رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت22

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

تاپ یقه باز قرمز با شلوارک آبی از داخل کمد بر داشتم و بعد از پوشیدن نگاهی به خودم انداختم

از تیپم راضی بودم! نه خیلی جلف بود و نه خیلی پوشیده

این برای شروع کار واقعا عالی بود
با مداد سیاهی که با هزار بدبختی از داخل یکی از کشو ها پیدا کردم خط چشم مشکی رنگی کشیدم

که چشم های درشتمو بیشتر نشون میداد

چیز دیگه ای از لوازم آرایش نداشتم ‌و همین یکم مهارت رو هم به خاطر دقتم روی پرستار های بیمارستان یاد گرفته بودم

باید توی اولین فرصت برای خودم یه سری لوازم بخرم مثل همین لوازم ارایش

مداد قرمزو توی دستم گرفتم و رژ لب پر رنگی روی لب هام کشیدم

موهامم چون خدا داد صاف و لخت بود احتیاجی به سشوار نداشت .. پس آزاد روی شونده هام ریختمشون و به خودم چشمکی زدم

خدایی خیلی پدرام کش شده بودم!

تند تند خودمو به آشپز خونه رسوندم و با دیدن یخچال پر لبخندی زدم و مشغول آشپزی شدم

نمیدونم چند دقیقه بود که سرم به غذا و تمیز کردن خونه گرم بود که یهو با صدای زنگ در

نفس عمیقی کشیدمو خودمو به در رسوندم!
اروم لای درو باز کردم و نگاهی به پدرام انداختم که سرش توی گوشی بود و از زمین زمان غافل بود

کلافه پوفی کشیدم و کمی گلومو صاف کردم

-سلام خوش امدی…

با تعجب زل زده بود به صورتم و پلک هم نمیزد

اروم اروم نگاشو پایین تر آورد و کل هیکلمو از نظر گذروند و آب دهنشو غورت داد

-م ..مرسی

لبخندجذابی زدم و اروم از در فاصله گرفتم و به داخل دعوتش کردم

این همه ادب از من بعید بود ولی فعلا چاره ای نداشتم

پشته پدرام وارد خونه شدم و مستقیم داخل آشپز خونه رفتم تا یه چیز خنک درست کنم

با دیدن آب پرتقال توی یخچال داخل دوتا لیوان ریختمش و توی پذیرایی امدم

پدرام روی مبل رو به رویی نشسته بود و چشم هاشو بسته بود

نمیدونم این چند روز چرا انقدر کلافه و خسته به نظر میرسید

دستمو روی دستش گذاشتم و اروم خودمو بهش نزدیک کردم

+پدرام خوبی؟

با شنیدن صدام یهو روی مبل نشست و دستمو توی دستش فشار کوچکی داد و گفت

-خوبم .. خوبم… چه بو هایی میاد ! چیکار کردی تو؟

لیوان آب پرتغال به لب هام نزدیک کردم و گفتم :

-خب معلومه ، غذا درست کردم و یکم به خونه رسیدم!

بوسی روی لپم زد و خودشو بیشتر روبدنم خم کرد و کنار گوشم گفت:

-نمیدونستم انقدر زنیتی داری… البته غیر از تمیز کردن و غذا پختن یه وظیفه دیگه ای هم داری برای شوهرت..

نزدیک شدن بیش از اندازش و نفس های داغش

حالمو داشت بهم میزد ناخودآگاه کل بدنم شروع کرده بود به لرزیدن

صورتمو با دستش برگردوند که لب هاشو روی لب هام بزاره

ولی یه لحظه نفهمیدم چیشد که کل لیوان روی لباسم خالی شد و هول کرده از روی مبل بلند شدم

-واییی ببین چیکار کردی!!

پدرام پوزخندی زد و گفت

-حالا چیزی نشده برو سریع لباس هاتو عوض کن تا مریض نشدی

کلافه نفس حبس شدمو بیرون دادم و سریع خودمو به اتاق رسوندم..

اخم هام بدجوری رفته بود توی هم! هر وقت خواستم یکم با این دختر خوشبگذرونم حتما یه اتفاقی می افتاد

کلافه دستی لای موهام کشیدم و یک نفس کل محتوای لیوانو خوردم تا یکم از داغی درونم کم کنه

ولی بدبختی اینجا بود که نه تنها کم نکرد بلکه سر حال ترم کرد تا بیشتر به خوشیم برسم

از روی کاناپه بلند شدم و سمت اتاق خواب رفتم

با دیدن اتاق مانا که درش نیمه باز بود اروم از لای در نگاهی به داخل انداختم که با دیدن ما هول کرده کمی از در فاصله گرفتم و خواستم برگردم جای قبلم که یهو

کل لباس هاشو در اورد و با یه شورت و سوتین توری قرمز طرف یکی از کمد ها رفت

بدجوری حس های مردونم تحریک شده بود ! آدمی نبودم که بخوام با یه لباس زیر انقدر وا بدم ، ولی بدن مانا بدجوری توی چشمم بود

خم شد داخل کمد تا لباسی از داخلش برداره که پشتشو کرد به من و کمی لای پاهاش باز کرد

دیگه نمی تونستم دستمو مشت کردم و سریع از در فاصله گرفتم و سمت آشپز خونه رفتم

شیر ابو باز کردم و چند تا مشت آب زدم به صورتم ولی هنوز هم تصویر مانا جلوی چشمم بود و هیچ جوره کنار نمیرفت!

+ عه پدرام اینجایی

با صداش سرمو بالا اوردم و چشم دوختم به صورت سفیدش ، تاپ نیمه تنه با شلوار سفیدی پوشیده بود که حسابی بهش می امد

با دیدن خط سینش که بدجوری ادمو هوسی می‌کرد آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-اره … چطور!؟

-هیچی … اخه داشتم دنبالت میگشتم ، گفتم ببینم کجایی

آهانی گفتم و سمت یخچال رفتم و داخلشو نگاهی انداختم

مانا هم بی توجه به من پشتشو طرف سینک ظرفشویی کرد و مشغول شد به شستن ظرف ها

خواستم از کنارش رد بشم که با یاد آوردی صحنه ای که توی اتاق دیدم زل زدم به پشتش و پیش خودم گفتم:

بیخیال پسر تو که انقدر بی جنبه نبودی! بعدشم این دختر تازه از بیمارستان امده ، یادت نره که حالا حالا ها باهاش کار داری

با این فکر خواستم نگاهمو بگیرم که همزمان مانا طرفم چرخید و گفت:

-پدرام چیزی شده؟

لرزش صدامو کنترل کردم و گفتم:

-نه.. فقط کمی خستم .. میشه برم اتاقت تا موقع شام کمی استراحت کنم؟

فکر کنم انقدر مظلوم جملمو گفتم که جای شکی براش نذارم چون با لبخند گفت

-اره برو .. منم الان میام

کلافه گفتم:

-تو کجا؟

-پیشت دیگه! نگو که می خوای بدون من بخوابی

واقعا شنیدن همچین جمله هایی از مانا بعید بود! چش شده بود این دختر..
تا جایی که یادمه مانا فقط یه دختر سرکش و شیطون بود ، کسی که تونسته بود تا حالا از دستم راحت در بره و هر بار با یه رفتارش منو مجذوب خودش کنه

ناچار دستی به لبم کشیدم و گفتم

باشه توهم بیا

ولی نمی تونستم بهش قول بدم کاری بهش نداشته باشم!

می خواستم آروم آروم شروع کنم و کم کم به خواستم برسم

برای رسیدن به هدفم حاضر بودم هر کاری انجام بدم چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم

فقط تحمل پدرام بود که این هم جزوی از نقشم بود

میدونستم امروز خوب توی چشمش رفتم و از قصد لای در باز گذاشته بودم تا متوجه ی من بشه

با یاد اوریش پوزخندی گوشه لبم جا گرفت و به پدرام که مظطرب کنار آشپز خونه وایسادم بود نگاه کردم

-خب ظرف ها تمومه.. بریم

خواستم دنبالش برم که با زنگ خوردن گوشیش حرصی ناخون هامو توی دستم فشار دادم و نگاهی بهش انداختم

-خیلی فوریه باید جواب بدم!

سری تکون دادم تا جواب بده ، ولی انگار از وضع موجود کلافه بود چون با تعلل دکمه پاسخ زد و کنار گوشش گذاشت

-الو
………..
– اره اره . فقط خیلی حواستون باشه!
……….

-خودت که میدونی اگه کار ها خراب شه چه بلایی سرت میاد!
…..
-باشه ، فردا بهتون سر میزنم !

بعد از مکالمش گوشی داخل جیبش گذاشت و نفس عمیقی کشید

مشکوک نگاهی بهش انداختم و سوالی که توی ذهنم بود ازش پرسیدم

-کی بود پدرام!؟

نوک بینیم کشید و‌اروم کنار گوشم گفت

-فضول بردن جهنم!

حالت قهر قیافمو جمع کردم و گفتم:

– نمی خوای بگی نگو .. دیگه چرا پای جهنم میکشی وسط؟

خنده آرومی کرد و گفت

-میگم مانا من بیخیال خواب شدم! نظرت چیه تا موقع شام بریم بیرون گشتی بزنیم؟

با ذوق دستامو بهم کوبیدم و گفتم

-عالیه . الان میرم حاضر شم

-لباس جدید و خوب داخل کمد هست .. اونارو بپوش!

-مگه لباس های خودم چشه؟

-یکم زیادی جلفه!

لبخند پر معنی بهش زدم و وارد اتاق شدم

هه تازه اولشه آقا پدرام کاری میکنم که از حسادت و غیرت مثل مار به خودت بپیچی!

شلوار چسبون مشکی با بلیز یقه شل زرد رنگی انتخاب کردم و موهامو محکم بالای سرم جمع کردم

گوشه های چشممو به لطف همون مداد مشکی تند تند سیاه کردم و رژ قرمزو کشیدم روی لب هام

همه چیز تقریبا خوب بود!

کیفمو برداشتم و سمت آشپز خونه رفتم

پدرام روی صندلی نشسته بود و شدید سرش توی گوشیش بود !

نمیدونم چه خبری هس که این انقدر امشب به گوشی داره ور میره

کلافه نفسی کشیدم و گفتم

-من حاضرم بریم!؟

نگاهی به تیپم انداخت و سرشو به معنی باشه تکون داد اما قبل از اینکه کامل بلند شه! دستیابی از روی میز کشید و جلوی صورتم گرفت

-بگیر این رژتو بپاک!

یاد این رمان ها افتادم که مثلا دختره پاک نمیکنه و پسره هم روش خم میشه و لباشو با خشم میبوسه

به یاد این موضوع ابروهامو بالا انداختم !

-خیلیم رژم خوبه! بعدشم عمرا پاک کنم! سه ساعت فقط داشتم میزدم حالا بیام پاک کنم؟

-پاک نمیکنی نه؟

-نه

-باشه!!!

کمی نزدیک تر شد و نگاهشو توی صورتم انداخت

با ذوق چشم هامو بستم و منتظر شدم که ببوستم ولی تنها چیزی که حس کردم زبری دستمال کاغذی روی لب هام بود

با حرص چشم هامو باز کردم و جیغی زدم!

-حیوون لبم درد گرفت!! چرا این طوری پاک میکنی؟

-چون زبون خوش حالیت نمیشه

با غیض کیفمو از روی میز برداشتم و‌سمت در وردی رفتم

اگه من تورو آدم نکنم اسمم مانا نیست پدرام خان!!

پسره ی بیشور بدون توجه به من سوار ماشین شد و اروم شیشه رو پایین داد

-نمی خوای سوار شی؟

کلافه از این بی ذوق بودنش نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشین شدم

هنوز کامل در نبسته بودم که گاز ماشین گرفت و وارد خیابون شد

از ترس جیغی کشیدم و محکم به صندلی چسبیدم

-چته تو ؟ این چه وضعه رانندگیه!؟

بی توجه به من گوشیش توی دستش گرفت و تند تند شروع کرد به نوشتن چیزی

خیلی دلم می خواست بدونم چی داره توی ذهنش میگذره

بی صبر زل زده بودم به خیابون و منتظر بودم ببینم کجا قراره ببرتم!

بعد از یک ربع توی راه بودن جلوی رستوران شیکی پارک کرد و اشاره کرد برم پایین

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

-وا پدرام من اون همه شام گذاشتم ! چرا اینجا وایسادی

-پیاده شو حرف نزن

اخم هامو توی هم جمع کردم و با غیض دستگیره در باز کردم!
بعد از قفل کردن ماشین محکم دستمو توی دستش فشار داد و طرف رستوران کشید

دم در توقف کوتاهی کرد و گفت

-اخم هاتو باز کن عزیزم! برو داخل

با کنجکاوی بهش نگاه کردم و درو اروم باز کردم
کل رستوران توی تاریکی مطلق بود

وا چرا همه جا تاریکه ؟ خواستم به عقب برگردم که با روشن شدن لامپ ها

دستمو روی دهنم گذاشتم و با شوق به رستوران که غرق توی گل رز و بادکنک بود نگاه کردم

سریع طرف پدرام برگشتم که دستشو دور کمرم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد

-تولدت مبارک خانومی..

از ذوق نمی دونستم باید چی بگم

از یه طرف رفتار های بدش و از یه طرف هم این خوبی هاش

نمیدونستم باید کدومو باور کنم ولی عجیب این کارش به دلم نشست

با شوق نگاهش کردم و گفتم

– وای پدرام تو چیکار کردی!؟

– تولد عزیزمو جشن گرفتم

لبخند پر محبتی بهش زدم و اروم دستمو توی دستش گذاشتم .. حتی خودم هم نمیدونستم تولدم کی هست اونوقت پدرام یادش بود!

یا هم سمت میز وسط رستوران رفتیم و رو صندلی نشستیم

گارسونی که لباس مشکی تنش بود طرفمون امد وبعد از لبخند کوتاهی گفت

– خوش امدید..مانا خانوم تولدتون مبارک

با تشکر نگاهش کردم و گفتم

– متشکرم!

– خب چی میل دارید!؟

نگاهی به پدرام انداختم تا ببینم چی سفارش میده

– من استک گوشت میخورم تو‌چی مانا؟

– منم همین طور!

گارسون بعد از یاد داشت از میز فاصله گرفت ‌‌و طرف دری که فکر کنم آشپز خونه بود رفت

پدرام تو این فرصت جعبه ی مخملی رنگی رو از جیبش در آورد و روی میز گذاشت

– میدونم اصلا تو این مدت رفتار درستی نداشتم.. ولی خواهش میکنم این کادو ناقابل ازم قبول کنم

همیشه میگن فرصت هست برای جبران منم یه فرصت می خوام ازت مانا

قبول میکنی!؟

دستمو روی دستش گذاشتم و با لبخندگفتم
معلومه که این فرصت بهت میدم
ما هر دو نیاز داریم به از نو شروع کردن

پدرام هم به تقلید از من لبخند جذابی زد و اروم در جعبه رو باز کرد

با دیدن سرویس گرون قیمت و سبز رنگی جیغی زدم و با ذوق گفتم

وای پدرام از کجا میدونستی سبز دوس دارم
خیلی خوبی تو خیلی..

پدرام از جاش بلند شد و پشت صندلیم قرار گرفت

اروم قفل زنجیر باز کرد و موهامو یه طرف شونم ریخت .. و بعد کمی خم شد و گردنبند رو برام بست

خواستم سمتش برگردم و یکبار دیگه تشکر کنم که نزاشت و اروم از پشت لپمو باسید

طوری که شک نکنه چشم هامو با لذت بستم و لبخند رضایت بخشی روی لب هام نشوندم

– خیلی بهت میاد!

-واقعا ؟ اینجا آیینه نیست خودمو توش ببینم !؟

-هست دنبالم بیا!

از روی صندلی بلند شدم و قسمت ته رستوران رفتیم نگاهی به خودم انداختم و دستمو روی گردن بند گذاشتم!

– واقعا قشنگه مرسی پدرام!

دستاشو دور شکمم حلقه کرد و سرشو توی گردنم فرو کرد

– قابل این خانوم زیبا رو نداره

توی آیینه زل زدم به تصویر دوتامون! این پدرام خیلی با پدرام اون شب فرق داشت
شبی که همه ی امید هام همه دخترونگیم به زور ‌وبا درد ازم گرفته شد

من اون شب با یه انسان نخوابیدم! با یه حیوون خوابیده بودم!

به یاد کاری که باهام کرد بغضمو توی گلوم غورت دادم و دوباره گذاشتم اون حس نفرت توی وجودم جون بگیره

من حالا حالا بیخیالت نمیشم پدرام! تو همه چیزمو ازم گرفتی .. تا همه چیزتو نگیرم اروم نمیشینم!

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن