رمانرمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار پارت1

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

زنگ آخر خورد ,, کتابامو جمع کردم تا برم خونه …
بارونی که چند ساعت پیش ریز ریز می بارید حالا شدت گرفته بود و کسی جرات نداشت پاشو بزاره تو حیاط مدرسه..اما من پررو تر از این حرفا بودم .
خودمو خم کرده بودم تا دونه های بارون تو صورتشم نخوره …
کیفم و گرفتم زیر بغلم و دویدم تو بارون ..چند تا از دوستامم به هوای من پشت سرم دویدن ..
اون روز قرار نبود کسی بیاد دنبال من …
ولی چون بارون میومد حتم داشتم بابا الان دم درِ…..
از روی شیطنت نگاه نکردم ببینم اومده یا نه پا کوبیدم توی آب ها و راه افتادم بطرف خونه امید داشتم با این کار کاظم رو تو راه ببینم …
فقط چند متری رفته بودیم که همه خیس و موش آبکشیده شده بودیم …
آب توی جوی سر ریز شده بود و از پیاده رو و کنار خیابون توی سرازیری راه افتاده بود . ..
جز من همه ی بچه ها از اینکه اونطور خیس شده بودن ناراضی بودن …
از انتهای خیابون که پیچیدم دیدم کاظم با اون چشمهای سیاه و درشتش اونجا ایستاده ..
زیر بارون ,, برای دیدن من …احساس لذت بخشی به من دست داد ..
فکر می کردم اون شاهزاده ی قصه های منه …
کسی که نه با اسب سفید ..بلکه بدون کت زیر بارون ایستاده بود تا منو ببینه ..
احساس خوبی داشتم ..تمام لباس هاش خیس شده بود و آب از سر و روش میریخت ..ولی مثل اینکه بارون رو حس نمی کرد …
چون از جاش تکون نمی خورد نگاه یواشکی بهش انداختم و تلاقی این نگاه غوغایی در دلم انداخت و صورت اونو سرخ کرد نگاهی که بیست و چهار ساعت منو تو رویای عشق فرو می برد .. و دلم رو گرم می کرد ..
من اونقدر بازیگوش و بی خیال بودم که حتی معنای عشق رو نمی فهمیدم …و مثل یک بازی بهش نگاه می کردم …
همین طور که تو بارون میرفتم ,, یک نگاهم به زمین بود و نگاه دیگه ام به کاظم و با خیال اون داغ شده بودم ..
مریم صدام کرد اِنجیلا …اِنجیلا بابات اومده …
صبر کن …
کاظم در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد و دست پای منم شروع کرد به لرزیدن ..
بر گشتم بابا رو توی ماشین از پشت برف پاک کن دیدم به نظرم عصبی اومد ..ترسیدم که نکنه کاظم رو دیده باشه … با سرعت دویدم به طرف ماشین و سوار شدم با تندی گفت : چرا راه افتادی و منتظرم نشدی ؟
نمی دونستی بارون بیاد میام دنبالت ؟
گفتم : سلام از کجا بدونم بابا ؟ خودتون گفتین نمیاین ..

گفت : من کی تو رو تو بارون و هوای سرد ول کردم ؟ اقلا یک نگاه می کردی …
نیم ساعته در مدرسه وایستادم ….
و بخاری ماشین رو زیاد کرد و گفت : خودتو گرم کن سرما می خوری .. اون پسره اونجا بود؟ گفتم : کی ؟ من کسی رو ندیدم …سکوت کرد و منم ساکت شدم … و نفهمیدم بابا کاظم رو دیده بود ؟ یا می خواست از من حرف بکشه .. ….
وقتی رسیدیم خونه بدو رفتم که لباسم رو عوض کنم …
دیدم مامان و رباب خانم دارن خونه رو تمیز می کنن و بیشتر وسایل رو بهم ریخته بودن که جابجا کنن ,, می دونستم که اون همه تمیز کاری برای خواستگارای اونشب منه که برای اولین بار می خواستن به خونه ی ما بیان در حالیکه من اصلا اونا رو جدی نگرفته بودم ..
مامان دستور می داد و بقیه اجرا می کردن ..
تا غروب همه چیز مهیا شد ..و مامان مجبورم کرد لباس خوبی بپوشم آماده بشم ..حس به خصوصی نداشتم .. حتی یک طوری هم دوست داشتم برام خواستگار بیاد ..و من بهش بگم نه .. چیزایی که از زبون این و اون شنیده بودم دلم می خواست تو زندگی تجربه کنم …
هنوز پانزده سالم تموم نشده بود سال سوم دبیرستان بودم شاگرد ممتاز مدرسه,, با استعداد و با هوش,, چیزی که تو ذهنم نمی گنجید ازدواج بود…و برای من باور نکردنی …
این اولین خواستگاری بود که مامانم قبول کرده بود و فقط به فقط به خاطر اینکه از عشق من و کاظم می ترسید ..
اون زمان سال 67 بود,,که حرف زدن یک دختر و پسر ننگی بزرگ بود و گناهی نابخشونی محسوب می شد …
هر ارتباط کوچکی باعث می شد هراس و وحشت به دل پدر و مادرا بیفته …و من قربانی این طرز فکر در اون زمان شدم …

دختری بودم پر از احساس و شور عشق و جوونی دنیا مال من بود و بر وفق مرادم می گشت ….
پدر و مادرم از سر شناس های شهر تبریز بودن و تقریبا همه خانواده ی ما رو میشناختن هر دو فرهنگی بودن و تحصیل کرده و من دوازده سال بعد از دو تا پسر بدنیا اومده بودم و سوگلی و ناز پرورده بار اومده بودم …..و بیشتر از هر کس خودم می دونستم که زیبایی چشم گیری دارم ..
از وقتی خودمو شناختم هر کجا میرفتم تعریف می شنیدم از همون بچگی عاشق هایی داشتم که دنبالم میومدن و من مغرور که نه هرگز,, ولی خوشحال می شدم دوست داشتم .. و نا خودآگاه این حس در من روز به روز بیشتر می شد و سعی می کردم این زیبایی رو چند برابر کنم ..
برای همین چون خانواده ی آزادی هم داشتم خیلی به خودم می رسیدم لباس های رنگارنگ رو دوست داشتم و هرگز سیاه نمی پوشیدم …
انگار رنگ سیاه منو یاد چیزی مینداخت که ازش فراری بودم….و یک حس دافعه نسبت به این رنگ داشتم ..
موهای من بلند و بور بود با چشمانی سبز رنگ .. هر کجا که می رفتم توجه همه رو به خودم جلب می کردم …..
با تمام این اوصاف دختر مظلوم و خجالتی بودم زود از شرم سرخ می شدم و دست و پامو گم می کردم …
و هیچوقت نمی تونستم منظورم رو اون طوری که تو فکرم بود به دیگران برسونم …
بیشتر اوقات که احساس می کردم کسی به من زور گفته ..بغض می کردم اشکهام می ریخت بدون اینکه تونسته باشم حقم رو بگیرم با موضوع کنار میومدم .

تا یک روز با آنا (مادرم ) برای خرید رفته بودیم … تو خیابون ولیعصر من به قول خودم دنبال یک شال رنگی پنگی می گشتم ..
عاشق رنگهای آبی و قرمز بودم ..
دم یک مغازه ایستادم که از پشت ویترین دوتا چشم سیاه دیدم که منو نگاه می کرد توجهی نکردم …
ولی اون روز اون نگاه دائم دنبال من بود …

آنا یک رنوی سفید داشت ,,کارمون که تموم شد با هم سوار همون رنو شدیم …
مامان دنده عقب میرفت که از پارک بیاد بیرون ..
باز اونو دیدم پشت ماشین ایستاده بود …
برای من موضوع جالبی نبود از اونجا که دور شدیم فورا فراموش کردم ولی یکماه بعد دوباره اونو توی ولیعصر دیدم همون چشمان سیاه و نگاه دلنشین ….و باز دوباره مدتی بعد ..
این کار اونقدر ادامه پیدا کرد که هر وقت به اون خیابون برای خرید می رفتم می دونستم که دو تا چشم سیاه منتظر منه و تمام مدت منو همراهی می کنه ..
همون لحظاتی که اونو می دیدم حواسم به اون بود ولی زود از یادم می رفت …
سه چهار ماهی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز تو مدرسه با عده ای از دوستانم نشسته بودیم …و اتفاقی مریم که با من صمیمی تر بود گفت : بعضی دخترا شانس دارن پسر دایی من یک دختر رو تو ولیعصر دیده و عاشقش شده و داره در بدر دنبالش می گرده ..
می گفت مامانش یک ماشین رنو داره و هر چند وقت یکبار با هم میان خرید ..
دختره چشمهاش مثل تو سبزه …پسر دایی من میگه عاشق اون چشم ها شدم …
و هر روز به عشق دیدن اون میره ولیعصر …,,من با شنیدن این حرف زود متوجه شدم که اون دختر منم …..
جوون بودم و خام و خیلی عاشق پیشه ..
از اون روز به بعد توجه منم نسبت به اون جلب شد ..
تو فکر بودم یک طوری دوباره خودمو به خیابون ولیعصر برسونم و این بار ببینم واقعا این موضوع صحت داره یا نه ….
با هر ترفندی بود آنا رو راضی کردم و با دختر عمه ام رفتم برای خرید …و به جای دیدن مغازه ها به اطراف نگاه کردم چون دنبال اون می گشتم …
این بار هم دیدمش با اشتیاق اومد جلو و منم بهش نگاه کردم …
و اولین جرقه ی عشق بین منو و کاظم زده شد ….

اون روز من حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بودم از این مغازه به اون مغازه می رفتم و خرید می کردم و اونم دنبال ما میومد بدون اینکه حرفی بزنه یا سعی کنه خودشو به ما نزدیک کنه …
خریدم خیلی طول کشید و وقتی بر گشتم خونه آنا با اعتراض گفت : چرا دیر اومدی؟ لازم نبود تا این وقت شب بیرون بمونی ….
دیگه نمی زارم تنها بری,, شب شده چیکار می کردی تا حالا؟ ..
خودمو برای آنا لوس کردم و گفتم : مثل اینکه دخترتون بزرگ شده هنوز مثل بچه ها با من رفتار می کنی ….
و با غیظ رفتم تو اتاقم چیزایی که خریده بودم ریختم روی تخت …
ولی حواسم به اونا نبود هنوز پوست بدنم داغ بود و یاد اون دو تا چشم سیاه که میافتادم قلبم به تپش میافتاد …
یک مرتبه کنار یک بسته یک کاغذ دیدم که نوشته بود کاظم و یک شماره ی تلفن همین ..
گرفتم تو مشتم از ترس آنا محکم نگهش داشتم …
بعد مونده بودم چیکارش کنم ؟ انگار یک بمب تو دستم بود گوشه ی کیفم قایمش کردم و منتظر شدم تا فرصتی پیش بیاد و بهش زنگ بزنم …
تو عالم جوونی و بی خبری بودم برای همین به یک باره دنیای من عوض شد …
هنوز نمی دونستم معنای کاری که می کنم و احساسی که داشتم اسمش چی بود ..
یک پسر دبیرستانی که هنوز ریش و سیبلش هم در نیومده بود توجه منو به خودش جلب کرده بود و دنیای شیرینی برام ساخته بود ….
موقعیتی پیدا کردم وقتی که سر آنا و بابا گرم بود فورا گوشی رو بر داشتم ..
ولی زود پشیمون شدم ..اصلا خجالت کشیدم ..
با خودم گفتم انجیلا حیا کن داری چیکار می کنی ؟ می خواهی بهش چی بگی ؟و منصرف شدم …
ولی باز طاقت نیاوردم ..چند دقیقه بعد دوباره این فکر تو سرم افتاد که نکنه منتظر باشه و دوباره گوشی رو بر داشتم شماره گرفتم ولی قطع کردم در حالیکه دست و پام مثل بید می لرزید دراز کشیدم روی تختم ….

این کار و تا آخر شب چند بار تکرار کردم و هر بار منصرف شدم ..و بالاخره هم تصمیم گرفتم زنگ نزنم این بهترین کار به نظرم رسید …
ولی از ته قلبم دلم می خواست باهاش حرف بزنم ….
اما احساس گناه می کردم و فکر م این بود که اگر این کارو بکنم دیگه دختر پاکی نیستم و همه ی حُجب و حیای من ریخته شده ,
,جنس مخالف ,,چیزی که همیشه دخترای جوون اون سالها رو ازش می ترسوندن و از روبرو شدن با اونا واهمه داشتن ..
با اینکه من تو خانواده ی آزادی زندگی می کردم و آنا تو زمان خودش هر کاری دلش خواسته بود کرده بود با این حال بشدت مراقب من بود که دست از پا خطا نکنم و در مقابل اعتراض من می گفت : حالا دور و زمونه فرق کرده دیگه نمیشه اون کارارو کرد باید مطابق زمونه پیش بریم ….
بی قرار شده بودم و اونشب تا صبح خواب کاظم رو دیدم ..
فردا وقتی رفتم مدرسه و چشمم به دوستم مریم افتاد ، یک فکری به سرم زد ..و فورا عملی کردم …
وگفتم : ببین مریم دیشب من با دختر عمه ام رفته بودم ولیعصر یک پسره دنبال ما افتاده بود که ول کنم نبود نکنه همون پسر دایی تو باشه ؟ گفت تو دیشب ولیعصر بودی ؟
وای انجیلا .. اونم اونجا بود و گفت باز دختر رو دیدم پس اون دختر تو بودی ؟ چرا به فکر خودم نرسید ..
داره در بدر دنبالت می گرده ….واقعا اون دختر تویی ؟ عاشقت شده …
گفتم :نمی دونم ولی مامان منم رنو داره دیگه ..
گفت : وای انجیلا تو رو خدا چه خوشحال شدم بهش بگم دوست منی خودشو میکشه ..
چشم و ابروی سیاه داشت ؟
گفتم: نمی دونم فکر کنم همون بود … نه بابا بهش نگی من بهت گفتم شایدم من نباشم …
گفت : نه بابا نمیگم .. مگه دیوونه شدم ؟ …
ولی اینو می دونستم که آلو تو دهن مریم خیس نمی خوره و دیرش میشه خودشو به تلفن برسونه و به کاظم خبر بده …و مطمئن بودم شماره ی منو بهش میده ….
برای همین وقتی بر گشتم خونه از کنار تلفن تکون نخورم و با هر زنگ از جا می پریدم و گوشی رو بر می داشتم و قلبم بشدت می زد …
ولی خبری نشد و من تمام وقتم به احوال پرسی از دوستان آنا گذروندم …
بالاخره ناامید شدم و رفتم سر درسم ….

اون زمان تو خونه ی ما فقط من بودم و آنا و بابام ..
برادر بزرگم شهاب چند سال بود رفته بود آلمان و اونجا زندگی می کرد و برادر کوچیکم جاسم ازدواج کرده بود و اون خونه ی بزرگ مونده بود برای ما سه نفر …
که غیر از پذیرایی و حال (هال ) بزرگی که داشت پنج تا اتاق خواب داشت که هر کدوم خوب و جادار بودن و یک آشپز خونه که فقط یک میز دوازده نفره وسط اون جا شده بود و پشت اون حیاط خلوت یا بهتر بگم انباری بود که آنا همیشه ترشی ها و مربا جات و شور و خیار شور هاشو اونجا نگه می داشت …
و زیر زمین خونه که برای خودش یک طبقه ی کامل بود و ما اغلب تابستون ها رو اونجا زندگی می کردیم و همه چیز داشت و وقتی اونجا بودیم احتیاجی به بالا نداشتیم …
شام که خوردیم آنا تو آشپز خونه بود و بابا هم روی مبل چرت می زد…
نگاه من به تلفن بود ولی کسی زنگ نزد از اینکه به مریم گفتم پشیمون شده بودم …
از خودم بدم اومد نباید اینقدر سبک سر باشم و با یک پسر حرف بزنم …
آره اگرم زنگ زد جواب نمی دم اصلا چه معنی داره …با این فکرا اونشب دیگه بی خیال شدم و خوابیدم ..
فردا که از در مدرسه اومدم بیرون دیدم جلوی مدرسه ی ما ایستاده …
تا منو دید یک لبخند آشنا زد ..
من فورا سرمو انداختم پایین در حالیکه قلبم بشدت تو سینه می تپید و دست و پام می لرزید سوار ماشین شدم …
از ترس بابا جرات نکردم بر گردم به عقب نگاه کنم دلم می خواست دوباره اونو ببینم ..
خوش تیپ و قد بلند بود و توجه هر دختری رو به خودش جلب می کرد ….
در خونه که رسیدیم بابا نگه داشت و گفت تو برو خونه من جایی کار دارم …
وقتی پیاده شدم ..و بابا رفت مدتی به انتهای خیابون نگاه کردم ..
فکر کردم ممکنه دنبالمون اومده باشه ولی بازم نا امید شدم ..

خونه ی ما یک در ماشین رو داشت که طرف راست بود و یک در کوچیک برای رفت و اومد خودمون ..
بابام تمام اوقات بیکاریشو تو ی اون حیاط میگذروند و به ماشینش رسیدگی می کرد ..
جلوی در یک داربست زده بود که یک نسترن رونده تمام اونو گرفته بود و موقعی که گل می داد منظره ی بسیار دل انگیزی داشت ..
وسط حیاط حوضی دایره شکلی با یک فواره که چند تا ماهی قرمز و سیاه همیشه توش وُل می خوردن داشتیم .. و دور تا دور اون باغچه بود که بابا توی اون گلهای فصل رو می کاشت …
و یک تراس سراسری و بزرگ جلوی ساختمون بود که بیشتر مهمونی های خانوادگی رو اونجا بر گزار می کردیم …
آنا زن خوش مشرب و خوش رویی بود که دوستان زیادی داشت ..
اون زن پر قدرت و محکم مثل مادرش همیشه فرمان می داد و بقیه اجرا می کردن ..
مادر بزرگ من یکی از شازده خانم های قاجار بود و مادر من رو هم همینطور قوی بار آورده بود ….

آنا خونه نبود..کلید انداختم و رفتم تو حیاط ..
اما همون جا روی تراس نشستم ..دلم می خواست از خونه برم بیرون تا شاید اونو ببینم …
صدای زنگ تلفن رو شنیدم و با عجله رفتم و گوشی رو بر داشتم ..
گفتم بله بفرمایید …صدایی نیومد …
دوباره گفتم بله بفرمایید …
با احتیاط و آهسته گفت : با انجیلا خانم کار داشتم …
من فورا فهمیدم که باید خودش باشه ..قلبم شروع کرد به تپیدن و صورتم سرخ شد و با ترس و لرز گفتم : بله خودم هستم شما ؟
گفت : ببخشید مزاحم شدم من کاظمم میشه یکم باهاتون حرف بزنم ؟
گفتم من شما رو نمی شناسم ..
گفت : همونم که تو ولیعصر شما رو می بینم .. امروزم اومدم در مدرسه تون ..
گفتم : خوب چیکار داری ؟
گفت می خواستم باهات حرف بزنم …
با شرم و به آرومی گفتم : خوب بزن …
گفت : میشه اول تو حرف بزنی من صداتو بشنوم ؟
دستم داشت می لرزید یکم سکوت کردم …و گوشی رو گذاشتم ..
اونقدر قلبم تند می زد که ترسیدم از پشت تلفن بشنوه …

گوشی رو که گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم به اتاقم و با اینکه کسی خونه نبود در و بستم و خودمو انداختم روی تخت …
جوونه های یک عشق زود هنگام در دل من رشد کرد …و تمام تار و پود منو گرفت ……
یک ماهی گذشت .. وحالا من هر کجا می رفتم کاظم رو می دیدم که از دور منو نگاه می کنه …
گاهی زنگ می زد و آنا یا بابا گوشی رو بر می داشتن و اونم زود قطع می کرد …
و با این کارش شک اونا رو برانگیخته بود ….. کم کم آنا حساس شد و نمیذاشت من تلفن رو جواب بدم ..
این بود که منم نسبت به دیدن اون بی تاب تر می شدم …
و این طوری یک عشق عجیب و باور نکردنی بین ما بوجود اومد ….
تا روز تولد من رسید ..
آغاز شانزده سالگی …پنجشنبه بود …آنا از دو هفته قبل داشت تدارک اونشب رو می دید …
اون هر سال این کارو می کرد ..و همیشه می گفت روز تولد انجیلا مهمترین روز زندگی منه .. چون خدا منو بهش داده بود …
بعضی از سالها برای تولد من کارت چاپ می کرد و توی باغ یا باشگاه مهمونی می داد ..و هر چی می تونست اونو با شکوه تر و مجلل تر بر گزار می کرد …
اونقدر آنا به این روز بها می داد که همه از جمله خودم فکر می کردیم واقعا اتفاق بزرگی تو این روز افتاده …
از در مدرسه که اومدم بیرون کاظم اون روبرو ایستاده بود به من اشاره کرد ..
منم تو پیاده رو راه افتادم …
خودشو رسوند پشت سر من و برای اولین بار با هم حرف زدیم ..
گفت : انجیلا تولدت مبارک و یک بسته کوچیک طرف من دراز کرد ..
فورا ولی با ترس اونو گرفتم و گفتم مرسی ..
گفت : خیلی دوستت دارم .

تنها کاری که کردم این بود که سرعتم رو زیاد کنم تا هیجانی که تو وجودم بود رو نشون ندم …
با وجود اینکه هوا سرد بود من خیس عرق شده بودم و کنترل حرکاتم از دستم خارج شده بود …
تا در خونه دنبال من اومد و حرفایی به من زد که دلم می خواست از زبون اون بشنوم ..و بعد بدون اینکه نگاهش کنم رفتم توی خونه و درو بستم …
هنوز از اینکه احساس می کردم اون جلوی در خونه ی ما ایستاده قلبم لبریز از شادی می شد …
خودمو رسوندم به اتاقم ..
چون خونه شلوغ بود آنا متوجه حال من نشد …و اولین کاری که کردم این بود که کادوی اونو باز کنم ….
یک رینگ باریک طلا رو گذاشته بود وسط گلبرگهای گل و یک یاد داشت زیر اون …
نوشته بود..همیشه دوستت دارم با من ازدواج می کنی ؟
اگر جوابت مثبته حلقه رو دستت کن به من نشون بده …
تو آسمون پرواز می کردم حلقه رو دستم کردم و نگاه کردم ..
آهسته اونو بردم بالا و با شرم بوسیدم ..و لبخندی از شادی روی لبم نقش بست دستم رو گذاشتم روی سینه ام و یک نفس عمیق و عاشقانه کشیدم ….
حلقه رو گذاشتم سر جاشو و یک جای اَمن مخفی کردم …
اونشب ما زیاد مهمون داشتیم و من از هر کدوم از اونها کادوهای خوبی گرفتم ولی فقط به اون حلقه فکر می کردم ..
تمام شب رو رقصیدم ..کاظم رو کنارم مجسم می کردم که مثل شاهزاده ی قصه ها دست منو می گرفت ومثل سیندرلا با اون می رقصیدم ….
این حس خوب رو به همه منتقل کرده بودم از جمله مریم ..
زندگی آسون و زیبا به نظرم می رسید راه رو برای خودم هموار می دیدم ..و اونقدر ساده لوح بودم که هیچ مانعی رو بین خودم و کاظم نمی دیدم …
وقتی مهمون ها رفتن من یک ظرف کوچیک آوردم و مقداری کیک گذاشتم توش و قایمش کردم و صبح شنبه با ذوق و شوق حلقه و کیک رو گذاشتم تو کیفم و رفتم به طرف مدرسه …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن