رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت24

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

کلافه مدام داشتم توی انبار راه میرفتم و گاهی از حرص لگدی به جعبه ها میزدم

با زنگ خوردن گوشیم بدون اینکه به شماره نگاه کنم سریع تماس برقرار کردم

-بله!؟

-سلام خوبی پدرام!؟

-خوبم بنیامین!

-باید ببینمت! می تونی بیای جای همیشگی!؟

-اره الان میام

بعد از قطع کردن گوشی سوار ماشین شدم و طرف همون رستوران همیشگی رفتم که دیدم بنیامین از من زود تر رسیده!

پوزخندی زدم و گفتم

-چه عجب زود امدی..

-به هر حال کم پیش میاد که خودمو جایی بندازیم

-اها پس بگو!! بوی غذای مجانی به مشامت خورده ک خودتو پیش من انداختی

به صندلی تکیه داد و گفت :

-اینارو بیخیال! امدم راجب مانا حرف بزنم !

با تعجب ابرو هامو بالا انداختم و گفتم

-مانا چی شده!؟

-چیزی نشده!! فقط خواستم ببینم بعد از اینکه حافظشو به دست اورده بهت حرفی نزده یا مشکلی درست نکرده؟!

دیگه داشتم شاخ در می اوردم چطور ممکنه حافظشو به دست اورده باشه !؟؟؟؟؟؟؟ ولی.. ولی بر خورد امروزش…

-نه داداش هنوز به دست نیورده!

-پدرام تو چت شده!؟دارم میگم مدتی که باید میگذشت گذشته و الان مانا همه چی یادشه چون حافظش برگشته!! تو مگه خبر نداری!؟

-نه!!

حالا نوبت اون بود ک مثل من تعجب کنه
چند بار پلک زد و گفت

-چطور ممکنه بهت نگفته باشه!؟

سرم داشت از هجوم این همه فکر میترکید

چرا مانا باید ازم مخفی کنه!؟ و چطور می تونه انقدر خوب رفتار کنه انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده!!

– مطمعنی مانا چیزی بهت نگفته!؟

– والله هیچی نگفته!! به نظر خودت اگه میگفت توی خونه تنها میزاشتمش بیام اینجا!؟

بنیامین هم مثل من کلافه بود.. نفس عمیقی کشید و گفت

-به نظرت نقشه ای داره!؟

-نه پس عاشقم شده حالا هم داره منو عاشق میکنه که به خوبی در کنار هم زندگی کنیم

بنیامین بشکنی تو هوا زد و گفت:

-همینه پدرام!! نکنه واقعا عاشقت شده؟؟

خنده صدا داری کردم و گفتم

– بچه نشو مرد!! بعد از این همه بلایی که سرش اوردم!؟ وایییی خدا حالا چطوری باهاش رو به رو شم؟؟

– پس این طور که میگی فقط احتمال دوم وجود داره!؟

-یعنی چی!؟

– یعنی اینکه می خواد یه جورایی انتقام بگیره اونم با عاشق کردنت !!

با امدن کلمه عشق نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم

بخندم یا گریه کنم!

گریه کنم برای اینکه یعنی انقدر بدبخت شدم ک با عشق می خواد انتقام بگیره!؟

یا بخندم که چطور تونسته منو با عشق مقایسه کنه!

-پدرام من میگم بهش بگو که میدونی و دست از سرت بر داره !

نه من اینو نمی خواستم باید بازم از هدفش مطمعن میشدم و میفهمیدم چرا داره نقش بازی میکنه !!

-نه باید بفهمم چی تو سرش میگذره !

بنیامین نگاهی به ساعتش انداخت و گفت

-پس به نظرم تظاهر کن که عاشقش شدی ببین چیکار میکنه!!

-من و عشق؟؟ مسخره میکنی؟

– گفتم تظاهر …فقط کافیه مثل خودش رفتارکنی همین

بد فکری هم نبود!! از من که چیزی کم نمیشد برعکس لذت هم میبردم

لبخندی زدم و گفتم

-باشه .. همین کارو میکنم

بعد از یکم دیگه حرف زدن با بنیامین از رستوران بیرون زدم و سمت خونه رفتم از الان خیلی مشتاق تر بودم برای دیدنش..

بی هوا کلید داخل در انداختم و اروم بازش کردم

مانا فارغ از هرچیزی روی مبل دراز کشیده بود و زل زده بود به صفحه خاموش تلویزیون

– چه برنامه جالبیه!!

با صدام یهو از روی مبل پرید و گفت

– اره خوبه،، تو کی امدی!؟

– همین الان ولی مشغول تلویزیون دیدن بودی متوجه نشدی!

نگاهی به تلویزیون انداخت و خواست چیزی بگه که یهو محکم لبشو گاز گرفت

فکر کنم متوجه سوتیش شده بود

ولی به روی خودش نیورد و سمتم امد و کتمو از دستم گرفت

زل زده بودم به حرکاتش! یعنی واقعا همه چیز یادش بود!؟

+ چیزی شده پدرام!؟

– نه , خیلی خستم .. میشه یه چیز آماده کنی بخوریم!؟

-باشه

بعد از اینکه مانا سمت آشپز خونه رفت سیگاری روشن کردم و گوشه پنجره وایسادم

فکرم خیلی شلوغ بود و الان تنها چیزی که می تونست آرومم کنه همین یه نخ سیگار بود

تو حال خودم بودم که گرمای دستای مانا رو دور کمرم حس کردم

پوزخندی زدم و خواستم سمتش برگردم ک یهو سیگارمو از تو دستم کشید و خواست روی لب های خودش بزاره

– بده من

– نمی خوام!! چطور تو میکشی !؟ منم می خوام

خم شدم توی صورتش و نفسمو فوت کردم رو لب هاش

– وقتی میگم نکش بگو چشم چون ضرر داره برات..

خواست اعتراض کنه ک سیگارو کشیدم از دستش و توی جاسیگاری خاموشش کردم

فعلا دوس نداشتم کسی یا چیزی غیر از خودم بهش آسیبی برسونه!!

منتظر چشم دوختم توی صورت پدرام
همین طور زل زده بود بهم و چشم هم بر نمیداشت

کلافه نفسی کشیدم و دستمو جلوی چشمش تکون دادم

-پدراممم.. الوووو

با صدام تازه به خودش امد نگاه دیگه ای بهم انداخت و گفت:

-چیزی شده؟؟

-نه ولی فکر کنم تو یه چیزیت شده!

– مانا چند روز باید بریم جایی

ابروهامو با تعجب بالا انداختم و گفتم :

– مثلا کجا؟؟

– یه قرار کاری دارم ، می خوام توهم همراهم بیای… هم چند روز تفریحه هم من کارم انجام میشه

اصلا حوصله مسافرت و .. نداشتم !! همین طوریش هم برام سخت بود تحمل قیافش چه برسه به چندروز..

– میشه من نیام!؟

– چرا!؟

– امم… اخه من تازه از بیمارستان مرخص شدم زیاد حوصله ی گشتن و .. ندارم!!

– اتفاقا این جوری خیلی برات بهتره!! با هم میریم و میایم ،،دیگه هم حرفی توش نباشه

پوف همیشه باید حرف حرف خودش باشه عصبی رو مبل خودمو پرت کردم و بالشت توی بغلم گرفتم

– من میرم یکم دراز بکشم غذا حاضر شد صدام بزن

بی توجه به حرص خوردنام سمت اتاق رفت و درو بهم کوبید

بعد از رفتنش عصبی از روی مبل بلند شدم و بالشت روی زمین کوبیدم

اه پسره ی اشغال نمی خوام بیام خب .. مگه زوره!؟

بعد از آماده شدن غذا کنار اتاقش رفتم و اروم صداش زدم

– پدرام بیا غذا حاظره…

ولی هیچ صدایی ازش نیومد نزدیک تر رفتم و خواستم درو باز کنم که یهو با صدای دادش از جا پریدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

پسره ی روانی چرا داره داد میزنه!؟

شونه ای بالا انداختم و خواستم از در فاصله بگیرم که با امدن اسمم شاخک هام فعال شدن و تصمیم گرفتم یکم بیشتر بمونم و بفهمم چی میگه

– خب مردیکه چرا نمیفهمی، دارم میگم ما از اول هم قاچاقی امدیم اینجا!! الان من چطوری پاسپورت مانا رو برسونم دستت!!

– نه نه .. گفتم که نمیشه بیخیال شم اونم باید توی این سفر باشه

– ببینید آقای فروزان شما این کار اوکی کنید منم یه جور دیگه براتون جبران میکنم

– باشه خیلی ممنون .. خدا نگهدار

بعد از تموم شدن صحبت هاش سریع اروم خودمو به آشپز خونه رسوندم و لیوانی برداشتم و توشو پر از آب کردم

قلبم از شدت هیجان داشت بالا و پایین می‌شد! چرا انقدر اصرار داشت که من حتما به این سفر برم!؟

پوفی کشیدم و لیوانو به لب هام نزدیک کردم! حتی آب خوردن هم نمی تونست از اظطراب وجودم کم کنه!

چندتا نفس عمیق پشت هم کشیدم و گفتم

– پدراامممم بیا غذا حاظره!!

– باشه امدم.. دیگه چرا داد میزنی !؟

– چند بار. صدات کردم نشنیدی!

– اهان… متوجه نشدم

تو دلم گفتم اره خب نباید هم متوجه بشی!

غذارو آماده روی میز گذاشتم و منتظر شدم پدرام هم بشینه

بعد از اینکه پشت میز قرار گرفت منم مقابلش نشستم و دستامو توی هم جمع کردم

توی سکوت داشت غذاشو میخورد و حتی یک کلمه هم حرفی نمیزد

یکم صدامو صاف کردم و گفتم:

– پدرام چیشد که ما امدیم اینجا!؟

انگار یکم جا خورد ولی خودشو نباخت و گفت:

– قضیش طولانیه!

-می خوام بدونم

با دستمال دهنشو پاک کرد و پوزخندی زد

– باشه میگم چون یادت نمیاد! ولی بعدش سوالی نپرس

به نشونه ی موافقت چند بار سرمو تکون دادم که اروم شروع کرد به حرف زدن

– خب یه مدت یه دختری وارد کارم شد بعد از چند وقت فهمیدیم جاسوس پلیس هستش.. برای اینکه لو نرم مجبور شدم بیام اینجا ..

– خب

-خب همین دیگه..

-حالا اون دختر…

-قرار شد دیگه بعدش سوال نپرسی! بابت غذا هم مرسی عالی بود

لبخندی به روش زدم که از پشت میز بلند شد و خواست از آشپزخونه بیرون بره که یهو گفتم

– اگه دوباره با اون دختر روبه رو بشی چی!؟

-نابودش میکنم! کاری میکنم که روزی هزار باز ارزوی مرگ کنه!!

با شنیدن حرفاش تموم تنم یهو لرزید ولی از یه لحاظ هم گفتم بیخیال مانا! هیچ غلطی نمیتونه کنه !

نفس عمیقی کشیدم تا ارامشو حفظ کنم دیگه علاقه ای به ادامه بحث نداشتم فقط الان به سکوت و یکم فکر نیاز داشتم

وقتی گفتم نابودش میکنم به وضوح می تونستم ببینم که رنگش پرید و دهنش باز موند

دیگه الان مطمعن شدم که حافظشو به دست اورده و الانم داره همه توانشو میزاره برای انتقام

هه ترس توی چشم هاش خیلی شبیه به یه نفر بود که خیلی قبل میشناختم

اخه بگو دختره ی نفهم تو که عرضه نداری چرا از اول وارد این راه شدی!؟

چه دلیلی داشت که هممون رو بازی بدی!؟

ولی خب من پدرامم نمی تونم از کسی ساده بگذرم

فعلا نقشه ها داشتم براش که اگه خودش میفهمید صد بار آرزوی مرگ می‌کرد

کتمو برداشتم و نگاهی به مانا انداختم در ظاهر مشغول شستن ظرف ها بود ولی در اصل..

شونه ای بالا انداختم و بیخیال از خونه بیرون زدم

“مانا”

همین طور که داشتم با ذهن درگیر به شستن ظرف ها میرسیدم با صدای در به خودم امدم و نگاهی توی خونه انداختم

مثل اینکه پدرام رفته بود..
کاش امروز می تونستم یکم حرف از زیر زبونش برای این مسافرت میکشیدم

خیلی کنجکاوم بدونم قراره کجا بریم و چیکار کنیم

اما دراصل خودمم میدونستم این حسم اصلا کنجکاوی نیست بلکه ترسه..

بعد از رفتن پدرام سریع لباس هامو عوض کردم و موهامو باز ریختم دورم و از خونه بیرون زدم

درسته پدرام خوشش نمی امد برم بیرون ولی خب به من چه که اون دوست نداره

زندانی که نیورده بعدشم من برای رفتن به این سفر چندتا وسیله لازم داشتم و مطمعن بودم با پول هایی که از پدرام کش رفتم می تونم تهیه کنمشون

پا تند کردم و سریع از خیابون زدم بیرون و با دیدن اولین فروشگاه داخلش رفتم

اول سراغ لباس هاشون رفتم و دو دست بلیز و چندتا شلوارک و تاپ گرفتم

بعد از اون هم به بخش لوازم آرایشی رفتم

زیاد سر در نمی اوردم ولی با راهنمایی های دختره نتونستم از هرچیز بهترین مارکشو بگیرم

همین طور که داشتم داخل فروشگاه چرخ میزدم با دیدن گوشی فروشی

کمی جلوش وایسادم و زل زدم به مدل های مختلفش خدا میدونه چقدر دلم برای مامانم و داداشم و بابا بهروزم تنگ شده بود

چقدر خوشبخت بودیم… همه چی داشت خوب پیش تا اون شب که …

– خانم حالتون خوبه؟

– نگاهی به پسر مقابلم انداختم و گفتم خوبم خوبم!

– اخه داشتید گریه میکردید

دستی به صورتم کشیدم که فهمیدم خیسه خیسه

من کی گریه کردم که خودم نفهمیدم

دماغمو بالا کشیدم و گفتم

– نه چیزی نیست.. ممنون

لبخندی زد و دستمالی سمتم گرفت

– اینو لطفا بگیرید

– ممنون

-از آشناییتون خوش حال شدم روز بخیر

لبخندی زدم و به رفتنش نگاه کردم

این دیگه کی بود.. شونه ای بالا انداختم و بعد از پاک کردن صورتم دستمال داخل کیفم انداختم و سمت خونه راه افتادم

با هزار بدبختی زیر شونشو گرفتم و وارد ساختمون شدیم

کتفم داشت از درد میترکید ماشالله وزنشم زیاد بود

بعد این که پدرامو روی مبل گذاشتم کمی با دست چپم شونمو مالیدم و طرف آشپز خونه رفتم

دستمال تمیزی برداشتم و با یه کاسه پر از آب توی پذیرایی امدم و کنارش نشستم

– چه به روزت امده!؟ کی این کارو کرده..

پدرام همین طور که چشم هاش بسته بود زیر لب زمزمه کرد

-تقاص میده.. خودش تقاص میده

-چی!؟ کی تقاص میده؟؟

کلافه دستمال خیس کردم و کمی توی کاسه ابشو گرفتم

انقدر حالش بد بود که یه لحظه دلم براش سوخت ولی سریع به خودم امدم و دستمال روی صورتش گذاشتم

-آخخخخ

با صدای دادش هول کرده گفتم

-وای ببخشید ..

دوباره دستمال توی آب زدم و با احتیاط روی پوستش کشیدم

– کی اخه این کارو باهات کرد..!؟

بی جواب زل زده بود به پنجره .. همش دلم گواه بد میداد حس میکردم یه ربطی به خانوادم داره!

همین طور که داشتم صورتشو پاک میکردم بغضمو غورت دادم و چشم هامو بستم ،، تا نبینه اشک توی چشم هامو

– مانا برو حاضر ..شو

با نگاهی دلخور بهش نگاهی انداختم و گفتم

– نمیشه دیر تر بریم!؟

-نه.. یالا حاضر شو..

-ولی پدرام تو اصلا حالت خوب نیست … فکر کنم یه جات شکسته باشه که انقدر ناله میکنی

– گوشیم از تو جیبم بردار زنگ بزن به بنیامین! اون میاد پیشم نگران نباش

سری تکون دادم و گوشی از داخل جیبش بیرون کشیدم توی مخاطبین دنبال اسم بنیامین میگشتم با پیدا کردنش نشون پدرام دادم و گفتم

-این همون دوستت دکترس!؟

-تو از کجا میدونی اون دکتره

با سوتی که دادم از داخل لپمو گاز گرفتم و گفتم :

-خب .. امم… من از اون سری که رفتم بیمارستان و امد باهام حرف زد میشناسمش.. اونجا بود که فهمیدم دوستته!

-اهان، اره خودشه

دکمه سبز لمس کردم و گوشی کنار گوشم گذاشتم

-الو پدرام معلوم هست کجایی ؟ چه بلایی سرت اوردن؟ الو‌وووو الووو

– س..سلام من مانا هستم .. پدرام حالش خوبه

-عه شمایید مانا خانوم ؟ پدرام خوبه؟

-گفتم ک بد نیست! میشه بیاید اینجا؟ باید معاینه بشه توی دنده هاش خیلی درد داره

-باشه باشه امدم

تلفن قطع کردم و گوشی روی میز گذاشتم
خدا میدونست قرار بود ته این سفر چی به سرمون بیاد

با صدای در از جا بلند شدم و طرف در ورودی رفتم و اروم بازش کردم

با دیدن بنیامین لبخندی زدم و به داخل دعوتش کردم

اونم متقابل سلام گرمی کرد و گفت

-پدرام خیلی حالش بده!؟

با بیخیالی شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-نمیدونم.. برو خودت ببینش ، توی پذیرایی خوابیده

سر تکون داد و سریع طرف مبل هایی ک پدرام روش خوابیده بود رفت

واقعا بنیامین یه پسر همه چی تموم بود ، کسی که حاضر بود توی رفاقت از همه چیزش بگذره ! نوع برخوردش هم برعکس پدرام بود هرچی اون سرد و خشک این گرم و صمیمی

واقعا داشتن همچین دوستایی از پدرام بعیده

همین طور که داشتم کتری آب میبستم تا جوش بیاد با صدای صحبت های پدرام و بنیامین کمی خودمو بیشتر به در گاه آشپز خونه نزدیک کردم و گوش وایسادم ببینم چی میگن

انقدر که این کارو با مانی انجام داده بودم الان کاملا حرفه ای شده بودم

نفس عمیقی کشیدم و یاد مانی فعلا کنار گذاشتم تا ببینم اینا چی میگن

-داداش من که بهت گفتم .. هر سری داریم بیشتر لو میریم بیا بیخیال شو

-اه بنیامین دو دقیقه ببند دهنتو!! مگه من خواستم این طوری بشه!؟ من که داشتم راه خودمو میرفتم

-اره اونم چه راهیییی

-ببین بنیامین سری بعد نمیگم دهنتو ببند ها..آخخخخخخخ

با صدای داد پدرام هول زده خواستم از آشپز خونه بپرم بیرون که با دیدن صورت خندون بنیامین یکم مکث کردم ببینم چیکار دارن میکنن این دوتا

-داداش شرمنده مجبور بودم حواستو پرت کنم، کتفت در رفته بود ، الان خداروشکر جا افتاد

-بنیامین بلند شو برو گمشو بیرون تا لهت نکردم! اخه مردکه احمق آدم این جوری با مریض رفتار میکنه!؟ اصلا مانا کو ؟؟ اون با لطافت باهام رفتار میکنه تازه بوسمم میکنه.

با امدن اسمم خندمو غورت دادم و نزدیک تر رفتم و اخمی نشوندم بین ابروهام

-خب خب آقا پدرام که من بوست میکنم!!؟

-نههه من کی گفتم تو؟ بنیامین من گفتم مانا؟؟

داشتم از خنده میمردم چشم های قلمبه شدش با اون کبودی زیر چشمش خیلی با مزه شده بود

پس پدرام هم می تونست شیطون باشه…

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن