رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت28

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با قیافه ترسیده زل زده بودم به سارا اونم وضعش از من بهتر نبود !

بعد از چند دقیقه از شوک بیرون امدم و با دست های لرزون گوشی توی دستم گرفتم

نمیدونم چرا همین طور داشتم اشک میریختم و هیچ جوره هم نمی تونستم کنترلش کنم

با یاد آوری صدای پدرام که چقدر با درد بود بیشتر زدم زیر گریه و به زور شماره بنیامین گرفتم

به چندتا بوق نرسید که جواب داد

-جانم سارا

-ال. الو‌ بنیامینننن

دیگه نتونستم طاقت بیارم و با صدای بلند زدم زیر گریه

-الو مانا؟؟ مانا !!! الوووو

سارا که تازه تونسته بود به خودش بیاد گوشی از روی تخت برداشت ‌و با دیدن من رفت بیرون اتاق

داشتم دیونه میشدم چه بلایی سرش امده بود که پشت تلفن اون طوری گفت

اخ که چقدر با درد گفت مانا اوف پدرام اوف

بالشت محکم بغل کردم و گذاشتم اشکام راحت تر بیاد

امروز فکر کنم به جای ده سال گریه کرده بودم

تو حال خودم بودم که سارا سراسیمه وارد اتاق شد و گفت

– پدرام منتقل کردن بیمارستان پاشو ماهم بریم

این که چه طوری حاضر شدیم و‌رسیدیم تا بیمارستان اصلا نفهمیدم فقط چشم باز کردم دیدم پشت در اتاقش ‌‌و زل زدم به تنه نیمه بیهوشش

انگار با دیدنش یه چیزی ته دلم میگفت

پدرام الان که فهمیدم حسم بهت چیه اصلا وقتش نیس بخوای تنهام بزاری… اصلا!!

با حرف های دکتر بلاخره تونسته بودم کمی اروم شم

گفته بود جز شکستن استخون دندش و ضرب دیدگی ناحیه دست چپش مشکل دیگه ای نداره

چند ساعتی بود که کنار تختش بودم و تازه داشت بهوش می امد

با دیدن چشم های بازش سریع گفتم

-خوبی پدرام؟

-ما..نا

-جانم ؟

-تو این جا چیکار میکنی..؟

به سختی می تونست حرف بزنه اینو از نفس های بدی که می کشید متوجه شدم

دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم

-هیس.. چیزی نیست! باید استراحت کنی

کمی توی چشم هام نگاه کرد بعد صورتشو برگردوند نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم ازم خجالت میکشه

ولی این رفتارشو روی خستگی گذاشتم و کم کم از روی صندلی بلند شدم

با صدای پام طرفم برگشت و‌ خواست چیزی بگه که زود تر ازش گفتم

– میرم توی حیاط به بنیامین خبر بدم چشما تو باز کردی.. بیچاره خیلی نگران بود

اروم باشه ای گفت و به حالت اولش برگشت منم دیگه منتظر نموندم و سریع از اتاقش بیرون امدم

درسته خیلی نگرانش بودم و هنوز هم حسم بهش همون بود ولی نمی خواستم بیشتر کنارش باشم و هم خودشو و هم خودمو عذاب بدم

وقتی اون به من حسی نداره چرا باید توی عذاب بذارمش؟

شماره سارا گرفتم و بهش گفتم به بنیامین خبر بده و از اون طرف هم بیاد دنبالم

نگاه آخر به پنجره اتاقش انداختم و با تک بوق ماشین سارا

سوار شدم

چند ساعتی میشد‌که امده بودم خونه سارا و باهم داشتیم ظرف هارو جمع میکردیم

ماشالله خونه نیست که .. شهر فرنگه

خمیازه ای کشیدم و خودمو پرت کردم رو مبل

سارا با خنده. نگاهی بهم کرد و گفت

– مرض.. هنوزم خوابت میاد؟

-اووووف خیلیییی..

-یالا بیا اینجا ببینم .. از وقتی امدی کلا خوابی الانم که شبیه این چرتی ها هی چرت داری میزنی

-خب چیکار کنم؟ چند روزه چشم رو هم نزاشتم

سریع قیافش تغییر حالت داد و گفت

-اره راس میگی.. اگه اون پدرام زلیل شده میدونست تو چقدر براش از خودت مایه گذاشتی میومد دست بوسی

+اگه خودش بود هم همینو میگفتی ؟

سریع طرف صدای بنیامین برگشتم و خواستم سلامی کنم که یهو با دیدن پدرام کنارش کلا لال شدم

بدبختی سارا هم توی آشپز خونه بود و بریز داشت حرف میزد

-معلومه که میگمم.. اخ بنیامین امدی؟

ولی با دیدن پدرام کنارش به تته پته افتاد و سلام ریزه میزه ای کرد

دلم می خواست از خنده بترکم .. وای خدا این دختر عالی بود

خواست دوباره حرفی بزنه که بنیامین جمع و جورش کرد و گفت

-امشب مامانم اینا میان … پدرام هم کمی بهتره ولی جاشو حاضر کن سختش نباشه

سارا سری تکون داد که یهو پدرام طرفم برگشت و گفت

-اگه میشه مانا حاضر کنه! اون بیشتر میدونه
باب میلم چیه..

با حرفی که پدرام زد همه سرها سمتش برگشت که سریع ظاهرش حفظ کرد و روی مبل نشست

اه پسره ی چندش .. فقط یه نفر برای کلفتیش می خواد

از روی ناچار طرف اتاق ها رفتم ولی به یاد اینکه این جا دوتا اتاق بیشتر نداره بین راه وایسادم

نگاهی به سارا انداختم که داشت با چشم ابرو بهم میفهموند یالا گمشو ببرش تو اتاق خودت

پوفی کشیدم و با بدبختی به اتاقم نگاه کردم

انقدر شلوغ و پلوغ بود که فکر کنم پدرام بیاد اینجا گم بشه

تند تند همه رو داخل یه ساک چپوندم و نگاه آخرمون به اتاق انداختم که یهو با صدای پدرام دستمو روی قلبم گذاشتم و سریع طرفش برگشتم

-فکر کنم اینو یادت رفته بذاری

با چشم های ریز شده نگاهی توی دستش کردم که با دیدن سوتینم محکم لبمو گاز گرفتم

پدرام با دیدن قیافم یهو با صدای بلند زد زیر خنده و سوتین طرفم پرت کرد

از حرص محکم پامو به زمین زدم و سوتین توی ساکم پرت کردم

اه مرض رو آب بخندی..

-شنیدم چی گفتی هااا

چشمامو تو حلقه گردوندم و گفتم

– اتفاقا می خواستم ک بشنوی

ابرویی بالا انداخت و کمی نزدیک تر شد

– چند وقت نبودم زبون دار اوریااا

– همیشه داشتم ، فقط چشم بصیرت می خواست که نداری

ولی واقعا حق داشت.. تا حالا این جوری جلوش واینستاده بودم

ولی دیگه نه ازش میترسیدم و نه چیزی داشتم برای از دست دادن

– که چشم بصیرت؟؟؟

آب دهنمو غورت دادم و گفتم

– اره

نیشخندی زد و‌گفت

– حالا یه چشم بصیرتی نشونت بدم که حال کنی ..

سریع به دیوار چسبوندم و خواست حرف بعدی بزنه که با صدای سارا

نفس حبس شدمو بیرون دادم و هولش دادم عقب

-باره آخرت بود به من نزدیک شدی! من یه هرزم با آدم های با شرف کاری ندارم

حرفمو زدم و سریع از زیر دستش در رفتم

خانواده بنیامین که شامل پدر و مادرش و برادرش بود با صمیمت خیلی گرم وارد خونه شدن

الحق که به بنیامین میخورد پسر این خانواده باشه

با مادرش رو بوسی کردم و خواستم عقب بکشم ولی مگه ول کن بود!؟ آخر تا از خیسی لپم مطمعن نشد ول نکرد

بعد از من هم نوبت سارای بدبخت بود.. بیچاره چی میکشید از دست اینا

ولی بر خلاف مادرش پدرش کاملا مرد ساده و خوش تیپی بود و با متانت کافی سلام و احوال پرسی کرد و اروم سارا رو در آغوش گرفت

و بعد از اون هم برادرش امیر
فوق العاده شیک پوش و جذاب

سلام کوتاهی کردم که متقابل گرم دستمو توی دستش فشار داد

نمیدونم چرا یه لحظه نگاهم به چشم های سرخ شده پدرام افتاد

ولی از اینکه شاهد این صحنه بود واقعا خوش حال بودم و دلم می خواست بیشتر حرصش بدم

با نشستن خانواده ها و پذیرایی سارا نگاهی یه موقعیتم با بنیامین که کنارم بود انداختم و گفتم

-بنیامین؟

-جانم مانا

-یه سوال داشتم .. راجب یه چیزی گفتم شایدتو با خبر باشی

– از چی با خبر باشم؟

– من زمانی که وارد اینجا شدم یه ساک مشکی رنگ همراهم بود اما بعد از قضیه ی فراموشش و دروغ های پدرام کلا فراموشش کردم.. تو می تونی کمکم کنی پیداش کنم؟

-ابرو هاش با تعجب بالا انداخت و گفت

-اون زمان که بردنت بیمارستان به خاطر کار کامبیز.. یه ساک مشکی به بیمارستان تحویل دادن اما بعدش پدرام تحویل گرفت و نمیدونم کجا گذاشته

اهانی گفتم و زیر چشمی به پدرام که داشت با پدر بنیامین صحبت میکرد نگاه کردم..

مطمعن بودم که علاوه بر صحبت کردنش متوجه پچ پچ ما شده ..

نخواستم بیشتر حساسش کنم و از روی مبل بلند شدم و طرف آشپز خونه رفتم

سارا با دیدنم انگار بهش تیتاب دادن سریع لبخند گشادی زد و گفت

-وای خدا خیرت بده خوب شد امدی … مونده بودم چطوری برم از بالای انباری قابلمه بزرگ رو در بیارم

امدم دهن باز کنم و بگم وا مگه کجاست؟

که سریع طرف اتاقش هولم داد و گفت

صندلی هس بزار زیر پات از کمد بالایی یه قابلمه بزرگه بیارش پایین برام

همین طور که طرف اتاق میرفتم یه لحظه سنگینی نگاه کسیو حس کردم و اول سمت پدرام بعد سمت امیر نگاه کردم

امیر با اون چشم های مشکیش زل زده بود بهم و چشم هم بر نمیداشت

لبخند خجولی زدم و سریع وارد اتاق شدم و به گفته سارا صندلی زیر پام گذاشتم و بالا رفتم

لعنتی چقدر سنگین بود هر چقدر میکشیدمش مگه جلو می امد

موهامو با دستم پشت گوشم دادم و دو دستی به قابلمه چسبیدم و همون طور که داشتم با همه توانم میکشیدمش

یهو در اتاق باز شد و‌بعد از اونم صدای امیر

– مانا خانوم سارا گفت بیام کمکت…

داشت حرف میزد و درو بیشتر باز میکرد که یه لحظه در محکم به صندلی خورد و با قابلمه پرت شدم پایین

محکم چشم هامو بستم و هر لحظه منتظر این بودم که سرم به چیز سفتی بخوره که برعکس رو جای نرمی افتادم و بعد از اونم بوی خوش عطری توی بینیم پیچید

+آخ

با صدای ناله امیر سریع سرمو بالا اوردم و خواستم بلند شم که بد تر پام به لبه قابلمه خورد و بیشتر پهن شدم روش

بیجاره فکر کنم نابود شد از دست من..

حرصی از چلمنگ بودن خودم خواستم بلند شم که با باز شدن یهویی در و دیدن پدرام ..

با دیدن پدرام نمیدونم چرا یه لحظه هنگ کردم و قفل دو چشم خشمگینی شدم که با جدیت زل زده بود بهم

همین طور که عین خنگ ها خشک شده بودم با صدای پدرام به خودم لرزیدم و تازه فهمیدم تو چه موقعیتی هستم

– میشه بگیدددد اینجا چه خبره ؟؟؟

انقدر تن صداش بالا بود که سارا و بنیامین سراسیمه خودشون به اتاق رسوندن

نگاهی به امیر بدبخت که سعی داشت پاشو از بین صندلی در بیاره انداختم و یه ضرب از روش بلند شدم که سرم محکم خورد به چونش

-آی آی… چیکار میکنی فکمو خورد کردی

هول کرده دستمو روی چونش گذاشتم و گفتم

– معذرت میخوام … نمیدونم چه مرگم شده امشب…

-وا خدا مرگم بده مانا تو چرا روی امیر اقایی؟

نگاه حرصی به سارا انداختم که با حرفش بدتر پدرام اتیشی کرد طوری که سریع طرفم امد ‌ و محکم با یه دست بازومو گرفت و منو ازروی امیر بلند کرد

خواستم توضیح بدم چیشده که امیر پیش دستی کرد و زود تر از من گفت

– من و مانا داشتیم به شوخی باهم قابلمه رو پاایین میوردیم که یهو تعادلمونو از دست دادیم و افتادیم

که بازم خداروشکر هم مانا روی من افتاد و چیزیش نشد

چشمامو یه بار با تعجب بازو بسته کردم و نگاهی به امیر که داشت این مزخرفات بهم می بافت انداختم

اینا چی بود که داشت میگفت .. با جمله اخری که امیر گفت فشار بدی روی بازوم حس کردم که با درد آخی گفتم

-ول کن دستم شکست

-خفه شو مانا فقط خفه شو …

خواستم بگم چرا من خفه شم اون امیر باید خفه شه که با فشار دیگه ای که به دستم وارد شد کلا هرچی تو ذهنم بود پرید و محکم آخی گفتم

-آآخخخخ

باصدام سارا جلو امد و گفت

– مانا چرا آه و اوه میکنی؟؟،

بعد نگاش به دست های پدرام افتاد و با اخم گفت

-ولش کن دستش شکست

دستمو از بین دست های بزرگ پدرام پر اوردم و با غیض از اتاق بیرون امدم

شده بودم عروسک خیمه شب بازی چندتا پسر

اون که الکی الکی مهر هرزه زد رو پیشونیم اینم که برا خودش میبره و میدوزه

سریع لیوان ابی برای خودم پر کردم و همین طور که داشتم تند تند میخوردم با قرار گرفتن دست کسی با اخم طرفش برگشتم که با دیدن مادر بنیامین نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم جانم؟

-دختر خوشگلم میشه برا منم یه لیوان آب بریزی؟

چشم هامو روی هم گذاشتم و لیوان مقابلش گرفتم

با تحصین نگام کرد و روی صندلی نشست
همین طور که داشتم شیشه آب توی یخچال میذاشتم نا خود آگاه نگاهم به امیر افتاد که داشت با لبخند مرموزی نگام میکرد

چشم ازش گرفتم و نگاهمو بین پذیرایی چرخوندم و با ندیدن پدرام آه کوتاهی کشیدم

با امدن سارا مادر بنیامین بهش سپردم و دم گوشش گفتم

– پس پدرام کجاست؟

-انتظار داری بعد از صحنه عاشقانت با امیر بمونه؟؟؟
و ریز ریز خندید

بشگونی از بازوش گرفتم و گفتم

-بخدا همین جا میزنم تو سرت ها …این چرندیات چیه که بهم میبافید؟؟ اه

اروم خم شد و لپمو بوس کوتاهی کرد و گفت

-شوخی میکنم خواهر خوشگلم .. ولی خب امیر خیلی زیاده روی کرد به نظرم بهتره زنگ بزنی پدرام براش توضیح بدی

-من بمیرمم حرفی با اون اشغال ندارم .. ببین چه بلایی سر دستم اورد عین وحشی ها میمونه

دوباره سارا زد زیر خنده که ایشی به این شاد بودنش گفتم و طرف اتاقم رفتم ولی یهو با کشیده شدن دستم طرف عقب برگشتم و با دیدن امیر سریع دستمو کشیدم

نمیدونم چرا امروز همه گیر داده بودن به این دست بدبخت من.. بابا خب شکستینش دیگه چی از جونم می خواید

– مانا باید باهات حرف بزنم

– من با تو هیچ حرفی ندارم فقط می خوام بدونم چه دلیلی داشت اون حرفا

-بریم تو اتاقت توضیح میدم

صدامو کمی بلند کردم و گفتم

-یالا همین جا

– باشه باشه داد نزن.. من فقط خواستم بدونم چیزی بین تو و پدرام هست یا نه ..

دستی به سینش زدم و با اخم های در هم گفتم

-حالا هستش یا نیستش، به تو چه هان ؟؟ تو مگه کی هستی ؟؟

کمی طرف گوشم خم شد و اروم گفت

-یکی از همکار های داداشت….

نفس حبس شده توی سینمو بیرون دادم و با خواستم حرفی بزنم

ولی هرچی فکر میکردم حضم حرفش برام خیلی سخت بود

وای باورم نمیشه یعنی این پ مانی… وای خدایا … خداجونم بلاخره دعاهامو شنیدی

باورم نمیشد بلاخره یه کوچولو وضعیتم داره تغییر میکنه

دستمو روی دهنمو گذاشتم و با چشم های اشکی زل زده به چشم هاش

الان چقدر این قیافه برام ارزش مند بود.. چقدر دوس داشتم بپرم بغلش و بگم

-بهترین خبر عمرم بوده… بهترین بهترینش

هر لحظه ضربان قلبم بالا تر میرفت بین گریه هام لبخندی زدم و خواستم حرفی بزنم که بنیامین سریع خودش به ما رسوند و با اخم توی صورتش گفت

– چیکارش کردی داره گریه میکنه ؟؟؟

امیر هم متقابل اخم جذابی کرد و گفت

-کاریش نکردم..

بنیامین کمی امیر به عقب هول داد و با تشر گفت

-دروغ نگو به من ..

داشت بحث بینشون بالا میگرفت که پیش دستی کردم و اروم دستمو روی بازوی امیر گذاشتم و گفتم

-ول کنید تروخدا…

بعد هم رو به بنیامین گفتم

-بخدا من خوبم ، داداشت کاری نکرده.. زشته جلو جمع باهم دعوا میکنید

خواست حرفی بزنه که با صدای سارا که مارو به شام دعوت میکرد چیزی نگفت و طرف میز توی سالن رفت

از اینجا که فهمیدم فکر کنم زیاد میونه خوبی باهم نداشتن .. ولی اینکه چرا ؟؟ نمیدونم

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن