رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت10

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

فردا بابا و آنا ماشین گرفتن و رفتن اثاث منو جمع کردن و آوردن ..
وقتی کامیون اومد روی تختم زانو ی غم بغل گرفته بودم سرم بطرف حیاط روی زانوم بود ..
به همین حال نگاه می کردم ..دیگه هیچی برام مهم نبود ..
همین طور که کارگر ها اثاث منو می بردن تو زیر زمین ..من با سری کج و دلی خونین اشک می ریختم ….
دو روز بعد آنا بلیط گرفت سه تایی با هم رفتیم مشهد ..شدیدا به این زیارت احتیاج داشتم …یک هتل نزدیک حرم گرفته بودیم ..و من هر روز برای نماز صبح میرفتم حرم و گاهی تا غروب بر نمی گشتم ..
حتی آنا و بابا اصرار داشتن بریم خرید ..بریم شاندیز و طرقبه ..ولی دلم نمی خواست و بیشتر وقتم توی حرم می گذشت ..از امام رضا خواستم ..بچه رو به من بر گردونه,,….
التماس کردم و اشک ریختم و نذر کردم و…به امام گفتم همون روزی که آویسا بیاد برای همیشه پیش من برای پا بوسی میارمش اینجا و گوسفند می کشم ….
روز آخر که وسایلمون رو جمع می کردیم ..
آنا گفت : اِنجیلا برات خواستگار پیدا شده ..فریاد زدم چی داری میگی آنا من از خودم متنفرم شما از خواستگار حرف می زنی؟ ..تو رو خدا شروع نکن دیگه حوصله ندارم ..
اون روز از شدت عملی که من نشون دادم آنا هم ساکت شد ..و گویا جواب اون خواستگار رو خودشون دادن ..
اگر بگم به جز حرم چیز دیگه ای از اون مشهد یادم نمیاد باور نمیکنین ….
اما اینو فهمیدم که دوباره دچار درد سر ازدواج کردن شدم ..و از اینکه آنا و بابا بازم با سادگی داشتن در مورد ازدواج من فکر می کردن عصبانی بودم و هراسی بزرگ به دلم افتاد ….
سر ماه باز قرار بود یعقوب آویسا رو بیاره .
.همون شوق و ذوق تو دلم افتاده بود از قبل براش یک صندلی ماشین خریده بودم و آرزو داشتم دخترم رو با خودم ببرم به گردش ..
صندلی رو از صبح زود تو ماشین گذاشتم و وسایل لازم رو با خوشحالی توی ماشین برای آویسا چیدم ..
تا نهایت خوشحالی رو برای اون فراهم کنم بعدم خونه نباشم که یعقوب زود بیاد و اونو بگیره ..
آنا آویسا رو گرفت و داد به من ..
این بار آویسا انگار گمشده ای رو پیدا کرده به گردن من چسبید و جدا نمی شد ….
هر دو محکم همدیگر رو بغل کرده بودیم ..حتی وقتی آنا می خواست اونو ازم بگیره تا ببوسه حاضر نشد ازم جدا بشه …

صبر کردم تا یعقوب از اونجا دور بشه و بعد آویسا رو با خودم بردم تا بگردونمش ..
دیگه بزرگ شده بود ولی چون چثه ی زیر و لاغری داشت توی صندلی جا شد ..ولی اون دلش نمی خواست تو اون صندلی بمونه و به گریه افتاد ..
طاقت اشک اونو نداشتم ..یک مرتبه حالم بد شد و از تو صندلی در آوردش و گذاشتمش رو صندلی جلوی ماشین و کمر بند رو بستم و حرکت کردم …باهاش حرف می زدم واونم جواب می داد …
گاهی دست کوچولوش میاورد جلو تا دست منو بگیره ..
می خواستم از اونجا دور باشم تا یعقوب اگرم زود اومد ما خونه نباشیم ..ولی از تو آیینه دیدم که داره با ماشین منو تعقیب می کنه و پشت سرم میاد …پام سست شد ..
می خواستم برگردم خونه ..چون در این صورت دیگه نمی تونستم از دستش فرار کنم ..
یکم سرعتم رو بیشتر کردم ..اونم باسرعت اومد و پیچید جلوی من نگه داشت ..
با عصبانیت اومد پایین و سرم داد زد ..کجا ؟ بچه رو کجا می خوای ببری؟ ..تو فقط حق داری تو خونه اونو ببینی ..
با ترس گفتم باشه ..باشه الان برمی گردم می خواستم یکم بگردونمش …
گفت : تو غلط کردی حق همچین کاری رو نداری ..
وسط خیابون بود خیلی زود مردم جمع شدن اون فحش می داد,, داد می زد و آویسا گریه می کرد ..
خودش اومد از اون طرف درو باز کرد و آویسا رو بغل زد و در حالیکه می گفت : بی لیاقت بی عرضه هرزه ی پست ..بچه رو با خودش برد ….من هاج و واج به اطراف نگاه می کردم…
نمی دونستم به مردمی که اون طور با شک و بد بینی منو تماشا می کردن ..چی بگم ؟
طوری منو ورانداز می کردن که انگار من بد ترین گناه دنیا رو کرده بودم …
دلم می خواست ..واقعا دلم می خواست فریاد بزنم و ماجرای زندگیمو براشون تعریف کنم و بگم تو رو خدا اینقدر در مورد دیگران زود قضاوت نکنین ..ولی افسوس …..
یعقوب از اون به بعد هم یا به یک بهانه آویسا رو نمیاورد,, یا میاورد ولی جنجالی به پا می کرد که تن همه ی ما رو می لرزوند و بچه رو با گریه می برد …
و من از دیدن صحنه ی جدا شدن از بچه ام که با گریه می رفت یکماه مریض می شدم …با این حال ..خودم رو به خوندن درس مشغول می کردم و اینطوری سعی می کردم غصه هامو فراموش کنم ..
اما لک سفیدی که روی صورتم افتاده بود چنان بد نما شده بود که دیگه از نگاه کردن به آیینه اجتناب می کردم …
زخم معده گرفتم و دائما قرص های اعصاب می خوردم ..ولی هیچی نمی تونست آرومم کنه …

تا اینکه من تونستم با رتبه ی پنج هزار تو دانشگاه قبول بشم چیزی که کسی باور نمی کرد من با اون اعصاب داغون و حال پریشونم بتونم انجامش بدم ….
یعقوب شناسنامه منو نداد و من المثنی گرفته بودم ..و اون فکر نمی کرد که من بتونم دانشگاه شرکت کنم
بعد از این که خبر قبولی من به گوش یعقوب رسید ..دیگه آویسا رو نیاورد ..
راستش اون موقع هم که آویسا پیش من بود یک لحظه منو راحت نمیذاشت ….دیگه دلم نمی خواست یعقوب رو ببینم و صداشو بشنوم ..طاقتم تموم شده بود ..
حتی وقتی ظرف ها بهم می خوردن بدن من می لرزید ..از سایه ی خودمم می ترسیدم ..هر وقت سر ماه می شد که قرار بود آویسا بیاد من دیگه به جای هیجان ترس و دلواپسی به سراغم میومد و دیدن آویسا هم برای من شده بود کابوس ..چون هر دفعه هم زمانشو کم و کمتر می کرد ..
دستم به جایی بند نبود ..باید میرفتم شکایت می کردم ولی اهلش نبودم ….این بود که وقتی یعقوب دیگه آویسا رو نیاورد ..حرفی نزدم ..فقط از دور میرفتم و اونو می دیدم ..
حالا یعقوب زن گرفته بود ..بهجت می گفت مادرش یک خانمی رو که خیلی مومن و چادری هست و سه سال از یعقوب بزرگتره رو براش گرفته و دارن با هم زندگی می کنن ..و خبر خوب برای من این بود که اون می گفت خیلی با آویسا مهربون و ملایمه ..و ازش خوب مراقبت می کنه ..و هر بار که جویای احوال اون می شدم بهجت از خوبی های اون زن می گفت ..و اینکه آویسا حالش خوبه …..
تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود گاهی از دور میرفتم و اونو می دیدم …و قتی آویسا رو تو بغل اون می دیدم در عین حال که از حسادت بغض می کردم دلم خوش بود که اون زن مهربونیه و از بچه ی خوب مراقبت می کنه …و اینکه همون رفتارهای بدی که با من داشت با اونم داره …
سفیدی روی صورتم آنا رو بشدت نگران کرده بود منو پیش هر دکتری که معرفی می کردن می برد ..حتی یکبار منو برد تهران ولی خوب نشدم …
دیگه دانشگاه باز شده بود من سعی می کردم صورتم رو زیر مقنعه پنهون کنم ….ترم اول و دوم رو با موفقیت تموم کردم ..تو این مدت نه با کسی حرف می زدم نه اصلا به اوضاع دور و برم توجهی داشتم ..تابستون اونسال دکتر دیگه ای رو به ما معرفی کردن که خوشبختانه با چند بار تزریق تونست اون لک های سفید رو تا حدی از بین ببره …

اما مرتب برام خواستگار پیدا می شد ..و من می فهمیدم که آنا و بابا به تنها چیزی که فکر می کنن شوهر دادن دوباره ی منه ..اعتراض می کردم و می گفتم : تو رو خدا به من رحم کنین من از هر چی مرده بدم میاد نمی خوام ..می فهمین؟ نمی خوام چرا حال و روز منو نمی بینین …
آنا می گفت : تو چرا حال ما رو نمی فهمی ؟ تو الان یک زن بیوه ی نوزده ساله ای خوشگلی خوش بر رویی می دونی چقدر برات حرف در میارن ؟ با حرفایی که یعقوب پشت سرت زده ..همه فکر می کنن تو برای کارای بدی طلاق گرفتی …الانم که میری دانشگاه ..خوب شوهر داشته باشی حرف مردم تموم میشه ..
گفتم : من بمیرم خیال مردم راحت میشه؟ ول کنین تو رو خدا دست از سرم بر دارین .. این مردم کار و زندگی ندارن که نشستن در مورد من قضاوت می کنن ؟ اگر اونا نمی دونن که شما می دونین من چه حالی دارم ..من باید صبر کنم تا آویسا بزرگ بشه و بیارمش پیش خودم ..شوهر نمی خوام اونقدر مردم حرف بزنن تا خسته بشن ..

فصل دوم :
ترم سوم بودم …ساعت استراحت تو کلاس نشسته بودیم ..دخترا داشتن با هم پچ پچ می کردن و می خندیدن ..
ولی من طبق معمول ..عکس آویسا رو گذاشته بودم جلوم و آروم باهاش حرف می زدم کاری که اغلب می کردم تا دلتنگی هام رو مرحم بزارم ……
شنیدم که دخترا می گفتن ..دانشجو های دندونپزشکی دارن میان اینجا ..اونا روی شیطنت دخترونه می گفتن می خندیدن و با هم مزاح می کردن ولی من اصلا حوصله ی کسی رو نداشتم ….
عکس آویسا رو بر داشتم و گفتم : مامان جان من دلم می خواد تو دندونپزشکی قبول بشی دلم می خواد یک خانم دگتر خوشگل باشی ..عزیز دلم شوهر هم نکن ..میگم دایی شهاب تو رو با خودش ببره آلمان …. تا مثل من بدبخت نشی ..
همین طور با آویسا حرف می زدم و تو عالم خودم بودم …
دانشجو ها اومدن و سر و صدا به پا شد ..گفتن و خندیدن و رفتن ..من حتی سرمو بلند نکردم ببینم چیکار می کنن ..
و اون روز دوباره سرنوشت من رقم خورد …

وقتی می خواستم برگردم خونه رفتم بطرف ماشینم ..
یک مرد جوون به در ماشین طرف راننده تکیه داده بود …رفتم جلو و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: ببخشید اگر اجازه بدین می خوام برم ..
گفت : خوب برین ..
گفتم : شما به ماشین من تکیه کردین ..
با سرعت رفت کنار و گفت : ای بابا این ماشین شماست عجب شانسی دارم من …اینو به فال نیک می گیرم …من بدون توجه به حرفش سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم …
با صدای بلند گفت خدا نگهدار …..
مطلب قابل توجهی نبود..از این اتفاقات تو دانشگاه زیاد میفتاد ..
به خصوص که من گاو پیشونی سفید بودم و همه منو می شناختن ..و به خاطر شکل ظاهرم مورد توجه بودم ..ولی من کسی رو نگاه نمی کردم ….
شایدم می خواستم ثابت کنم که یعقوب در مورد من اشتباه کرده ..و نمی خواستم باز حرف مردم منو به راهی بکشه که صلاحم نبود …
یک هفته بعد تلفن خونه ی ما زنگ خورد و من گوشی رو بر داشتم ..
گفتم: بله بفرمایید با کی کار دارین ؟
گفت : انجیلا خانم ؟
گفتم بله خودم هستم ..
گفت : با شما کار دارم ازتون جزوه می خوام ..
گفتم : ببخشید شما ؟
گفت : من همونم که به ماشین شما تکیه داده بودم ..
گفتم بله ؟؟ چی داری میگی آقا برو دنبال کارت من جزوه ندارم از کس دیگه بگیر ..و گوشی رو قطع کردم ..
دوباره زنگ خورد بر داشتم و گذاشتم ..اصلا حوصله ی هیچ کس رو نداشتم …..
فردا که از دانشگاه اومدم خونه آنا یک طوری با من رفتار می کرد که من حدس می زدم چیزی ازم می خواد که من باهاش مخالفم ..
برای همین هر چی می تونستم ازش دوری می کردم ..
اونم انگار نمی خواست چیزی به من بگه فقط خیلی با احتیاط با من رفتار می کرد….تا سر شب تو اتاقم بودم خیلی دلم گرفته بود بشدت دلم برای آویسا تنگ بود و دوری اون غمی نبود که لحظه ای فراموش کنم ..
عروسکشو بغل کردم و روی تخت دراز کشیدم ..که بابا اومد سراغم از دم در گفت : چرا الان خوابیدی بابا پاشو بیا بینمت ..
گفتم : شما برو من میام ..
گفت : نکن بابا جان با خودت اینطور نکن …
زندگی هنوز ادامه داره تو هنوز جوونی …اصلا بیا بریم شاهگلی یکم راه بریم یک چیزی می خوریم و بر می گردیم هان ؟ چطوره ؟
گفتم: نه,, من خوبم ..حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم ..
آنا گفت : آره والله منم دلم گرفته بریم ..پاشو حاضر شو ..
گفتم : نه هوا سرد شده دلم نمی خواد از خونه برم بیرون …
بابا گفت : اگر سردت شد زود بر می گردیم ولی یک هوایی که می خوریم …
پاشو بابا به خاطر من,, منم دلم گرفته …

بلند شدم و دیدم آنا با ذوق و شوق داره خودشو درست می کنه و یک لبخند پیروز مندانه هم روی لبش هست ..
من این حالت های آنا رو میشناختم ..می دونستم یک کاسه ای زیر نیم کاسه داره ..
وقتی تو ماشین به طرف شاهگلی می رفتیم ..
سر حرف رو باز کرد و گفت : اِنجیلا می دونی امروز چی شد ؟ من ساکت موندم خودش ادامه داد :یک نفر زنگ زد و از تو خواستگاری کرد باورت نمیشه دکتر بود ولی من گفتم تو نمی خوای حالا ازدواج کنی اصرار کرد و گفت من صبر می کنم ولی اجازه بدین بیام ..با غیظ دندون هامو بهم فشار دادم و گفتم :آنا ؟ چند بار باید بگم ؟ چطوری بگم ؟ یادتون نیست سر یعقوب هم گفتن صبر می کنیم ,, اجازه میدییم درس بخونه .. آزاده هر کاری می خواد بکنه … دیدی که چی شد .. ول کنین تو رو خدا ..نمی خوام دوباره خودمو تو درد سر بندازم ,,شنیدین؟ من دیگه اهلش نیستم ..
گفت : تو بی جا می کنی ..نمی تونی تا ابد این طوری زندگی کنی ؟ درِ دهن مردم رو که نمی تونم ببندم ..
همین الانم چقدر برات حرف در آوردن ..
گفتم: اونقدر در بیارن که جونشون در بیاد ..من به خاطر حرف مردم دیگه خودمو بد بخت نمی کنم ….
بابا یک مرتبه به آنا گفت : پس ما برای چی داریم میرم؟ خانم اول باید باهاش حرف می زدی ….سر خود قرار گذاشتی ..
گفتم: با کی ؟ منظورتون اینه که گفتین بیاد اینجا ؟ وای آنا از دست شما این کارم با من کردی؟ …
لطفا بابا منو بر گردونین خونه ..من نمیام نمی خوام کسی رو ببینم ..
آنا گفت: شلوغ نکن ..ساکت ..بسه دیگه هر چی بهت هیچی نمیگم روتو زیاد تر می کنی بزرگتر یک چیزی صلاح می دونه تو هم باید بگی چشم ..
مثل اینکه مادرتم ها ؟ من بد تو رو می خوام ؟
پسره یکسال دیگه درسش تموم میشه..واسه خودش دکتره ..
اون بار من اشتباه کردم و تو رو به بازاری دادم ..این آدم تحصیل کرده اس ..بعدم هنوز که ما ندیدیم چه جور آدمیه ترسیدم بگم بیاد تو خونه دیگه نتونم بیرونش کنم مثل یعقوب ..
پس گفتم اینجا مثل دوست ببینمش ..
اگر خواستی میگم بیاد نخواستیم که هیچی دیگه ..این بار هر چی تو بگی زورت که نکردم نمی خوام هم این کارو بکنم …
گفتم : مال دانشگاه ماست ؟ .
گفت : نمی دونم ولی تو رو تو کلاس خودت دیده ..می گفت یک بارم تلفنی با تو حرف زده … دندونپزشکی می خونه …

گفتم : غلط کرده از خودش حرف می زنه …من با کسی حرف نزدم …
یکی زنگ زنگ زد فکر کردم مزاحمه ..پس این بوده ..
من گفته باشم نمی تونم آنا جون اصلا حال روحی خوبی ندارم ..داد زد تا کی ؟ تا چند سال ؟ تو سه ساله از خونه یعقوب اومدی بیرون بسه دیگه ..
می دونستم وقتی آنا تصمیم به کاری می گیره کسی نمی تونه منصرفش کنه ..و بابا هم همیشه تحت فرمان اون عمل می کنه ..
جایی که قرار گذاشته بودن رسیدیم ؟
نه تنها من بلکه آنا و بابا هم از دیدن اون یکه خوردن ..
پسر جوونی بود کوتاه قد و سبزه رو حتی کمی زشت و خیلی بد لباس …اصلا اونی که آنا فکر می کرد نبود ..
من همین طور وا رفته بودم که اون با این شکل و قیافه چطور به خودش اجازه داده بیاد از من خواستگاری کنه ؟ لباس هاش اونقدر بد بودن که حال آدم رو بهم می زدن ..
ما سه نفر بهش نگاه کردم اومد جلو و با بابا دست داد و خودشو معرفی کرد احمد اکبری هستم ..
دانشجوی دندونپزشکی ..
بعد نگاهی به من کرد گفت : صبر کنین ..اجازه بدین بگم الان شما چی فکر می کنین ..
آنا که خیلی تو ذوقش خورده بود و فکر کرده بود یک دکتر برای دخترش پیدا کرده که می تونه باهاش پُز بده ..
با لحن بدی گفت : اجازه بدین بشینیم خسته شدم …
من همون لب تخت نشستم …و رومو کردم اون طرف خاطرم جمع شد که آنا همچین آدمی رو برای من نمی خواد ….
احمد با اعتماد به نفس عجیبی گفت : استدعا می کنم بفرمایید قدمتون رو بزارین روی چشم من …
شما اِنجیلا خانم دارین فکر می کنین چقدر این طرف زشته .. ولی من به شما پیشنهاد می کنم زود قضاوت نکنین من خیلی با نمک و جذابم برای همین هر کس دفعه ی اول منو می بینه خوشش نمیاد شاید بدشم بیاد دفعه ی دوم بدش نمیاد ..
اما خوششم نمیاد … دفعه ی سوم خوشش میاد دفعه ی چهارم عاشقم میشه ..من به شما پیشنهاد می کنم ..این دفعه ی اول رو به حساب نیارین ..
خودم می دونم خدا ظاهر خیلی خوبی بهم نداده ولی تا دلتون بخواد باطنم زیباست ..انگار مادر و پدر من به این معتقد بودن که صورت زیبا …اِ اِصورت زیبا …هیچ نیست برادر ؟
یعنی به درد نمی خوره ؟چی بود شعرش ؟ببخشید فراموش کردم (ما سه نفر ذل زده بودیم به اونو حرفی نمی زدیم اون منتظر نشد و ادامه داد ) ولی یادمه که بیت دومش میگه,, ای برادر سیرت زیبا بیار,,حالا راستش تعریف از خود نباشه من سیرت خوبی دارم اینو بهتون قول میدم ..خوب ..اجازه میدین منم بشینم حاج خانم ؟

آنا گفت : بفرمایید ..ولی ببخشید که رک حرف می زنم ظاهرم مهمه ولی ..
بابا فورا یک سرفه کرد و گفت ..که البته شما هم شکسته نفسی فرمودین این حرفا نیست ..
احمد گفت :والله حاج خانم راست میگن این حرف حسابیه ..مثلا همین چند روز پیش ..من نا غافل چشمم افتاد به دختر شما اگر به این زیبایی نبودن که من یک مرتبه دنیام عوض نمی شد ..
باور کنین حاج خانم راست میگم من یک لحظه سر جام میخکوب شدم ..
اصلا فکر کردم تابلوی نقاشی نگاه می کنم ..ببخشید این حرف رو می زنم ولی حق با شماس این واقعیت رو هم قبول دارم که مرد باید ذاتش خوب باشه و زن زیبا ..
اینطوری نظام طبیعت کار خودشو می کنه و همه چیز سر جاش خودش قرار می گیره ..در اصل مرد خوشگل به درد زن نمی خوره ولی هر چی میگن از مرد با نمک بگین اینطور ی تو ملاقات چهارم ..به چشمتون خوب میاد …
ببخشید من الان میام …و در حالیکه خیلی دستپاچه بود دوید و رفت …
احمد رفته بود تا یک چیزایی برای پذیرایی بیاره ..
من به آنا نگاهی کردم و به بابا و گفتم : بریم ؟
بابا گفت : نمی دونم همش تقصیر شما س خانم ..
آنا گفت : عذر خواهی کنیم و بگیم کار داریم زودتر برم من سردم شده ..
بابا گفت : صبر کنین حالا که اومدیم بیچاره تدارک دیده کار درستی نیست ….
من بلند شدم و گفتم سویچ ماشین رو بدین من اونجا منتظر شما میشم از این دلقک بازی ها هم خوشم نمیاد ..واقعا که مسخره اس ..به نظر خودشم با نمک میاد,, عوضی …
بابا هم موافق بود سویچ داد به منو گفت : روشن کن گرم بشی ..
داشتم می رفتم دیدم اون با یک مرد دیگه دوتا سینی دارن میان ..
با پر رویی پرسید : کجا میرین من هنوز حرفم تموم نشده ….
از کنارش رد شدم و رفتم ..
گفت : خواهش می کنم برگردین …..الو ..ما آدمیم ها
از طرز حرف زدن و پرویی اون تعجب کرده بودم و وقتی به قیافه اش نگاه می کردم خیالم راحت می شد که آنا هم از اون خوشش نمیاد ..چون چیزی که باعث میشد از یعقوب اون همه دفاع کنه وضع مالی اون بود …

آنا و بابا یکساعت تا اومدنشون طول کشید ..من ده بار عکس آویسا رو در آوردم باهاش حرف زدم و گذاشتم تو کیفم ..انتظار سختی بود ..ولی دیدم خوشحال و خندون با احمد اومدن …
وقتی بابا حرکت کرد احمد دستشو برد بالا و انگشت هاشو تکون داد با یک لبخند مسخره گفت : خدا نگهدار به سلامت …
به آنا گفتم دستتون درد نکنه دیگه اصلا یادتون رفت من اینجام …
بابا گفت : ای بابا چقدر حرف می زد نمی تونستیم وسط حرفش بلند بشیم کلی هم خوراکی سفارش داده بود ..
آنا پرسید بالاخره پول اونا رو کی داد ؟
بابا گفت من نذاشتم ..طفلک دانشجو بود گناه داشت …بعدم ما که نمی خوایم دیگه اونو ببینیم چرا به خودی به خرج بیفته …
فردا وقتی رفتم دانشگاه احمد رو سر راهم دیدم ..
اومد جلو و سلام کرد و شونه به شونه ی من راه افتاد ..پرسیدم چیزی می خواین ؟
گفت : بله می خوام ازتون خواهش کنم با من ازدواج کنین …
گفتم : من یکبار شوهر کردم و یک بچه دارم به درد شما نمی خورم ..
گفت : این بی انصافی در حق یک زن زیبا و بی نظیر… که همین الان شما کردین …
مادر محترمتون همه چیز رو به من گفت و من فکر می کنم خدا منو سر راه شما قرار داده که اون سختی ها رو از دلتون در بیارم ..و این باعث افتخار منه …البته بگم ..
این ملاقات دفعه ی دوم نیست امشب من میام خونه ی شما میشه دوم …امروز رو حساب نکنین …ایستادم با تمسخر نگاهش کردم ..گفتم : برو آقا دنبال کارت ..من نه حوصله ی این ادا و اصول ها رو دارم نه چرت و پرت های تو رو…. برو نمکت رو برای کس دیگه بریز ..تا عصبانی نشدم برو …
سرشو یکم آورد پایین و با دست خاروند و زیر لب گفت هلاکتم ..چه جذبه ای داری دختر …
با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم کلاس ..
درسته اون دانشجو دندونپزشکی بود ولی اصلا قیافه اش چیز دیگه ای می گفت ..
یک پیرهن قهوه ای گلدار رو کرده بود تو شلوارش و یک جفت کفش خیلی کهنه به پا داشت که حتی به خودش زحمت نداده بود اونو تمیز کنه .
چند دقیقه بعد من فراموش کردم ..وقتی می خواستم بر گردم خونه باز دیدم به ماشین من تکیه داده …
ایستادم و نگاهش کردم و گفتم ..پس اون روزم جنابعالی بودن و با منظور اینجا ایستاده بودی؟ ..
ببین آقا من اهل ازدواج نیستم ..می خوام درس بخونم و از شما هم خوشم نمیاد لطفا برین دنبال کارتون ….
گفت : ای بابا ..چرا تا ملاقات چهارم صبر نمی کنین ؟
گفتم ..اون روز اینجا دم ماشین یک ,,..شاهگلی دو,, تو راهروی مدرسه سه ,,و الانم چهار ..برو دیگه به نظرم خیلی هم بی نمکی …و قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه گاز دادم و رفتم ….
وقتی رسیدم خونه آنا خبر بدی بهم داد اون گفت حاضر شو کاظم و مادرش داره میان اینجا مثل اینکه بالاخره خبر دار شدن تو طلاق گرفتی …..
دیگه طاقتم تموم شده بودو بر خلاف اخلاقی که داشتم و همیشه کوتاه میومدم فریاد زدم آنا تو رو خدا التماست می کنم دست از سرم بر دار حالا بیام کاظم رو تو خونه راه بدم؟ که حرف یعقوب درست از آب در بیاد ؟
زود باش زنگ بزن بگو انجیلا نمی خواد ازدواج کنه ..آنا تو رو خدا نکن این کارو نکن فردا آویسا نمیگه هر چی بابا در مورد تو گفت درسته ؟ هرگز این کارو نمی کنم ..
گفت : فکر کردم خوشحال میشی مادرش می گفت مهندس شده سر کار میره …فریاد زدم زنگ بزنین ..زود,,, نمی خوام اونا رو ببینم …

آنا فکرشم نمی کرد من همچین نظری داشته باشم ..فورا زنگ زد و به مادر کاظم و گفت: ببخشید من با انجیلا حرف زدم موافق نیست که شما بیاین ..خلاصه مخالفه ..
پس قرارمون بهم می خوره …..بله ..بله ..نه خدا رو شاهد می گیرم خودش نمی خواد قبول نمی کنه ..
اصلا الان نمی خواد شوهر کنه ….
یک نفس راحت کشیدم ..تا اون موقع از کاظم اصلا خبر نداشتم چون از وقتی با یعقوب ازدواج کرده بودم ارتباطم با تمام دوستام از جمله مریم قطع شده بود ….و اصلا فکر نمی کردم کاظم هنوز به فکر من باشه و دلش بخواد با من که یک یک زن بیوه بودم وبچه هم داشتم دوباره روبرو بشه …
منم دیگه به فکر اون نبودم و واقعا دلم نمی خواست این کارو بکنم ..
احساسی که به اون داشتم همون زمان از بین رفته بود ..رویا های یک دختر بچه ی معصوم و بی خیال ..رویا هایی که مخصوص همون زمان بود و بعدهم فراموش شده بود ,, و من نه تنها دیگه توی اون عوالم نبودم … یک طوری هم از عشق و عاشقی بدم میومد ….
اونقدر یعقوب منو سر کوب کرد و به من تهمت زده بود که هر کس به من نگاه می کرد فکر می کردم دارم گناه می کنم …
برای همین از شنیدن اسم کاظم به خودم لرزیدم …
فردا بعد از ظهر در خونه ی ما رو زدن …
آنا آیفون رو بر داشت ..و گفت : بله ..کی ؟؟از اینجا برین لطفا ,, ببین انجیلا نمی خواد شما رو ببینه لطفا اینجا نمون …..
چشم من میگم ولی اون نمی خواد شما رو ببینه ….
توجه من جلب شد فکر کردم احمد اومده پرسیدم کیه آنا ؟
گفت:: کاظم می خواد باهات حرف بزنه …
گفتم :بگین باشه صبر کنه الان میرم ..بزار خودم بهش بگم و کارو یکسره کنم ..
بابا لطفا شما هم با من بیاین آنا شما م میاین ؟ اگر باشین بهتره ..نمی خوام تنها برم دم در,, یکی ببینه کارم تمومه ..
مانتوم و تنم کردم و یک روسری انداختم رو سرم و رفتم ….
بابا جلوتر رفته بود و درو باز کرده بود منو آنا هم با هم رفتیم ..بابا کاظم رو آورده بود تو حیاط ..از دور دیدمش ..
بزرگ شده بود برای خودش مردی کامل به نظر می رسید ریش و سیبل داشت و قدش بلند تر شده بود ..ولی هیچ حسی نسبت به اون نداشتم… برام کاملا غریبه بود ..داشتم فکر می کردم من چطور همچین کسی رو دوست داشتم …
برای همین چند قدم مونده بود به اونا برسم ایستادم ..
ولی قلبم تند و تند می زد ..هیجان داشتم شاید برای اینکه من دوباره با اون در این موقعیت روبرو شده بودم برام عجیب بود …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن