رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت4

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مهمونها کم کم میرفتن چند نفر بیشتر باقی نمونده بودن که رباب خانم به من گفت :اِنجیلا یکی پای تلفن کارت داره …
گوشی رو گرفتم ..صدای کاظم بود که فریاد می زد و گریه می کرد ..چرا این کارو با من کردی ؟ انجیلا من امشب مُردم دیگه زنده نیستم تو منو کشتی ..و جنازه منو دفن نکردی ..
چون حتی به من خبر ندادی ..بی انصاف من عاشق توام ..برات می مردم حقم نبود ..
این حق من نبود ..گناه من فقط دوست داشتن تو بود …گفتم به خدا من نمی خواستم باور کن ..
اون از اونطرف گریه می کرد و من از این طرف اشک میریختم …آنا اول از همه منو دید و پشت سرش یعقوب ..
هر دو با هم اومدن طرف من که حالم خیلی بد بود و گریه می کردم ..
یعقوب می خواست بفهمه که کی داره با من حرف می زنه …
آنا زرنگی کرد و گوشی رو گرفت و گذاشت و با تندی گفت : امشب تو نباید با تلفن حرف می زدی کی صدات کرد پای تلفن ؟ جوابشو ندادم و با عجله رفتم به اتاقم و درو بستم و از تو قفل کردم ..
زار و نزار و در مونده با نفرت لباسم رو در آوردم و پرت کردم کنار دیوار چند تا دستمال بر داشتم و با غیظ کشیدم تو صورتم ..تا اون آرایش تهوع آور از صورتم پاک بشه …
آنا زد به در و صدام کرد اِنجیلا چی شده بیا بیرون ..ولی جواب ندادم …
گوشی رو بی پروا بر داشتم و زنگ زدم به کاظم ..ولی کسی جواب نداد …
می خواستم امید ش رو نا امید کنم ..می خواستم بهش بگم شوهرم رو دوست دارم و نمی خوام دیگه ببینمش ..می خواستم کاظم بیشتر از این زجر نکشه….
اونشب من حتی وقتی آنا تهدیدم کرد و بد و بیراه بهم گفت از اتاق بیرون نرفتم صدام تو گلو خفه بود ..
روزایی بود که فکر می کردم من دختر شاه پریون هستم .
هرگز چنین روز هایی رو برای خودم پیش بینی نمی کردم ..
دیگه متوجه نشدم که بیرون از اتاق من چه اتفاقاتی در جریانه ..

فقط شنیدم که آنا داشت به یعقوب می گفت از اینکه دستشو فشار دادی و چادر سرش کردی و نزاشتی عکاس ازش عکس بندازه ناراحت شده …
و اینطوری سر و ته قضیه رو جمع کرده بود ..ولی یعقوب با هوش تر از اونی بود که این حرف رو باور کنه اون دیده بود که اونطور پشت تلفن گریه می کنم …..
فردا صبح مریم اومد به خونه ی ما در حالیکه من هنوز خودمو حبس کرده بودم ..
آنا نمی دونست که مریم رابط بین منو کاظم بوده ..
از دیدنش خوشحال شد و فکر می کرد این طوری می تونه در اتاق منو باز کنه …
خودش اومد و زد به در و گفت : اِنجیلا در و باز کن مریم اومده ..
یک چیزی هم می خوام بگم ..
جاسم و شهاب اینجان می خوایم باهات حرف بزنیم ..
درو باز کن ….میگم باز کن لج بازی نکن …اگر باز نکنی میرم شیشه ی پنجره رو میشکنم و میام تو ….دست گل به آب دادی حرفم داری ؟ آبرومون رو بالاخره بردی ..خیالت راحت شد ؟
درو باز کردم و گفتم ..نه خیال شما راحت شد که منو دادی به اون آدم که قبل از عقد به جای مهربونی کردن دست منو فشار داد و به زور منو کشوند روی صندلی و چادر سرم کرد …
شما خیالت راحت شد ؟ این زندگی رو برای من می خواستی ؟ فقط این طوری تونستی خودتو از شر من خلاص کنی ؟
آنا گفت : حرف مفت نزن ..خودم دلم خونِ باید باهات حرف بزنم موضوع مهمتر از این حرفاست …
گفتم : آنا تو رو خدا الان به من چیزی نگو حالم خوب نیست ..
مریم اومد تو اتاق منو و آنا گفت : مریم جون یکم باهاش حرف بزن نصیحتش کن آروم بشه ..تا ببینم چه خاکی تو سرم بریزم …وای خدا بیچاره شدم …
تا تنها شدیم و درو بستیم مریم گفت : نمی دونی کاظم چیکار کرده تمام شیشه های خونه شون رو شکست ..هر چی تو خونه داشتن زد زمین و از بین برد ..
مامانش زنگ زده بوده به مامان منو و بابا م رفتن آرومش کنن ولی فایده نداشته …
می گفتن چهار ساعت یک بند هوار کشیده و ناله کرده ..تا حالا ندیده بودن که کاظم همچین کارایی بکنه …..
حالا مریم می گفت و من اشک میریختم ….

گفتم یک کاری برای من می کنی ؟ از قول من بهش بگو من بچه بودم عقلم نمی رسید ..فکر نمی کردم کار به اینجا برسه ..شوهرمو دوست دارم و خودم قبول کردم ….
بعد هم بگو …بگو …منو ببخشه و از سر راهم بره تا راحت زندگی کنم …
گفت : باور نمی کنه ..اون می دونه که دوستش داری …
گفتم : تو بگو, چون ندارم,,(و همین طور مثل ابر بهار گریه کردم ) حالا دیگه ندارم چون شوهر دارم ..
نمی تونم به جز اون فکر دیگه ای داشته باشم ….نمی خوام هم خودمو بدبخت کنم هم یعقوب رو اونم گناهی نداره …
دیگه کاریه که شده باید با این قضیه کنار بیایم ….
مریم که رفت صورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم و سعی کردم فراموش کنم که اصلا کاظمی وجود داشته ..
همش با خودم تکرار می کردم …تو دیگه زن یعقوبی ..
از آنا پرسیدم شهاب و جاسم کجان ؟ آنا برگشت طرف من,, دیدم داره گریه می کنه ..
پرسیدم : چی شده آنا اتفاقی افتاده ؟
که تلفن زنگ خورد و رباب خانم منو صدا کرد و گفت : گوشی رو بر دارین آقا یعقوبه با شما کار داره ..
در حالیکه چشمای آنا از تعجب گرد شده بود گوشی رو گرفتم …آنا با دست اشاره کرد نمی خواد حرف بزنی …
گفتم بله ..
یعقوب گفت : سلام حالت بهتره ؟
گفتم : مرسی آره خوبم پرسید میشه بهم بگی چرا دیشب پای تلفن گریه می کردی ؟
گفتم : نه ..چون همین روز اول نمی خوام جر و بحث کنم ..شما خودت فکر کن …
گفت : لطفا بهم بگو از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم نفهمیدم …
گفتم : شما بگو چرا چادر سر من انداختی مگه نمی دونستی من چادری نیستم ؟
گفت : از بس دوستت دارم دلم نمی خواد کسی بهت نگاه کنه ..عذاب می کشم ..اشکالی داره تو رو برای خودم بخوام ؟ ندیدی فیلمبرداره چطور بهت نگاه می کرد ؟ برای همین عوضش کردم ..اونو فرستادم رفت و یکی دیگه آوردم ؟
گفتم : من متوجه نشدم ولی تو باید با من حرف می زدی نه اینکه عکس العمل نشون بدی …
بهت بگم من چادر سرم نمی کنم ..جلوی نگاه مردم رو هم نمی تونم بگیرم ..اگر ناراحتی هنوزم چیزی نشده ..من اینطوری نمی تونم زندگی کنم …
گفت : باشه چشم هر چی تو بخوای ..ولی باور کن از روزی که تو رو دیدم دیگه روز شبم رو نمی فهمم همش دلم می خواد پیش تو باشم …یک سئوال دیگه …میشه جواب بدی ؟
گفتم: آره …..
گفت : قول بده راست بگی …من سکوت کردم …
گفت : قول بده دیگه …
گفتم باشه …پرسید : تو از من خوشت نمیاد ؟ چرا دلت نمی خواست با من ازدواج کنی ؟
گفتم : برای اینکه شهاب می خواست منو ببره سوئد اونجا برم دانشگاه ..دلم نمی خواست به این زودی ازدواج کنم …کار بدی کردم؟ ..الانم فکر می کنم خیلی برام زود بود ..
گفت : کاری می کنم که از زندگیت لذت ببری اونوقت فکر می کنی دیرم زن من شدی ..بهت قول میدم ..امروز بیام پیشت ؟ گفتم : فردا بیا ..امروز باید استراحت کنم ..آنا مرتب به من اشاره می کرد که حرف نزن تمومش کن …
مونده بودم چرا آنا اینقدر ناراحته گوشی رو که قطع کردم ..به من گفت : برو اتاق عقبی ..بابات و شهاب اونجان می خوایم باهات حرف بزنیم ….
مطلب مهمی پیش اومده ..در مورد یعقوب …

با چشمهای پُف کرده از گریه ,,به مامان که بی اندازه ناراحت بود خیره شدم پرسیدم چیزی شده ؟ ای خدا یعقوب بد از آب در اومد؟ درسته ؟
گفت : نه بیا ….
مچ دست منو گرفت و با خودش کشید و برد به اتاقی که بابا و شهاب داشتن حرف می زدن و گفت : این طوری نیست بیا ..بابات بهت بگه ..
منو که دیدن هر دو اونقدر به من ابراز محبت کردن و بیشتر از اندازه تحویلم گرفتن ..که من متوجه شدم اونا دلشون برای من خیلی سوخته …
وتو دلم گفتم نمی دونین که چقدر دلِ خودم برای خودم می سوزه و باز بی اختیار گریه ام گرفت از چیزی که می خواستن به من بگن وحشت داشتم …
دلم می خواست پرواز کنم و از اونجا برم و از همه ی این حرفا دور بشم …
بابا گفت : چرا گریه می کنی بابا جون؟ هر چیزی یک راهی داره ..بیا دخترم بشین اینجا …
گفتم : شما و آنا به حرف جاسم رسیدین ؟ فهمیدین که اونطورم که وانمود می کردن آدمای خوبی نبودن؟ …
آنا گفت : آدمای خوبین فقط یک چیزی رو از ما پنهون کردن ..البته چیز مهمی نیست ..ما به خاطر تو ناراحتیم …
می ترسم تو ذهنت اثر بد بزاره …
شهاب عصبانی شد و با لحن بدی به آنا گفت : بسه دیگه آنا بازم داری از اونا دفاع می کنی؟ هنوز دست بر نمی دارین ..
اِنجیلا یعقوب قبلا دوتا زن گرفته ..میگن زود طلاق داده ..
بابا سر عقد از شناسنامه اش فهمیده …حالا چرا جلوی عقد رو نگرفته نمی دونم ..
دارم دیوونه میشم نباید این کارو با تو می کردن ..
بابا گفت : جلوی مردم ؟؟همه نشستن و منتظر جواب انجیلا بودن کاری از دستم بر نمی اومد به آنا گفتم اونم گفت دیگه دیر شده ..
چیکار می کردم راه پس و پیش نداشتم دلم که نمی خواست ولی مجبور شدم آبرو ریزی می شد ..
شهاب فریاد زد بازم همون حرفها رو می زنین اقلا قبول کنین اشتباه کردین این بچه فقط شانزده سالشه اون مرتیکه سی سال داره تو رو خدا یکم به بچه ی خودتون رحم کنین نمی فهمم چرا داری این کارو می کنی آنا ؟…. ..

منم با اینکه خیلی ترسو بودم جرات پیدا کردم و گفتم : یعنی چی ؟
قبلا زن داشته و شما اجازه دادین من زن اون بشم؟ ..
آینده من از آبروتون مهمتر بود ؟آبروی ما می رفت؟ یا آبروی اونا ؟که با دروغ اومده بودن جلو …
تا دل شما رو بدست آوردن ..مگه یادتون نیست وقتی رفتیم خریدعروسی شما گفتی چادر سفید بخرین مادرش گفت مگه عروس ما چادریه؟ ..
لازم نداره ..یادتون نیست ؟ حالا چرا میگن باید چادر سرم کنم ..
تمام شب اون چادر لعنتی رو انداختن رو سر من …
تو هیچی نگفتی …وای آنا باورم نمیشه ..شما سر عقد می دونستی که اون قبلا دوتا زن گرفته؟ و به من گفتی بله بگم ؟..
دستتون درد نکنه ممنونم که اینقدر منو دوست داشتین که حاضر شدین منو بدین به همچین آدمی ازتون نمیگذرم دلتون برای من نسوخت ..
فکر نکردین بیچاره ام می کنین …می دونین اوقدر گریه کردم که دیگه وقتی اشکم می ریزه پلکهام می سوزه؟ می دونین نفسم داره بند میاد …
چطور دلتون اومد منو به همچین حال و روزی بندازین ؟
شهاب اومد و منو بغل کرد ..حالا همه با هم گریه می کردیم ..
آنا دماغشو گرفت و همین طور که اشک میریخت گفت : به خدا قسم به جون خودت اگر اونشب کاظم نیومده بود دم در,,من این کارو نمی کردم خدا رو شاهد می گیرم ترسیدم احساس خطر کردم وگرنه همه چیز رو بهم می زدم می دونی که از کسی نمی ترسم فقط فکر کردم اگر الان عقد نکنیم باز سر و کله ی اون پسره پیدا میشه ….
شهاب هم همین طور که منو تو بغلش گرفته بود و گریه می کرد گفت : واقعا که آنا مایوسم کردی …
این دونفر دوتا جوون بودن که همدیگر رو دوست داشتن ..
عشق و محبت که دست خود آدم نیست گناه اِنجیلا اینقدر بزرگ بود که به همچین عقوبتی گرفتارش کنی ؟
واقعا بی منطق ترین حرفی بود که تا حالا شنیدم …
همین رو بهانه کنین و طلاقشو بگیرین من اِنجیلا رو با خودم می برم ..نمی زارم با این پسره زندگی کنه …
دیگه به حرفت گوش نمی کنم آنا …
من با گریه دویدم طرف اتاقم ..

آنا از ترس اینکه باز درو قفل کنم دنبالم اومد و خودشو به من رسوند و کلید رو بر داشت و گفت : ناراحت نباش قربونت برم ,,پاره جگرم,, من نمی زارم کسی تو رو اذیت کنه تا جون دارم پات هستم ..
بابات هست برادرات هستن تنها که نیستی …
داد زدم آنا تنهام بزار بدبختم کردی بیچاره شدم …
دیگه کاری از دست کسی ساخته نیست اگر طلاقم نده چی میشه ؟ وای خدا ی من یعنی شما با این همه ادعا که داشتی منو دادی به این مرد؟ ….
شما نبودین برای تولد یکسالگی من صد تا مهمون دعوت کردی و کیک سه طبقه سفارش دادی …
هر جا نشستی به من افتخار کردی حالا منو دادی به مردی که قبلا دوبار زن گرفته ؟
بحث های اون روز تموم شدنی نبود هر کدوم به نوبه ی خودمون داشتیم عذاب می کشیدیم ..
بعد از ظهر مادر یعقوب با پر رویی هر چه تمام تر زنگ زد و رباب خانم گوشی رو بر داشت و آنا رو صدا کرد ….
آنا خیلی قاطع گوشی رو گرفت و بدون مقدمه گفت : شما باچه رویی زنگ زدین ؟ چرا به ما نگفتین که پسرتو قبلا زن گرفته ؟,,…..,,
,خیلی خوب باشه فقط عقد بوده چرا نگفتین؟ همین را باید می گفتین ,,…,,
باشه خانم ..باشه ,,یعقوب نخواسته و طلاق داده من چیز دیگه ای میگم ….,,
گوش کنین می پرسم چرا نگفتین ؟ ,,….,,مهم نبوده؟ ..
ای خانم برای شما مهم نبوده برای ما بوده ..
ازکجا معلوم دو روز دیگه دختر منو نخواد و طلاق بده ,,……,,نه,,نه حرف چیه شما داری حرفای بیخودی می زنین ..من قبول ندارم ..
خیلی خوب دختر منم سومی باشه هنوز اتفاقی نیفتاده طلاقشو می گیرم ..با دروغ اومدین جلو سر بچه ی من تو مجلسی که هیچکس حتی دختر تون چادر نداشت چادر کردین ..
پسرتون دست بچه ی منو فشار داد و با عصبانیت نشوند چرا برای اینکه عکاس بهش نگاه کرده دست اِنجیلا رو فشار بده ..
کارایی کردین که من نمی تونم ازش بگذرم ..نه خانم ..نه …دیگه فایده نداره ما رو به خیر و شما رو به سلامت ..آدمای ساده ای بودیم که به شما اعتماد کردیم …

وقتی آنا گوشی رو قطع کرد بار سنگینی از روی شونه های من و بقیه بر داشته شد جون تازه ای گرفتم و با خودم گفتم ..
خدا معجزه کرده بود ولی آدماش جلوی اونو گرفته بودن ..سرمو بالا کردم و گفتم خدایا شکرت خلاص شدم ..
خواستم زنگ بزنم به مریم بهش بگم که همه چیز بهم خورده تا اون به گوش کاظم برسونه و خیال اونم راحت بشه ..
ولی شهاب اومد پیشم و گفت : من فردا میرم کارای تو رو می کنم و با خودم می برمت ..دوسه روز بیشتر فرصت ندارم ..
اگر درست شد که با هم میریم اگر نشد من میرم و تو بعدا بیا پیشم نمی خوام دیگه اینجا بمونی با اوضاعی که پیش اومده هر روزت بدتر از دیروز ت میشه …..
شهاب لباس پوشید و از خونه رفت ..
وقتی شهاب اینو گفت یکم خیالم راحت شد ..و از اینکه خبر بهم خوردن عقد رو هم به گوش کاظم برسونم منصرف شدم ……
با خودم فکر کردم حالا که دیگه ازش خبری نیست بی خودی آتیش به پا نکنم …
چون خودمم دلم می خواست با شهاب برم ..باز فکر می کردم شاید کاظم هم دنبال من اومد و اونجا راحت و بی خیال بهم میرسیم …
بعد از ظهر صدای زنگ در اومد و رباب خانم با وحشت گفت : پسره اومد ..خانم پسره اومد ….
آنا دستپاچه شد و بابا رو صدا کرد : محمد …
محمد بدو یک چوب بردار بزن تو سرش تا دیگه این طرفا پیداش نشه ..رنگ از رون پرید و شروع کردم به لرزیدن …..
راستش همه فکر کردیم کاظم اومده ..در حالیکه رباب خانم منظورش یعقوب بوده ..اینو وقتی فهمیدیم که یعقوب و مادرش ..تو پاشنه در پیدا شدن ..
من با سرعت دویدم طرف اتاقم …
آنا داد زد : کجا میری وایستا خودتم باشی بهتره … و رو کرد به مادر یعقوب و گفت : خوش اومدین ولی کاش نمی اومدین ….الان ما حالمون مساعد نیست …
مادر یعقوب که برای اولین بار توی سه ماهی که با اونا آشنا شده بویم چادر سرش کرده بود ..
اومد جلو و گفت : این چه حرفیه عروس ما تو این خونه است ..مگه چی شده که شما این همه بزرگش کردین ؟
آنا گفت :ولی من حرف هامو بهتون زدم دیگه هم چیزی نیست که در موردش بحث کنیم .. این که به ما نگفتین که قبلا زن داشته برای ما خیلی ناگوار شده …
حالا هم چیزی نشده یک خطبه بود و باطل ش می کنیم …

یعقوب گفت : آنا جان تو رو خدا یکم فکر کنین من چه گناهی داشتم وقتی با دو نفر آدم بد مواجه شدم هیچکدوم به درد من نمی خوردن چیکار می خواستم بکنم؟ …
شما اول پای درد دل من بشنین بعدا قضاوت کنین …
هر دو تا هم تو عقد بودن عروسی در کار نبود …
یکی نه ماه و یکی سه ماه بعد,, جدا شدم …به خدا بد آوردم ..
وقتی اِنجیلا رو دیدم با اون صورت معصوم و چشم های پاک فهمیدم زن مورد علاقه ام رو پیدا کردم ..
شما چه می دونین که من چقدر عذاب کشیدم ..
بزارین منم به آرامش برسم ..آنا جون به خدا باور کنین به جون مادرم قسم که من بد شانسی آوردم ..
اگر بخواین همه شو براتون تعریف می کنم …
ولی اولش خجالت کشیدم بگم راستش ترسیدم اِنجیلا رو به من ندین ولی نمی خواستم مخفی کنم چون دیدین که سر عقد شناسنامه رو دادم به بابا ..می خواستم ببینه …
بابا با اعتراض گفت: ولی تو به من ندادی من به زور گرفتم یادت نیست ؟
گفت خدا رو شاهد می گیرم می خواستم شما قبل از عقد اونو ببینین ..اصلا می تونستم عوضش کنم چرا نکردم ؟ …
دلیلی نداشت که ندم می دونستم بالاخره می فهمین ..
مادر یعقوب گفت : الان این شما هستین که اشتباه کردین قبل از عقد می دونستین نباید می گذاشتین بله رو بگه ..حالا دیگه دیر شده و ما طلاق بده ی اِنجیلا نیستیم …
بحث و گفتگوی اونا چهار ساعت طول کشید و من ساکت و مظلوم گوشه ای نشسته بودم و گوش می دادم …
چون بشدت از آنا می ترسیدم اگر حرفی بزنم تمام کاسه و کوزه ها رو سر من می شکست و می گفت تقصیر تو بود…کما اینکه قبول کردن سر عقد رو هم گردن کاظم انداخت …

یعقوب و مادرش خیال رفتن نداشتن ..و اونقدر گفتن و آنا و بابا رو چاخان کردن تا دوباره رضایت اونا رو گرفتن …
و بعد از این گفتگو با اونا آشتی کردن و از من خواستن که با یعقوب برای شام برم بیرون ….
آهسته و بی تفاوت راه افتادم در حالیکه بازم بغض گلومو فشار می داد رفتم به اتاقم ..
آنا دنبالم اومد چون از قیافه ی من پیدا بود که چقدر ناراحتم
گفت : چیه ؟ چته ؟ تو که اونجا بودی و حرفشون رو شنیدی چیکار می کردم ؟ بزارم طلاق بگیری همه حرف در بیارن که تو حتما عیب و ایرادی داشتی که یک روزه طلاق گرفتی به همین سادگی که نیست هزار تا حرف پشت سرت می زنن ..
انگشت نما مردم میشی ..دیگه حالا کاریه که شده انشالله درست میشه و توام خوشبخت میشی ….
و به زور لباس تنم کرد …
خودم یک رو سری سرم کردم و راه افتادم ….
یعقوب با خوشحالی دم در منتظرم بود …
دست منو گرفت تو دستش …و من بی رمق هیچ کاری نکردم …
مادرش خنده ی مسخره ای کرد و گفت خوش بگذره …
حالم بهم خورد و چندشم شد …
یعقوب تا دم ماشین دستهای منو گرفته بود تو دستش فشار می داد…. و احساس من معلوم بود ..
ولی تا نشستیم توی ماشین گفت : چادرت رو یادت رفت ؟
گفتم : مگه باید چادر سرم کنم ؟
گفت آره دیگه این تنها شرط من بود …تو دلت می خواد من ناراحت باشم ؟ زن من باید چادری باشه ..
گفتم : باید ؟ ولی من بلد نیستم تا حالا سرم نکردم .. خوب مادرو خواهر تون و زن برادرات هیچ کدوم چادری نیستن ..
گفت : من به کسی کار ندارم ولی تو باید سرت کنی …..

بازم مثل احمق ها سکوت کردم بازم خجالت کشیدم حرفی بزنم …
تا اون موقع فکر می کردم فقط از آنا و بابا می ترسم ..
در حالیکه اون روز فهمیدم از یعقوب هم ترس دارم …با وجود اینکه من عزیز دوردونه ی خانواده ام بودم ..
پدرم اجازه نمی داد من حتی یک بار سوار تاکسی بشم همه جا منو می برد و بر می گردوند ….همه جا به جای من حرف می زدن ..و تصمیم می گرفتن ..
در واقع من نمی فهمیدم که استقلال و فکر آزادی منو ازم گرفته بودن ..
با محبت های بی جا و سخت گیری های بی جا تر …..و حالا با اولین بر خورد نا عادلانه جا زدم و ترسیدم …از دعوا,, از کشمش ..از صدای بلند می ترسیدم ….
قدرت گرفتن حقم رو نداشتم …و در مقابل ظلم سکوت رو می شناختم …
و شاید همون شب اول یعقوب فهمید که من همونی هستم که اون می خواد مطیع و فرمانبر …
اونشب اونقدر من برای حرفی که یعقوب برای چادر زده بود ناراحت بودم تا آخرشب که منو رسوند حرف نزدم و با بله و خیر جواب دادم …
بیشتر از این ناراحت بودم که به من حکم می کرد,,
شاید اگر ازم می خواست و بهم می گفت که این طوری دوست داره اینقدر ناراحت نبودم ..
اونشب شهاب وقتی بر می گشت خونه و فهمیده بود من با یعقوب رفتم بیرون داد و بی داد راه انداخت و چمدونشو جمع کرده بود و بدون خدا حافظی از من در حالیکه یک هدیه روی تختم گذاشته بود رفت ..و موقعی که من بر گشتم اونو ندیدم …..
و اینم شد غصه ای روی غصه های دیگه ام …
اونشب من اصلا نخوابیدم ..هر صدایی میومد فکر می کردم کاظم اومد و دلم شور میفتاد ..
یکسره پنجره رو باز می کردم و گوش می دادم وقتی صدایی نبود می بستم و پیشونیمو به شیشه می چسبوندم اشک میریختم ….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن