رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت6

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

باز با خودم فکر کردم امکان نداره این کارو بکنه چون خودش به تلفن نیاز پیدا می کنه میاره و وصل می کنه ..
اگر نکرد به مادرش میگم …
فردا صبح که از خواب بیدار شد .به من گفت : پرده ها رو پس نمی زنی ..از در بیرون نمیری ..
من زود بر می گردم می برمت بیرون …و منو بوسید و رفت …
وقتی اون درو بست صدای کلید رو شنیدم که تو ی قفل چرخید ..
با سرعت دویدم دم در و دیدم واقعا درو قفل کرده و رفته ….
مثل دیوونه ها دویدم طرف پنجره و پرده رو عقب زدم ..همه نرده کشی بود ..بطرف پنجره های حیاط دویدم ..
ولی اونا هم همه نرده داشت و انگار من حبس شده بودم ..
رفتم طرف در وردی و محکم کوبیدم بهش و داد زدم بهجت خانم …
بهجت خانم تو رو خدا بیا منو از اینجا در بیار …
ولی زن برادر یعقوب هم صدامو نشیند و یا اگر شنید به روی خودش نیاورد …..
تا موقعی که اون برگشت گریه کردم ..داشتم خفه می شدم ..
واقعا احساس یک زندانی رو پیدا کرده بودم …با چرخیدن کلید توی قفل از جا پریدم …
با چشمانی گریون و عصبانی جلوی در ایستادم ….
مدتی به همون حال موندم از پشت در سر و صدا می کرد ولی هنوز نیومده بود تو …درو که باز کرد مقدار زیادی خرید کرده بود و انگار مشغول آوردن اونا تا پشت در بود ..
ولی من در این فرصت عصبانیتم بیشتر شد و تا چشمم بهش افتاد از ته دلم جیغ کشیدم ..
فقط فریاد می زدم و می لرزیدم .. گفتم ازت منتفرم ..ازت متنفرم …می خوام برم خونه ی مادرم ..
ولم کن عوضی ..
می خوام برم دیگه نمی خوام اینجا بمونم …
دستپاچه شده بودم منو گرفته بود و باز التماس می کرد که آرومم کنه ولی حال من طوری نبود که به این راحتی آروم بشم ..
دلم می خواست فرار کنم ..و این تنها چیزی بود که در اون زمان تو ذهنم شکل گرفت.

یعقوب هر کاری می کرد من آروم نمیشدم ..
دیگه عصبانی شد و محکم کوبید تو گوشم ..وسط اتاق نشسته بودم ..یک لحظه ساکت شدم ..
درد شدیدی تو فک و گوشم احساس کردم …و نا باورانه باز فریاد زدم می خوام برم ..
ازت متنفرم ..بزن منو بزن ..همین کارم بکن تا بیشتر ازت متنفر بشم ..
میرم …من اینجا نمی مونم ..اون بالافاصله پشیمون شد و خواست منو بغل کنه ..و شروع کرد به قسم خوردن که فقط به خاطر امنیت من این کارو کرده ..
با التماس می گفت : تو رو خدا ناراحت نباش مگه قرار نبود تو از خونه بیرون نری پس چه فرقی می کرد که من درو قفل کنم یا نکنم ؟
اونقدر حالم بد بود که فقط با صدای بلند گریه می کردم …
دست می کشید روی سرم و می گفت ببخشید زدمت اینطوری می خواستم آرومت کنم به خدا قصد زدن تو رو نداشتم ..و منو بغل کرد و برد گذاشت روی تخت ..و یک لیوان برام آب آورد …
پشتمو کردم بهش بالش رو گرفتم تو بغلم ..
گفت : این طوری نکن عزیزم بیا با هم حرف بزنیم …من قصد بدی نداشتم …
اما هر چقدر اون بیشتر التماس می کرد من بیشتر به فکر فرار میفتادم …
نمی تونستم اونطور زندگی کنم و تا آخر عمر اسیر همچین آدمی باشم ….
نباید هم زیر بار می رفتم .
بالا خره از شدت خستگی خوابم برد ..وقتی بیدار شدم داشت شام رو آماده می کرد با خوشحالی مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاد اومد جلو و گفت : زن خوشگل من بیدار شد؟
پاشو ببین برات چی درست کردم …
گفتم: من سیرم نمی خورم ..
گفت : امکان نداره غذای مخصوص تو درست کردم بیا دیگه سخت نگیر ..قسم می خورم منظور بدی ندارم ..می خوام از تو محافظت کنم ….
بالاخره منو با اصرار برد و منم گرسنه بودم با هم شام خوردیم ..و من دوباره رفتم خوابیدم ….

فردا که از خواب بیدار شدم دیدم نیست ..
دویدم بطرف در تا اگر باز بود فرار کنم …ولی بازم در قفل بود چیزی که اصلا فکرشم نمی کردم …
ارتباطم با همه قطع شده بود ..آنا هم به سراغم نیومده بود ..
چرا کسی از من خبر نمی گرفت ؟ واقعا یعقوب وقتی بر گرده میخواد جواب منو چی بده ؟ …
دیگه حال گریه کردن هم نداشتم ..عروس چند روزه رو همه رها کرده بودن …
ساعت نزدیک ده بود که یکی زنگ در خونه رو زد ..
دویدم دم پنجره ..پرده رو کنار زدم و یک صندلی گذاشتم زیر پام و پنجره رو باز کردم گفتم کیه ؟
بابا بود …
گفت: منم انجیلا درو باز کن
گفتم : بابا جون ..بابا جونم نجاتم بده یعقوب درو قفل می کنه و میره ..منو حبس کرده …
اومد جلوی پنجره و گفت : چرا ؟ مگه تو چیکار کردی ؟
گفتم به خدا هیچی نمی دونم چرا این کارو می کنه ؟
گفت : دو روزه زنگ می زنه و میگه انجیلا خوبه سلام رسوند خیال ما رو راحت می کنه ولی آنا نگرانت بود ..
امروز خودش مدرسه داشت ..من گفتم بیام به تو سر بزنم دلمون برات تنگ شده بود نگرانت بودیم…
تو آروم باش بابا ما شب میایم ببینم چرا این کارو می کنه ؟ مرتیکه ی عوضی …
یکم دلم گرم شد فکر می کردم با اومدن آنا و بابا کارم درست میشه تصمیم داشتم آنا رو دیدم ازش جدا نشم بهش بگم منو با خودش ببره …

غروب یعقوب اومد کلید انداخت و اومد تو خونه من صدای چرخیدن کلید رو شنیدم و دوباره روبروش ایستادم این بار خیره خیره بهش نگاه کردم .
سلام کرد جواب ندادم ..بازم نگاه کردم …
پرسید بازم که دیوونه شدی چته ؟ می خواهی هر شب همین بساط رو راه بندازی ؟
گفتم : تا تو درو قفل می کنی من نمی تونم باهات درست زندگی کنم …
با قیافه ی حق به جانب گفت : در قفل نبود خیالاتی شدی ؟
گفتم : قفل بود خودم امتحان کردم باز نشد ..
گفت :…تو درست نتونستی بازش کنی …
گفتم : من خودم شنیدم تو کلید انداختی …
گفت : به جون خودت قفل نبود کلید انداختم چون می خواستم بازش کنم بیام تو ولی قفل نبود از تو باز می شد …
یک لحظه شک کردم واقعا فکر کردم که من از بس دستپاچه بودم اشتباه کردم …
همون موقع آنا و بابا از راه رسیدن ..یعقوب دوید جلو با گرمی ازشون استقبال کرد …
خیلی بهشون عزت گذاشت و اونا که عادت نداشتن ادب زیادی از یعقوب ببینن ..با تعجب اومدن تو ..
من خودمو انداختم تو بغل آنا و زار زار گریه کردم ..
آنا منو نوازش کرد و پرسید : راسته که یعقوب درو روی تو قفل می کنه ؟
به جای من یعقوب گفت : کی به شما خبر رسوند ؟ کی گفته ؟ …
و نگاهی به من کرد و با شک پرسید ..چطوری رفتی بیرون ؟ کی برات پیغام برده ؟
بابا گفت : من صبح اومدم بهش سر بزنم در قفل بود و نتونستم بیام تو …
با خشم از من پرسید : تو گفتی در قفله ؟ چرا اینو گفتی ؟
می خوای برات دلسوزی کنن ؟
مظلوم نمایی می کنی ؟ برای چی ؟
می خوای منو بد جلوه بدی که بعدا چیکار کنی ؟ …
آنا گفت : حالا تو درو قفل می کنی یا نه ؟
من گفتم دیروز قفل کرده بود من فکر کردم امروزم قفله …ترسیده بودم دقت نکردم ..
آنا با اعتراض گفت : دیروز چرا قفل کردی ؟ تلفن که نداری درو هم که قفل کنی,,
اگر آتیش بگیره و یا یک اتفاقی بیفته بچه ی من چیکار کنه ؟ یعقوب به خدا برش می دارم میرم ها گفته باشم تا اینجا باهات راه اومدم دیگه از این خبر ا نیست ….

اخمهاشو کشید تو هم با لحن بدی گفت : ببرینش ..همین الان,, حرفی نیست ..
من اون کاری رو که تو زندگیم صلاح می دونم می کنم …نمی خواین به سلامت …
در حالیکه بابا و آنا از این حرف اون شوکه شده بودن و انتظار نداشتن چنین حرفی رو بشنون من از خوشحالی صورتم از هم باز شد و فورا گفتم : بریم آنا الان وسایلم رو جمع می کنم …
یعقوب مچ دست منو گرفت و نشوند سر جام ..و همین طور که دستم تو دستش بود …
به آنا گفت : تو رو خدا برین زندگی خودتون رو بکنین به کار ما زن و شوهر کار نداشته باشین من دوست ندارم کسی به کارم دخالت کنه ….
آنا گفت : بچه ی منه تو حق نداری اذیتش کنی ..فکر نکن بی کس گیر آوردی ..
یعقوب از جاش بلند شد در حالیکه دست من تو دستش بود گفت : چرا متوجه نیستین داره خودشو لوس می کنه ….
دیروز قرار نبود از خونه بره بیرون منم می خواستم زود بر گردم برای امنیت خودش قفل کردم …داره دروغ میگه ..
آنا گفت : چیزی که من تا حالا از انجیلا نشنیدم دروغه ..برای چی باید این کارو بکنه ؟
اون روز آنا و بابا با یعقوب دعواشون شد و آنا سعی کرد منو ببره ولی یعقوب اجازه نداد و آنا و بابا هم به قهر از خونه ی ما رفتن ….
اما یعقوب چند روزی درو قفل نکرد ولی مرتب تاکید می کرد که حق ندارم از خونه برم بیرون …
راستش در باز بود اما برای من فرقی با بسته بودنش نکرد ..
چون جرات نداشتم سرم رو از لای در بیرون ببرم …..شب ها منو می برد به بهترین رستوان ها و جاهای تفریحی ..از شیر مرغ و جون آمیزاد برام تهیه می کرد ..
به محض اینکه می گفتم سرم و یا سرما خوردگی کوچیکی می گرفتم ..
منو می رسوند دکتر ..ولی اون حتی اجازه نمی داد با مادرم و پدرم حرف بزنم ..
هر کجا من بودم باید اونم می بود …گاهی وسط روز میومد خونه تا ببینه من چیکار می کنم ..
اگر موسیقی گوش می کردم گیر می داد که این آهنگ رو به خاطر کی گوش میدی ..یاد چه کسی افتادی ؟ ..

سه ماه به این منوال گذشت ..من به سختی می تونستم آنا و بابا رو ببینم اما مادر و خواهر یعقوب اغلب خونه ی ما بودن ولی به کس دیگه ای اجازه نمی داد با من ارتباط داشته باشن …
گاهی منو می برد خونه ی آنا و خودش کنارم می نشست تا برگردیم حتی یک لحظه هم منو با اونا تنها نمیذاشت …
تا یکشب برادر یعقوب همه رو به مناسبت سالگرد ازدواجش به رستوران دعوت کرده بود منم حاضر شدم و چادرم رو که حالا باید محکم زیر چونه ام می گرفتم سرم کردم و دنبالش رفتم ..
وارد رستوان شدیم ..همه ی فامیل دور یک میز نشسته بودن و با دیدن ما جلوی پامون که آخر از همه رفته بودیم و مثلا عروس و داماد بودیم بلند شدن و اومدن با من روبوسی کنن از ترس داشتم میمردم ..
نگاهی به یعقوب کردم یعنی چیکار کنم ..با سر اشاره کرد اشکالی نداره ..و خندید…
منم خیالم راحت شد ….خانم عموش منو بوسید و گفت ماشالله هزار ماشالله خیلی خوشگل شدی …
الهی فدات بشم ببینین بدون آرایش اینقدر زیبا به به ؟..هزار ماشالله ..
بقیه هم شروع کردن از من تعریف کردن …خانم برادرش که طبقه ی بالای ما می نشست و بعد از سه ماه من اونو اونشب دیده بودم …اومد جلو و منو بوسید و یواشکی گفت : من صدای تو رو از بالا میشنوم ..
اگر کار مهمی داشتی داد بزن ,, بلند بگو …بالاخره یک کاری می کنم ….
و من خندیدم و فقط گفتم مرسی لطف دارین ….
کنار یعقوب نشستم و چادرمو کشیدم دورم و رومو گرفتم که باز یعقوب ناراحت نشه ..
یک مرتبه ..یک پارچ دوغ رو از روی میز بر داشت گرفت روی سر من و به یکباره خالی کرد …
و فورا گفت : ببخشید اشتباه کردم …نفهمیدم چی شد …
برادرش عصبانی شد و اومد جلو و با لحن بد و آهسته بهش گفت : چیکار می کنی دیوونه ؟ من دیدم عمدا کردی ..
یعقوب دست منو که هاج و واج مونده بودم و دوغ ها از روی چادرم راه افتاده بود ..و به لباسم رسیده بود گرفت و بلند گفت : ببخشید لباسشو عوض کنه بر می گردیم …
و با عجله منو کشون کشون از اونجا برد بیرون …
من حتی گریه نمی کردم ..چون در یک آن تصمیم خودم رو گرفتم ..
نمی خواستم این تراژدی تا ابد ادامه داشته باشه ..
در حالیکه حرص می خوردم فکر کردم به درک که آبروی آنا میره,, به جهنم که بابام ناراحت میشه,,
به من چه جلوی دوستاش خجالت زده میشه ….
مهمتر از همه خودمم که دیگه نمی تونم اینطوری زندگی کنم …
این آدم کسی نیست که من آینده ای باهاش داشته باشم ..ولی سکوت کردم …

از رستوران تا خونه راه زیادی نبود …
منو رسوند و گفت : لباستو عوض کن بریم ….
دلم می خواست سرش داد بزنم و بگم تو حیثیت منو بردی کوچیکم کردی چطوری روت میشه منو دوباره بر گردونی اونجا ..
ولی نگفتم …و با خونسردی شروع کردم به در آوردن لباس هامو ریختم تو سبد کنار ماشین و گفتم دیگه چادر ندارم همین یکی بود می خوای بی چادر بیام؟ یا خودت تنها میری؟ ….
اگر رفتی برای منم شام بیار خیلی گشنمه …یکم پا ,پا کرد و گفت منم نمیرم …
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم شام نداریم بخوریم ..
پس لا اقل برو یک چیزی بخر و بیا نمی تونیم که گرسنه بمونیم …
از طرز حرف زدن من شک کرده بود ..منم سنی نداشتم که بتونم با سیاست رفتار کنم …
به من نگاه می کرد و نمی فهمید تو سر من چی میگذره ..
چرا باهاش دعوا نمی کنم …
پرسید: ازم دلخوری ؟
گفتم خیلی زیاد تا گلو از دستت پرم ..چیکار کنم؟ دعوا کردیم ,,سر و صدا کردیم…همدیگر رو زدیم و اثاث خونه رو خرد کردیم…. تو درست شدی ؟
پس بهتره ساکت باشم……علتشم برام مهم نیست چون دلیلت مثل بقیه ی چیزا غیر منطقی و احمقانه اس …
گفت : دستم خورد دوغ ریخت …
چشمم رو به علامت تعجب باز کردم و گفتم : برو شام بخر بیار که دلم داره ضعف میره …..
سری تکون داد و گفت : پس میرم رستوران داداشم ناراحت نشه میگم تو سرت درد گرفته بود ..
تو تحمل گرسنگی رو داری تا من بر گردم ؟
گفتم آره یک چیزی می خورم تا تو بیای ….باز به من نگاه کرد ….
رفتم جلوی ماشین لباس شویی روی زمین ولو شدم و پاهامو دراز کردم و شروع کردم به ریختن لباس ها برای شستن ….
کمی خیالش راحت شد ولی با تردید رفت ..
فقط خدا خدا می کردم که درو قفل نکنه ..با حساب من .. چون اون خودش می دونست که خطا کاره ,,نباید درو قفل می کرد ….. ..یعقوب رفت ..و درو بست گوشم به صدای کلید بود که ببینم درو قفل می کنه ؟یا نه …
صدایی نیومد ..و بعد صدای ماشین که دور شد ..
با سرعت زیاد دویدم یک چمدون آوردم و وسایل لازمم رو ریختم توش و درشو بستم و یک مانتو تنم کردم و رو سری ..
پولامو از جا های مختلف خونه که قایم کرده بودم جمع کردم و ریختم تو کیفم ..و از خونه زدم بیرون ..
تا سر خیابون با اون چمدون پیاده رفتم ..
جلوی یک ماشین رو گرفتم و سوار شدم احساس می کردم یعقوب پشت سرمه ..و الان منو می گیره ..
باورم نمی شد از اون جهنم فرار کردم ..
نمی خواستم برم خونه ی آنا چون می ترسیدم بازم منو بر گردونن باید میرفتم به جایی که دیگه دست یعقوب به من نرسه ….
احساس آزادی و رهایی در اون لحظات اونقدر برای من خوشایند بود که فراموش کرده بودم چقدر سختی کشیدم ….

می خواستم پرواز کنم و هر چی می تونم از اونجا دور بشم ..
اونقدر که رفتن به خونه ی مادرم هم برام وحشت آور بود می ترسیدم یعقوب منو پیدا کنه ..
این بود که آدرس خونه ی جاسم رو دادم و رفتم اونجا …پشت در ایستادم تردید داشتم در بزنم …
کاش جایی میرفتم که یعقوب هرگز دستش به من نمی رسید …ولی جایی رو نمی شناختم که برام امن باشه …بالاخره دستم رو گذاشتم روی زنگ و فشار دادم …
فریبا آیفون رو بر داشت ..گفتم منم اِنجیلا …درو باز کرد ومن با زور چمدون رو باj خودم بردم تو ..
هنوز چند تا پله بیشتر بالا نرفته بودم که ..فریبا و جاسم هراسون اومدن پایین ..اون زمان فریبا هشت ماهه حامله بود …
خونه شون آسانسور نداشت و نفس زنون اومده بود که ببینه چه اتفاقی برای من افتاده که اون موقع شب رفتم خونه ی اونا …
خودمو انداختم تو بغل جاسم و با گریه گفتم : تو رو خدا به کسی نگو من اینجام فرار کردم از دستش ,,بیچاره شده بودم به کسی نگو خواهش می کنم …
یعقوب پیدام می کنه و منو می کشه ..
جاسم گفت : گریه نکن خواهر خوشگلم بیا بریم بالا…
بده من اون چمدونت رو ..من می دونستم اینطوری میشه ..
بسه دیگه چقدر می خواهی شکنجه های اون مرد رو تحمل کنی ؟
رسیدیم بالا فریبا همین طور که نفس نفس می زد برای من یک شربت درست کرد ..و گفت : به خدا اگر یکی از اون کارای یعقوب رو جاسم با من می کرد دو روز هم تحمل نمی کردم ..
آخه اون مرد مریضه کاراش عادی و معمولی نیست ..تو تا کی باید می سوختی و می ساختی ؟ وای برای من که باور کردنی نیست یک آدم به بی زبونی تو به خدا نوبری ..
فایده نداشت هر چی زود تر بهتر ..باور کن من غیبت آنا رو کردم ..
مقصر اونه نباید تو رو بهش می داد چقدر شهاب و جاسم بهش گفتن لج کرده بود,, اون پسره بود ؟ کاظم هم بهانه بود و گرنه شهاب که گفت تو رو می بره سوئد چرا بازم اصرار کرد؟
یعقوب که از همون اول خودشو نشون داده بود من که نمی فهمم دلیلش چی بود هیچوقت قانع نشدم …
به خدا از آنا که اینقدر خودشو زرنگ می دونه بعید بود این کارو با دختر خودش بکنه …
گفتم: شما ها نمی دونین چی به روزم میاورد .. امشب جلوی همه ی فامیلش یک پارج دوغ رو ریخت رو سرم ..داشتم از خجالت می مردم …
جاسم گفت : چرا این کارو کرد آخه برای چی ؟ گفتم : درست نمی دونم فکر می کنم چون همه از من تعریف کردن و با من رو بوسی کردن دلش نمی خواست من تو مهمونی بمونم ..
این طوری می خواست منو از اونجا دور کنه و خودش تنها بره ….باور کنین حق گوش کردن آهنگ رو نداشتم ..
در خونه رو روی من قفل می کرد ..می خواستم خفه بشم ..نمی گذاشت برم جایی و با کسی حرف بزنم ..
اونوقت روزی صد بار می گفت منو دوست داره ..من قبول ندارم .. به این دوست داشتن نمیگن ..این یک دشمنی محضه …
اون از من متنفر بود که اینطور عذابم می داد ….

دو ساعت گذشت و ما سه نفر هنوز داشتیم حرف می زدیم و دیگه چیزی به ساعت دوازده نمونده بود که تلفن زنگ خورد ..
همه می دونستم کی می تونه باشه ..به جاسم گفتم اگر آنا بود نگو من اینجام الان یعقوب حتما پیش آناست می فهمه من کجام میاد و سر و صدا راه میندازه …
مجبور میشم باهاش برم …
جاسم گوشی رو بر داشت و وانمود کرد خواب بوده ..
پرسید : چی شده آنا این وقت شب ؟ آنا با صدای بلند و گریون و وحشت زده پرسید از اِنجیلا خبر نداری ؟ گذاشته از خونه اش رفته …
جاسم گفت : نه؟ واقعا رفته؟ ..خونه ی شما نیومده؟چرا رفته ؟ …
آنا با گریه گفت : چی داری میگی اگر اومده بود به تو زنگ نمی زدم که ,,,خوابی ؟..
الان یعقوب اینجاست می خوای توام بیا بریم دنبالش بگردیم ..تو فکر می کنی کجا می تونه رفته باشه؟ …
گفت : نمی دونم از اون مردتیکه نپرسیدین چیکار ش کرده که گذاشته رفته ؟
آنا گفت : اگر خبری شد به منم زنگ بزن دارم میمیرم جاسم تو رو خدا اگر خبری شد به منم بگو ..دارم سکته می کنم ,, بابات فشارش رفته بالا .. حالمون خیلی بده ..دخترم تو کوچه و خیابون آواره شده و من نمی تونم پیداش کنم …
یا امام زمان خودت به فریادم برس بچه ام کجاست؟….
جاسم گفت : آنا ناراحت نباش اِنجیلا دختر عاقلیه بچه که نیست ..
مطمئن باشین جای بدی نمیره …شاه گلی رو خیلی دوست داره شاید رفته اونجا نشسته ..به یعقوب بگو بره اونجا رو بگرده …
گوشی رو که قطع کرد وگفت : خواهر جون یعقوب رو فرستادم پی نخود سیاه ..
نتونستم ناراحتی آنا و بابا رو تحمل کنم باید بهشون بگم تو اینجایی وگرنه تا صبح سکته می کنن .. گفتم خودمم ناراحت شدم ..
ولی نمی خوام دیگه با یعقوب برم تو اون خونه ..
دیگه به حرف کسی هم گوش نمی کنم ..یا میمیرم یا طلاق می گیرم همین …

یک ربع بعد جاسم زنگ زد به آنا ..خودش گوشی رو بر داشت ..با هراس گفت : چی شد خبری داری ؟
پرسید : یعقوب رفت شاه گلی ؟
گفت آره با بابات رفتن ..
خیال جاسم که راحت شد گوشی رو داد دست من …در حالیکه می لرزیدم و دوباره گریه ام گرفته بود گفتم : آنا منم اِنجیلا ..خونه ی جاسمم …
فریاد زد الهی قربونت برم چرا نیومدی اینجا؟ تو که منو جون بسر کردی دختر این چه کاری بود ؟ وای مادر مردم و زنده شدم …
گفتم تو رو خدا به یعقوب نگو من اینجام می ترسم دوباره منو با خودش ببره …آنا من طلاق می خوام …
گفت : باشه عزیزم همین کارو می کنم مدتهاست تو فکر همینم ..این مرد به درد زندگی نمی خوره خون به دل همه ی ما کرده …
امشب اونجا بمون فردا خودم میام دنبالت …
بعدم خودم برات وکیل می گیرم دیگه نمی زارم اذیتت کنه …
صبح هنوز ما خواب بودیم که آنا و بابا اومدن …
جاسم برای من رختخواب انداخته بود توی حال ..
با صدای زنگ بیدار شدم ..و تا آنا از پله ها اومد بالا من خودمو رسوندم دم درو بغلش کردم …
گفتم :آنا جونم تو رو خدا دیگه نزار من برم پیش یعقوب نمی تونم ..دیگه تحمل ندارم …
آنا در حالیکه اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : محاله مگر از روی جنازه ی من رد بشه تو رو ببره امکان نداره ..بابا هم خاطرم رو جمع کرد که پشتم هست و اشتباه خودشو جبران می کنه …
آنا باید میرفت مدرسه برای همین به من گفت : من ظهر میام دنبالت ..
ولی بزار به یعقوب بگم تو رو پیدا کردم چون داره زمین و زمون رو بهم می ریزه ..
تا صبح دنبال تو گشته ..فقط بگم تو رو پیدا کردم قول میدم بهش نمی گم کجایی ..اون بدی می کنه ما که انسانیم درست نیست,,مردم هزار تا فکر بد می کنن و بعدا برای خودت بد میشه …
راه میفته از دوست و آشنا سراغ تو رو میگیره چطوری به همه توضیح بدیم تو چرا فرار کردی و کجا بودی …
هزار تا تهمت نا روا بهت می زنن ..که دیگه پاک شدنی نیست ..من می دونم یعقوب آدمیه که تو رو بد نام می کنه ..ازش بر میاد..دیدی که پشت سر اون دوتا زن دیگه اشم چه حرفایی می زنه ؟ فردا همین حرفا رو برای توام درست می کنه تا بد نامت کنه …
خودت می دونی مردم هم چطوری برای ما حرف در میارن …
گفتم : دلم که نمی خواد ولی هر چی شما بگین من گوش می کنم جز اینکه بر گردم تو اون جهنم …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن