رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت3

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

و همین کار کاظم باعث شد وقتی مامان در مقابل اصرار های بی حد مادر یعقوب قرار بگیره قبول کنه که اونا دوباره بیان …
اونشب تا صبح گریه کردم و زار زدم ..
آنا متوجه من بود با مهربونی اومد سراغم .. خواست بغلم کنه ..
گفتم نمی خوام شما اصلا به حرفم گوش نمی کنین من این مرد رو دوست ندارم چرا اذیتم می کنی آنا تو رو خدا قبول نکن بیان, من که به کاظم کار ندارم ..
قول میدم بهتون به قران قسم من باهاش کار ندارم تو رو هر کس دوست داری جون شهاب بد بختم نکن …
آنا چشمهاش پر از اشک شد و گفت : الهی من فدای اون چشمهای قشنگت بشم تو عزیز دورونه ی منی چطوری می تونم بد تو رو بخوام ..
ولی تو یک نگاه به یعقوب بکن یک نگاه هم به او پسره خودت بگو اگر مادر بودی دختر تو به کی می دادی ..
گفتم به کسی نمی دادم ..شما هم نده ..بزار درسم رو بخونم …
گفت اینا اونقدر خاطر تو رو می خوان که حاضرن تا دیپلم بگیری صبر کنن همه جوره با تو راه میان ببین چقدر تو رو می خوان که روزی چند بار به من زنگ می زنن ..
می دونم که قدر تو رو می دونن اما این پسره چی هنوز دست چپ و راستش رو بلد نیست بعد می خواد زن بگیره ؟ ….
نه عزیزم نمیشه اصلا من ازش خوشم نمیاد ..از کجا معلوم یکسال دیگه تو رو ول نکنه بره سراغ یک دختر دیگه …
می دونی اون موقع چی به روزت میاد ..دختری که یک بار ازدواج کنه و طلاق بگیره دیگه دختر خونه نمیشه خدا اون روز رو برای من و تو نیاره …
حالام طوری نیست من می خوام اونقدر سنگ جلوی پای اینا بزارم که خودشون برن و پشت سرشونو نگاه نکنن .. به من اطمینان داری ؟
گفتم : بله دارم غلط بکنم نداشته باشم …
آنا جون التماست می کنم ….بزار درسم رو بخونم می خوام برم دانشگاه دیوونه نیستم که زن کاظم بشم ..
به خدا همچین قصدی الان ندارم ..

وقتی یعقوب خانواده اش وارد شدن من فهمیدم که کار از کار گذشته …
دو تا سبد گل بزرگ کیک و باقلوا ..
انگشتر و پارچه …هر چی که تونسته بودن دهن آنا رو ببندن با خودشو آورده بودن در حالیکه قرار بود فقط بیان و در مورد شرط و شروط حرف بزنن ..
دنیا روی سرم خراب شد قلبم آتیش گرفته بود بغض گلومو ول نمی کرد ..
و تمام مدت اخمهام تو هم بود و حرف نمی زدم ..
مادر یعقوب خیلی زود خودش برید و خودش دوخت هر چی آنا می گفت اون زیر بار می رفت و بالاخره هم به زور انگشتر رو دست من کرد و یک گردنبد انداخت گردنم …
بابا خوشحال بود و خیلی زیاد از یعقوب خوشش اومده بود ..
تو همون مجلس قرار گذاشتن که تا یکماه دیگه عقد کنن و عروسی هم بعد از اینکه من دیپلمم رو گرفتم ..
با دانشگاه رفتن من هم موافق بودن و هر کاری رو که آنا گفت با میل و رغبت قبول کردن ….
و من این منِ ساده و بی عقل فقط دق خوردم و از ترس پدر و مادرم ساکت موندم و حرفی نزدم …
اصلا مجلس طوری نبود که من بتونم اعتراضی بکنم و یا مخالفتی …چی می خواستم بگم ؟ دختر بودم و انگار حق انتخاب نداشتم ….
تو دوران بدی بودم دورانی که نفس دختر ها تو سینه حبس بود ..و همه چیز بر علیه ما بود …
من از عکس العمل کاظم ترسیدم و حتی به مریم هم نگفتم …
روز ها و شب های بدی رو سپری می کردم ..
یعقوب اونقدر با مهربونی و لطف به خونه ی ما میومد و میرفت که دل آنا و بابا رو کاملا برده بود …
تا چند روز به عقد که آنا و مادر یعقوب همه کارشون رو کرده بودن ..
من هنوز با یعقوب روبرو نشده بودم و اونا اینو حمل بر نجابت و حیای من می دونستن در حالیکه من از شدت ناراحتی داشتم دیوونه میشدم …
تنها راه چاره رو در این دیدم که با جاسم حرف بزنم و جریان رو بهش بگم.

چون جاسم اصلا با ازدواج من به خصوص با یعقوب موافق نبود فورا اومد ..
آنا مدرسه داشت و خونه نبود من مخصوصا اون زمان رو برای حرف زدن با جاسم انتخاب کرده بودم چون آنا طوری جلوی اون وانمود می کرد که من با این ازدواج موافقم …
وقتی جاسم اومد من داشتم گریه می کردم و جریان رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد و همون جا موند تا آنا و بابا بیان ..
یکم خیالم راحت شد ..از اینکه پشتیبانی پیدا کرده بودم دلم گرم شده بود ..
اما چیزی که انتظار نداشتم این بود که آنا در مقابل جاسم جبهه بگیره و رو حرفش پا فشاری بیشتری بکنه ….
جاسم گفت : آخه چرا می خواین اِنجیلا رو به زور شوهر بدین ..
من اون مرد رو لایق انجیلا نمی دونم ..
آنا با عصبانیت گفت : چیکار کنم ؟ تو بگو چیکار کنم ..
این پسره کاظم پاشنه ی در خونه ی ما رو کنده اگر همینطور پیش بره و مجبور بشم تن به کاری که اون می خواد بدم,, می دونی به چه مصیبتی گرفتار میشیم ؟
همین طور برای خودت حرف می زنی…چیکار می کردم ؟
منم دلم رضا نیست ولی چاره ندارم .. و گرنه من کجا و شوهر دادن انجیلا کجا ؟
به خدا به خاطر خودش میگم حالا اومده پیش تو شکایت می کنه من باید از انجیلا شکایت داشته باشم که ما رو وادار به این کار کرد …
جاسم گفت : آخه آنا نمیشه که به خاطریک نفر که عاشق اون شده بدبختش کنیم …
آنا گفت :تو دخالت نکن به تو مربوط نیست انجیلا بزرگتر داره ..

جاسم عصبانی شده بود و داشت کنترلش رو از دست می داد …
من هراسون شده بودم با ترس گفتم جاسم ول کن بسه دیگه خودتو اذیت نکن …
جاسم داد زد ..تو ساکت باش ..بزار حرفم رو بزنم ..
آخه آنا ,,مادر من این کار درستی نیست شما یک نگاه به این بچه بنداز دلت براش نمی سوزه ؟ به خدا بدبختش می کنی …
آنا با خونسردی گفت : اولا چرا بدبخت بشه وقتی بهت میگم بیا تو مراسم خواستگاری و بله برون شرکت کن طفره میری و نمیای حالا اومدی برای من تعیین تکلیف می کنی ..
الان من هر چی بگم تو باور نمی کنی ..چقدر اونا خوبن و چقدر با ما راه میان ..پسره و مادرش حاضرن دنیا رو به پای انجیلا بریزن ….
نبودی و ندیدی ..وقتی خودتو آدم حساب نکردی و نیومدی ..منم میگم به تو مربوط نیست خودم می دونم چیکار می کنم ….
بابا دخالت کرد و گفت : جاسم جان من و آنا که بد انجیلا رو نمی خواهیم حتما یک چیزی می دونیم که داریم این کارو می کنیم …
جاسم همون طور عصبانی بود و گفت : من به انجیلا کار ندارم,, نیومدم چون خودم مخالفم اصلا از اون مرد خوشم نمیاد …نمی دونم از چه چیز اون خوشتون اومده ..خلاصه بگم نمی زارم انجیلا زن اون بشه ..
آنا که اخلاقش این بود که وقتی خیلی ناراحت و عصبانی می شد پشت می کرد و می رفت و چنان غیظ و تر راه مینداخت که طرف از کرده ی خودش پشیمون می شد ..
با جاسم هم همین کارو کرد دیگه جواب اونو نداد ..
جاسم یکم با بابا حرف زد و ولی فهمید که بحث بیشتر فایده ای نداره و آنا تصمیم خودشو گرفته ….
من رفتم به اتاقم …کمی بعد جاسم هم اومد پیش من و بغلم کرد و گفت : من میرم فعلا تو حرفی نزدن تا خودم یک فکری بکنم …
به نظر می رسه آنا و بابا نمی خوان به حرف کسی گوش کنن باید یک فکر دیگه بکنیم …می خوام به شهاب زنگ بزنم ..شاید حرف اون رو گوش کردن ….
چند روزی گذشت ..آنا با منم سر سنگین بود و درست جواب سلام منو نمی داد …

تا یک روز که من تو اتاقم درس می خوندم و فقط منو رباب خانم خونه بودیم تلفن زنگ خورد و گوشی رو بر داشتم شهاب بود..
خوشحال شدم و گفتم : وای شهاب جان خیلی دلم برات تنگ شده …کی میای؟ ..
گفت : اول تو بگو چرا داری تن به ازدواجی میدی که دوست نداری ؟ چرا خودت حرفت رو نمی زنی ؟ ..
جاسم می گفت تو ساکتی و اعتراضی نمی کنی ….
من با آنا حرف زدم میگه پسره خوبیه ..نظر تو واقعا چیه به خودم بگو خواهر جان …
گفتم : شما که آنا رو میشناسی می ترسم ناراحت بشه همین طوری که هنوز چیزی نگفتم با من قهر کرده .. من نمی خوام ازدواج کنم تو رو خدا شهاب جان کمکم کن نجاتم بده …
گفت : جریان اون پسره که آنا میگه چیه ؟ تو اونو می خوای؟ یک محصل بچه سال ؟ …
گفتم : اون دوسال از من بزرگتره امسال دیپلم می گیره و میره دانشگاه ..به خدا تا چند سال دیگه صبر می کنم اصلا موضوع برای من اون نیست من الان نمی خوام عروسی کنم …
گفت : ببین در صورتی پا در میونی می کنم که تو از اون پسره بگذری ..قبول ؟
گفتم چشم قبول هر چی شما بگی …
اگر انا رو منصرف کنی بابا هم راضی میشه …و گرنه من این وسط بدبخت میشم …
گفت:آخه آنا میگه بابا بهشون قول داده و نمی خواد رو حرفش حرف بزنه میگه خانواده ی خیلی خوبین ….
گفتم : به قران من اصلا اونا رو نمیشناسم فقط می خوام درس بخونم برای چی به این زودی عروسی کنم ؟ تو رو خدا به دادم برس شهاب جان …
گفت : حالا فکرشم نکن ..من دارم میام تهران از طرف دولت دعوت شدم با یک گروه آلمانی هفته ی دیگه نه ,,نه , یازده روز بعد از این میام تهران یک مدتی هم وقت دارم تبریز بمونم …
تو نگران هیچی نباش..فقط ساکت نمون و حرفتو بزن ..نترس من و جاسم پشتت هستیم ….
هنوز کاظم از جریان خبر نداشت با عکس العمل هایی که اون نشون می داد می دونستم که کارو بد تر می کنه ..
برای همین حتی به مریم که نزدیک ترین دوستم بود نگفته بودم …

با شهاب که حرف زدم فقط چند ساعت خیالم راحت شد ولی با جنب و جوشی که آنا و مادر یعقوب برای بر گزاری عقد کنون راه انداخته بودن و اینکه یعقوب به هر بهانه ای میومد خونه ی ما و برای خرید حلقه قرار و مدار میذاشتن دوباره دلشوره و دلواپسی اومد سراغم ..و شبانه روز اشک میریختم ولی نمی تونستم با کسی هم درد دل کنم ..
فقط گاهی رباب خانم بود که پای حرفام می نشست . پا به پای من گریه می کرد …
آنا تو زندگی ما یعنی همه چیز و همه کس ,, اونقدر به من محبت می کرد و منو بالا ,بالا می برد که احساس می کردم بهش مدیونم ..و حق ندارم رو حرفش حرف بزنم …
بهترین مهمونی ها بهترین کلاسها و بهترین مدرسه ها مال من بود ..از هیچ چیزی در مورد من دریغ نمی کرد و حالا هم می خواست در حق من خوبی کنه ..
آنا یکی از بهترین دبیر های شهر بود هم تو کارش و هم در اداره ی زندگی بی نظیر بود و همین طور در مهربونی کردن به دیگران .. و همین باعث می شد تمام اطرافیانش ازش فرمون می بردن و دستورات اونو گوش می کردن …
تا اومدن شهاب حرفی نزدم به امید اون بودم و می دونستم حالا که دوساله آنا اونو ندیده و دائم برای دیدینش لحظه شماری می کنه امکان اینکه به حرفش گوش کنه زیاده …
بالاخره منو و آنا و بابا و جاسم راهی تهران شدیم تا از شهاب استقبال کنیم ….
وقتی شهاب رو تو فرودگاه دیدم که با یک گروه پونزده نفری وارد شد با اینکه آنا و بابا و جاسم منتظر موندن تا شهاب از گروه جدا بشه ..
ولی من طاقت نیاوردم و دویدم بطرفش ..و خودمو انداختم تو بغلش و زار زار گریه کردم ..
صورتم رو بوسید فورا گفتم : خیلی دلم برات تنگ شده بود …تو رو خدا کمکم کن شهاب جان …
دوباره منو بوسید و یواش گفت : آروم باش کسی حق نداره تو رو مجبور به کاری بکنه ,,دیگه من هستم …بعد منو به دوستانش معرفی کرد و دست منو گرفت و رفتیم بطرف آنا و بابا ….

اونشب ما تو هتل هیلتون محل اقامت شهاب و همکارانش موندیم ….
ولی دیگه اونو ندیدیم …اما فردا صبح اومد و برای صبحانه با هم دور یک میز جمع شدیم ..
شهاب دستشو گذاشت رو دست آنا و گفت : خیلی دل تنگ شما بودم ..البته برای بابا هم همین طور و انجیلا و جاسم عزیزم …چه خبر آنا ؟ چطورین تعریف کنین ..
آنا گفت خبرا پیش توس تو تعریف کن …گفت : از خواستگار انجیلا بگو چرا می خوای به این زودی شوهرش بدی ..من نمی زارم شما این کارو بکنین ..
براش تو دانشگاه سوئد صحبت کردم به محض اینکه دیپلم بگیره خودم می فرستمش اونجا درس بخونه ..این طوری شما هم دیگه نگرانی ندارین …
آنا گفت : نمیشه ما قول دادیم شما بیا ببنش بعد نظر بده ..الان در موردش حرف نزن …
شهاب گفت : گیرم که خوب باشه من برای انجیلا برنامه های دیگه ای رو دارم می خوام بره سوئد درس بخونه پیشرفت کنه ..
آنا در حالیکه یک لقمه بزرگ برداشت و گذاشت دهنش با خونسردی گفت : من طاقت دوری انجیلا رو ندارم ..
همین جا درس بخونه یعقوب هم حرفی نداره خودشم که زرنگه پس دیگه بحث نکن ..از خودت بگو …
شهاب یکم ناراحت شد و گفت : آنا جان چرا می خوای به زور این کارو بکنی ؟ خوب انجیلا نمی خواد,, عهد بوق که نیست دنیا عوض شده کسی دیگه با دخترش این کارو نمی کنه …
بابا گفت : دیگه کار از کار گذشته من قول دادم .. انجیلا هم می خواست قبل از اینکه اون کارا رو بکنه فکر اینجاشو می کرد …
با اعتراض گفتم : به خدا من کاری نکردم حتی باهاش حرف هم نمی زدم چی میگی بابا ؟ …
آنا یک لقمه ی دیگه درست کرد و ابروهاشو در هم کشید و با ناراحتی گذاشت دهنش و وانمود کرد حرف های ما رو نشنیده و همین طور که دهنش پر بود پرسید : تو کی کارت تموم میشه بریم تبریز ؟
شهاب نگاهی به من کرد و با اون نگاه منو به آرامش دعوت کرد و گفت : من چند روزی کار دارم شما برین من خودم میام ….و بعد با جاسم از سر میز بلند شدن و با هم رفتن ….

بیست روز بعد شب عقد کنون من بود ..
در حالیکه جاسم و شهاب تمام این مدت با آنا بحث کرده بودن ولی موفق نشدن کاری از پیش ببرن ….. و هیچکدوم تو مراسم شرکت نکردن …
از آرایشگاه اومده بودم و تو اتاقم پریشون و بی قرار بودم وبغض داشتم …
زنگ زدم به مریم و گفتم : ببخش که تا حالا بهت نگفتم ..امشب بیا عقد کنون من مریم باورت میشه ؟دیگه کار تموم شده …
دلم می خواد پیشم باشی …داد زد سرم که چرا به من نگفتی ؟ الان دیگه دیر شده …
گفتم : وقتی شهاب و جاسم نتونستن کاری بکنن تو چیکار می خواستی بکنی ؟ حالا بگو که میای؟ تو رو خدا تنهام نزار مریم …
گفت : باشه الان حاضر میشم خدا بگم چیکارت کنه …
گفتم : مریم یک وقت به کاظم حرفی نزنی ؟فقط گفت : الان میام …
من مثل یک روح متحرک شده بودم …
دائم فکر می کردم تا خودمو راضی کنم …… فکر کردم شاید آنا صلاح منو می دونسته شاید اینطوری خوشبخت تر بشم …
شاید …شاید ..
بعد از اینکه کلی با خودم حرف زدم و با دلایلی که آنا و بابا داشتن خودمو راضی کردم تا تن به اون ازدواج بدم ,, رفتم و پای سفره ی عقد نشستم …
یعقوب که کلی به خودش رسیده بود با اشتیاق اومد و کنارم نشست ..و سلام کرد ..
سرمو تکون دادم ولی بهش نگاه نکردم ..
عکاس که یک مرد جوون بود اومد تا از ما عکس بگیره …
سیم رو به من نشون دادو ..پرسید اینو کجا بزنم به برق؟ ..از جام بلند شدم و پشت کمد رو نشون دادم و گفتم باید بزنین اینجا …
یک مرتبه یعقوب که هنوز خطبه ی عقد هم خونده نشده بود..بازوی منو گرفت و با فشار منو برگردوند سر جام ..و رفت و با مادرش اومد و یک چادر سر من انداختن …
من هاج و واج مونده بودم ..چی شد ؟ یعنی چی ؟ من چیکار کردم ؟ نه مادر اون و نه خواهرش چادری نبودن ..پس این چیه؟ نمی فهمیدم …
همون موقع مریم اومد ..بهش گفتم : برو آنا رو صدا کن بیاد …اینا چادر سر من کردن ….
گفت : اینو ول کن ببخشید من به کاظم گفتم … داره دیوونه میشه …خدا کنه کاری دستمون نده ….

با عجله از اتاق رفتم سراغ آنا می خواستم بهش بگم که کاظم می دونه و مراقب باشه ..
تا چشمش به من افتاد پرسید اون چیه روی سرت ؟ از کجا آوردی ؟
گفتم : آنا نمی دونم چرا یعقوب و مادرش اینو سرم کردن ..خودت بیا و بپرس من با این چادر عکس بندازم ؟
پرسید : الان کجان ؟
گفتم نمی دونم کجا رفتن ..
گفت : برش دار بده به من الان خودم حرف می زنم …
آنا چادر رو ازم گرفت و گفت تو برو سر سفره الان مهمون ها میان ..گفتم حالم خوب نیست میرم تو اتاقم …
مریم رو صدا کردم تا با هم بریم که مادر یعقوب اومد جلو و گفت : ای وای دختر جان کو چادرت ؟ یعقوب ناراحت میشه ها ..چرا بر داشتی ؟….
جواب ندادم و سرم رو انداختم پایین …
آنا به دادم رسید و چادر و گرفت طرف مادر یعقوب و گفت : این چیه؟ همچین قراری نداشتیم ..
برای چی چادر سرش کردین؟ …
گفت : تو رو به خدا سخت نگیرین .. ما هر چی شما گفتین موافقت کردیم ,,نکردیم ؟ الان یعقوب چی از شما خواسته ؟ اینکه زنش و نا محرم نبینه حرف بدیه ؟
آنا گفت : اگر به ما گفته بودین که می خواین این کارو بکنین ما اصلا قبول نمی کردیم …
گفت : اوووووخیلی شما فراموش کار شدین آنا ..چون من به شما گفتم یعقوب متعصب و غیرتیه نگفتم ؟
چرا امروز حاشا می کنین ؟ …
آنا داشت با مادر یعقوب جر و بحث می کرد که چند تا از مهمون ها اومدن ..
من و مریم رفتیم به اتاقم ..خدا ,خدا می کردم که آنا با همون قدرتی که تو کاراش داشت اون عقد رو بهم بزنه …..
ولی مدتی بعد آنا هراسون اومد سراغم و گفت : انجیلا تو کاظم رو خبر کردی ؟آره ؟
گفتم: الان چی شده ؟
گفت : اومده دم در سر و صدا راه انداخته …فعلا بابات ردش کرد ولی از کجا معلوم دوباره نیاد ؟
گفتم : نه به قران من اصلا ندیدمش چرا این کارو بکنم؟ ..و زدم زیر گریه …..
دلم برای خودم و کاظم سوخت …اما نمی دونستم چیکار باید بکنم …

مدتی گذشت تا مهمون ها جمع شدن صدای موسیقی و بزن و برقص بلند شده بود ..
منو صدا کردن و باز اون چادر رو سرم انداختن و سر سفره ی عقد نشوندن …و خطبه ی عقد خونده شد ..
همه منتظر بله گفتن من بودن …دلم نمی خواست بله رو بگم …وقتی به آنا نگاه کردم احساس کردم بی اندازه ناراحت و غمگین به نظر میاد ..
بعد نگاهی به بابا کردم اونم همین طور بود ..انگار تو یک گرداب افتاده بودم و نمی تونستم حتی دست و پا بزنم,,, زبونم بند اومده بود ..
همه منتظر جواب من بودن ….ولی احساس می کردم دیگه حتی آنا هم رغبتی به این کار نداره پس تو دلم گفتم ای خدا فقط یک معجزه می تونه منو الان از این وضع نجات بده فقط تو می تونی به دادم برسی …
مادر یعقوب اومد جلو و یک سکه گذاشت تو دست من و بلند گفت عروسم زیر لفظی می خواد …و یک طوری مثل هشدار به من گفت : چرا داری آبرو ریزی می کنی زود باش دیگه ….
آنا گفت : من و پدرش اجازه میدیم ..
آقا دوباره گفت : عروس خانم وکیلم ؟
آهسته و با بغض گفتم : بله ..و هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاد …همه دست می زدن و شادی می کردن ..سفره ای که قند سابیده بودن از دست یک نفر رها شد و کمی از خاک قند ها ریخت روی منو و یعقوب ..
با مهربونی به من گفت : تو تکون نخور تا اینا رو پاک کنم اگر نه تمام شب نوچ میشی و خاک قند ها اذیتت می کنه ….
در حالیکه بشدت بغض داشتم این احساس که حالا دیگه اون شوهر منه ..در من بوجود اومد یک حس تعهد ..یا شرافت نمی دونم …
بعد از عقد …بابا دیگه تو مجلس پیداش نشد و آنا اونقدر عصبانی و بیقرار بود که همه ی مهمون ها متوجه شده بودن ……
همه تو پذیرایی می رقصیدین ..و یعقوب به جای هر کلام محبت آمیز به من گفت : تو نمی رقصی ها ,, چادرت رو بر ندار تا مردا برن …
همینطور تمام شب او چادر روی سرم بود ..و فکر می کردم آنا و بابا فقط برای همین ناراحتن …
یکم بعد جاسم و شهاب سراسیمه اومدن ..اونا که سر عقد هم حاضر نشده بودن و بدون اینکه بیان و به من تبریک بگن یکراست با آنا و بابا رفتن به یکی از اتاق ها جلسه کردن ..
در حالیکه مادر و خواهر و برادر یعقوب به روی خودشون نمیاوردن ..که همه ی خانواده ی من ناراحت هستن ….
آنا زود تر اومد بیرون و همین طور که حرص و جوش می خورد و با یعقوب و مادرش جر و بحث می کرد و من فکر می کردم برای چادر این طور ناراحته …
ولی دیگه کسی بابا و جاسم و شهاب رو ندید …
کار از کار گذشته بود …
با وجود اینکه می دیدم یعقوب همون شب اول خودشو نشون داد ولی یک حسی تو وجودم افتاده بود که انگار بدم نیومده بود ..
از اینکه آنا داشت حرص و جوش می خورد دلم خنک می شد …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن