رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت 20

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

همين طور كه تيغ توي مشتم گرفته بودم يهو با ضربه اي به در از جا پريدم و با صداي لرزون داد زدم

-چه مرگته درو كندي؟؟؟

-داري چه غلطي ميكني اون تو ؟؟ سه ساعتي رفتي تو و درم بستي … باز كن بيينم

هول كرده تيغو پشتم نگه داشتم و اروم لاي درو باز كردم و سرمو بيرون بردم

-تو معلوم هست چته ؟؟ يه بار ميگي قشنگ تميز كن يه بارم ميگي زود باش بيا بيرون .. اگه شك داري بيا تو حمومو ببين ! نترس راه فرار نداره خيالت راحت

-اي كيو .. اينكه راه فرار نداره خودم قبل تو چك كردم هنوز كامبيز نشناختي .. راجب تميز كردن هم اگه ميبيني خيلي طول ميكشه مي خواي بيام كمكت؟

و بعد از حرفش محكم نيششو باز كرد و رديف دندون هاي زردشو انداخت بيرون

از حرص با ضرب درو بستم و توي دلم گفتم :

-اشغال عوضي .. همتون مثل هميد اميد وارم زير گور بريد

هوف حالا چه غلطي كنم نه تنها حموم نكردم بلكه همين طوري مثل خنگ ها وايساده بودم

ولي يهو با امدن فكري توي ذهنم لبخندي زدم و شامپو رو برداشتم و قشنگ شروع كردم به شستن خودم

به يه ربع هم نكشيد كه كل كار هام تموم شد اروم لاي درو باز كردم و با ديدن اتاق خالي نفس عميقي كشيدم و از حموم بيرون رفتم

قبل از هرچيزي اروم پتوي روي تخت كنار زدم و تيغو روش گذاشتم و بعد خيلي عاري شروع كردم به باز كردن حوله

ميدونستم احتمالا همه كار هامو زير نظر دارن كه اين طور منو تو اتاق تنها گذاشتن

دوباره با ياد اوري شرايطم آهي كشيدم و شورتمو از روي تخت برداشتم

– هه چه فكر همه جارم كرده ..

+من هميشه فكر همه جارو ميكنم

با لمس دست هاي پدرام دور كمرم از ترس جيغي كشيدم و سريع سمتش برگشتم …

_نترس خانومم منم …

پوزخندی زدم و به چشم هاش نگاه کردم و گفتم

_اخه کدوم ادمی با زنش همچین کاری میکنه که تو کردی؟؟

سرشو توی گودی گردنم فرو کرد و نفس عمیقی کشید و گفت

_خودت باعث میشی

تکونی به بدنم دادم و کمی ازش فاصله گرفتم این چند روز انقدر ازش متنفر شده بودم که حتی نزدیک شدنش هم نمی تونستم تحمل کنم

پدرام که متوجه حرکتم شد اخم هاشو تو هم جمع و کرد و گفت

_ چیه تو هم از من بدت میاددد؟؟؟

با تعجب به تغییر حالتش نگاه کردم و پیش خودم گفته این چشه امشب ؟ مثل بچه ها شده انگار

ولی ته دلم جواب داد شایدم فهمیده شب اخره و داره عقده هاشو خالی میکنه

لبخندی تلخی روی لب هام نشوندم و گفتم

_ کاری تو با من کردی … اگه من سر تو میوردم قطعا میکشتیم

لبخند جذابی زد و خواست حرفی بزنه که از بوی دهنش متوجه شدم مشروب خورده

پس بگو چرا امشب مهربون شده..

_ تو مستی؟

_نه کی گفته مستم؟

_ پدرام مستی چرا انکار میکنی؟

_ اره مستم الانم امدم با زنم خلوت شبانه کنیم..

دستی به سینش زدم و حولش دادم عقب

_ نمی خوام باهات خلوت داشته باشم چرا نمیفهمی ازت بدم میاد

کمرمو گرفت و روی تخت به زور پرتم کرد و روم قرار گرفت

_درس اول مهم نیس تو چی می خوای مهم اینه من چی می خوام که اینو امشب بهت یاد میدم

و بعد حرفش سریع همه لباس هاشو در اورد و با یه شورت وسط پام نشست ….

با دیدن بدن لختش اب دهنمو غورت دادم و با شرم نگاهمو از بدنش گرفتم

پدرام با دیدنم قهقه ای زد و گفت

_ نگووو که خجالت میکشی… فکر کنم رابطه های قبل از نامزیمونو یادت رفته .که چطوری زیرم آه میکشیدی

از خجالت لب پايينمو محكم گاز گرفتم و با صداي ارومي گفتم

-پدرام حداقل چند روز بهم مهلت بده .. من نمي تونم باهات باشم يه حس غريبي دارم

با اوردن اسم غريب اخم هاشو توي هم جمع كرد و گفت

-غلط كردي كه حس غريب داري… امشب همه خجالت و حس مست ميريزه

و سريع با يه حركت حولرو از دورم كشيد و نگاهي به بالا تنم انداخت

يا هوس بيشتر بهم نزديك شد و لب هاشو روي لب هام گذاشت

خواستم مثل سري قبل تلافي كنم كه سريع سرشو بلند كرد و گردنمو گاز ارومي گفت

-آخ

-جونننن آه بكش برام زود باش

دستامو روي كمرش گذاشتم و ناخون هامو توي پوستش فشار دادم و با صداي ضعيفي گفتم

-ولم كن.. تروخدا… نمي تونم نفس بكشم

دستش به همه جاي بدنم ميخورد از لذت چشماش خمار شده بود و با شوق خاصي بدنمو ميبوسيد

حالم داشت ازش بهم ميخورد وقتي ياد كارش مي افتادم وقتي به اين فكر ميكردم كه قبل من اين دست و لب كه داره بدنمو نوازش ميكنه به كس ديگه اي خورده

-پدرام ولم كن آخ

گاز عميقي از نوك س*ينه هام گرفت كه از درد جيغي كشيدم

-حيوون داري چه غلطي ميكني..

-جوننن قربون بدن سفيدت بشم كه تا چند دقيقه ديگه كبوده..

به زور پامو بالا اوردم محكم زدم وسط پاش از درد آخي گفت و دستامو بالا سرم جمع كرد

-دختره ي اشغال معلوم هست داري چه غلطي ميكني!؟

-ولممممممممم كنننننن… بلند شو از روم … اه

-مثل اينكه به تو خوبي نيومده همون حقت رابطه خشنه

و دستشو سمت شورتم برد و توي تنم پارش كرد و انداختش گوشه اتاق ..

پدرام غلط كردم تروخدا كاري نداشته باش…

-حالا حاليت ميكنم… منو بگو گفتم باره اولته مثل ادم باهات رفتار كنم ولي همونم لياقت نداري

-پدرام جون من نكن… جون هركي دوس داري… بزار حداقل خيانتتو فراموش كنم لعنتي..

انگار كر شده بود صداي التماس هامو نميشنيد.. نميفهميد دارم زيرش جون ميدم

ديگه به گريه افتاده بودم وقتي ميديدم با چه لذتي داره كارشو ميكنه و من فقط كارم درد و زجر كشيدن بود

خودشو سريع بين پام تنظيم كرد و نگاهي به چشم هاي آشكيم انداخت

-پدرام نكن جون هركي ……. آخخخخخ

صداي جيغم توي هق هق گريه هام گم شد .. باورم نميشد تموم شد .. ديگه همه چيمو از دست دادم..

پدرام بعد از اينكه حسابي خالي شد از روم بلند شد و بدون هيچ توجهي از اتاق بيرون زد

خدايا مگه گناه من چي بود،؟ چه گناهي داشتم كه بايد بع دست شوهر خيانت كارم زن ميشدم؟؟؟از درد توی خودم مچاله شدم و گزاشتم هرچی بغض و درد برام مونده خالی شه

چطور تونست باهام این کارو‌کنه!؟مگه چه گناهی کرده بودم که انقدر ازم متنفر بود

با زجر گوشه ملافه کونی نگاه کردم و با شدت بیش‌تری اشک ریختم

همه آرزوی همچین روزی دارن که مال عشقشون بشن و با آرامش زندگی کوچکی رو تشکیل بدن ولی حالا من…

حتی پست فطرت واینساد ببینه چه مرگم هست.. حتی دریغ از یه بغل .. یکم محبت …

با فکر به اینکه پدرام بخواد این کار هارو بکنه لبخند تلخی زدم و آروم تکونی خوردم

حالم داشت از خودم بهم می‌ خورد حس می‌کردم نجسم ..

با دیدن در حموم با بدبختی خودمو جمع کردم و از تخت پایین امدم ولی تا پام به زمین رسید

با دردی که زیر دلم حس کردم جیغی کشیدم و روی تخت نشستم

درد امانمو بریده بود نمیدونم چه بلایی سرم اورده بود

خدا ازت نگذره پدرام!! دستامو بین پام گذاشتم و دوباره از روی تخت بلند شدم .. از درد محکم لبمو گاز گرفتم و آروم آروم خودمو تا دم حموم رسوندم

دستمو به دیوار گرفتم و ملافه دورمو باز کردم و وارد حمام شدم..

ولی تا خواستم زیر دوش وایسم.. با تیری که زیر دلم کشید جیغی کشیدم و روی زمین نشستم

کلافه دوشو باز کردم و نشسته ای مشغول شستن خودم شدم

هرچقدر هم درد داشتم برام مهم نبود…. الان فقط می خواستم اثر لب های پدرامو از روی بدنم پاک کنم ، نمی خواستم هیچی ازش برام بمونه … باید این بوی عطر لعنتیش از روی بدنم پاک میشد!!

اشک میریختم و محکم لیفو به بدنم میکشیدم… انقدر بدنمو شسته بودم که همه جام قرمز شده بود …

ولی بدنم کم بود باید اونم از روی زندگیم هم پاک

دوش آبو بستم و لیفو پرت کردم گوشه حموم

دستامو روی سرم گذاشتم و به یاد بدبختی که سرم امده با همه ی جونی که داشتم زدم زیر گریه
نمی تونستم باهاش کنار بیام … نمی‌شود کار مزخرفشو فراموش کنم

ولی یهو با یاد تیغی که زیر تخت گذاشته بودم از جام بلند شدم و کف های روی بدنمو پاک کردم و آروم لای درو باز کردم

با دیدن اتاق تمیز که‌همه چیش مرتب شده بود

ابرو هامو بالا انداختم و پوزخندی زدم :

-لابد تمیز کرده برای رابطه بعدیش …

با این فکر بیش‌تر روی تصمیمم مصمم شدم و آروم آروم با تن خیس خودمو به تخت رسوندم

خدا خدا میکردم که دقیقا تیغ همون جایی باشه که گذاشتمش و‌گیر پدرام یا خدمت کار ها نیوفته باشه !!

با یه عالمه زیر و رو کردن بلاخره پیداش کردم آروم برش داشتم و سمت حمام رفتم

خداروشکر کمی درد زیر دلم بهتر شده بود ولی خب چه فایده الان قراره کل بدنم درد کنه..

انقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکی نداشتم تا بریزم
کنار دیوار مثل این بدبخت های فلک زده نشسته بودم و به تیغ توی دستم زل زده بودم

خیلی میترسیدم ولی خب دیگه با چه انگیزه ای ادامه میدادم!؟

نه خانواده ای داشتم که ازم حمایت کنند یا حتی یه سراغی ازم بگیرن ونه شوهری داشتم که واقعا مال من باشه

با یکی خوابیده بودم که معلوم نبود چند نفرو لمس کرده و باهاشو تا کجا پیش رفته

الانم من فقط یه دختری بودم که شوهرش بهش تجاوز کرده و به زور باهاش رابطه داشته

واقعا باید به چه دلیلی برای زندگی میجنگیدم !؟

هرچی بیش‌تر فکر میکردم تا امیدی پیدا کنم برای زنده موندن نا امید تر میشدم

تیغو روی رگ مچ دستم گذاشتم و تصور کردم که کار تموم شده !

هم خودم خلاص میشدم و هم پدرام و هر چیزی که حس می‌کرد وجود من اضافیه

کمی بیش‌تر تیغو فشار دادم که با صدای پدرام سمت در نگاه کردم و بی تفاوت به کارم ادامه دادم

+مانا این درو باز کن …داری چه غلطی میکنی اون تو

حتی از اوردن اسمم روی زبونش هم نفرت داشتم همه چیز این مرد برام نفرت انگیز بود..

نفرت نفرت نفرت ،کلمه ای بود که مدام توی سرم تکرار می‌شد

هرلحظه تیزی تیغو بیشتر روی پوستم حس میکردم

+مانا این در لعنتی باز کن… خدا شاهده باز نکنی میکشنمش

هه چه دم آخری براش مهم شده بودم …اروم چشم هامو بستم وتیغو یه ضرب روی رگم کشیدم

هیچ دردی نداشت اروم لای پلک هامو باز کردم که با دیدن دست خونیم روی زمین دراز کشیدم و فکر کردم به این چند روز

چشمام داشت سیاهی میرفت ، بدنم لرز بدی گرفته بود

اروم چشمام داشت بسته می‌شد که یهو با صدای شکستن در…. از حال رفتم

“پدرام”

خیلی نگرانش بودم … مدام میترسیدم بلایی سر خودش بیاره ولی از اینکه مطمئن بودم چیزی تو‌اتاق نیست دوباره خون سردیمو حفظ میکردم وسعی میکردم ذهنمو منحرف کنم

بعد از رسیدگی به چندتا از محموله ها به ساعت نگاهی انداختم ۳ ساعتی بود که مانا بیرون نیومده بود کلافه پوفی کشیدم و سمت اتاق رفتم

هنوزم تو حموم بود مگه آدم چقدر می تونه تو حموم بمونه؟؟ سریع شروع به در زدن کردم که صدایی ازش نیومد … باز هم در زدم و صداش کردم ولی جز صدای آب صدای چیز دیگه ای نمی امد

کمی عقب رفتم و با ضرب خودمو به در زدم که قفل شکست و در باز شد ولی با دیدن بدن خونی مانا..

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن