رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت2

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

تا ظهر فقط داشتم به اون فکر می کردم از درس چیزی نفهمیدم ..
تو فکر بودم که چطوری اون کیک رو به دستش برسونم ..تا حلقه رو تو انگشت من ببینه …
بالاخره هم مجبور شدم از مریم کمک بگیرم و جریان رو براش تعریف کنم ….و بعد با هم نقشه ی کارو کشیدیم ..
و اون روز من و مریم با هم رفتیم بطرف کاظم در حالیکه من حلقه رو دستم کرده بودم اون از چند قدمی حلقه رو دید و بدون خجالت مشتشو تو هوا رها کرد و فریاد زد هورا ..
خدایا شکرت و بدون اینکه بتونم کیک رو بهش بدم با سرعت شروع به دویدن کردو همین طور که بالا و پایین می پرید و از خودش صداهای عجیب و غریب در میاورد از اونجا دور شد …
و اینطوری کم کم آوازه ی عشق ما دونفر سر زبون ها افتاد و یک مرتبه متوجه شدم که دیگه همه می دونن و آنا و بابا هم از این موضوع مستثنی نبودن ….
اونا اهل دعوا کردن من نبودن ولی اعتراض می کردن و مرتب منو سرزنش و لحظه ای منو تنها نمی گذاشتن بابا تا دم مدرسه منو می برد وآنا میومد دنبالم ..
راه هر کاری رو برای دیدن کاظم واسه ی من بستن .. و این طوری من فکر می کردم گوهر گرانبهایی رو از دست دادم و دنیا برام تموم شده بود …
با این حال همین که از دور می دیدمش برام شیرین بود ..
دستی برام تکون می داد و با یک لبخند و یک نگاه عاشقانه حرفی برای گفتن نمی موند …

کاظم هر چی پول داشت برای من هدیه می خرید از شوکولات گرفته تا سنجاق سر,,, و توسط مریم به من می رسوند و گاهی برام نامه می داد ….. که من سطر, سطر اونو هزار بار می خوندم …و خودش همیشه جلوی در خونه ی ما بود …
تا بالاخره صبر بابا که فکر می کرد اگر همین طور بهش بی محلی کنیم خودش خسته میشه و میره تموم شد و یک روز سرش فریاد زد ..
تو پسر,, بیا ببینم …کاظم با عجله و مودب اومد جلو و با ترس سلام کرد …

بابا گفت :چی می خواهی در خونه ی ما رو ول نمی کنی ؟
گفت : دخترتون رو می خوام ..
گفت: تو غلط کردی پسره ی چلقوز تو یک وجب بچه چی هستی که دختر بخوای ؟ چه پر رو و بی حیا هستی خودت نمی فهمی چه حرف مسخره ای زدی بچه,, برو دنبال درس و مشقت … با این کارات فردا میشی انگل اجتماع برو بچه جون خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه ,, دست از سر ما بر دار و درد سر درست نکن …
گفت : به خدا دست خودم نیست آقا ، اگر بود همین کارو می کردم می دونم چی به صلاحم هست و چی نیست ..
ولی باور کنین دختر شما رو دوست دارم نظر بدی هم ندارم …
خواهش می کنم یک فرصت به من بدین فکر کنین من پسر خودتون هستم ..من پدر ندارم شما برام پدری کنین و جلوی عشق منو و دخترتون رو نگیرین …
بابا با عصبانیت فریاد زد:: به من چه برای تو پدر ی کنم برو دنبال کارت پسر …. دفعه ی دیگه اینجا ببیمنت میدمت دست پلیس بعدا گله نکنی ..
اینم بدون اگر شده دخترمو تو خونه حبس کنم به تو نمیدم ..
حرفمم یکیه والسلام ..حالا گورتو گم کن و برو …
من لای در شاهد اون منظره بودم و همین طور مثل ابر بهار گریه می کردم ..
کاظم که دید بابا عصبانی شده سرشو انداخت پایین و رفت …
ولی بابا اومد سراغ من و پرسید ؟ تو با این پسره حرف هم زدی ؟
گفتم نه به قران کی گفته ؟ غلط بکنم بابا جون …
گفت : پس از کجا با این خاطر جمعی میگه جلوی عشق منو دخترتون رو نگیرین؟
گفتم : من چه میدونم بابا,,شاید از خودش گفته …
پرسید : تو که نمی خواهی بگی واقعا اونو دوست داری ؟ هان ؟ جواب بده درست و روشن …
گفتم : به امام رضا من کاری نکردم خودش اینطوریه …
در حالیکه دلم می خواست فریاد بزنم و به همه بگم چقدر اونو دوست دارم خفه شدم آنا با همون لحن محکم و ترسناکش پرسید انجیلا راست بگو همین الان ما رو تو جریان بزار نظرت نسبت به اون پسره چیه ؟
گفتم : ای بابا چرا سر به سر من می زارین مثل همه ی پسرای دیگه ,خوب عاشق من شده تقصیر منه ؟
آنا گفت : آفرین یک وقت نبینم بهش رو دادی ، خودش میره دنبال کارش ..
این جوون های امروزی الان عاشقن فردا فارغ ….

من ساکت شدم چیزی نمی تونستم بگم …بهترین کار این بود که منتظر بمونم تا خدا برام درست کنه ….
تا یک روز طرفهای غروب بود که زنگ زدن ..
من آیفون رو بر داشتم و پرسیدم کیه ؟
یک خانمی بود گفت : با انجیلا کار دارم ..
گفتم خودمم شما گفت میشه بیایین دم در ؟ ..
آنا پرسید کیه ؟
گفتم یک خانمی بود می گفت با من کار داره ..
آنا گفت : برو ببین کیه ؟
من با لباس تو خونه که یک شلوار تا زیر زانوم و یک بلوز راحتی تنم در حالیکه موهای بلندم رو یک دونه بافته بودم و روی شونه هام بود ..رفتم دم در به خیال اینکه یک زن با من کار داره رو سری هم سرم نکردم …
درو که باز کردم یک خانم مسن رو پشت در دیدم و یک خانم جوون هم کنار ش بود ..
نگاهی به من کرد و پرسید : تو انجیلایی گفتم : بله کاری دارین ..
یک لبخند روی لبش نقش بست و به من ذل زد و گفت: من مادر کاظمم ..اومده بودم ببینمت و بگم دست از سر پسرم بردار… روز و شب برای من نگذاشته ولی حالا که دیدمت به بچه ام حق میدم ….. و برگشت و به دخترش گفت چقدر خوشگله ..
و در حالیکه سر من پایین بود و از خجالت نمی تونستم حرف بزنم …
ادامه داد : ببین دختر جون کاظم هنوز سال آخر دبیرستانه وقت این کاراش نیست تو تشویقش بکن که درس بخونه و بره دانشگاه من خودم دست شما ها رو می زارم تو دست هم ..
ولی الان فکرشم نکنین هم تو بچه ای هم کاظم بهم قول بده که ازش نخواهی الان باهات ازدواج کنه …
من حیرون و وامونده نگاهش می کردم و نگفتم ما اصلا با هم حرف نمی زنیم چه برسه به اینکه من ازش بخوام بیاد با من عروسی کنه …
لال شده بودم ..ولی کاظم که اون عقب ایستاده بود اومد جلو و گفت : مامان ؟ بسه دیگه بهت که گفتم که من می خوام اون چیزی به من نگفته شما فقط ببینش ..
مامانش بی توجه به حرف اون گفت : ببخش دختر جون مزاحم شدیم ..
یادت نره چی گفتم تو رو خدا کاری به کار کاظم نداشته باش سر من پایین بود و می لرزیدم… کمی پا ,پا کرد و گفت : خدا حافظ و راه افتاد و منم فورا درو بستم و پشتمو به در تکیه دادم گریه ام گرفت ..
آخ که چقدر من بی دست و پا و خجالتی بودم .. چرا حرف نزدم ..آبروم رفت …

همین طور که می لرزیدم برگشتم پیش آنا ..
ازم پرسید : کی بود ؟ چی می خواست ..
گفتم : برای خیریه کمک می خواست …
آنا با تردید گفت : پس چرا سراغ تو رو گرفت؟ .. مگه تو این خونه بزرگتر از تو نبود؟ …
بابا یک مرتبه از جاش پرید و بدو رفت دم در ..
کسی رو ندید و برگشت ..با نگاهی مشکوکی از من پرسید راستشو بگو کی بود ؟ ترسیدم وگفتم : نمی دونم یکی بود اومده بود منو ببینه برای پسرش .. من حرفی نزدم به قران …درو بستم واومدم تو …
آنا فورا متوجه شد که من دارم چیزی رو پنهون می کنم ..
با لحن تند و قاطعی گفت : راست بگو انجیلا دیگه دروغ بلد نبودی که خدا رو شکر یاد گرفتی بگو کی بود؟ …
گفتم به قران مجید راست میگم یکی اومده برای پسرش می خواست منو ببینه …
آنا عصبانی شد و گفت : چقدر مردم احمق و نفهم هستن ..مگه اینطوری دختر می ببین؟ تو چی گفتی ؟
گفتم : من جوابی ندادم و درو بستم و اومدم .. چیزی به فکرم نرسید بگم ….
ولی تو دل من غوغایی به پا شده بود و از اینکه کاظم مادرشو آورده بود منو ببینه می فهمیدم که خیلی منو دوست داره و می خواد با هم عروسی کنیم و به یاد آوردن حرفای مادر اون امید تازه ای تو دلم انداخته بود …
فردا تو مدرسه مریم گفت : انجیلا می دونی کاظم روزگار به مادرش نذاشته و میگه بیایم برای تو خواستگاری ..
دیشب زن دایی زنگ زده بود و از مامانم صلاح می کرد بیچاره تو رو که دید… خودشم گیج شده میگه اگر عروس من بشه خیلی خوبه ولی کاظم هنوز وقت این حرفاش نیست …
از اون طرف کاظم پاشو تو یک کفش کرده و میگه الان انجیلا رو می خوام …
مامانم دعواش کرد و گفت : انجیلا مگه اسباب بازیه که تا تو خواستی بهت بدن عقل داشته باش بچه ..
خلاصه تو خانواده ی ما دیگه همه تو رو میشناسن …

بی قراری های کاظم برای رسیدن به من اونقدر بالا گرفت که هر دو خانواده نگران شده بودن مرتب به مادرش التماس می کرد تا بیاد به خواستگاری من و مریم همه ی حرفایی که تو خونه ی اونا زده میشد به من می گفت …
اما من دلم نمی خواست اون این کارا رو بکنه نمی خواستم ازدواج کنم ..
من هنوز تو عالم بچگی و شور و حال جوونی بودم …و این تشنجی که کاظم به وجود آورده بود باعث می شد ترس از بدبخت شدن من تو دل پدر و مادرم بیفته و خواستگاری که با سماجت هر روز زنگ می زدن رو به خونه بپذیرن ..
و این طوری اولین خواستگاری از من انجام شد …

فصل اول :
راستش اولش عین خیالم نبود چون می دونستم که من کاظم رو دوست دارم و هرگز تن به ازدواج با کس دیگه ای رو نمیدم …
ولی نمی دونم چرا پامو که گذاشتم تو خونه و دیدم که آنا داره حاضر میشه دلم شور افتاد …
قبلا بدم نمی اومد که خواستگار برام بیاد ولی آنا قبول نمی کرد ..
رباب خانم از صبح تا بعد از ظهر خونه ی ما بود و سر شب میرفت ولی هر وقت مهمون داشتیم تا آخر شب پیش ما میموند و کمک می کرد, پس در جریان همه چیز خانواده ی من بود …
وقتی می دیدکه من بی خیال لباس پوشیدم و آماده شدم ..
با تعجب منو نگاه کرد و یک اشاره به من کرد که برم تو اتاقم …خودشم دنبالم اومد ..با نگرانی گفت : آخه مگه تو اون پسر رو دوست نداری ؟ چرا می خواهی برات خواستگار بیاد؟ …
گفتم: من نمی خوام که ، آنا قبول کرده ..
گفت : انجیلا خانم توقبول نمی کردی,, یک وقت اومدیم و شد تو که کس دیگه ای رو دوست داری چی میشه اون موقع؟ …
گفتم : رباب خانم تو رو خدا این حرف رو نزن مگه کسی از من پرسید ؟ اگر بگم نه که فکر می کنن به خاطر کاظم این کارو کردم بیشتر بهم سخت میگیرن ..
خاطرت جمع باشه من قبول نمی کنم با کس دیگه ای عروسی کنم ..
اصلا نمی خوام این کارو بکنم ..می خوام برم دانشگاه ..
رباب خانم گفت : از من گفتن بود مراقب باش حواست رو جمع کن …
حرفای رباب خانم دلشوره ی منو بیشتر کرد طوری که تو صورتم هم پیدا بود و آنا ازم پرسید چی شده حالت خوبه چرا رنگ و روت پریده ؟
گفتم آنا تو رو خدا بهشون بگو نیان من نمی خوام ..
گفت : ای بابا …فکر می کنی خودم بهشون نگفتم؟
ولی مادرش اصرار کرد….. تو مهمونی خونه ی مونس خانم عکس انداخته بودی اونا هم عکس تو رو نشون مادر این پسره دادن مشتاق شده بیاد ول کن هم نیست ..
من ردشون می کنم برن خاطرت جمع ,,,ولی توام قول بده دور اون کاظم لعنتی رو خط بکشی ..
مجبورم نکن شوهرت بدم دلم نمی خواد تو رو به این زودی در گیر زندگی کنم …
گفتم : شما منو شوهر نده من بهت قول میدم …

سر ساعت زنگ در خونه ی ما به صدا در اومد دو تا خانم و دوتا آقا اومدن تو من از پنجره نگاه می کردم وقتی از زیر داربست نسترن رد می شدن کمی ایستادن و با هم حرف زدن و راه افتادن ..
یک دسته گل ساده ی گلایل دست اون خانم جوون تر بود داد دست مردی که به نظر میومد خواستگار اونه ..
بابا رفت تو تراس به استقبالشون ..
دل من تو سینه ام می کوبید ..
دلشوره گرفتم و حالم بد شد و تازه اونموقع ترس به دلم افتاد …
یک مرد جوون قد بلند و لاغر اندام که دسته گل دستش بود و آخر از همه وارد شد نگاهی به من کرد ..
یک مر تبه تغییر حالت داد و با دستپاچگی سلام کرد ..
مادر و خواهرش با من رو بوسی کردن و نشستن از همون لحظه ی وردشون شروع کردن به چرب زبونی …
برادرش فورا با بابا گرم گرفت ..چیزی نگذشت که مادرش با آنا آشنا در اومدن و خاطرات مشترکی پیدا کردن و بابا خیلی زیاد از اون خواستگار که اسمش یعقوب بود خوشش اومد …
باهم گرم صحبت شدن ..خواهرش عاطفه هر چند دقیقه یکبار به من که داشتم از شدت ناراحتی منفجر می شدم نگاه می کرد و می خندید ..
دلم می خواست از اونجا فرار کنم …ولی اونا به نظر خیلی خوشحال میومدن …
بالاخره هم به بهانه ای رفتم به اتاقم و درو بستم و اشکم سرازیر شد وقتی اونجا نشسته بودم احساس می کردم دارم به کاظم خیانت می کنم وآروم و قرار ازم گرفته شده بود ..
بی تاب دور اتاق می گشتم …یک مرتبه یادش افتادم ..
اون می دونست که اونشب برای من خواستگار میاد …
مانتوم تنم کردم و رو سری مو کشیدم روی سرم و دویدم دم در ..بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار می کنم,, …
درو که باز کردم حدسم درست بود کاظم اون روبرو ایستاده بود و منو که دید..اومد جلو و گفت : چی شد ؟ گفتی نه؟ .. گفتی منو دوست داری ؟
گفتم : چی داری میگی چطوری این کارو بکنم ؟ …
گفت : شجاع باش همون کاری که من دارم می کنم ..وگرنه نمی زارن بهم برسیم ..
اِنجیلا تو رو خدا ساکت نمون ….یک مرتبه رباب خانم صدام کرد و اومد دنبالم فورا درو بستم ..
بازوی منو گرفت و گفت چیکار می کنی همه فهمیدن اومدی دم در من گفتم دوستت اومده …
بریم تو که خیلی بد شد ..
زود باش برگرد آبرو ریزی میشه ..این راهش نیست دخترم ..و بازوی منو کشید و با خودش برد ….
من اشکهام می ریخت ..ا
ز اینکه یعقوب و خانواده اش مورد پسند آنا و بابا قرار گرفته باشن هراسی عجیب به دلم افتاده بود …

اونشب من دیگه تو اون مجلس بند نمی شدم …
چون نمی تونستم نگاه های مشتاق یعقوب رو تحمل کنم …
و اونا طوری خدا حافظی کردن که انگار جایگاهی محکم تو خونه ی ما باز کرده بودن و خیال رفتن هم نداشتن …و از همه بیشتر یعقوب دل بابا رو با صحبت هاش برده بود ….
ولی تا درو بستن ..جرات کردم و با اعتراض گفتم : چقدر طولانی بود دلشون نمی خواست برن خسته شدم …
تو رو خدا دیگه خواستگار قبول نکنین …
آنا گفت : من که خیلی از اینا خوشم اومد چه خانواده ی با اصالتی ..چه مادر محترمی …
درسته برادرش بازاری بود و به ما نمی خورد ولی خودش خیلی با فرهنگ و پر معلومات بود …
بابا گفت : چقدر هم خوش تیپ و با ادب بود برازنده به نظرم میومد …
گفتم : آنا یادتون نره به من قول دادین منو به این زودی شوهر نمیدین …
آنا گفت : می دونم عزیزم ..نمیدم اگرم خواستن باید صبر کنن حالا ,حالاها نمی زارم در گیر مشکلات زندگی بشی تو باید درس بخونی ….
دو ساعت بعد تلفن زنگ خورد و مادر یعقوب بود ..
آنا خودش گوشی رو بر داشت ..و گفت : سلام خانم چیزی جا گذاشتین ؟ …..
ای خانم چه عجله ای دارین ؟ حالا شما فکراتون رو بکنین ما فکر کنیم ..بعدا تصمیم می گیریم ..
خدمت تون گفتم اِنجیلا می خواد درس بخونه والله الان که امکانش نیست ..
حالا شما ما رو دیدن ما هم شما رو شناختیم .. باشه بعدا ……… نه خدا رو شاهد می گیرم من اصلا خواستگار قبول نمی کنم ..اونم به احترام شما که اصرار کردین راضی شدم گفتم که شما اولی هستین ….
و از این باب صحبت ها این مکالمه نزدیک یکساعت طول کشید ..
هر چی آنا می گفت نه, و بهانه در میاورد اون یک چیز دیگه جواب می داد که : اشکال نداره درسشو بخونه ..,,هر کاری دلش می خواد انجام بده فقط عروس من باشه,, ..
یعقوب خودش روشنفکره و دلش می خواد زنش تحصیل کرده باشه,, …

من فقط گوش می کردم و تو دلم خالی می شد ….
اما کاظم از فردا جدی تر دنبال من افتاده بود و با مادرش در گیر شده بود اون اصرار می کرد که بطور رسمی بیان خواستگاری ..و بالاخره هم موفق شد …
اونو راضی کنه ..و یکشب مادرش زنگ زد خونه ما ..
من توسط مریم همه چیز رو می دونستم و خبر های خونه ی خودمون رو هم بوسیله ی مریم به گوش کاظم می رسوندم …
این بود که گوش بزنگ بودم ببینم چی میشه آنا اولش نمی دونست که مادر کاظم زنگ زده با خوشرویی جواب داد و گفت : اگر اجازه بدین دیپلم بگیره بعدا تشریف بیارین …
اون گفت : والله من می خوام این کارو بکنم ولی کاظم عجله می کنه و اصرار داره زود تر بیایم شما هم اگر اجازه بدین فقط یک نشست داشته باشیم ..
یک مرتبه آنا دست از دهنش کشید و با صدای بلند گفت : شما مادر کاظم هستین ….
خانم پسر تون رو جمع کنین پدر ما رو در آورده شما مگه خودتون دختر ندارین ؟
دائم در خونه ی ماست…لطفا بهش بگین من دختر بده به اون نیستم …
آخه شما چرا زیر بار رفتین که برای یک پسر بچه برین خواستگاری ؟…والله به خدا دیگه خسته شدیم از بس بهش تذکر دادیم ..آخه یک پسر دبیرستانی رو چه به این حرفا ؟
تو رو خدا خانم راست بگو اگر همچین کسی بیاد برای دختر خودتون قبول می کنین ؟ به چه امیدی من پاره ی جگرم رو بدم دست اون بچه ..,,نه,, یک کلام ,,نه,,…و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف مادر کاظم بشه گوشی رو قطع کرد ..و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به کاظم و ایل و تبارش …
و این وسط چند تا حرف هم به من زد که تقصیر تو ست که رو میدی به هر بی سر و پایی که به خودش اجازه بده بیاد از تو خواستگاری کنه ….
من افسرده و نا امید بدون اینکه جرات کنم در مورد این موضوع و احساسم با آنا حرف بزنم رفتم به اتاقم ..
نزدیک به یکساعت بعد صدای زنگ بلند شد ..
رباب خانم گوشی رو بر داشت ..
یکی گفت باز کنید …رباب خانم بدون اینکه بپرسه کیه فکر کرد جاسم اومده و درو باز کرد ..و کاظم وارد حیاط شد .

از من پنجره ی اتاقم دیدمش رنگ از روم پرید و
دویدم تو حال ..
آنا و بابا تو حال نشسته بودن …با ترسی که تو صورتم کاملا معلوم بود ،گفتم : تو رو خدا باهاش کاری نداشته باشین …
آنا پرسید : کی اومده ؟ رباب ببین کیه ..
و از جاش بلند شد …
بابا نمی دونم چطور ولی زود متوجه شد که کاظم اومده .رفت بطرف در و گفت : پدرشو در میارم ..و در رو باز کرد و رفت سراغ کاظم ولی من جرات نکردم دنبالش برم و می ترسیدم کار از این خراب تر بشه …
صدای بابا شنیدم که داد می زدو می گفت : به اجازه ی کی اومدی تو خونه ی من مردتیکه برو بیرون …
گفت : من در زدم ……تو رو خدا به حرفم گوش کنین من خودم اومدم خواستگاری دختر تون ..
بهتون قول میدم خوشبختش می کنم خواهش می کنم آقا ..
آنا گفت : الان زنگ میزنم پلیس ,, ما دیگه حریف تو نمیشیم .. من جنازه ی انجیلا رو شونه های تو نمی زارم ..
چه معنی داره تو هنوز دهنت بو شیر میده ,,بعد می خوای به من قول بدی؟ تو اصلا از آینده ی خودت خبر داری ؟ که برای بچه ی منم قول میدی ..
برو اینجا جای تو نیست .. بیرون ..زود باش ….
من جرات نمی کردم از در برم بیرون… از پنجره نگاه می کردم دلم داشت از شدت اضطراب می ترکید ..
کاظم گفت : خانم قسم می خورم من نا خواسته دختر شما رو دیدم حالا هم گرفتارش شدم چی میشه با من راه بیاین ؟
بابا گفت : پسر جان چرا حرف حالیت نیست تو شرایط لازم رو نداری من که نمی تونم چون تو عاشق شدی دخترم رو بیچاره کنم …
گفت : ما رو نامزد کنین من خودم زندگیمو درست می کنم بعد میام جلو,, قول میدم تا اون زمان مزاحم شما نشم ..
فقط بهم قول بدین …
آنا عصبانی تر شده بود و گفت : مثل اینکه تو حرف حساب نمی فهمی ..
اگر پلیس اومد و دستگیرت کرد از چشم خودت ببین ..
و رفت گوشی رو بر داشت …
من که بی اندازه از آنا می ترسیدم و رو حرفش حرف نمی زدم … دویدم تو حال و دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم : تو رو خدا نزن الان میره اذیتش نکن گناه داره به خاطر من آنا جونم …
آنا یک نگاه بدی به من کرد و گفت : همش زیر سر توس چیکار کنم از دستت؟ ..و گوشی رو گذاشت و رفت بیرون و به کاظم وگفت : زنگ زدم پلیس الان میرسه …
خودت می دونی …

کاظم با صدای بلند گفت : من دست از سرتون بر نمی دارم من انجیلا رو ول نمی کنم ..
نمی زارم با کس دیگه ای عروسی کنه گناه من چیه که سنم کمه تو رو خدا کمک کنین …
بابا رفت پایین و بازوشو گرفت به طرف در هل داد و سرش فریاد زد تا کتکت نزدم از اینجا برو …
و دوباره هلش داد ..
کاظم رفت به طرف در ..
من جرات کردم و رفتم تو تراس ..نزدیک در که رسید برگشت نگاه کرد و منو دید در حالیکه معلوم بود بغض کرده بود انگشتشو گرفت طرف من و گفت : یادت نره نمی زارم زن کس دیگه ای بشی تو فقط مال منی ..
فقط من ، اینو یادت نره ..تنهات نمی زارم انجیلا .. و بابا همین طور می کشیدش که از خونه بیرونش کنه ..
و این کارم کرد و در و محکم زد بهم ..
و با عصبانیت اومد و به آنا گفت : بی خود زنگ زدی پلیس …
برای خودمون هم خوب نیست پای پلیس رو به این ماجرا بکشیم …
آنا خیلی ناراحت به نظر می رسید و وقتی تو این حالت بود همه ازش می ترسیدن حتی بابا …
در حالیکه لبش می لرزید گفت نزدم پلیس کجا بود ترسوندمش بره …
این شازده خانم نذاشت ..و گرنه می دادم پدرشو در بیارن …
چند دقیقه بعد جاسم و آرزو همسرش اومدن خونه ی ما ..
جاسم از شنیدن اینکه کاظم جرات کرده پاشو تو خونه ی ما بزاره بشدت غیرتی شده بود و می گفت فردا میدم چند نفر حالشو جا بیارن ..
تا اون باشه که دیگه جرات نکنه پاشو از گلیمش دراز تر کنه ….
اونا تمام شب رو در این مورد حرف زدن ..و من با شرمی که داشتم فقط نگاه می کردم راه هایی که اونا فکر می کردن همه تو دل من وحشت ایجاد می کرد ..
فقط دعا می کردم از خدا می خواستم که یک راهی جلو پام بزاره ….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن