اين كارارو ميكنه !؟يعني قبلا هم اين طور بوده؟؟

عصبي دوتا دستامو روي شقيقه هام گذاشتم و محكم زدم توي سرم

-يادت بياد مانا…. گذشترو يادت بياد

داعم كلمات تكرار ميكردم و ميكوبيدم توي سرم ولي دريغ از يه خاطره كوچيك هيچي يادم نمي امد

روي زمين دراز كشيدم و زل زدم به سقف حمام .. حس خوبي بود اب سرد ميريخت روي بدنم

انقدر از درون داغ بودم كه اصلا متوجه چيزي نميشدم

همين طور كه محو فكر هاي خودم شده بودم يهو با ديدن چيز نقره اي رنگ زير ايينه سريع بلند شدم و ايينه رو كنار دادم

تيغ كوچيكي پشتش گير كرده بود

اروم با دست از ايينه جداش كردم و نگاهي بهش انداختم

بهش ميخورد قبلا كسي ازش استفاده كرده باشه ولي هنوز هم به نظر تيز ميومد

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن