رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت7

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بابا و آنا رفتن جاسم هم سر کار بود و منو فریبا تو خونه بودیم و درد دل می کردیم ..
فریبا گفت : تو رو خدا محکم باش من خبر دارم که با دوتا زن قبلی شم هم همین طور بوده و اونا هم نتونستن طاقت بیارن ..
تو خودتو بدبخت نکن لطفا رو حرف خودت بمون به خدا یک لحظه نیست که منو جاسم در مورد تو حرف نزنیم و نگرانت نباشیم ….
بیشترشم این مظلومیت تو باعث میشه برات ناراحت باشیم گفتم : او زن ها رو تو می شناسی ؟
گفت یکی شونو می شناسم زن دومی اونو آدرسشم دارم یکی از فامیل های مامانمه ..از اول که اومد به خواستگاری تو من به جاسم گفتم ولی نمی خواستم دخالت کنم چون می ترسیدم آنا از دستم ناراحت بشه ..
اگر می خوای بهت میدم برو ولی به آنا نگو از من گرفتی نمی خوام تو این کار دخالتی داشته باشم …
خودت برو ببین چه کارایی با اون کرده بود ..بعد تصمیم بگیر دوباره بر گردی یا نه ..
گفتم ..نمی خوام برم … اعصابم به اندازه ی کافی بهم ریخته خودم می تونم حدس بزنم باهاش چیکار کرده …
من الانم تصمیم خودم رو گرفتم ..دیگه نمی زارم کسی برای من نظر بده ..من باید و حق دارم خوب زندگی کنم چرا باید اسیر دست خواسته های نا بجای اون مرد بشم ….
گفت : این درسته همینه از اول ,,…ظلم این مردا ها با صدای اعتراض ما کم میشه ببین منو حقم رو از جاسم می گیرم ..
وقتی می ببینم داره زیاده روی می کنه فورا جلوش می گیرم اما تو چی ساکت نشستی و هر چی یعقوب میگه گوش می کنی..
خوب اونم روز به روز زورشو بیشتر می کنه …چرا گفت چادر سرت کن کردی ؟ پس چرا وقتی داد و قال راه انداختی که تو مدرسه سرت نمی کنی گفت باشه؟ …
هیچ کس حق نداره اجازه بده کسی بهش ظلم کنه ..تو مظلومی ..
نتیجه شم همین میشه ..البته بهت بگم ها این خصلت یعقوبه چون با اون دوتای دیگه ام همین طور بود … صد تا زنم بگیره همینه …

ساعت دو آنا و بابا اومدن دنبال من ..از پایین پشت آیفون آنا گفت : فریبا جان اِنجیلا رو بگو بیاد من نمی تونم بیام بالا زانوم درد می کنه ..
باباش داره میاد چمدون شو بیاره …دستتم درد نکنه زحمت کشیدی مادر …
فریبا گفت : خواهش می کنم کاری نکردم ..تو رو خدا هوای اِنجیلا رو داشته باشین …
من آماده بودم چون ساعت تعطیلی آنا رو می دونستم …
بابا اومد و چمدون رو بر داشت و از پله ها رفت و منم دنبالش ..
هنوز دوتا پاگرد مونده بود که صدای یعقوب رو شنیدم ..
که می گفت : پس اینجا قایمش کردین ؟ می دونستم کار جاسمه ..
اون بود که زیر پای اِنجیلا می نشست تا زندگی ما رو خراب کنه ..حالا ببین آنا اگر روز گار شو سیاه نکردم ؟ اگر زندگیشو بهم نزدم ؟ اسممو عوض می کنم …
من با شنیدن صدای یعقوب با وحشت دوباره از پله ها رفتم بالا ..بابا داد زد برگرد ..غلط می کنه به تو کاری داشته باش مگه من مُردم؟ بیا پایین,, با من بیا,, .. یکم مکث کردم ..
داشتم می لرزیدم ولی حرف بابا بهم قوت قلب داد و بر گشتم ..
ولی پشتش قایم شدم و رفتیم بیرون یاد حرف فریبا افتادم که ازم می خواست مظلوم نباشم و محکم در مقابل یعقوب بایستم …
ولی وقتی چشمم بهش افتاد آنچنان ازش ترسیدم که زبونم بند اومده بود و رنگم مثل گچ سفید شده بود ..
یعقوب تا منو دید با تندی و خشم گفت از خونه فرار می کنی؟ حالا دیدی لیاقت نداری و من باید درو قفل می کردم ؟
بابا گفت : اووی مراقب حرف زدنت باش,,از ادب من سوء استفاده نکن ما هم خیلی حرف برای گفتن داریم ..
یعقوب باز خطاب به من و با تهدید گفت : یا الان میای با من میریم خونه,, یا طلاقت میدم ..من دنبال تو بیا نیستم …
ناز و قهر نداریم ..من زنی رو که شب از خونه فرار کنه نمی خوام …

به جای من که تمام بدنم بی حس شده بود و قدرت حرف زدن هم نداشتم آنا گفت : اِنجیلا دیگه با تو نمیاد آقا یعقوب دستت درد نکنه …
امانتی منو که قول دادی مثل چشمات مواظبت کنی به این حال و روز انداختی که به قول خودت شبونه از خونه فرار کنه .. دستت درد نکنه خونت آباد ..برو که ببینی از کجا می خوری ….
یعقوب دوباره از من پرسید ..انجیلا میای با من یا نه ؟ اگر نیای دیگه دنبالت نمیام,, دیگه زن من نیستی …
نگاهی از روی نفرت بهش انداختم و با عجله رفتم بطرف ماشین بابا درو باز کردم نشستم ..
ولی چشمم سیاهی می رفت و حس تو بدنم نبود …
آنا گفت : یعقوب تو رو به خیر و ما رو به سلامت ..
همین طور که گفتی سر حرفت بمون و بچه ی منو طلاق بده …دیگه تموم شد .
و هر دو اومدن و سوار شدن یعقوب هم با غیظ و عصبانیت در حالیکه برای من خط و نشون می کشید سوار ماشینش شد و با سرعت رفت…
می فهمیدم که آنا یک چیزایی از من می پرسه ولی نمی دونم چرا برام مفهوم نبود ..
سرم منگ شده بود …
آنا که دید جواب نمی دم برگشت و منو نگاه کرد و داد زد محمد ..
انجیلا حالش بده زودتر برو خونه بهش یک چیزی بدم .. پرسید بریم دکتر ؟ با دست اشاره کردم نه ..خوب میشم ..نگران نباشین ترسیدم …
درد تو دل و کمرم پیچیده بود و ناخن های دستم سیاه شده بود ..
و با خوردن یک چایی نبات غلیظ که رباب خانم فورا درست کرد حالم جا اومد ..و یک نفس راحت کشیدم ..
باورم نمی شد از دست یعقوب خلاص شدم خدا رو هزاران بار شکر کردم و با صدای بلند گفتم رباب خانم من دیگه آزاد شدم .

رباب خانم در حالیکه گریه اش گرفته بود گفت : خوب کاری کردی خیلی برات ناراحت بودم ..
من به خانم نگفتم که چند بار دیدم تو خونه ی خودتون تو رو زد ..
یادتونه تو اتاق زد تو گوشت من دیدم؟ ..خیلی غصه خوردم که اون مرد تو رو,, ناز دونه ی پدر و مادر و فامیل رو اینطور تو خونه ای که نون و نمک خورده کتک می زنه …
گفتم: رباب جان تو رو خدا دیگه حرفشو نزن ..به اندازه ی کافی عذاب کشیدم …
دیگه می خوام فراموش کنم …
آنا گفت : بی خود کردی نگفتی, مثلا راز داری کردی ؟ چرا نگفتی دست رو بچه ی من دراز کرد ؟
باید می گفتی همون جا حسابشو می رسیدم …
رباب خانم پشت چشمی نازک کرد و در حالیکه می رفت تو آشپزخونه گفت : ای خانم جان اگر راست میگی حالا حسابشو برس ..
می گفتم فایده ای نداشت هزار تا ظلم به این بچه کرد سکوت کردین ..اینم می شد یکی رو اونا …
آنا برای اولین بار جوابی نداشت که به رباب خانم بده …
بیست روز گذشت و از یعقوب خبری نشد .. با اینکه من می خواستم گذشته رو فراموش کنم و به یاد نیارم چی بسرم اومده ..روز به روز حالم بدتر می شد ..
حوادثی که برام اتفاق افتاده بود مثل یک کابوس از جلوی نظرم رد می شد و عذابم می داد ..و باز حالم بد می شد سر و گردنم بی حس می شد و ناخن های دستم کبود رنگ و بی رمق میفتادم ….. و چایی نبات مرتب دست رباب خانم بود و هم می زد و می داد به من می خوردم ..
چون هر بار بعد از خوردن اون حالم بهتر می شد ..
اما خوشبختانه از یعقوب خبری نبود و من دیگه داشتم باور می کردم که از دستش خلاص شدم …
آنا سعی می کرد منو خوشحال کنه و مرتب منو می برد گردش و برام کادو می خرید و تا می تونست بهم محبت می کرد …
تا بلکه فراموش کنم ضربه های روحی که به من وارد شده بود ولی خودشم اجازه نمی داد تنها برم جایی …

حالا که از یعقوب جدا شده بود حتی به کارای خوبشم که فکر می کردم می دیدم اونا هم از روی همون فکر بدی که داشت انجام می داد مثلا شب عروسی ماشین رو طرفی رو که من نشسته بودم فقط گل زده بود و شیشه های پهلو و جلوی رو کاملا با گل پوشونده بود و من جایی رو نمی دیدم ..
تازه چادر رو هم روی سرم کشیده بود پایین …..
اگر این کارو برای ایمانش و مذهبش می کرد دلم نمی سوخت و از جون دل می پذیرفتم ..ولی اون حتی نماز هم نمی خوند ..و کارایی می کرد که معلوم می شد هیچ اعتقادی نداره ..
و فقط به فقط برای اسارت من این کارا رو انجام می داد و این پذیرشش برای من سخت تر می شد …
کم کم حالم بهتر شد ..
سر حال شده بودم می تونستم آهنگ هایی رو که دوست دارم گوش کنم و کسی نبود دائما ازم ایراد بگیره ..
ولی روزی یکبار هم شده بود حالم بد می شد ..و هیچ دلیلی پیدا نمی کردم ..چون از اون احساس آزادی خیلی خوشحال بودم…
تا یک روز خودم متوجه شدم ..که تغییری در وجودم اتفاق افتاده و ممکنه بار دار باشم …
این تغییر از روزی که رفته بودم خونه ی یعقوب برای من اتفاق افتاده بود و من توجهی بهش نکرده بودم …و فکر می کردم چون شوهر دارم این طوری شده ….
رفتم تو فکر نکنه ؟؟؟ نمی خواستم آنا بفهمه باز احمقانه خجالت می کشیدم انگار گناه بزرگی کردم ..
نمی دونستم چیکار کنم آنا هم یک جورایی مثل یعقوب اجازه نمی داد جایی تنها برم می گفت حالا که به قهر اومدی اینجا مردم فکر می کنن برای خوش گذرونی اومدی و برات حرف درست می کنن ..
برای همین از فریبا کمک گرفتم ..اون با اینکه زیاد خونه ی ما نمیومد فورا با دوتا تست حامگی خودشو رسوند پیش من …
ازم پرسید حال تهوع هم داری؟ عوق می زنی ؟ گفتم نه اصلا حالم خوبه ..
گفت: پس فکر نکنم بار دار باشی همش از استرس و ناراحتیه ..کم نکشیدی که …
گفتم اگر شده باشه؟ کمکم می کنی بندازمش ؟ گفت : آره از یعقوب بچه نداشته باشی بهتره برات مکافات میشه ..شایدم اگر بفهمه حامله ای طلاقت نده …
من کسی رو میشناسم,, حالا برو تست کن و بیا انشالله که نیست …

اما تست مثبت بود,, دنیا روی سرم خراب شد بعدا فهمیدم که منه احمق همون شب اول بار دار شده بودم ..و جالب اینجا بود که اصلا حالت هایی رو که بقیه ی زن ها داشتن نداشتم ..
تمام روز خوب بودم و شاید گاهی بی خودی سر حال می شدم و از شیرینی خیلی خوشم میومد ..و فقط بعد از ظهر ها یاد غصه هام میفتادم و بعدم حالم بد می شد وبا چایی نبات خوب می شدم …
چند روز بعد وقتی آنا رفت مدرسه فریبا یواشکی اومد و منو برد پیش یک دکتر زنان و اون بعد از معاینه گفت ..بله شما چهار ماهه بارداری ..
دیگه برای کور تاژ دیر شده و اون این کارو نمی کنه ..وقتی از مطب میومدیم بیرون همسر یکی از برادرای یعقوب رو دیدم ..
با تعجب پرسید : خوبی ؟
گفتم بله خوبم شما چطورین ؟
گفت : خبر قهر کردن تو همه جا پیچیده ..ما هم مثل تو می دونیم یعقوب چطور آدمیه ..خوب کاری کردی بهجت می گفت یعقوب بهت اجازه نمیده با اونم رابطه داشته باشی …
من که تعجب می کردم ..سه ماهه عروس ما بودی و جاری من ولی یعقوب نذاشته بود کسی تو رو ببینه ..اینم شد زندگی ؟
از من نشنیده بگیر ولی کار خوبی کردی ..انشالله خوشبخت بشی …
فریبا خودشو انداخت جلو و گفت : تو رو خدا به کسی نگو ما رو اینجا دیدی ..به خاطر من اومده بودیم من چک داشتم ..آخه ماه دیگه می زام …
از در که اومدیم بیرون با اعتراض گفتم: چرا بهش سفارش کردی حالا شک می کنه اون اصلا تو رو که دید همین فکر رو کرد حالا که بهش گفتی نگو,, حتما میره میگه …اگر به گوش یعقوب و مادرش برسه ..چیکار کنم ؟
نمی دونم چرا ولی از آنا هم می ترسیدم که جریان رو باهاش در میون بزارم شایدم ترسم از این بود که مجبورم کنه باز به خونه ی یعقوب بر گردم …
این بود که جز منو فریبا کسی از موضوع خبر نداشت …
حالا تنها غصه ی من این بود که چطور این موضوع رو مخفی کنم …
یک حس غریب و تازه تو وجودم رشد می کرد ..
گاهی دستم رو میداشتم روی شکمم ولی چیزی نمی فهمیدم ..آیا واقعا بچه ای وجود داشت ؟ یک حس مادرانه در من بوجود آمده بود که دلم می خواست از اون بچه مراقبت کنم ..در موردش احساس وظیفه کردم با این حال دعا می کردم اشتباهی شده باشه.. تا من مجبور نباشم بچه ای از یعقوب رو به دنیا بیارم …
چون می ترسیدم که با اونم همین رفتار ظالمانه رو داشته باشه ..

یک هفته بعد درِ خونه ی ما رو زدن …
من تازه از حمام اومده بودم بیرون و روی تختم نشسته بودم و داشتم سرمو خشک می کردم که از پنجره ی اتاقم مادر و عمه ی یعقوب رو دیدم که داشتن میومد تو …
آنا اومد جلوی در اتاقم و گفت : هر کاری کردن خودتو نشون نده ..ردشون می کنم برن ….
سشوار رو گذاشتم زمین ..باز تن ترسوی من می لرزید ..
چقدر ضعیف و نا توان بودم ..از پس هیچ کاری بر نمی اومدم .. من به همون اندازه که از یعقوب می ترسیدم از مادرش هم ترس داشتم …
درِ اتاق رو نیمه باز کردم و گوش ایستادم ببینم چی می خوان میگن …
بعد از اینکه با آنا سلام و تعارف کردن و نشستن ..
مادر یعقوب به آنا گفت : واقعا که فکر نمی کردیم دختر شما اینطوری از آب در بیاد ..نمی دونم شما چطور این ننگ رو تحمل می کنین که زن شوهر دار از خونه ی شوهرش فرار کنه …
آنا یک باره از کوره در رفت و گفت : چی داری میگی؟ شما اونجا بودی و دیدی پسرت پارچ دوغ رو روی سر دختر من خالی کرد چرا حرف نزدی ؟ شاید اگر تو دهن پسرت زده بودی الان بچه ی من اینجا نبود …
گفت : وای خدایا دوره ی آخر زمون که میگن همینه ..یک زن به خاطر اینکه دست شوهرش خورده به پارچ دوغ و ریخته از خونه فرار کنه … آنا چرا نمی خوای قبول کنی ؟
اگرم این طور بود ودخترت منظوری نداشت ,, قصد بدی نداشت باید منو صدا می کرد شما رو صدا می کرد ..
جلسه می کردیم با عزت و احترام حرف می زدیم ,,نه اینکه مثل دزد ها شبونه فرار کنه و بچه من سه شبانه روز دنبالش بگرده ..خونه ی شما و جاسم هم که نبوده ..
شما بگو دختر تون اگر نجیب بود پس کجا رفته بود ؟ شما جواب بدین ..از من جواب نخواین ..
اِنجیلا صبر می کرد اگر من به یعقوب نمی گفتم ازم گله می کرد …
تو رستوران که نمی شد جلوی مردم آبرو ریزی راه بندازیم …
بعدم ازش نپرسین چیکار کرده که یعقوب مجبور شده اون کارو باهاش بکنه ؟ من که نمی دونم لابد کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست و گرنه چرا فرار کرد ؟

آنا گفت : من از پس زبون شما بر نمیام حرف زیاده ولی شما عادت دارین کارای پسرتون رو ساده و منطقی جلوه بدین و راحت به دیگران تهمت بزنین ..
باشه مال بد بیخ ریش صاحبش ..دخترم بده ؟ مال خودم پس شما اینجا چی می خواین؟
بد میگم عمه خانم ؟یعقوب بچه ی منو حبس می کرده ؟ اشکال نداره مهم نبود …
با کسی رفت و آمد نکنه ؟..فدای سر یعقوب ..
کتکش می زنه فحش و بد بیراه میگه ؟..
خوب چون پسر ایشون هست اشکالی نداره ,,.. نمی زاره بچه ام مادر و پدر و برادرشو ببینه ؟حق با یعقوبه دلش می خواد..
آخه اِنجیلا رو چون من از سر راه آوردم باید گوشت قربونی بشه برای آقا یعقوب ..و اِنجیلا هم باید تحمل کنه ..
عمه خانم شما که زن با خدایی هستی حرف کسی رو باور نکن ..بچه من ناز پرورده بار اومده بود از گل بالا تر بهش نگفته بودیم ….
حالا تو خونه ی اون مرد داشت روانی می شد …
اونشب تنها شبی بود که یعقوب از خونه رفته بود بیرون و درو قفل نکرده بود این بچه تنها راه نجاتش رو در فرار دیده بود …
عمه خانم دستشو گذاشت روی دست مادر یعقوب و گفت : ای وای باجی یعقوب این کارارو با انجیلا کرده بود ؟ چرا مگه تو خودت دختر نداری ..
خدا رو خوش نمیاد …
مادر یعقوب گفت : اگر بچه ی من بد بود اِنجیلا غلط کرد ازش حامله شد …الانم می دونسته آبستنه می خواسته خرشو دراز ببنده ….
آنا یک مرتبه دستشو گذاشت روی دهنش و با صدای بلند گفت ..یا امام زمان …چی گفتین ؟ انجیلا حامله است ؟ شما از کجا می دونین ؟ ..
گفت : دست بر دار آنا مگه میشه مادر یک دختر ندونه دخترش حامله است از دکتری که رفته بود پرسیدیم ..
آنا گفت : من نمی دونم شایدم شما دروغ میگین انجیلا هیچ کجا بدون من نرفته …
گفت : دیگه چه بهتر پس ببین دخترت چه آتیش پاره ای هست که نذاشته مادرشم بفهمه …
آنا عصبانی اومد سراغ من و داد زد سرم تو حامله ای ؟
من سرم پایین بود و نفسم به شماره افتاده بود ..و گریه ام گرفت و گفتم به خدا آنا درست نمی دونم فقط شک کردم با فریبا رفتم دکتر .. داد زد چرا با من نرفتی ؟ چرا به من نگفتی ؟ می خواستی همین حرفا رو بشنوم ؟ حالا تو رو مقصر کنن ؟ … حالا هستی یا نه ؟ سکوت کردم واشک ریختم …
آنا داد زد جواب بده حامله ای ؟ با سر تایید کردم …آنا نشست روی تخت سست شده بود …
آهسته زد تو صورتشو گفت : خاک بر سرت کنن چیکار کردی انجیلا ؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم ؟
گفتم بهشون نگو …بگو دورغه ..بزار برن من بچه رو میندازم …زد تخت سینه ی منو گفت برو کنار لباس بپوش بیا ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم …..
ازترس اینکه آنا بیشتر عصبانی نشه حاضر شدم …
اون سه نفر سکوت کرده بودن و منتظر که من برم و تکلیف رو روشن کنن ..

مادر یعقوب تا منو دید گفت : دستم درد نکنه با این عروس آوردنم ..
چرا این کارا رو می کنی آخه؟همه رو سر افکنده کردی …
مگه ما زن نبودیم ..مگه با خوبی و بدی شوهرمون نساختیم ؟ به خدا بابای یعقوب صد بار منو زد مگه فرار کردم؟ ..مگه بقیه ی زن ها چیکار می کنن ؟..اون پسر منه اما نمی خوام ازش دفاع کنم ..
بگو ..به تو از نظر خوراک سختی داد ؟ نگفتی آخ ..بردت دکتر ؟ به فکر تو نبود ؟ برات طلا نخرید ؟ …
بغضم ترکید و همون طور با گریه گفتم: نه کجا چیزی برای من خرید؟اگر گفته خریده دروغ گفته ..
حتی یک جفت جوراب هم برای من نخریده .. فقط خوراکی می خره چون خودش به شکمش اهمیت میده مگه من گاوم که منو ببنده به آخور ..
از صبح تا شب تنها و بی کس فقط بخورم ؟ مگه خوراکی جای دیگه نیست؟ ..مگه تو خونه ی پدر و مادرم نبود ؟..
من احترام می خوام ,, آزادی می خوام .. حق هیچ کاری رو ندارم ..همش منو تحقیر می کنه و اذیتم می کنه ..
الان نمی تونم حرف بزنم چون گریه دارم ولی شما خودتون از همه بهتر می دونین که یعقوب با من چیکار می کنه منو زندانی کرده چرا به روی خودتون نمیارین ؟
شما با رو سری دخترتون با رو سری من باید چادر سرم کنم؟ …..
گفت : واه ,,واه ..خدا به دور چه بی حیا شدی اِنجیلا ..تو اینطوری نبودی ..والله به خدا فکر کنم از وقتی فرار کردی یکی داره راهنمایت می کنه ….
چی بگم به خدا ..حالا ولش کن من اومدم که ببرمت,,, برای یعقوب هم نترس منو و عمه خانم پا در میونی می کنیم …تا تو رو ببخشه ..عقلی کن و بیا بریم این بچه بی پدر بزرگ نشه ..
توام الان کم سن سالی فردا پشیمون میشی و کسی تو رو با یک بچه نمی خواد ..
گفتم : نمی خواد که نخواد ..من اصلا نمی خوام کسی منو بخواد ..این بچه رو هم خودم نگه می دارم ..
نمیام هرگز به اون خونه بر نمی گردم …

عمه خانم رو کرد به مادر یعقوب و گفت :باجی شما اگر منو آوردی پس بزارش به عهده ی من, حرف نزن دیگه ..
یعقوب می بخشه چیه ؟ اونه که باید عذر خواهی کنه و قول بده دیگه انجیلا رو اذیت نکنه و خندید و گفت: اینم دروغ میگی قارداش هیچوقت تو رو نزده من می دونم …
و با لحن مهربون و آرومی به من گفت : دخترم الان که بارداری نه می تونی طلاق بگیری نه صلاح هست که بچه بدون پدر بزرگ بشه گذشت کن و بساز یعقوبم بالاخره سرش می خوره به سنگ و درست میشه ..
یعقوب بد تو رو نمی خواد دوستت داره میگه به تو اطمینان نداره ..تو به جای این کارا اعتمادِ شوهر تو جلب کن ..
ببین چی دوست داره اون کارو بکن ..باهاش مهربون باش هر چی باشه شوهر توست …
من بهت قول میدم درست میشه ..الان پدر بچه ایه که تو شکم تو هست ..
نکن دختر جان با زندگی خودتو و اون بچه بازی نکن …
یعقوب مرده صد تا زنم بگیره گرفته ..عیبی براش نیست که ..ولی شما زنی برات ننگ و عاره که زن شوهر دار تو خونه ی پدر و مادرش باشه …
دوست داری تو اینجا باشی اون بره زن بگیره بدون اینکه تو رو طلاق داده باشه؟ ..چون تو تمکین نکردی حق با اون میشه دیگه ..
پس حالا که ما اومدیم با احترام تو رو ببریم بیا بریم سر زندگیت ..من بهت قول میدم یعقوبم درست بشه ..
بزار بچه به دنیا بیاد یک صفای دیگه ای بین زن و شوهر میفته ..همین اینکه بچه بیاد اوضاع عوض میشه ..
بیا بریم دختر جان ..موی سفید منو ببین حرفمو زمین ننداز ..پاشو وسایلت رو جمع کن با ما بیا …
گفتم : به خدا عمه خیلی اذیتم می کنه وگرنه مریض نیستم که زندگیمو بهم بزنم ..ازش می ترسم ..
تازه خودش گفته دیگه منو نمی خواد …اینطوری بیام بیشتر برام بد میشه …
گفت : خیلی خوب,, باشه ,, به حرفایی که بهت زدم خوب فکر کن ..من فردا بهت زنگ می زنم اگر آماده بودی با یعقوب میام دنبالت که بدونی اونم خاطر تو رو خیلی می خواد ..اون به ما گفته بیایم تو رو ببریم ..از پیش خود که این
کارو نکردیم دختر جون ..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن