رمان بن بست

رمان بن بست پارت چهارده

رمان بن بست

جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید

از قرار معلوم همه راضی بودند حتی عليرضا!!  

هر چی باشه من مادرش نبودم! خداحافظی با عليرضا و زنش خيلی سخت بود.

با چشم گريان همه جا را نگاه کردم به خوبی حس ميکردم ديگه برنميگردم.

تنها دلخوشيم رضا بود. پرواز به سمت دوبی حدود دو ساعت و نيم طول کشيد .

توی هواپيما پشيمان شدم دلم هوای عليرضا را کرد غم عالم به دلم نشست مثل همان وقتی که کيوان رضا را از من گرفت.

برای پسر ليلا بی تابی ميکردم ليلا عليرضا را زاييده بود ولی من بزرگش کرده بودم پس عليرضا پسرم بود به خودم دلداری دادم عليرضا پسر منه!!

و به زودی برای اون دعوت نامه ميفرستم و مياد پيشم .

رويای دور و درازی داشتم ولی دور از واقعيت نبود .

دوبی کشور کوچيک ولی بسيار تماشايی است اما من حوصله نداشتم و هيچکدام از جاذبه های شهر به نظرم نمی آمد .

وقتی رسيديم به عليرضا زنگ زدم و خبر رسيدنمان را دادم .

عليرضا خيلی غمگين بود دلم برای اون سوخت ازش دلجويی کردم اما فايده ای نداشت صدای عليرضا هنوز هم غمگين بود .

الهه گوشی را گرفت و سريع مکالمه را تمام کرد.

هتلی که تور برای ما در نظر گرفته بود ديسکو داشت اتاقمان هم سوئيت بود با دو اتاق خواب .

به محض رسيدن رضا ديسکو رفت و صبح مست به اتاق برگشت .

من هم از سر و صدا نتوانستم بخوابم صدای ديسکو مزاحمم بود .

روز بعد رضا تا بعد از ظهر خوابيد .

من صبحانه و ناهار را تنها خوردم بيکار بودم خودم را با رفتن به رستوران هتل سرگرم کردم. وقت غروب رضا از خواب بيدار شد.

چشمهای رضا را باز ديدم گفتم: چه عجب بالاخره بيدار شدی؟  رضا با تندی گفت: شما هميشه در کار ديگران دخالت ميکنی؟  

از حرفش ناراحت شدم بغضم گرفت صورتم را برگرداندم تا رضا ناراحتيم را نبينه .

رضا گفت: بابا تلفن نکرده؟ گفتم: نميدانم .

کيوان ميدانه ما کجا هستيم؟

گفت: من ديشب با بابا حرف زدم اون تازه رسيده.

فردا برای بردن تو اقدام ميکنه دعا کن هر چه زودتر موفق بشه وگرنه من بايد بروم ميدانی من درس دارم!  

گفتم: ميدانم اگر کار من طول کشيد تو برو چاره ای نيست .

دوباره رضا ديسکو رفت و من را تنها گذاشت.

دلم گرفته بود شماره عليرضا را گرفتم تا صداش را بشنوم .

گوشی را الهه برداشت ناچار با اون احوالپرسی کردم نميدانم چرا الهه از چشمم افتاده بود!

عليرضا به دادم رسيد و گوشی را از الهه گرفت و با هم حرف زديم حال عليرضا بهتر شده بود و صداش غم کمتری داشت.

از اين بابت خوشحال شدم.

در لفافه يادآوری کردم توی خونه ميکروفون هست .

ديگه در مورد کيوان و رضا از من نپرسيد.

الهه مرتب عليرضا را صدا ميکرد انگار تصميم داشتند جايی بروند با هزار بار قربان صدقه از عليرضا خداحافظی کردم .

رضا آن شب و دو شب و روز ديگه ای را هم به همين صورت گذراند .

روز چهارم بليطش اوکی شد و عازم آمريکا شد .

من تک و تنها ماندم .

روزها سرم را با تماشای مغازه ها گرم ميکردم شبها هم توی تختم دراز ميکشيدم و تا نزديک صبح خوابم نميبرد .

همه اش منتظر تلفن کيوان بودم .

کيوان روز هفتم زنگ زد و گفت: دو سه روز ديگه ميام با هم برميگرديم.

پرسيدم: تو کجايی؟  

گفت: به دردت نميخوره بدانی اجازه بده سورپريزت کنم. گفتم: باشه .

کيوان پشت تلفن کلی حرفهای محبت آميز گفت و دلم را خوش کرد تا صبر داشته باشم. ا گر کيوان نتوانه بياد من دست خالی بايد برگردم ايران و با وجود الهه کار آسانی نبود. با خودم فکر کردم اگر ناچار شدم برگردم ميروم هتل مزاحم الهه نميشوم .

دوبی خيلی زيباست مخصوصا شبهای بی نظيری داره همه جا مثل روز روشن و چراغانی هست هوا پاک و دلپذير .

دريا مثل آسمان آبی، شهر پر رونق و مغازه ها پر از مشتری از همه جای دنيا برای ديدن دوبی آمده اند سياه و سفيد همه جور آدم هست .

رستوران های ايرانی با غذاهای ايرانی جلب توجه ميکرد آخه فارسی نوشته بودند )رستوران با غذای ايرانی چلو کباب( خوشم ميآمد و ديگه توی هتل غذا نميخوردم .

مرتب روزها با شبها عوض ميشد و من بی برنامه بودم هر روز خودم را با تماشای مغازه ها سرگرم ميکردم .

تا اينکه روز بيست و هفتم از لابی تلفن شد و گفت: مهمان داريد.

با عجله لباس پوشيدم و پايين رفتم .

همانطور که حدس زدم کيوان آمده بود از خوشحالی بغلش کردم. کيوان گفت: اگر ميدانستم اينقدر خوشحال ميشوی زودتر ميآمدم .

گفتم: تو ميتوانستی زودتر بيايی الان آمدی؟

کيوان خنده ای کرد و گفت: اگر هم ميخواستم از اين زودتر نميشد. با هم به اتاقم رفتيم…..

حسرت روزهای از دست رفته، من و کيوان را به هم نزديک کرد .

روز بيست و هشتم همراه کيوان به شارجه رفتيم و از سفارت آمريکا تقاضای ويزا کردم.  

من و کيوان به خوبی انگليسی حرف ميزديم.

اما کيوان بهتر حرف ميزد چون مدتها بود آمريکا زندگی ميکرد.

با سماجت کيوان و آشناهای آمريکايی که داشت و پول هنگفتی که خرج کرد، روز سی ام ويزای من درست شد.

کيوان با ***** بازی و نشان دادن ويزای آمريکا چند روز ويزای دوبی من را تمديد کرد.

تا کيوان بليط تهيه کنه يک هفته طول کشيد درست يک ماه و يک هفته از اقامتم در دوبی می گذشت .

در نهايت کيوان توانست بليط بگيره و ما عازم آمريکا بشويم.

در اين روزهای انتظار کيوان خيلی با من مهربان و صميمی شد و همه جوره وسايل راحتيم را مهيا کرد کيوان همان عاشق پيشه پانزده سال پيش بود .

سالها پيش همراه پدر و مادرم به آمريکا ميرفتم و سه ماه تابستان آنجا بودم ولی اين سفر با همه آنها فرق داشت .

از دوبی به هلند رفتيم آنجا بعد از چند ساعت معطلی هواپيما عوض کرديم .

يک روز و نصفی توی راه بوديم خيلی خسته شده بوديم .

کيوان از من بدتر بود اون در عرض يک ماه دوبار اين راه را آمده و رفته بود .

در انتهای سفر اخلاق کيوان کمی تند شد و من آن را به حساب خستگی گذاشتم با همه بحث ميکرد و حوصله نداشت .

اگر کيوان کمی خوش اخلاق بود اين سفر بهترين مسافرتی بود که ميرفتم ولی کيوان هر لحظه بد اخلاق تر ميشد و من آن را به حساب خستگی گذاشتم.

به محض اينکه از هواپيما پياده شديم و داخل سالن شديم به عليرضا زنگ زدم .

خونه نبود تلفن روی منشی رفت و پيغام گذاشتم تا خيالش راحت باشه .

از فرودگاه با ماشين کيوان که توی پارکينگ گذاشته بود راهی خونه کيوان شديم .

خونه کيوان در حومه لس آنجلس بود و از شهر فاصله داشت .

خونه ويلايی و بزرگی بود با يک فضای سبز بينظير.

ويلا کلی اتاق داشت و به خوبی چيده شده بود .

همه لوازم نو بود معلوم بود تازه نوسازی شده .

از ويلای کيوان تا اولين همسايه کلی راه بود و هيچ خونه ای به چشم نميخورد .

خونه کاملا دنج بود .

کيوان همه ويلا را نشانم داد و چمدانم را توی اتاق خواب در طبقه دوم گذاشت و خودش روی تخت دراز کشيد.

با اينکه خسته بودم لباسهايم را توی کمد جا به جا کردم. کيوان طوری خوابيد که روز بعد بيدار شد من هم کنارش دراز کشيدم و تا مدتی خوابم نبرد محيط تازه بود و من به آن عادت نداشتم .

وقتی کيوان بيدار شد سرحال به نظر ميرسيد. از من پرسيد غذا چيزی خوردی؟  گفتم: نه من هم مثل تو همين الان بيدار شدم .

کيوان دستم را گرفت و با هم پايين رفتيم.  

توی يخچال همه چيز بود چند تا گوجه فرنگی و تخم مرغ از يخچال روی ميز گذاشت و گفت: خانم خونه تو هستی .

املتی که پختم خوشمزه ترين املت دنيا بود .

کيوان حرفهای با مزه ميزد و سعی ميکرد من را بخنداند .

بعد از خوردن غذا از ويلا بيرون رفتيم توی حياط يک تاب بزرگ بود دوتايی روی تاب نشستيم و آرام تاب خورديم.

به کيوان گفتم: من نگران رضا هستم.

خيلی مشروب ميخوره!

کيوان با تعجب گفت: اون لب به مشروب نميزنه اشتباه ميکنی!  

گفتم: شب عروسی عليرضا تا خرخره مشروب خورده بود .

چند روزی هم که دوبی بود تا صبح مشغول خوش گذرانی و مشروب خوری بود.

کيوان خيلی تعجب کرد و گفت: باور کردنش برام سخته که رضا و اين کارها؟!  

گفتم: حرفم را باور نمی کنی؟  

کيوان گفت: نميدانم شايد ايران مشروب پيدا نميشه رضا هوس کرده .

گفتم: دوبی چی؟  

کيوان گفت: فکر ميکنم اين پسر ميخواهد چيزی را بگه ولی نميتوانه به زبان بياره با چيزهايی که تو خوشت نمياد عکس العمل نشان ميده .

خودت خوب ميدانی رضا سالها از تو دور بوده مادر ميخواسته اما نداشته!!  

شبها که گريه ميکرد صداش را ميشنيدم وقتی به اتاقش ميرفتم خودش را به خواب ميزد اما اشکهايی که از گوشه چشمش پايين ميآمد دلم را آتيش ميزد همه اش تقصير تو بود .

قيافه کيوان برگشت رنگش قرمز شد! گفتم: تقصير من چرا می اندازی؟!  

مگه اين تو نبودی که دست به هر کاری زدی و خانواده امان را بهم زدی من که با هر شرايط تو داشتم زندگی ميکردم .

با اينکه زن داشتی زنت شدم و به هر سازت رقصيدم!  

بی خود تقصير را به گردن ديگران ننداز .

کيوان دستش را دور کمرم حلقه زد و گفت: مهم اينه که تو اينجا هستی .

ما با هم همه چيز را جبران ميکنيم دستش را محکم فشار داد کمرم درد گرفت اما کيوان همانطور فشار ميداد ناراحت شدم سعی کردم خودم را از دستش رها کنم ولی کيوان مقاومت کرد .

تا اينکه جيغ زدم .

به خودش آمد ولم کرد .

کلی عذر خواهی کرد .

به نفس نفس افتاده بودم .

ديگه نميخواستم نزديکم بشه .

کيوان دلجويی ميکرد ولی من نميتوانستم قبول کنم وقتی دستش دور کمرم بود به طرز وحشيانه ای تغيير کرده بود خيلی از کيوان ترسيدم .

مردن ليلا يادم افتاد کيوان خيلی خونسرد چاقو را توی شکم ليلا فرو کرد واين حقيقتی بود که فقط من ميدانستم.

هيچ کدام از بچه ها از اون خبر نداشتند .

ياد روزهای گذشته من را به خودم آورد که برای چی اين راه دور را تحمل کردم من به خاطر کيوان اينجا نبودم .

رضا تنها دليلم بود و حالا کيوان اينجاست اما رضا نيست!!

به کيوان که هنوز داشت عذر خواهی می کرد گفتم: بسه ديگه اگر ميخواهی ببخشمت به رضا زنگ بزن بگو بياد خونه .

کيوان گفت: رضا خودش خونه زندگی داره نمی توانه بياد اينجا.

من نمی توانم از اون بخواهم بياد.

اينجا آمريکاست هر بچه ای که به سن قانونی برسه ميتوانه مستقل زندگی کنه .

گفتم: پس من را ببر پيش اون. کيوان گفت: سعيم را ميکنم ميدانی که رضا هم بايد تو را بخواهد .

حرفهای کيوان مثل پتکی به سرم کوبيده شد .

چی فکر کرده بودم چی شد!!

اونقدر ناراحت شدم که به گريه افتادم.

کيوان باز همان کيوان مهربان شد و دلداريم داد و گفت: بهت قول ميدهم راضيش کنم بياد با ما زندگی کنه بايد صبر داشته باشی اون درس ميخوانه شايد به اين راحتی ها راضی نشه .

اما من قانعش ميکنم .

به اميد اينکه کيوان بتوانه رضا را راضی کنه صبر کردم .

اطراف ويلا خونه ای ديده نميشد و ما تنها در يک ويلای خيلی بزرگ زندگی ميکرديم.

ويلا از يک طرف به درياچه ای منتهی ميشد و از طرف ديگه به پايه کوه و جنگل، تنها راه رفت و آمد ما جاده ای بود که کنار ويلا قرار داشت من جايی را بلد نبودم کليد ماشين هم پيش کيوان بود .

با گذشت روزها حس کردم توی خونه حبس شدم و مثل يک زندانی هستم.

يک زندانی که فقط در محوطه ويلا حرکت ميکنه. کيوان وقتی برای تهيه ارزاق از ويلا رفت شروع کردم به گشتن ويلا ميخواستم همه جا را ببينم و از هر گوشه ای آن سر دربياورم .

جستجوی ويلا خسته ام کرد به اتاق خواب رفتم روی تخت دراز کشيدم .

توی خواب و بيداری تصميم گرفتم تمام اتفاقاتی که از اول زندگيم افتاده را بنويسم.

بلند شدم همه جا را گشتم ولی نتوانستم کاغذ يا دفتری پيدا کنم خونه به اين بزرگی اما يک ورق کاغذ نبود!  

تو چمدانم را گشتم دفترچه ايی را داخل کيفم پيدا کردم وشروع کردم به نوشتن از يک طرف خاطرات نزديک را نوشتم از طرف ديگه خاطرات گذشته را يادداشت کردم مشغوليت خوبی بود وقتم را پر کرد .

با صدای ماشين کيوان دفتر را بستم و توی چمدان گذاشتم…..

حسرت روزهای از دست رفته، من و کيوان را به هم نزديک کرد. روز بيست و هشتم همراه کيوان به شارجه رفتيم و از سفارت آمريکا تقاضای ويزا کردم .من و کيوان به خوبی انگليسی حرف ميزديم .

اما کيوان بهتر حرف ميزد چون مدتها بود آمريکا زندگی ميکرد .

با سماجت کيوان و آشناهای آمريکايی که داشت و پول هنگفتی که خرج کرد، روز سی ام ويزای من درست شد .

کيوان با ***** بازی و نشان دادن ويزای آمريکا چند روز ويزای دوبی من را تمديد کرد .

تا کيوان بليط تهيه کنه يک هفته طول کشيد درست يک ماه و يک هفته از اقامتم در دوبی می گذشت .

در نهايت کيوان توانست بليط بگيره و ما عازم آمريکا بشويم .

در اين روزهای انتظار کيوان خيلی با من مهربان و صميمی شد و همه جوره وسايل راحتيم را مهيا کرد کيوان همان عاشق پيشه پانزده سال پيش بود.

سالها پيش همراه پدر و مادرم به آمريکا ميرفتم و سه ماه تابستان آنجا بودم ولی اين سفر با همه آنها فرق داشت .

از دوبی به هلند رفتيم آنجا بعد از چند ساعت معطلی هواپيما عوض کرديم.

يک روز و نصفی توی راه بوديم خيلی خسته شده بوديم .

کيوان از من بدتر بود اون در عرض يک ماه دوبار اين راه را آمده و رفته بود.

در انتهای سفر اخلاق کيوان کمی تند شد و من آن را به حساب خستگی گذاشتم با همه بحث ميکرد و حوصله نداشت .

اگر کيوان کمی خوش اخلاق بود اين سفر بهترين مسافرتی بود که ميرفتم ولی کيوان هر لحظه بد اخلاق تر ميشد و من آن را به حساب خستگی گذاشتم.

به محض اينکه از هواپيما پياده شديم و داخل سالن شديم به عليرضا زنگ زدم .

خونه نبود تلفن روی منشی رفت و پيغام گذاشتم تا خيالش راحت باشه .

از فرودگاه با ماشين کيوان که توی پارکينگ گذاشته بود راهی خونه کيوان شديم .

خونه کيوان در حومه لس آنجلس بود و از شهر فاصله داشت .

خونه ويلايی و بزرگی بود با يک فضای سبز بينظير .

ويلا کلی اتاق داشت و به خوبی چيده شده بود .

همه لوازم نو بود معلوم بود تازه نوسازی شده.

از ويلای کيوان تا اولين همسايه کلی راه بود و هيچ خونه ای به چشم نميخورد.

خونه کاملا دنج بود .

کيوان همه ويلا را نشانم داد و چمدانم را توی اتاق خواب در طبقه دوم گذاشت و خودش روی تخت دراز کشيد.

با اينکه خسته بودم لباسهايم را توی کمد جا به جا کردم.

کيوان طوری خوابيد که روز بعد بيدار شد من هم کنارش دراز کشيدم و تا مدتی خوابم نبرد محيط تازه بود و من به آن عادت نداشتم .

وقتی کيوان بيدار شد سرحال به نظر ميرسيد. از من پرسيد غذا چيزی خوردی؟  گفتم: نه من هم مثل تو همين الان بيدار شدم .

کيوان دستم را گرفت و با هم پايين رفتيم .

توی يخچال همه چيز بود چند تا گوجه فرنگی و تخم مرغ از يخچال روی ميز گذاشت و گفت: خانم خونه تو هستی .

املتی که پختم خوشمزه ترين املت دنيا بود .

کيوان حرفهای با مزه ميزد و سعی ميکرد من را بخنداند .

بعد از خوردن غذا از ويلا بيرون رفتيم توی حياط يک تاب بزرگ بود دوتايی روی تاب نشستيم و آرام تاب خورديم .

به کيوان گفتم: من نگران رضا هستم .

خيلی مشروب ميخوره!  

کيوان با تعجب گفت: اون لب به مشروب نميزنه اشتباه ميکنی! گفتم: شب عروسی عليرضا تا خرخره مشروب خورده بود .

چند روزی هم که دوبی بود تا صبح مشغول خوش گذرانی و مشروب خوری بود.

کيوان خيلی تعجب کرد و گفت: باور کردنش برام سخته که رضا و اين کارها؟!  

گفتم: حرفم را باور نمی کنی؟  

کيوان گفت: نميدانم شايد ايران مشروب پيدا نميشه رضا هوس کرده .

گفتم: دوبی چی؟  

کيوان گفت: فکر ميکنم اين پسر ميخواهد چيزی را بگه ولی نميتوانه به زبان بياره با چيزهايی که تو خوشت نمياد عکس العمل نشان ميده .

خودت خوب ميدانی رضا سالها از تو دور بوده مادر ميخواسته اما نداشته!!  

شبها که گريه ميکرد صداش را ميشنيدم وقتی به اتاقش ميرفتم خودش را به خواب ميزد اما اشکهايی که از گوشه چشمش پايين ميآمد دلم را آتيش ميزد همه اش تقصير تو بود .

قيافه کيوان برگشت رنگش قرمز شد! گفتم: تقصير من چرا می اندازی؟!

مگه اين تو نبودی که دست به هر کاری زدی و خانواده امان را بهم زدی من که با هر شرايط تو داشتم زندگی ميکردم .

با اينکه زن داشتی زنت شدم و به هر سازت رقصيدم!  

بی خود تقصير را به گردن ديگران ننداز .

کيوان دستش را دور کمرم حلقه زد و گفت: مهم اينه که تو اينجا هستی. ما با هم همه چيز را جبران ميکنيم دستش را محکم فشار داد کمرم درد گرفت اما کيوان همانطور فشار ميداد ناراحت شدم سعی کردم خودم را از دستش رها کنم ولی کيوان مقاومت کرد .

تا اينکه جيغ زدم .

به خودش آمد ولم کرد.

کلی عذر خواهی کرد.

به نفس نفس افتاده بودم.

ديگه نميخواستم نزديکم بشه .

کيوان دلجويی ميکرد ولی من نميتوانستم قبول کنم وقتی دستش دور کمرم بود به طرز وحشيانه ای تغيير کرده بود خيلی از کيوان ترسيدم .

مردن ليلا يادم افتاد کيوان خيلی خونسرد چاقو را توی شکم ليلا فرو کرد واين حقيقتی بود که فقط من ميدانستم .

هيچ کدام از بچه ها از اون خبر نداشتند .

ياد روزهای گذشته من را به خودم آورد که برای چی اين راه دور را تحمل کردم من به خاطر کيوان اينجا نبودم .

رضا تنها دليلم بود و حالا کيوان اينجاست اما رضا نيست!!

به کيوان که هنوز داشت عذر خواهی می کرد گفتم: بسه ديگه اگر ميخواهی ببخشمت به رضا زنگ بزن بگو بياد خونه .

کيوان گفت: رضا خودش خونه زندگی داره نمی توانه بياد اينجا .

من نمی توانم از اون بخواهم بياد.

اينجا آمريکاست هر بچه ای که به سن قانونی برسه ميتوانه مستقل زندگی کنه.

گفتم: پس من را ببر پيش اون .

کيوان گفت: سعيم را ميکنم ميدانی که رضا هم بايد تو را بخواهد .

حرفهای کيوان مثل پتکی به سرم کوبيده شد .

چی فکر کرده بودم چی شد!!  

اونقدر ناراحت شدم که به گريه افتادم.

کيوان باز همان کيوان مهربان شد و دلداريم داد و گفت: بهت قول ميدهم راضيش کنم بياد با ما زندگی کنه بايد صبر داشته باشی اون درس ميخوانه شايد به اين راحتی ها راضی نشه.

اما من قانعش ميکنم.

به اميد اينکه کيوان بتوانه رضا را راضی کنه صبر کردم .

اطراف ويلا خونه ای ديده نميشد و ما تنها در يک ويلای خيلی بزرگ زندگی ميکرديم .

ويلا از يک طرف به درياچه ای منتهی ميشد و از طرف ديگه به پايه کوه و جنگل، تنها راه رفت و آمد ما جاده ای بود که کنار ويلا قرار داشت من جايی را بلد نبودم کليد ماشين هم پيش کيوان بود .

با گذشت روزها حس کردم توی خونه حبس شدم و مثل يک زندانی هستم .

يک زندانی که فقط در محوطه ويلا حرکت ميکنه. کيوان وقتی برای تهيه ارزاق از ويلا رفت شروع کردم به گشتن ويلا ميخواستم همه جا را ببينم و از هر گوشه ای آن سر دربياورم .

جستجوی ويلا خسته ام کرد به اتاق خواب رفتم روی تخت دراز کشيدم .

توی خواب و بيداری تصميم گرفتم تمام اتفاقاتی که از اول زندگيم افتاده را بنويسم .

بلند شدم همه جا را گشتم ولی نتوانستم کاغذ يا دفتری پيدا کنم خونه به اين بزرگی اما يک ورق کاغذ نبود!  

تو چمدانم را گشتم دفترچه ايی را داخل کيفم پيدا کردم وشروع کردم به نوشتن از يک طرف خاطرات نزديک را نوشتم از طرف ديگه خاطرات گذشته را يادداشت کردم مشغوليت خوبی بود وقتم را پر کرد.

با صدای ماشين کيوان دفتر را بستم و توی چمدان گذاشتم…..

از پنجره بيرون را نگاه کردم کيوان صندوق عقب را باز کرده بود و داشت کيسه های خريد را بيرون مياورد .

از پله ها پايين رفتم و کمک کردم تا چيزهايی که خريده بود را به آشپزخانه برديم .

مواد غذايی در بسته بندی های بهداشتی بودند و مرتب!  

تند تند همه را توی يخچال جا دادم .

کيوان گفت: تا من دوش ميگيرم يک غذای حسابی درست کن دلم برای دست پختت تنگ شده !  

يادت مياد قبل از ازدواج چه غذاهايی برای به تور انداختنم می پختی؟  

نگاهش کردم و گفتم: مردها اينطوری هستند هزار تا تور و دام برای زنها پهن ميکنند وقتی به دستشون آوردند از اين حرفها می زنند.

کيوان خنده کنان به طبقه دوم رفت تا دوش بگيره .

با برنج و گوشتی که خريده بود تصميم گرفتم چلو کباب درست کنم.

برنج را آبکش کردم و گوشتها را کوبيدم.

کباب ها را به سيخ کشيدم تا برنج دم بکشه کباب را روی باربی کيو گذاشتم بوی کباب همه جا پر شد کيوان با لبخند رضايت در چهار چوب در ايستاده بود.

سيخ ها را برداشتم و سريع به آشپزخانه رفتم .

کيوان در چيدن ميز کمکم کرد.

دوتايی شام مفصلی را که پخته بودم را خورديم .

کيوان عين گذشته ها کمک کرد تا ظرفها را شستيم و جا به جا کرديم .

کارمان که تمام شد حس کردم کيوان نگاه عادی نداره انگار به چيزی فکر ميکرد و خيره مانده بود!  

خشکش زده بود .

دستم را جلوی چشمش تکان دادم پلک نميزد.

يکهو عصبانی سيلی محکمی به صورتم زد که به چشمم خورد .

چشمهام سياهی رفت و هيچی نميديدم .

سرم گيج رفت و زمين خوردم و از هوش رفتم .

وقتی بهوش آمدم روی زمين آشپزخانه افتاده بودم و کيوان نبود .

يادم نميآمد برای چی روی زمين افتادم .

کمی طول کشيد تا بفهمم چه اتفاقی افتاده .

بلند شدم و به زحمت خودم را به دستشويی رساندم زير چشمم سياه شده بود صورتم را شستم و به اتاق خواب رفتم کيوان آنجا نبود روی تخت دراز کشيدم درد چشمم اذيت ميکرد دوباره به آشپزخانه رفتم و از يخچال يخ برداشتم و روی چشمم گذاشتم دردش کمی بهتر شد .

بالای پله ها با صدای بلند گفتم: ازت بدم مياد ديگه نميخواهم ببينمت.

به اتاق رفتم و در را از پشت بستم .

آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم .

از اينکه همراه کيوان آمده بودم پشيمان بودم کيوان هرگز دست بزن نداشت نميدانم چرا اينکار را کرد!!

روز بعد با صدای روشن شدن ماشين بيدار شدم از پنجره نگاه کردم.

کيوان گاز داد و با ماشين رفت.

تنها شدم ويلا ديگه برايم جذابيتی نداشت از دست کيوان عصبانی بودم .

بايد از آنجا ميرفتم ولی وسيله ای نداشتم تا از ويلا بروم .

بايد منتظر کيوان ميشدم اگر با رفتنم مخالفت کنه يواشکی وقتی خوابيده با ماشين از اينجا ميروم اين فکری بود که هزار بار مرور کردم .

بجز صدای باد صدايی شنيده نميشد گاها صدای موج رودخانه کنار ويلا را می شنيدم .

گاها هم صدای باد که بين درختهای جنگل ميپيچيد به گوش ميرسيد .

کمی ترسيده بودم از تنهايی بدم ميامد.

از گرسنگی به آشپزخانه پناه بردم از غذايی که توی يخچال بود خوردم اما غذا دلچسب نبود .

ظرفها را شستم و آشپزخانه را تميز کردم. سالن را جارو برقی کشيدم تا سرم گرم بشه ولی زمان نميگذشت .

به اتاق خواب رفتم و مشغول نوشتن شدم تمام چيزهايی که از زندگيم يادم بود به روی کاغذ آوردم تمام حقايقی که ميدانستم را نوشتم تا به امروز رسيدم .

اتفاقاتی که رخ داده بود و سيلی بی دليلی که از کيوان خورده بودم را نوشتم.

هوا تاريک شده بود ساعتها نوشتنم ادامه داشت دفتر را جمع کردم و توی چمدان گذاشتم .

دوباره به آشپزخانه رفتم .

اين بار از غذاهای حاضری نخوردم و با وسايلی که در اختيار داشتم غذا درست کردم بوی خوش غذا پيچيده بود تا غذا آماده بشه از ويلا بيرون رفتم و روی تاب نشستم .

صدای ماشينی را از دور شنيدم.

ترسيدم با عجله داخل ويلا شدم و همه در ها را بستم هر چی باشه اونجا آمريکاست!  

هر آن هر اتفاقی ممکنه بيفته .

ماشين جلوی ويلا توقف کرد کيوان و رضا از آن پياده شدند.  

دلم برای رضا تنگ شده بود در را باز کردم و به طرف رضا رفتم .

کيوان با خونسردی گفت: چشمت چی شده؟  

يک نگاه به رضا انداختم ديدم نميتوانم پيش اون از سيلی که خوردم حرف بزنم.

گفتم: زمين خوردم.

رضا ناراحت شد. بغلش کردم و بوسيدمش .

کيوان پرسيد: چيزی درست کردی يا خودم دست به کار بشوم؟  

گفتم: غذا روی اجاق حاضره. سه تايی شام خورديم از اينکه رضا کنارم بود احساس آرامش ميکردم .

رضا هم تغيير کرده بود نگاهش به من بهتر شده. رضا زياد اهل حرف زدن نبود.

آخر شب گفت: جای خوبی برای زندگی انتخاب کرديد.

من هم بعد از اينکه فارغ التحصيل شدم ميام اينجا. جای دنج و خوبيه.

خوشحال شدم و پرسيدم: کی درس ات تمام ميشه؟  

گفت: سه ماهی کار داره. با خودم گفتم سه ماه که چيزی نيست .

رضا پرسيد: با عليرضا حرف زديد؟ گفتم: فرودگاه زنگ زدم .

اينجا از تلفن خبری نيست .

رضا گفت: ميخواهيد با تلفن من زنگ بزنيد؟  

گفتم: اگر تو هم دوست داشته باشی با عليرضا حرف بزنی .

رضا گفت: خيلی دلم ميخواهد .

شماره عليرضا را به رضا دادم .

شماره را گرفت .

الهه گوشی را برداشت و با همه ما حرف زد .

بعد عليرضا گوشی را گرفت صداش گرفته بود دلم شور زد کمی که اصرار کردم زد زير گريه .

غم عالم به دلم نشست .

گفتم: عليرضا تو که بچه نيستی .

عليرضا گفت: آخه نميدانی چقدر دلم برات تنگ شده .

گفتم: من هم دلم برای تو تنگ شده انشالله به زودی کيوان کار شما را درست ميکنه مياييد اينجا.

رضا گوشی را گرفت و گفت: اين همه سال مادرم را گرفتی بس نيست؟  حالا نوبت منه که مادر داشته باشم . رضا خنده ای کرد و گوشی را به کيوان داد .

کيوان با عليرضا در مورد کار و سرمايه صحبت کرد و گفت: من کارت را درست ميکنم بيايی ولی بايد ايران را ول نکنی چون اونجا منبع درآمد ماست تو بايد منافع ما را آنجا حفظ کنی .

بعد تاکيد کرد من کارها را به تو ميسپارم بايد خيلی زرنگ باشی پول درآوردن کار آسانی نيست .

کيوان موقع حرف زدن راه ميرفت از من و رضا دور شد .

به پيشنهاد رضا رفتيم کنار رودخانه و قدم زديم.

رضا پرسيد: از اينکه اينجايی راضی هستی؟  

گفتم: من از اينکه پيش تو هستم احساس رضايت ميکنم .

من را با خودت ببر .

رضا گفت: مگه مشکلی پيش آمده؟  

گفتم: نه من به خاطر تو اينجا آمدم ولی از روزی که آمدم اولين باره که تو را ميبينم .

رضا خنديد و گفت: نميدانستم شما آمديد وگرنه آخر هفته ها کاری ندارم ميامدم پيش شما.

از هفته ديگه مرتب ميام .

دستش را گرفتم و بوسيدم .

اون هم دستم را بوسيد .

خيلی مهربانتر شده بود .

از اين که ميديدم رضا دوستم داره و محبت ميکنه خوشحال شدم و کينه ام نسبت به کيوان کم شد .

تا نيمه های شب با هم حرف زديم رضا از دوستهاش تعريف کرد و از اتفاقهايی که توی دانشکده ميافته خيلی با احساس تعريف ميکرد دستهاش را تکان ميداد و حرف ميزد .

من هم غرق تماشای پسرم بودم و ميخواستم حسرت اين سالها را دور بريزم .

ديگه خوابمون گرفت .

دور زديم وارد ويلا شديم .

کيوان توی سالن داشت تلويزيون نگاه ميکرد .

با ديدن ما تلويزيون را خاموش کرد و گفت: ديگه وقته خوابه، رضا جان اتاق بغلی رو برات مرتب کردم اونجا بخواب .

سه تايی از پله ها بالا رفتيم.

رضا به اتاقش رفت و من و کيوان به اتاق خودمان. کيوان روی تخت دراز کشيد .

من از کمد يک پتو و بالش برداشتم و روی زمين انداختم.

انتظار داشتم کيوان روی زمين بخوابه ولی کيوان با صدای آهسته گفت: من روی تخت ميخوابم .

گفتم: ميخواهم بدانم چرا دست روی من بلند کردی؟ کيوان با حيرت گفت: من؟!  

ممکن نيست!  

من اونقدر تو را دوست دارم که از گل نازک تر بهت نگفتم مبادا اين حرفها را پيش رضا بزنی خيلی ناراحت ميشه .

از من اصرار از کيوان انکار.

تا اينکه کيوان گفت: من بعضی اوقات از خودم درميام نميدانم شايد اون موقع بوده اگر!!  

ولی اگر من اين کار را کردم من را ببخش و شروع کرد به عذر خواهی .

و قلقک دادنم صدای خنده ما توی اتاق پيچيد .

کيوان توانست با زبان ريختن از من دلجويی کنه…..

از عکس العمل رضا فهميدم ديشب صدای خنده های ما را شنيده .

روز بعد رضا سر حال و شاد بود سر ميز صبحانه من و کيوان را بوسيد و گفت: من سالها دنبال اين خانواده بودم از شما ممنونم که اين فرصت را به من داديد .

شما پدر و مادر خوبی هستيد .

دلم ميخواست رضا را به همه آرزوهاش برسانم .

کيوان دستم را گرفت و بوسيد به اين هم قانع نشد از روی صندلی بلند شد و به طرف من آمد و از پشت صندليم بغلم کردم و گفت: رضا جان من عاشق مادرت هستم با اينکه خيلی باعث دردسرم شده ولی دوستش دارم و از اينکه تو را به من هديه داده از اون متشکرم .

رضا از ته دل خنديد.

حس کردم با آمدنم توانستم رضا را خوشحال کنم. رضا گفت: مامان هميشه با هم خوب باشيد .

به جای من کيوان گفت: من هميشه با مادرت خوبم .

بعد از صبحانه رضا و کيوان کنار رودخانه مشغول ماهيگيری شدند من هم برنج دم کردم و منتظر ماهی شدم آنها چهار تا ماهی درشت صيد کردند و تازه تازه کباب کرديم .

روز يکشنبه خوبی با هم گذرانديم .

رضا بعد از ظهر با کيوان رفت و من تنها شدم. به اتاقم رفتم و توی دفترم خاطرات دو روز گذشته را نوشتم.

می خواستم اين روزها را کاملا به ياد داشته باشم .

دفتر را جمع کردم هوا تاريک شده بود چشمهام سنگين شده بود منتظر آمدن کيوان نشدم دراز کشيدم و چشمهام را بستم .

صدای ماشين کيوان توی فضا پيچيد .

صدای کيوان که فرشته ميگفت را شنيدم ولی محل نگذاشتم و همانطور با چشمهای بسته روی تخت ماندم .

کيوان چند بار صدا کرد .

يکهو در اتاق خواب باز شد از جا پريدم.

صورت کيوان از عصبانيت سياه شده بود .

کيوان بی مقدمه گفت: تو لياقت نداری هر چقدر ميخواهم فراموش کنم با من چه کردی!  

تو نميگذاری .

بعد دستم را با عصبانيت گرفت کشيد طوری که از روی تخت افتادم .

کيوان حال عادی نداشت.

از لباسم گرفت و کشان کشان من را پايين برد تمام بدنم درد گرفته بود و در مقابل اينکه فرياد ميزدم ولم کن!

کيوان به کارش ادامه داد و من را به طرز وحشتناکی از پله ها پايين برد .

پايين پله ها ولم کرد و با لقد به صورتم زد خون از دماغم فواره زد .

همه جا غرق خون شد .

با ديدن خون کيوان رنگش پريد و گفت: چی شده چرا اينطوری شدی؟  

از رفتارش سر درنمياوردم تا چند لحظه پيش قصد کشتنم را داشت و حالا با مهربانی نگرانم شده!!  

کيوان دستمال بزرگی را به من داد و بلندم کرد سرم را نوازش کرد. ا نگار که اتفاقی نيفتاده کنارم نشست و گفت: از پله ها افتادی؟  تو بايد مواظب خودت باشی.

نای حرف زدن نداشتم .

خون زيادی از دماغم رفته بود بيحال روی مبل دراز کشيدم .

نميدانم چقدر آنجا بودم فقط ميدانم کيوان تا صبح بالای سرم نشسته بود .

از حرکات وحشيانه و رفتار بعد کيوان گيج شده بودم .

بايد کاری ميکردم هر آن ممکن بود کيوان من را بکشه!  

صبح که چشمهام را باز کردم به کيوان گفتم: ميخواهم بروم.

کيوان دستپاچه گفت: کجا؟ گفتم: ميخواهم بروم پيش رضا.

کيوان با خونسردی و آرام گفت: نه عزيزم بهت گفتم که رضا نميتوانه از تو مراقبت کنه تو بايد پيش خودم باشی .

نمی بينی چقدر خوشبخت هستيم؟!  

ما بايد سالهايی که دوراز هم بوديم را جبران کنيم.

دماغم را نشان دادم و گفتم: اينطوری؟  کيوان گفت: چی شده؟  چرا دماغت خون آمده؟!  

تقصير خودته مگه من صدات نکردم؟  

تو بايد همان لحظه که شنيدی جواب ميدادی من کمکت ميکردم. مواظب نيستی و از پله ها پايين افتادی.

برای بار دوم کيوان من رو کتک زده بود و يادش نميامد!  

نميدانم چه منظوری داشت در مورد آدمهايی که جنون ادواری دارند مطالبی خوانده بودم و حس ميکردم کيوان دچار جنون شده و بايد خودم را نجات بدهم.

احساس خطر ميکردم ولی نميدانستم از کی کمک بگيرم.

رضا تا آخر هفته اينجا نميامد و من بايد صبر ميکردم تا رضا بياد .

روز دوشنبه است و تا جمعه خيلی مانده .

فکر کردم توی اتاق خواب بروم و تا آمدن رضا خودم را زندانی کنم اما اين ممکن نبود کيوان عصبانی ميشد و کار از اين هم بدتر ميشد .

به خوبی ميدانستم نبايد کيوان را عصبانی کنم .

از اينکه گول خورده بودم و به کيوان اعتماد کرده بودم پشيمان بودم ولی پشيمانی سودی نداشت.

کيوان با نقشه از قبل آماده شده من را به اينجا کشانده بود .

اون از ضعفم نسبت به رضا سوءاستفاده کرده بود!

من اشتباه کردم به جای اينکه رضا را پيش خودم داشته باشم با ازدواج دوباره با کيوان همه چيز را خراب کردم خيلی عجله کردم من نبايد پيشنهاد ازدواج با کيوان را قبول ميکردم.

همانطور که سالها پيش عجله کردم و به جای اينکه موضوع را با ليلا مطرح کنم خودم تصميم گرفتم و با کيوان ازدواج کردم و حالا به خاطر روحيه رضا بايد نقش بازی کنم و ادای زنهای خوشبخت را دربياورم .

به صورت کيوان نگاه کردم آرام به نظر ميرسيد.

گفتم: دلم برای عليرضا تنگ شده .

اين خونه تلفن نداره؟ گفت: تلفن ميخواهی چيکار؟

گفتم: ميخواهم صدای عليرضا را بشنوم .

حتما نگران شده ميدانی چند روزه از عليرضا خبر ندارم؟

کيوان خنده ای کرد و گفت: با زنی که برايش گرفتی فکر نکنم دلش برای کسی تنگ بشه!  

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن