رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت۲۶

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

انقدر مشغول لب های هم بودیم تا بلاخره با گرفتن نفس هامون رضایت دادیم و چندتا نفس عمیق کشیدیم

پدرام دستمو توی دست گرفت و سمت مبل ها برد و منو روی پاش نشوند

موهامو کنار دادم و گفتم

-پدرام هنوز هم سر حرفت هستی؟

دستشو روی کمرم کشید و گفت

-کدوم حرف ؟

-که اگه اون دختری که باعث این فرارمون شده رو پیدا کنی بدبختش میکنی!

هر لحظه احساس میکردم فشار دستش داره روی کمرم بیشتر میشه

-آخ پدرام

نگاهی توی چشم هام انداخت و گفت

-اره هنوزم سر حرفم هستم

لبخند پر استرسی زدم و سرمو روی سینش گذاشتم

پدرام اروم دستشو زیر لباسم برد و شروع کرد به نوازش کردن پوستم

برای عوض کردن جو سرمو بالا گرفتم و گفتم

-نظرت راجب ماکارانی چیه؟

-خواهشا دیگه از ماکارانی نگو .. که تا یک‌ سال از هرچی ماکارانیه حالم بد میشه

-اوممم..پس چی بخوریم ؟

اشاره ای به لب هام کرد و گفت :

-تورو

خواستم اعتراض کنم که سریع لب هاشو روی لب هام گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم

بدنمو روی بدنش فشار دادم و لب بالاشو مک آرومی زدم که وحشی تر شد و با خشونت بیش‌تری لب هامو میخورد

دیگه نفس کم اوردم دستمو روی سینش گذاشتم و به عقب هولش دادم که بی توجه کمرمو سمت پایین خم کرد روم بیشتر خیمه زد

وای نمی تونستم نفس بکشم دستمو سریع سمت پهلوش بردم و بشکونی ازش گرفتم که یهو چشم هاشو باز کرد ‌وبا سرعت ازم جدا شد

به خاطر نبودن اکسیژن تند تند شروع کردم به سرفه کردن و نفس عمیق کشیدن

-مانا مانا حالت خوبه،؟ متاسفم یه لحظه نفهمیدم چی شد

-مانا جواب بده .. خوبی

دستمو جلوی لبم گرفتم و با درد چشم هامو بستم

-مانا چت شده؟ نمی تونی نفس بکشی ؟

با حرص چشم‌هامو باز کردم و‌گفتم

-چی میگی پدرام ! نفس چیه ؟ ببین چه بلایی سر لبم اوردی وحشی !!

از شدت سوزش لبم یه لحظه هم کم نمیشد

نگاهی به پدرام انداختم که زل زده بود بهم و چشم هم بر نمیداشت

لبخند مرموزی زدم و برای اینکه یکم اتیششو تند تر کنم گفتم

-وای وای پدرام ! خیلی میسوزه

-چی میسوزه ؟؟

-پوف ، به نظرت کجا میسوزه ؟

شیطون نگاهی انداخت و گفت

-خب جا برای سوختن ک زیاده وبه بین پام اشاره کرد

آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-نه منحرف من منظورم لبمه! ببین چه زخمی شده

پدرام با دقت نگاهی به لبم کرد و صورتش نزدیک تر اورد و بوسه ای روی لبم زد

-بهتر شد؟

-یکم..

-اگه جای دیگت هم میسوزه بگو ها.. اصلا بوسه های من شفا بخشه

کوسن از روی مبل برداشتم و با ضرب زدم توی سرش

-خاک تو سرت پدرام.. خیلی منحرفی

-اره من منحرفم، اصلا روایت داریم دختر و پسر تنها توی خونه نفر سوم خود شیطونه

-شیطون غلط کرد با تو ، اصلا مانتو منو بده می خوام برم

دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت

-شوخی کردم بابا ، خانوم غیر منحرف نمی خوای حالا که این همه راه امدیم برا آقات چیزی درست کنی؟

طرف آشپز خونه رفتم و نگاهی یخچال انداختم
توش کوفتم نداشت .. دوتا سیب زمینی برداشتم و شروع کردم به سرخ کردن

همین طور مشغول سرخ کردن بودم که یهو با لمس دست هایی دور کمرم جیغی کشیدم و برگشتم سمت پدرام

-وای دیونه چرا جیغ میزنی؟

-خب یهو پشتم ظاهر شدی ترسیدم!

-خانوم که نباید انقدر ترسو باشه؟

پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم .. حوصلم عجیب سر رفته بود و پدرام هم خوشمزه گیریش گل کرده بود

رو به رون نشست و نگاهی انداخت توی چشم هام

-مانا تو با سارا قول و قراری گذاشتی؟

-چطور؟؟

-چون اگه گذاشتی فراموش کن، خوشم نمیاد از این کارا و رفت و‌امد ها

اخم هامو جمع کردم و گفتم

-وا تو چیکار داری؟ تا کی مثلا قراره بمونم خونه

لبخندی زد و روی میز خم شد و گفت

-یادت رفته مثل اینکه.. من شوهرتم و اجازه هم نمیدم . اوکیه؟

رگه های خشم می تونستم توی چشم هاش ببینم آب دهنمو غورت دادم و باشه آرومی گفتم

انگار این چند روز یادم رفته بود پدرام کیه و باهام چیکار کرد..

نمیدونم چرا دوباره ریخته بودم بهم دیگه
انگار یه چیزی اون ته دلم تکون خورده بود و الان با رفتار پدرام همش نابود شد

نگاهی به پدرام انداختم ک داشت با لب تاب کار می‌کرد او رفتم طرف یکی از اتاق ها

-کجا بسلامتی؟؟

خسته بودم از این کنترل کردن هاش کفری گفتم

-حمام

-توی اتاق دومی هست ، لباس هم هست بپوش

پوزخندی زدم و وارد اتاق شدم لابد مال دوس دختر هاش بودن نگاهی به کمد انداختم و با دیدن مدل هاشون آب دهنمو غورت دادم

اینا که کلا نیم وجب هم نمیشدن چطوری بپوشم حالا

کلافه یه شورتک لی پاره به همراه تاپ بالا نافی از کمد برداشتم و روی تخت انداختم

از لای در نگاهی به پدرام انداختم که سرش توی گوشیش بود و گاهی لبخند میزد

معلوم نیست باز داشت به کدوم پلنگی پیام میداد

هوف اعصابم بیشتر از خودم خورد شده بود
قبل این که بیشتر بخوام به فکرام پر و بال بدم سریع خودمو توی حموم انداختم

و شیر آب باز کردم ولی باز کردن شیر همانا ‌‌ریختن آب سرد روی سرم همانا

از سرما جیغی کشیدم و امدم عقب تر و آب داغ تا آخر باز کردم ولی با گرم نشدن آب آه از نهادم بلند شد

اه تف به این شانس!!

در حموم کمی باز کردم و اروم پدرام صدا کردم

به پنج دقیقه نکشید که سریع امد تو اتاق و نگران در حموم زد ، سرمو بیرون بردم وگفتم

-پدرام آب هرکاری میکنم داغ نمیشه

با دست توی پیشونیش زد و گفت

-مشکل از واشرشه! برو کنار بیام درستش کنم

ابروهامو بالا انداختم و گفتم

-یعنی بیای تو حموم؟؟

چشماش توی حلقه گردوند و در یه ضرب باز کرد و وارد حموم شد

-همچین برای من رو میگیره انگار یادش رفته چند شب پیش..

-پدرامممممممم

دستاشو بالا اورد و گفت

-باشه باشه

بعد از تعمیر واشیر سریع طرفم برگشت که جیغی کشیدم و با دستم بدنمو پوشوندم

-روت کن اون ور ..

-چند دفعه بهت بگم اخه دختر ؟ من دیدمت این جوری!

آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-دیدی که دیدی ! اون شب بود، الان خیلی بدجوره

شیطون کمی بهم نزدیک شد و چونمو بالا اورد و گفت

-عه یعنی میگی تو روشنی نباید ببینم؟

دستشو از زیر چونم برداشتم ‌گفتم

-خب دیگه پررو نشو!!

کمرمو سمت خودش کشید و بوسه ای به گوشه لبم زد و گفت

-همین که اینجا کاریت ندارم تا از درد مرغ ها به حالت گریه کنن برو خدارو شکر کن..

-مثلا می خوای چیکار کنی؟؟

-این کار

-مثلا می خوای چیکار کنی؟

-این کار…

یهو شیر باز کرد و تند تند مشتشو پر آب کرد و سمتم ریخت

از سرما جیغی کشیدم و توی خودم مچاله شدم

-وایییی نکن پدرام .. آبش خیلی سرده!!

– حقته تا تو باشی که جلوی من پررو نشی

همین طور ک داشتم از سرما یخ میزدم گفتم

-خب من پررو شدم حالا تو باید این کارو کنی؟؟ اه نریز تروخدا

خنده ی بلندی کرد و گفت

-ای کلک پس دوس داشتی چیکارت کنم؟

-خب من منظورم..

-اها منظورت از اون کاراس،

دستشو روی گردنم کشید و شروع کرد به باز کردن دکمه هاش

چشمام داشت از حلقه در می امد آب دهنمو غورت دادم و با تته پته گفتم

-یعنی .. یعنی تو می خوای الان باهام ..

-اره عشقم می خوام ببرمت زیر دوش خفت کنم تا دیگه از این فکرهای خاک بر سری نکنی!! واقعا خیلی منحرفیا مانا

زبونم بند امده بود! از حرص دندون هامو روی هم فشار دادم و با جیغ گفتم

– پدرام یالا برو بیرون تا نکشتمت

قهقه ای زد و به مغزم اشاره کرد

-خدایی خیلی وضعت خرابه .. حتما یه فکری بکن

شونه رو برداشتم که بزنم توی سرش که سریع از حموم پرید بیرون و دم در نگاهی انداخت و با خنده گف

-راسی از هیکلتم راضیم خدایی وقتی حرص میخوری و‌ لختی جذاب تر میشی آدم دوس داره باهات ..

و بعد ابروهاشو تند تند بالا پایین انداخت

-پدرااااام یالا گمشو بیرونننننننننننن

بعد رفتن پدرام با یه عالمه استرس و ترس از سرد شدن یهویی آب سریع خودمو شستم و از حموم بیرون امدم

اول نگاهی داخل اتاق انداختم که با ندیدن پدرام پا تند کردم و از حموم بیرون امدم

ولی یهو یادم امد اصلا حوله ای نزاشتم آهی کشیدم و طرف کمد رفتم تا بلاخره تونستم توی کشوی آخری پیداش کنم!

سریع کشیدمش بیرون و دور تنم پیچیدمش که همزمان شد با باز شدن در اتاق و ورود پدرام

-عه چه زود امدی بیرون ! داشتم خودمو برای پیشواز ازت آماده میکردم

چشم غوره ای بهش رفتم و اشاره کردم بره بیرون ولی

پررو پررو نشست روی تخت و زل زد به پاهام

نگاهی به پاهای لختم انداختم و پشتمو کردم بهش

ولی لعنتی هر کاری میکردم نمی تونستم راحت لخت شم و لباس عوض کنم

-روتو کن اون ور حداقل

-زنمی اختیارت دارم می خوام نگات کنم

نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم بحث کردن با این احمق هیچ فایده ای نداشت

همین طور ک حوله تنم بود به بدبختی لباس زیرمو تنم کردم و خواستم شورتکمو بپوشم که یهو با صداش طرفش برگشتم

-میگم مانا… توهم همچین خیلی خوشگل نیسیا

دلم می خواست دهن باز کنم بگم لابد تو خوشگلی ! اصلا به تو چه توی هر کاری باید دخالت کنی

-چون نه هیکل خاصی داری نه چشم های سگ داری نه چیز دیگه ای..

سمتش رفتم و با لباس زیر جلوش وایسادمو و گفتم

-باشه تو خوبی، اصلا تو جذاب.. تو سگ دار

دستی لای موهاش کشید و جلوی آیینه رفت

-اینکه صد در صد ، الان اگه برا جذابیتم نبود این همه سعی نمیکردی عاشقم کنی که

یه لحظه ترسیدم نکنه شکی کرده باشه !! ولی پدرام آدمی نبود که چیزیو بدونه و به رو نیاره

نه نه مانا داره همین طوری میگه به رو خودت نیار.. به کارت ادامه بده

دوباره عزممو جمع کردم و موهای خیسمو یه طرف صورتم ریختم و کنارش جلوی آیینه قرار گرفتم و سرمو روی شونش گذاشتم

– نمیدونم پدرام .. شاید هم حق با تو باشه من واقعا دارم ..

بقیه حرفمو خوردم و رومو برگردوندم و ازش فاصله گرفتم

ولی هنوز قدم دوم برنداشته بودم که با کشیده شدن دستم تو بغلش افتادم و سرمو بالا گرفتم

از اینکه نقشم داشت میگرفت لبخندی زدم و گفتم

-وا چته پدرام.؟

-هییس!!

سرشو داخل موهام برد و نفس عمیقی کشید کم کم طرف گردنم رف بوسه آرومی روی گردنم زد

-اوممم چه بوی خوبی میدی!!

سرشو بیشتر به لاله گوشم چسبوند و گفت

-ولی این بو .. این بو ماله…

یهو سرشو بیرون اورد و داد زد

– این لباس لعنتی از کجا اوردی

وا چش شد یهو ؟ پسره ی احمق تازه داشتم به نقشم نزدیک میشدما

-با توام کری؟؟

آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-تو‌کمد بود ! خودت گفتی لباس هست برو بردار

دستاشو لای موهاش کشید و با صدای عصبی گف یالا برو عوضش کن

هنگ کرده نگاهی بهش انداختم و مثل خشک شده ها زل زده بودم بهش

– یالا مانا.. یا میری همین الان عوضش میکنی یا تو تنت ج*رش میدم فهمیدی؟؟

شوکه زده تند تند سرمو تکون دادم و طرف کمد رفتم

-میرم پایین .. سریع بیا دم ماشین !!

-ولی اخه هنوز چیزی نخوردیم !

نگاهی توی چشم هام انداخت که تا خط اخرو خوندم ،

-میرسونمت دم خونت، یالا

اه چش شد این یهو
پسره ی روانی .. خدا شفات بده
سریع لباس هامو عوض کردم و با دو خودمو به ماشین رسوندم

همین طور ک با سرعت داشت رانندگی میکرد نگاهی بهش انداختم و دستمو روی دستش گذاشتم

یه لحظه نگاهی به دستامون بعد به من انداخت و اروم دستشو از زیر دستم کشید

دستمو مشت کردم و روی پام گذاشتم
به درک پسره ی مزخرف لیاقت خوبی نداری اصلا
با رسیدن به خونه خدافظی مختصری کردم ازش و وارد خونه شدم

اون از مهمونی که کوفتم کرد اینم از این که یهو جن زده شد

در با صدای بلند بهم کوبیدم و همه لباسامو روی مبل پرت کردم و با لباس زیر طرف آشپز خونه رفتم

الان تنها چیزی که می تونست ارومم کنه یه لیوان آب بود

یه لیوان آب خوردم که یهو با صدا در امدن قار قور شکمم دستمو روش گذاشتم و نون و کالباس در اوردم و روی میز گذاشتم

همین طور ک داشتم با حرص لقممو میجوییدم کنارش چهارتا فش هم به پدرام میدادم

که یهو با صدای در هول زده به خودم نگاهی انداختم و طرف لباس هام رفتم ولی انگار کسی ک پشت در بود ول کن نبود

پوفی کشیدم و با فکر به اینکه پدرامه طرف در رفتم و بازش کردم ولی با دیدن بنیامین….

شوکه زده زل زدم به صورتش
اونم دست کمی از من نداشت .. درسته اینجا همه خیلی راحت بودن ولی خب این وضع من

اونم با لباس زیر توری واقعا بدبخت حق داشت هنگ کنه

حول کرده یهو خودمو پشت در قایم کردم و سرمو جلو بردم و با بدبختی گفتم

-سلام

-س..سلام ببخش این موقع مزاحمتون شدم

-نه نه اشکالی نداره!

-امم.. میشه پدرام یه لحظه صدا کنید؟

بدبخت من و با این وضع دیده فکر کرده با پدرامم
خندمو غورت دادم و گفتم

-ولی ، پدرام ک اینجا نیس!!

نگاهی به داخل خونه انداخت و گفت :

– اهان پس که نیست..

یه جوری بود حرکات بنیامین انگار که.. شک کرده بود یا فکر کرده بود کسی هس

و مطمعن بودم ک حتما از این جا بره به پدرام خبر میده

برای از بین بردن شکش یه لحظه بی خیال همه چی شدم و گفتم

-بنیامین بیا تو…

– امم.. اخه…

-بیا تعارف نکن

باشه آرومی و گفت و سرشو زیر انداخت و از کنارم رد شد

با امدن بنیامین فاصله خودم با اتاق تخمین زدم و فهمیدم ک می تونم قبل اینکه به پذیرایی برسه خودمو به اتاق برسونم

با این فکر لبخندی زدم و خواستم در خونه رو ببندم که یهو با صدای در آسانسور و بعد از اون بیرون امدن پدرام

همون طور جلوی در خشک زده زل زدم به قدم هاش اما بعد با یاد اینکه الان با چه وضعی اینجا وایسادم آه از نهادم بیرون امد

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن