رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت11

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

از همون جا گفتم : ببخشید ..سلام (ولی صدام لرزید) ….
کمی مکث کردم و ادامه دادم ..من دیگه قصد ازدواج ندارم به خصوص با شما ..
نگاهی به من کرد و گفت : چرا ؟
گفتم : من به هزار دلیل دیگه نمی تونم با شما باشم ..اولیش اینه که نمی خوام دخترم روزی فکر کنه من به خاطر شما از پدرش جدا شدم چون واقعیت نداره دلیل من برای جدایی چیز دیگه ای بود ..
فکر کنم همین یک دلیل قانع کننده است ..خدا نگهدار …و پشتمو کردم و راه افتادم …
بلند گفت : من برای دختر تون توضیح میدم .. من به خاطر تو صبر کردم انجیلا ..
به راهم ادامه دادم …تردیدی تو دلم نبود ..رفتم تو خونه و درو محکم بستم ….
هیچ احساسی نداشتم انگار یعقوب تمام سعی خودشو کرده بود از من یک آدم یخ زده بسازه …
کاظم یکبار دیگه از خونه ی ما با نا امیدی رفت ….
اما من احساس کردم دارم عوض میشم ,,بزرگ میشم دیگه می تونم حرفم رو بزنم از این کار خودم خوشم اومده بود این اولین بار بود که چنین کاری رو می کردم …
هنوز بابا و آنا به داخل خونه نرسیده بودن که دوباره صدای زنگ در بلند شد …
آنا هراسون گفت : برگشت حالا چیکار کنیم ؟
بابا گفت : شما ها نیاین بیرون من جوابشو میدم …
آنا رفت تو آشپز خونه .. و چند لحظه بعد بابا با احمد برگشت ..
خیلی خودمونی بهش تعارف می کرد و این اعصابم رو بهم ریخت ..
با حرص تو دلم گفتم باید حال اینم جا بیارم ..متوجه شده بودم که این آدم پر رو تر از اونیه که بشه به این راحتی از دستش خلاص شد ..
با اعتراض گفتم : شما ادب ندارین بدون وقت قبلی میاین خونه ی مردم ؟
بابا ناراحت شد و گفت : مهمون حبیب خداست این چه حرفیه می زنی ؟ …
با غیظ رفتم تو آشپز خونه که آنا اونجا بود ..گفتم باز بابا یک حبیب خدا پیدا کرد با خودش آورده تو خونه ..
ای بابا چطوری بگم خواستگار قبول نکنین .. من که نیستم میرم تو اتاقم خودتون می دونین ..
آنا پرسید : احمده ؟
گفتم بله آنا خانم بابا آوردش تو خونه ..
گفت : باشه تو برو تو اتاقت من خودم می دونم چیکار کنم …..

وقتی برگشتیم احمد و بابا همون جا جلوی تلویزیون نشسته بودن ..تا چشمش افتاد به من دوباره نیم خیز شد و گفت : ببخشید ولی من به شما گفتم که میام..شما توجه نکردین ,,
دیشب نیومدم امشب اومدم شما که می دونستین من میام بهتون گفته بودم ….
بابا که از همه رو در وایسی داشت ناراحت شد و گفت :بفرمایید ..شما بفرمایید .. انجیلا الان یکم عصبی شده …
احمد با استرس گفت : ببخشید بی موقع خدمت رسیدم ولی ..ببینین نه گل آوردم نه شیرینی ..فقط یک جلسه حرف بزنیم همین ….حاج خانم اجازه میدین که ؟
آنا گفت : حالا که اومدین تو از من می پرسین ؟ خوش اومدین…ولی ما عادت نداریم اینطوری مهمون قبول کنیم ..
لطفا دیگه این کارو نکنین …
احمد خیلی مظلومانه سرشو انداخت پایین و گفت: چشم اجازه بدین من حرفامو بزنم زود میرم راستش ترسیدم زنگ بزنم و قبولم نکنین …
اجازه میدین که یکم با انجیلا خانم حرف بزنم ؟
گفتم: من حرفی ندارم که با شما بزنم ای بابا چه گرفتار شدم ..و رفتم به طرف اتاقم …
اون روز احمد لباس بهتری پوشیده بود و سعی کرده بود به خودش برسه ….
یک طوری بی پروا ولی خجالتی به نظر می رسید انگار سعی می کرد خودشو اینطوری نشون بده….
خیلی مصنوعی بود که به دلم نشست …
بابا صدام کرد انجیلا خانم لطفا برگرد ایشون فقط می خواد با شما حرف بزنه بیا بابا بشین …
گفتم :آخه بابا شما که بهتر می دونین ….
گفت : آخه نداره بیا بشین ….
برگشتم و نشستم نمی تونستم رو حرف بابا حرف بزنم …ولی عصبانی بودم …
رباب خانم براش چایی آورد و آنا بهش میوه تعارف کرد ..آروم نشسته بود …
آنا گفت : خوب بفرمایید دیگه ما گوش می کنیم …
گفت : راستش اضطراب دارم حرفم یادم رفت ..چه جالب اصلا یادم نیست که چی می خواستم بگم صد بار تمرین کرده بودم …
بابا گفت : حالا چایی تون رو میل کنین یادتون میاد …
گفت : نه مشکلی نیست ..میگم ,,چیز غیر عادی نبود ,, می خوام از دخترتون خواستگاری کنم من دوسال دیگه از درسم مونده ولی الانم بعد از ظهر ها تو یک کلینیک کار می کنم ..من آدمی خود ساخته ام رو پای خودم ایستادم ..
اهل سرابم ..پدر و مادرم و همه ی اقوامم اونجان .. من حتی خرج تحصیلم رو هم خودم میدم ..اصلام نمی خواستم به این زودی ازدواج کنم ..
ولی دلم پیش دختر تون مونده ..
همه چیز رو در مورد ایشون می دونم …می خوام اون گذشته ی تلخ رو از ذهنشون در بیارم می خوام خوشبختش کنم ..

گفتم : من نمی خوام شما منو خوشبخت کنی چیکار باید بکنم ؟ دست از سرم بر دارین ….
گفت : کاری نکنین بزارین من بهتون خودمو ثابت کنم اونوقت اگر گفتین نه قبول می کنم ولی به ظاهرم نگاه نکنین به خدا من آدم خیلی خوب و مهربونیم ..
شوهر خوبی میشم …
بابا خنده اش گرفت و گفت : هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه ..بزارین دیگران از شما تعریف کنن ..
گفت : بابا شما درست میگین ولی من وقت برای اثبات خودم ندارم باید هر چی زودترخوبی های خودمو بگم …
من تو این شهر غریب چه کسی رو پیدا کنم از من تعریف کنه؟ , و خودش بلند خندید …
تو رو خدا آنا راست گفتم یا نه؟ این بار دومه ..الان از من نه بدتون میاد,, نه زیاد خوشتون میاد ..
بهتون قول میدم دفعه بعد نظرتون در مورد من عوض میشه …
همین طور که اون سه نفر داشتن حرف می زدن من رفتم تو فکر ..
یاد دخترم و یاد زندگیم افتادم ..نمی تونستم فراموش کنم ..انگار من هنوز از اون خونه بیرون نیومده بودم …
این ضعف من بود ,,عادت و اطاعت,, ..با اینکه یعقوب زن گرفته بود, من هنوز فکر می کردم اگر در مورد مرد دیگه ای فکر کنم خیانت به اون محسوب میشه …
تو این فکرا بودم که دیدم احمد حسابی با آنا و بابا گرم گرفته .. انگار متوجه شده بود که نمی تونه نفوذی روی من داشته باشه و از طریق آنا و بابا وارد شده بود …
و اون دو نفر که رفتار سرد و بی ادبانه ی یعقوب رو دیده بودن ..
حالا از اینکه احمد اینقدر خوب و صمیمی و بی ریا بود لذت می بردن …
یکم بعد رفتم به اتاقم و درو قفل کردم و دیگه اونشب احمد رو ندیدم ..اما اون تقریبا یکساعت بعد رفت ..
دیگه داشتم از رفتار آنا و بابا می ترسیدم ..
خیلی دلم می خواست منو به حال خودم میذاشتن تا درسم تموم بشه روانشناسی می خوندم ..
و دلم می خواست ادامه بدم تا دکترا و این آرزوی من بود …
اما از فردا صبح هر کجا رفتم احمد سر راهم بود ..
دیگه به خودش اجازه می داد گهگاهی هم بیاد خونه ی ما ..و همون طور که گفته بود ..
هم آنا و هم بابا خیلی ازش خوششون اومده بود و استدلال می کردن ..که دکتر میشه ..
پسر ساده و پاکیه ..کسی رو هم تو این شهر نداره ..
تو می تونی باهاش خوشبخت بشی …
و این فکر زمانی تو خونه ی ما شکل جدی به خودش گرفت که جاسم هم با اون دوست شد و تشخیص داد احمد می تونه مردی بر خلاف یعقوب باشه و من می تونم در کنارش به آرومی زندگی کنم …

با اومدن چند خواستگار ی که اصلا مناسب من نبودن …دیگه این باور برای من بوجود اومدکه باید از این برو و بیا ها ی زجر آورخلاص بشم ,,
فهمیده بودم که نمی تونم راحت زندگی کنم ..و باید یکی رو انتخاب کنم …اصرار آنا و بابا از یک طرف و عشقی که احمد به من داشت از طرف دیگه توجه منو به اون جلب کرد ..
احمد شاد و سر حال بود بذله گو و خوش مشرب دائم در حال گفتن و خندیدن ….
به خصوص وقتی به جاسم می رسید صدای خنده ی اونا آنی قطع نمی شد ..و به شوخی به من می گفت : یک روز تو رو هم می خندونم …
تا خودمو راضی کردم که بهش جواب مثبت بدم پنج ماه طول کشید …
و بالاخره روزی رسید که با هم رفتیم برای خرید حلقه ..
شرط من برای ازدواج این بود که نه عروسی تو کار باشه نه سر و صدایی و تا مدتی که من صلاح می دونم تو عقد بمونیم ..
چون هیچ احساسی نسبت به اون نداشتم …..
احمد هم از خدا خواسته قبول کرد چون واقعا وضع مالیش خراب بود ..
اولین کاری که ما کردیم خریدن چند دست لباس برای اون بود که به عنوان کادو بهش دادیم حلقه ها رو هم بابا خرید می گفت نمی خوام بهش فشار بیاد …
اونقدر خودشو به بابا و آنا نزدیک کرده بود که اون دو نفر هر کاری از دستشون بر میومد براش انجام می دادن البته به خاطر من …
اینطوری می خواستن برای من یک شوهر عبد و عبید بخرن که تنها به حرف من گوش کنه …
تا یک روز مونده به عقد پدر و مادر و خواهرهای احمد اومدن ….
من از دیدن اونا وارفتم ..البته برای من قابل حدس بود که احمد می تونست چه نوع خانواده ای داشته باشه …
ولی نه تا اون اندازه ….
اما وقتی با اونا آشنا شدم از سادگی و صمیمیت اونا تحت تاثیر قرار گرفتم ..
خوشحال بودن از اینکه عروسی مثل من گیرشون اومده و مرتب ازم تعریف می کردن ..مهربون بودن و این برای من کافی بود …

اونا تو خونه ی ما مهمون شدن و فردای اون روز تو محضر عقد منو و احمد بسته شد …
در حالیکه هنوز من هیچ حسی به اون نداشتم …
بعد از عقد همه با هم اومدن خونه ی ما ,,,,
جاسم و فریبا و پسرش که حالا تقریبا نزدیک شش سال داشت و چند تا از دوستان آنا و بابا و عمه ی کوچیکم و خانواده ی احمد …..
احمد سر از پا نمی شناخت …
ولی من تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و درو بستم ..
بالافاصله احمد اومد پشت در و صدام کرد …
گفتم : حالم خوب نیست تو برو من میام دو ضربه به در زد و گفت : عاشقتم یادت نره تا آخر عمرم همینطور می مونم ..
من ساکت موندم ..
دوباره زد به در و گفت یک کوچولو باز کن ..خواهش می کنم …لای درو باز کردم و سرشو آورد جلو و گفت : تو زیبا ترین چشم های دنیا رو داری تو رو خدا دیگه جز به من به کس دیگه ای نگاه نکن ..درو بستم و اون با یک خنده ی بلند رفت …
بشدت دلم گرفته بود . و از خدا خواستم که حالا که دیگه این کار شده مهر اونو تو دلم بندازه …
اصلا خوشحال نبودم …نمی دونستم کاری رو که کردم درست بوده یا غلط ….
دلم نمی خواست کسی رو ببینم …بغض گلومو فشار می داد ..از این سرنوشت راضی نبودم ..
آنا مرتب می کوبید به در که بیا بیرون آبروی ما رو می بری …..
تا بالاخره مجبور شدم برم پیش مهمونها … صدای آهنگ بلند شده بود ….
همه می زدن و می رقصیدن ..و احمد نقل مجلس بود ..
چنان خودشو تو دل همه جا کرده بود و دوستش داشتن که من متوجه شدم حرفای شب اولی که می زد راست بوده ..
و فکر می کردم شاید برای منم چنین اتفاقی بیفته و منم یک روز دوستش داشته باشم ..
ولی در اون زمان حتی نمی تونستم تصور کنم دستش به من بخوره …

فردای اون روز احمد به من زنگ زد و گفت : سلام عشق اول و آخر من خوبی؟ .. باور کن هر کجا میرم فقط صورت زیبای تو رو می ببینم ..
وای انجیلا چه چشم هایی داری آدم توش غرق میشه .. همش می خوام داد بزنم کمک ..نجاتم بدین غرق شدم ….
گفتم خودتو لوس نکن این حرفا چیه می زنی بهت گفتم من الان آمادگی شنیدنش رو ندارم ….
گفت : نمی خواهی یک آدم بیچاره ای رو که داره غرق میشه نجات بدی ؟
گفتم : نجات دادم که زنت شدم دیگه می خواهی الان چیکار کنم ؟
گفت : راستش می خوام بغلت کنم تو چشمت خیره بشم ..
شاید غرق شدم و تو از دستم راحت شدی ….
گفتم : برو خجالت بکش کاری نداری ؟
گفت : نه صبر کن کارت دارم راستش می خوام درس بخونم ولی همش یاد توام فکرم راحت نیست خوابگاه هم که خیلی شلوغه فردا امتحان دارم..نمی دونم چیکار کنم ..
گفتم : هر کاری قبلا می کردی الانم همون کارو بکن .
گفت: میشه بیام خونه ی شما آنا ناراحت نمیشه ؟ هم تو رو می بینم هم خیالم راحته که اگر غرق شدم یکی هست نجاتم بده …
گفتم : خونه ی ما ؟ نمی دونم گوشی دستت باشه از آنا بپرسم …
بلند گفتم : آنا جون احمد بیاد اینجا درس بخونه امشب بمونه ؟
آنا شونه هاشو بالا انداخت ..
ولی بابا گفت : بگو بفرمایید منزل خودشه پرسیدن نداره که ……
احمد خودش شنید و گفت : از قول من تشکر کن دارم میام پس …
وقتی گوشی رو قطع کردم آنا اخم هاش تو هم بود و گفت : امشب بیاد ولی اینجا جا خوش نکنه ,,بره تو اتاق عقبی بخوابه ..
من داماد سر خونه نمی خوام ..گفته باشم اِنجیلا قول داده صبر کنه ..
گفتم : اووو آنا چی داری میگی خودت این کارو کردی حالا بهانه در نیار شما نمی دونستی وضعیت احمد رو ؟حالا دیگه باید باهاش راه بیایم ……
خیلی زودتر از اونی که فکر می کردیم احمد اومد ..
از راه که رسید دست انداخت گردن بابا و آنا و اونا رو بوسید و گفت : ای وای من خیلی شما هارو دوست دارم درست مثل پدر و مادرم هستین ..
الان که فکر می کنم کسایی رو دارم که خیلی هم مهربون و خوبن دیگه احساس تنهایی نمی کنم …اصلا به دنیا امیدوار شدم ..
باور کنین به خواب شبم هم نمی دیدم هم یک زنی مثل انجیلا خدا نصیبم کنه هم یک پدر و مادر خوب دیگه,,من حتما کار خوبی به درگاه خدا کرده بودم آنا جون دارم میمیرم از گرسنگی چیزی دارین بخورم ؟
آنا گفت : آره پسرم الهی بمیرم تو هنوز ناهار نخوردی ؟ انجیلا براش غذا گرم کن ..
رباب خانم رفته بود و من باید این کارو می کردم …
فورا یک سینی براش درست کردم و گذاشتم جلوش ..اون داشت همین طور با بابا و آنا خوش و بش می کرد و می تونم بگم کمی هم چاپلوسی ….

غذا شو خورد و دست منو گرفت گفت: توام میای تو اتاق پیشم بشینی؟
بی اختیار دستمو کشیدم ……اما نمی خواستم همین اول زندگی ساز ناجور بزنم این بود که گفتم : میام ولی یادت نره چه قولی بهم دادی دست به من نمی زنی ..
گفت : من خرم …من گاوم ..من الاغم ..آخه تو منو چی فرض کردی ..اینطور قول ها عملی نیست تو باور نکن ..
من بتونم طاقت بیارم تا تو به من علاقه مند بشی ..
امکان نداره اصلا قولم رو پس می گیرم باید بغلت کنم و بوست کنم تا عشقم رو بهت ثابت کنم یا نه ؟
گفتم : تو خوب باشی من بهم ثابت میشه تو رو خدا یکم بهم فرصت بده …..
احمد نشست سر درسش منم کتابامو رو بردم کنارش نشستم و درس خوندم …
سرم تو کتاب بود ,, که دیدم صدای ملچ ملوچ میاد ..نگاه کردم ..دیدم احمد غرق درس خوندن شده و شصت دستش رو کرده تو دهنش و مک می زنه …
باورم نمی شد یک صدای عجیبی از گلوم در اومد و ..
گفتم :اوووی چیکار می کنی ؟ این چه کار بدیه؟ ..
دستت کثیفه نکن تو دهنت ..فورا کشید بیرون و با بغل شلوارش پاک کرد و گفت : آخ ببخشید من موقع درس خوندن عادت کردم این کارو می کنم .. دیگه نمی کنم عزیز دلم .. ببخش ,, ببخش ..می دونم کار بدیه …
گفتم :نه ,نه اشکال نداره,, من تعجب کردم تا حالا ندیدم یک مرد دستشو بخوره …من میرم تو اتاقم تا حواس تو رو پرت نکنم …
تو درستو بخون …..و رفتم به اتاقم ولی اون منظره رو فراموش نمی کردم ..خیلی چندشم شده بود با خودم گفتم باید کاری کنم که این عادت رو ترک کنه ..

اونشب احمد خونه ی ما موند ,, فردا صبح باید با هم میرفتیم دانشگاه ..
این بود که سویچ رو دادم بهش و اون نشست پشت ماشین و راه افتادیم ..
موقعی که از هم جدا می شدیم سویچ رو نداد و گذاشت تو جیبش …منم خجالت کشیدم حرفی در این مورد بزنم ..
تمام روز فکر می کردم چطوری موقع رفتن ببینمش و ماشین رو ازش بگیرم …..
اما تعطیل که شدیم دم در اونو دیدم که منتظر من بود ..
خیلی عادی رفتار می کرد ..با هم سوار شدیم راه افتاد و رفت طرف خونه ی ما ..
ماشین رو برد تو حیاط و درو قفل کرد و با هم رفتیم تو خونه ..
موقعی که رفت تا صورتشو بشوره آنا از من پرسید این اینجا چیکار می کنه ؟برای چی دوباره اومده ؟ ..
ولی بابا به آنا اخم کرد و گفت: این چه سئوالیه می کنی خانم اشکال نداره بزارین بیاد,, دیگه داماد ماست .. هر وقت دلش خواست می تونه اینجا بمونه ..
ولی احمد خیلی راحت تر از اونی بود که ما فکر می کردیم ..
نه تنها اون روز موند بلکه چند روز بعد وسایلشم آورد و تو خونه ی ما موندگار شد ..هنوز من هیچ تماس فیزیکی با اون نداشتم حتی ازنظر احساسی هم بهش نزدیک نشده بودم …
خوب صبح ها دیگه با هم میرفتیم و بر می گشتیم و ماشین رو هم بطور کلی بر داشته بود و هر کجا می خواستم برم منو می برد ..
دیگه تقریبا هیچ خرجی نداشت …ولی تا می تونست به من محبت می کرد ,,,و توجه چیزی بود که من بشدت بهش نیاز داشتم ..
اگر کوچیک ترین تغییر تو لباس و سر و صورت من بوجود میومد متوجه می شد,,, تا از جام تکون می خورم می پرسید چی می خوای ؟ من می تونم انجامش بدم ؟
یا کمی اخمم میرفت تو هم سعی می کرد منو سر حال بیاره ..از طرفی روز به روز بابا و آنا بیشتر دوستش داشتن …و بهش اعتماد می کردن …
و احمد با این جسارتی که تو کاراش داشت تونست تا حدی از نظر روحی به من نزدیک بشه …

تا پایان ترم که امتحانات ما تموم شد با آنا و بابا و جاسم و فریبا رفتیم سراب به دیدن پدر و مادر احمد ..
روز قبل من می خواستم برم آویسا رو ببینم چون فکر می کردم یکی دو روزی ازش دور میشم ..
از احمد خواستم سویچ ماشین رو بده ..
گفت : می خوای کجا بری ؟
گفتم جایی کار دارم باید تنها برم …
گفت : خودم می برمت امکان نداره بزارم تنها بری ..من در خدمتم ..
گفتم : احمد جایی که میرم تو نباید بیای ..
گفت: دارم بهت مشکوک میشم بگو کجا می خوای بری نگران شدم …
گفتم نشو می خوام برم آویسا رو ببینم ..با خوشحالی گفت : تو رو خدا ؟ چه خوب منم میام و از دور نگاهش می کنم مگه نباید بچه ی تو رو بشناسم پس منم میام دیگه …
بالاخره احمد موفق شد منو راضی کنه و همراه من بیاد ..
اما خیلی می ترسیدم یعقوب منو و با احمد ببینه ..
برای همین دورتر از جایی که همیشه می ایستادم منتظر شدم ….و جالب بود برام که اون اصلا نسبت به اینکه شوهر سابق منو می دید حساسیتی نشون نمی داد ….
تا بعد از یک انتظار طولانی آویسا دست تو دست مادر خونده اش اومد بیرون ..و رفتن به طرف ماشین یعقوب ..
به احمد گفتم سر تو ببر پایین الان یعقوب میاد بیرون حتما داره درو قفل می کنه …..
و من فقط تونستم خیلی کوتاه و از دور آویسا رو ببینم به نظرم رسید خیلی لاغر شده …
وقتی اونا رفتن ما سرمون رو بردیم بالا و من اشکم سرازیر شد ..
خیلی دردناکه برای یک مادر که دست دختر شو تو دست زن دیگه ای ببینه و نتونه بره جلو و بغلش کنه احساس می کردم جگرم می سوزه ..
بی قرار و بی تاب می شدم و تا مدتی اشکم بند نمی اومد ….
احمد خیلی ساده به من نگاه کرد و پرسید شوهرتو دوست داشتی ؟
دلت برای اون تنگ میشه ؟ …
گفتم : نه هرگز اینو از کجا آوردی ؟ .. دیگه چیزی ازم نپرس که جواب نمیدم نمی تونم حالم خوب نیست ….

صبح خیلی زود راه افتادیم به طرف سراب صبحانه رو تو راه خوردیم ..و حدود ساعت ده رسیدیم ….
احمد پشت ماشین بابا نشسته بود و جاسم پشت سر ما میومد ..از سراب رد شدیم و مقدار زیادی تو خاکی رفتیم تا توی یک روستا کنار یک پل چوبی و خراب ایستادیم ….
ویلایی رو که احمد می گفت پدر و مادرم تو سراب دارن یک خونه ی روستایی وسط یک باغ بود ..
طبقه ی پایین که اصلا ما واردش نشدیم جایی بود که هم گوسفند نگه می داشتن هم قسمتی بود که آشپزی می کردن …
ولی همه چیز تمیز و مرتب بود …کاملا معلوم بود که برای استقبال از ما زحمت زیادی کشیده بودن ..
گوسفند جلوی پای ما کشتن و با یک دنیا محبت از ما استقبال کردن …
شادی و خوشحالی اونا به ما هم سرایت کرده بود ..
بوی نون تازه و سوختن چوب تو فضا پر شده بود و حال و هوای خوبی داشت …
در عین حال باغ سر سبز و شاداب,, با میوه های رسیده و نهر آبی که از کنار باغ می گذشت نه تنها ..هیچ مشکلی تو ذهن ما ایجاد نکرد بلکه روح و روان منو طوری نوازش داد که دلم می خواست مدتی همون جا می موندم ….
وقتی نگاه کردم دیدم این حالت رو هم بقیه افراد خانواده ام دارن …
از چند تا پله ی چوبی بالا رفتیم یک ایوون مشرف به باغ که سایه ی یک درخت گردو و توت روی اون افتاده بود ,روحم رو تازه کرد طوری که کاستی های اون خونه به چشمم نیومد …
وقتی توی یکی از اتاقهای اونا جا بجا می شدیم ..
مادر و خواهر های احمد اومدن مقدار زیادی خوراکی و میوه و چایی آوردن و گذاشتن ورفتن مادرش موند و گفت ببخشید من امروز مهمون زیاد دارم شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین ..و یواشکی چیزی در گوش آنا گفت …
صورت آنا تا گوشش قرمز شده بود و کاملا معلوم بود که بشدت عصبانی شده ..
فریبا و من کنارش بودیم ..هر دو متوجه شدیم …
باید حرف بدی زده باشه که آنا اونطور ناراحت شده .. ..
اون که هیچوقت نمی تونست تو این جور مواقع خودشو کنترل کنه ..گفت : ببخشید برای چی ندونن ؟ مگه اونا کی هستن ؟ که من به خاطر اونا دروغ بگم ؟
دختر من اگر قبلا شوهر نکرده بود جنازه ش رو روی شونه های پسر شما نمیذاشتم ..الان برای چی باید مخفی کنم ؟..ما الان بر می گردیم تا مجبور نباشیم به کسی دروغ بگیم ..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن