رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت5

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

فردا صبح یعقوب دم خونه ی ما بود برای بردن من به مدرسه ..
با اینکه دخترای توی عقد حق مدرسه رفتن نداشتن .. من مشکلی برام پیش نیومد چون آنا همکار اونا بود و با هم دوست بودن ….
هنوز آماده نبودم در عین حال نمی خواستم با یعقوب برم به بابا گفتم : خودتون منو ببرین نمی خوام با اون برم ممکنه بفهمن من شوهر کردم ..
بابا گفت : یعنی چی حالا که خودش می خواد تو رو ببره و بیاره بزار بکنه اینطوری قدرتو بیشتر می دونه …
این نشون میده که بهت اهمیت میده و دوستت داره …
با نارضایتی رفتم ..اون جلوی ماشین ایستاده بود …
اول که سلام گرمی کرد و دستشو آورد جلو دست منو گرفت و کشید طرف خودش ..
اولین چیزی که به من گفت این بود: موهات معلومه بکن تو ..
مقنعه ات رو بکش پایین تا روی ابروت …با وجود اینکه مخالف بودم فورا این کارو کردم … سوار شدیم یکم که رفت ..
با لحن بدی به من گفت : اینقدر بیرون رو نگاه نکن ..چی رو دید می زنی ؟
گفتم : وا ؟دید می زنی یعنی چی ؟ بیرون رو نگاه نکنم؟ ..پس کجا رو نگاه کنم ؟
گفت : به من نگاه کن ..فقط به من ..
گفتم : نمیشه که معنی نداره ..برای چی فقط باید به تو نگاه کنم؟ ..دوست ندارم ..یک مرتبه پاشو محکم زد رو ترمز و نگه داشت ..و در حالیکه چشمهاش داشت از حدقه در میومد طرف من براق شد و گفت : پس می خواهی لجبازی کنی ؟ ..
من باید اجازه بدم تو کجا رو نگاه کنی … زن هر نامحرمی رو نگاه نمی کنه ..دیگه بی بند و باری ولنگاری تموم شد حالا زن منی ..
نمی تونی مثل مادرت باشی ..نجابت زن برای من خیلی مهمه …
گفتم : تو الان به مادر من توهین کردی؟ …چرا؟ گفت : نه ,,حرف حق زدم ..مادر تو ولنگاره نیست ؟ تو باید مطابق میل من رفتار کنی …
گفتم : اولا تمام مردم دنیا همدیگر رو نگاه می کنن حرفت خیلی غیر منطقیه ….
دوما همه می دونن که مادر من یک معلم فداکار و پاکه کسیه که دوتا خیریه رو اداره می کنه دست هزار نفر رو تا حالا گرفته ..
مادر من از بچگی اینطوری بزرگ شده و کار بدی هم نکرده ..دلش نمی خواد عادت نداره چادر سرش کنه تو حق نداری بهش توهین کنی ….
من به آنا میگم تو چی گفتی …با عصبانیت داد زد و گفت: هر چی بین ما میگذره فقط باید بین خودمون بمونه مادرت بفهمه وای به روزت میشه ….

جلوی مدرسه نگه داشت و من که حال خوبی نداشتم روی صندلی میخکوب شده بودم …
نگاهی به من کرد و گفت : ببخش عصبانی شدم یادت نره خیلی تو رو دوست دارم از حرفم ناراحت نشو من همیشه حقیقت رو میگم ..
بعد دستشو گذاشت زیر چونه ی منو سرمو بلند کرد و پرسید : ناراحت که نیستی ؟دلخور شدی ؟ …..
بدون اینکه حرفی بزنم پیاده شدم در همین حال گفت : از تو مدرسه نیا بیرون تا خودم بیام دنبالت…
در حالیکه قدم های سست و بی رمقی بطرف مدرسه بر می داشتم و چشمم سیاهی میرفت دنبال راه نجات بودم …
مریم منو دید دستمو گرفت و پرسید : خوبی ؟چی شدی ؟ حالت بده ؟
با بغض گفتم : نه مریم خوب نیستم ..ولی ازم نپرس برای چی ؟ نه توان گفتنش رو دارم نه صلاحم هست که بگم …
گفت : از عشق کاظم اینطوری شدی ؟
گفتم : ای کاش این طور بود …نه بابا خیلی بدتر از این حرفا ست …
گفت : کاظم آروم شده تو اتاقش یا درس می خونه یا موسیقی گوش می کنه ..نگران اون نباش …
گفتم چی میگی دختر صد نفر کمه نگران من باشه …
گفت : مامانش میگه حرف نمی زنه ..همش درس می خونه ..غذا هم کم می خوره …
گفتم : وای ولش کن از خودم از کاظم از یعقوب از این زندگی بدم میاد …مریم چرا اینطوری شد ؟ چرا یکدفعه دنیای قشنگ من سیاه شد ..باور کن همه جا رو سیاه می بینم …
گفت : من مطمئنم با یعقوب خوشبخت میشی من دیدمش بد چیزی نیست … یکم عبوسه ولی جذابه …
نگران نباش بهم عادت می کنین ..حالا کاریه که شده باهاش راه بیا …..
وقتی مدرسه تعطیل شد عزا گرفتم خدایا باز داره میاد و دوباره باید حرفهاشو تحمل کنم …
با خودم گفتم انجیلا ساکت نمون حقتو بگیر تا کی می خوای تو سری بخوری ؟ ..
ولی تا چشمم به اون افتاد دوباره ترسیدم …
وقتی سوار ماشین شدم آهسته گفتم: سلام …
گفت : سلام…… و روشن کرد و راه افتاد .. و با غیظ دنده رو عوض کرد و گفت : مثل اینکه من حریف تو نمیشم ..بازم موهات بیرون بود …
گفتم : آخ ببخشید حواسم نبود ..
گفت : اشکال نداره از فردا چادر سرت کن …می خواهی با هم بریم بیرون ناهار بخوریم ..
کجا دوست داری بریم ؟

از حرفی که می خواستم بزنم قلبم شروع کرده بود به زدن ..و دستهام می لرزید …
محکم گفتم می خوام برم خونه …منو ببر خونه …
گفت : چرا می لرزی ؟ چی شده ؟ کسی تو مدرسه بهت حرفی زده ..پدرشو در میارم …داد زدم منو ببر خونه …
بهت گفتم می خوام برم خونه مون ….
گفت : خیلی خوب اینقدر تکرار نکن می برمت … و سکوت کرد… من عصبی شده بودم سرمو به اطراف می چرخوندم …..
جلوی خونه که نگه داشت آنا هم تازه از مدرسه اومده بود و داشت میرفت تو که ما رو دید و ایستاد لبخندی که روی لبش برای دیدن ما نشسته بود محو شد چون من با سرعت پیاده شدم و آنا رو کنار زدم رفتم تو حیاط ..
آنا دنبالم و یعقوب هم دنبال آنا اومدن تو …
آنا پرسید : وای مادر چی شدی ؟ چه بلایی سرت اومده ؟
داد زدم من تو مدرسه چادر سرم نمی کنم اگر بمیرم هم نمی کنم …
آنا جون دارم میمیرم ..نفسم داره بند میاد ..
آنا کمکم کن …یعقوب منو گرفت و التماس می کرد که آروم باشم و مرتب می گفت …خوب نکن ..باشه تو مدرسه سرت نکن ..آروم باش…
هر دو با هم منو بردن تو تختم و آنا یک مسکن به من داد و خوابیدم …
ولی می شنیدم که آنا داره با یعقوب در مورد چادر جر و بحث می کنه …
اما روزها و شب ها گذشت و راه نجاتی پیدا نشد ..
نمی دونم اسمش چی بزارم ؟ مظلوم بودم یا بی عرضه …ساده و بی ریا بودم یا احمق و کودن ..
ولی من اِنجیلا بودم و می خواستم باشم ..
دوست داشتم مثل سابق شوخی کنم و بخندم .. دلم می خواست با دوستانم رفت و آمد کنم و با مادرم برم خرید …ولی یعقوب اجازه هیچ کاری رو به من نمی داد …
بارها و بارها سر اینکه مادر و پدرم رو بوسیدم با من دعوا کرد ..لباسهایی که شهاب برام آورده بود رو اجازه نداد بپوشم …
چون جاسم باهاش قهر بود اگر جلوی اون با جاسم حرف می زدم و می خندیدم درد سری بزرگ برای خودم درست کرده بودم …
آرایش که اصلا اجازه نداشتم …کاری رو که من از بچگی عاشقش بودم برای من ممنوع شده بود …

یادم میاد از وقتی خودمو شناختم تا چشم آنا رو دور می دیدم ماتیک اونو بر می داشتم و می مالیدم روی لبم .. و کفش های پاشنه بلند اونو پام می کردم و دور خونه راه می رفتم و مرتب خودمو تو آینه تماشا می کردم …
یکبار یادمه این کارو کرده بودم که آنا از راه رسید ..
اول یکی زد تو گوشم و سرم داد زد و اونقدر دستمال رو محکم برای پاک کردن ماتیک روی لبم کشید که از صدتا کتک بدتر بود …
کمی که بزرگ تر شدم یکبار توی یک مهمونی اجازه داد کمی بمالم ..
من سه روز حموم نرفتم و مراقب بودم که اون رُژ از روی لبم پاک نشه …..
و یکی از آرزوهام این بود که وقتی شوهر کردم تا می تونم آرایش کنم و به خودم برسم …….
اما حالا آرایش که هیچی,,
من به جز مدرسه همه جا با چادر میرفتم ..و تازه باید اونو طوری محکم زیر چونه ام می گرفتم که بیشتر صورتم دیده نشه …
به زودی من شدم یک عروسک تو دستهای یعقوب ..
حکم می کرد و من باید اجرا می کردم …کاش راضی می شد بازم سر هر چیزی با من دعوا می کرد و اغلب با قهر از خونه ی ما میرفت …

و این طوری یکسال و چهار ماه گذشت …. یعقوب بر خلاف قولی که داده بود اجازه نداد دانشگاه شرکت کنم خوب چون من یکسال هم زودتر رفته بودم مدرسه با خودم فکر می کردم امسال نشد سال دیگه شرکت می کنم و قبول میشم …..
ولی کاظم حالا میرفت سال دوم معماری ..و مریم هم دانشگاه قبول شد و بیشتر دوستام ,,,,
ولی من یک زن اسیر بودم که اجازه نداشتم به کسی سلام کنم ..
آنا و بابا بشدت عذاب می کشیدن ..برای من غصه می خوردن ولی هیچ فایده ای برای من نداشت ..
آنا منو دلداری می داد یا خودشو نمی دونم ؟ ولی می گفت : مردا بیشترشون تو عقد این طوری میشن نه اینکه زن دارن و نمی تونن باهاش باشن عصبی میشن انشالله وقتی رفتی سر خونه و زندگی خودت خوب میشه…

ولی از همون قدم های اول برای خرید جهیزیه ی من ,,جگرم رو خون کرد…, چرا اینو خریدن؟ چرا اونو نخریدین ؟..
چرا رنگش اینطوریه؟ پرده ها چرا نازکه عوضش کنین و آنا رو مجبور کرد پرده ای به کلفتی پتو بخره که دید نداشته باشه ….
کاش راضی می شد اون برای هر چیزی که ناراضی بود یک دعوا و قهر درست و حسابی راه مینداخت …
ولی خودش و مادرش هیچ کاری نکردن و همه ی کارای عروسی رو گردن آنا انداختن …
نمی دونم درست یادم نیست که چرا ما تن به هر کاری که اون خواست دادیم ….شایدم ,,آبرو,, کلمه ای که من هنوز معنای درست اونو نفهمیدم ..
چطور میشه آبروی یک نفر بره اگر در مقابل ظلم بایسته …
احساس اینکه واقعا داره به من ظلم میشه تمام وجودم رو گرفته بود …آنا لیسانس بود و پدرم دوتا لیسانس داشت ..
دایی های من دکتر بودن و همه ی خانواده ی ما از قدیم تحصیل کرده و پست های مهمی داشتن …. و چون دوست و آشنا های زیادی داشتیم و آنا همیشه منو بصورت افراطی به رخ دیگران می کشید ..
حالا نمی خواست که با جدایی من آبروش بره پس با اینکه دل خودشم بشدت چرکین بود منو وادار به اطاعت می کرد به امید اینکه وقتی با یعقوب هم بستر شدم اوضاع روبراه بشه ….
ولی اون نمی دونست که هر روز چطور روح و روان من آزرده میشه ….
تا شب عروسی ..
یعقوب بطور عجیبی خوشحال بود و می خندید و با من مهربون شده بود ..
حتی توی عروسی رقصید و همه رو سر شوق آورد با اینکه اجازه نداد من از جام تکون بخورم ولی من به همینم راضی بودم وقتی از دور می دیدم که یعقوب وسط و بقیه دور اون شادی می کنن دلم گرم شد..
با خودم گفتم : دیدی آنا راست می گفت؟ ببین چقدر خوشحاله ..

..بهش نگاه می کردم …آیا می تونستم این مرد رو دوست داشته باشم و یک عمر باهاش زندگی کنم ؟
اگر همین طور مهربون باشه و خوش اخلاق چرا که نه؟ ..
برام مهم نبود که چادر سرم کنم یا آرایش نکنم می خواستم شوهری با محبت و آروم داشته باشم …
اونشب جاسم و فریبا هم تو عروسی شرکت کردن ..و برای اولین بار جاسم با یعقوب رو بوسی کرد و انگار یک آشتی کنون بین اونا اتفاق افتاد ..و این باعث خوشحال همه ی ما شد …
و بعد از مدت ها خیالم راحت شد ..
تا زمانی که ما رو دست به دست می دادن …
مادر یعقوب از قبل رفته بود و همه چیز رو مهیا کرده بود ..
منو و یعقوب تنها با هم توی ماشین نشسته بودم و راه افتادیم بطرف خونه ای که مال یعقوب و برادرش بود طبقه ی اول مال ما بود و طبقه ی دوم برادرش می نشست …
درِ خونه ی ما جنوبی بود و در خونه ی برادرش از طرف شمال باز می شد حیاط با اینکه طبقه ی بالا بودن دست اونا بود و از یک راه پله ی آهنی برای رفت و آمد استفاده می کردن و راهی که به خونه ی ما داشت رو با یک در آهنی بسته بودن و قفل زده بودن ……
یعقوب همچنان خوشحال بود و می خندید و گاهی شوخی می کرد که برای من تازگی داشت …
قربون صدقه ی من میرفت از چشم های من تعریف می کرد …..
نور امیدی تو دلم روشن شد …
من از مردایی که شوخی می کردن و بذله گو بودن خوشم میومد این بود که اونشب برای اولین بار احساس کردم می تونم نسبت به یعقوب احساس خوبی داشته باشم …و از این بابت آنا هم خوشحال شده بود ..

یعقوب تا نزدیک خونه با من گفت و خندید ..
حرف های شیرینی می زد که هر زنی دوست داشت بشنوه می گفت : من امشب عزیز دلم رو می برم خونه ی خودم …
دیگه شب ها از دوری تو بیدار نمی مونم …
تو عشق اول و آخر منی انجیلا …
من عاشق اون چشمهای توام ..عاشق اون دستهای قشنگتم …..نمی دونی تو این مدت چقدر برام سخت بود که از تو دور بودم ..
نفسم به نفس تو بنده ..
تو نباشی من میمیرم …و ازم پرسید : تو چقدر منو دوست داری ؟..
خندیدم و گفتم : ده تا …اونم خنده اش گرفت و گفت : چرا ده تا چرا قد یک عالم نگفتی ؟
گفتم من از بچگی همه رو ده تا دوست داشتم ……
حالا چون تویی یازده تا ..دستشو گذاشت روی دست منو گفت : اونقدر دوستت دارم که همینم برام کافیه …و برای اولین بار نگاه عاشقانه ی اونو دیدم ..
با خودم فکر می کردم حالا که تصمیم گرفته خوب باشه و توی عروسی کاری نکرد که ناراحت بشم ..منم کاری نکنم که از تصمیمش برگرده دلم نمی خواست بد خلقی اونو ببینم …..
در خونه نگه داشت …
همه اونجا منتظر ما بودن صدای یک موزییک شاد مبارک باد و بوی اسپند ..و گوسفندی که آماده ی کشتن بود ..منو به شعف آورد …. چادر رو تا چونه ام پایین کشیده بودم ..و نمی تونستم جلوی پامو ببینم ,
چادر و پس کردم و پیاده شدم ..همه با من روبوسی کردن ..
آنا و بابا و مادر یعقوب جاسم و فریبا و خواهر یعقوب ..و همه با هم در حالیکه دست می زدن و شادی می کردن ما رو بردن تو خونه و دست به دست داد ..
کم کم همه رفتن …ولی یعقوب دیگه خوشحال نبود عبوس شده بود ,,و باز من ترسیدم ,,..
خواستم همسر خوبی براش باشم و دردشو بدونم رفتم کنارش و..ازش پرسیدم چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟
گفت : خفه شو دیگه کردی اون کاری رو که نباید می کردی شب منو خراب کردی و رفت پی کارش ..
یک امشب رو طاقت میاوردی هرزگی نمی کردی ….
مثل یخ وارفتم ..گفتم تو می فهمی چی میگی ؟ من چیکار کردم ؟
گفت : جون به جونت کنن دختر آنایی چرا چادرت رو زدی کنار ؟ تو می دونی من چقدر بدم میاد کسی تو رو ببوسه ..اونوقت عمدا با همه روبوسی کردی؟ که حرص منو در بیاری ؟ ….

حالا هر لحظه عصبانی تر می شدو چشمهاش رو گرد کرده بود و بطور وحشتناکی طرف من براق شده بود …
داد زد : دلیلش چی بود دو دقیقه توی ماشین نشستیم تا اینجا ,,برای چی باید روبوسی می کردی ؟ م
گه از سفر برگشته بودیم ؟..
گفتم یعقوب جان ..به خدا مامان و بابام خاله ام و جاسم و عموم بودن کسی نبود که ..
گفت : الان دارم بهت میگم دیگه حق نداری با کسی رو بوسی کنی دوست ندارم ..به خصوص جاسم ..
اون مردتیکه عوضی ..یکسال و نیمه ما عقد کردیم حالا بلند شده راه افتاده اومده عروسی انگار من ازش میگذرم یا خوشم میاد ؟
خدا رو شاهد می گیرم اسم جاسم رو بیاری هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ……
من ساکت شدم …بدنم سست شد و نشستم روی مبل ..و بهش خیره شدم ..
چی می خواسم بگم که اون قبول کنه ؟
یک مرتبه سرم داد زد چرا مثل بُز به من نگاه می کنی ؟ ح
الا دیگه می خوای با نگاه منو آزار بدی ؟ گ
فتم چی بگم ؟ تو می خوای من چی بگم ؟ نمی خوام شب اول زندگیمون با دعوا شروع بشه کار بدی می کنم ؟
گفت : بگو چشم ..همین که من میگم …
گفتم باشه هر چی تو بگی …ولی بعدا دلیلشو بهم بگو که چرا حق ندارم برادرم رو ببنیم ؟
گفت : یک مشت آدمای فاسد و بی بند و بار نمی خوام دور و برت باشن ..
گفتم : خوب مادر تو که مثل آناست خواهرت ..برادرات و زناشون ..من باید باکی رفت و آمد کنم ؟ این که زندگی نمیشه …
گفت : هر کس من گفتم ….پاشو لباشوتو عوض کن ….
گفتم : چه خوب اجازه ی این کارو دارم ؟ یا می خوای زجرم بدی و با همین لباس تا صبح این جا بشینم ؟
سرشو به علامت تاسف برای من تکون داد و گفت : واقعا که پر رویی ….
این طوری نبودی تازگی ها یکی داره بهت راه نشون میده ….

مثل مرده ای متحرک لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم ..
تصمیم داشتم آرایشم رو یکی دو روزی نگه دارم چون می دونستم که دیگه نمی زاره من خودمو درست کنم …
ولی با حرفهای چندش آور احمقانه ای که شنیده بودم دلم می خواست آرایشم رو که هیچی پوست صورتم رو هم بکنم ..تا اون دیگه از من خوشش نیاد ….
اونشب یعقوب با همون خودخواهی و ظلمی که در رفتارش داشت …
منو تصاحب کرد …
هیچوقت نفهمیدم چرا احساس من براش مهم نبود و دائما دم از دوست داشتن من می زد ….
مگه میشه یک نفر رو اینطور تحت فشار و عذاب قرار داد و اسمشو دوست داشتن گذاشت؟ …
از اینکه نمی تونستم حرف بزنم از اینکه از جدایی و آبرو ریزی می ترسیدم وجودم پر از خشم شده بود …
فردا که پاتختی بود مادر یعقوب با خواهرش اومدن دنبال من رفتیم خونه ی آنا ……و تا غروب یعقوب رو ندیدم …
در واقع یک نفس راحت کشیدم ..
ولی سر شب اومد دنبالم و قبل از اینکه مهمون ها برن حکم کرد که منو با خودش ببره …
تو راه حرفی نزد ..
رسیدیم خونه بدون اینکه نظر منو بپرسه یا حرفی بزنه …یک مرتبه منو بغل کرد و محکم فشار داد و بوسید …طولانی و زجر آور …بعدم منو مثل یک تکه گوشت قربونی برد به اتاق خواب ….
فردا آنا ماشین بابا رو پر کرد از کادو هایی که برای من آورده بودن با هم اومدن خونه ی من …
یعقوب سر کار نرفته بود اون با برادر بزرگش و پدرش وسایل ماشین می فروختن …و اختیارش دست خودش بود ..
از آنا و بابا استقبال کرد به نظر خوب میومد ..
کمک کرد با بابا کادو ها رو آوردن تو خونه..ولی من هیچ اشتیاقی برای دیدن کادو ها نداشتم ..
اما یعقوب یکی یکی اونا رو چک کرد و پرسید کی آورده …و طوری با آنا رفتار می کرد که ممکنه آنا چند تایی رو بر داشته باشه ..این بود که به هر دوشون بر خورد و با اوقات تلخ زود رفتن ..

من همچنان غمگین و نا امید بودم ..و این سئوال ذهن منو به خودش مشغول کرده بود که آیا من می تونم از یعقوب مردی رو بسازم که مطابق میلم باشه ؟ …
چطور ممکن بود وقتی من فقط هفده سال داشتم ….
مثل یک روح تو خونه راه میرفتم و بی خودی جمع و جور می کردم دستمال می کشیدم و در یخچال رو باز و بسته می کردم …
یعقوب با رفتن آنا و بابا خودش فهمیده بود کار بدی کرده ..
شروع کرد به من مهربونی کردن ….برام میوه پوست کَند و به زور دهنم گذاشت ..و سعی می کرد با گفتن حرفای شیرین دل منو بدست بیاره..و من که خیلی ساده و ترسو بودم و تو زمان عقد اون تونسته بود حسابی از من زهره چشم بگیره ..
آروم شدم و حرفی نزدم …
چون یادم نمی رفت زمانی که توی عقد بودیم چه جنجالی برای دیدن چند تا عکس هنر پیشه و خواننده که روی دیوار اتاق من دید راه انداخت …طوری که من قصد خود کشی کردم ..کار آنا به بیمارستان کشید ..و فشار بابا بالا رفت …
ولی وقتی دیدم حالش خوبه و سعی می کنه از دل من در بیاره ازش پرسیدم یعقوب کی تلفن رو وصل می کنی ؟
گفت : هیچوقت ما تلفن نمی خوایم …
گفتم : مگه بدون تلفن میشه ؟
گفت : چرا نمیشه ..می خواهی به کی زنگ بزنی ؟
گفتم یعقوب جان درس نخونم سر کار نرم تلفن نداشته باشم چادر سرم کنم ..یک بارگی بگو بمیرم دیگه تو راحت بشی …
گفت : بی خودی شلوغش نکن اِنجیلا تلفن نمی خوایم ….
اونقدر عصبانی شدم که دیگه نمی دونستم چیکار کنم تازه روز دوم زندگی ما بود و تحملش برای من غیر ممکن شده بود …
با صدای بلند گفتم : من بدون تلفن نمی تونم زندگی کنم ..
اگر اینطوری ادامه بدی می زارم میرم خونه ی آنا ..به خدا راست میگم میرم ..
گفت : چی داری میگی برای تلفن این کارارو می کنی ؟ حتما می خوای به دوست پسر سابقت زنگ بزنی ..
کور خوندی تو این خونه تلفن نمیشه بیاد ..
توام دیگه در مورد ش حرف نزن ..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن