رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت9

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم نه خوابه ..ببخشید مزاحم شما شدم ..
گفت : نه اصلا من همش حواسم بهت هست اگر کاری داشتی صدام بزن ..من میشنوم و میام …
تو الان بچه ی کوچیک داری هر آن ممکنه یک اتفاقی برات بیفته خدای نکرده ..
دلت گرم باشه من اینجام …خدا ازشون بگذره که می ببین یعقوب داره چی به روز تو میاره و ساکت موندن ….
من فردا بعد از اینکه آویسا رو شیر دادم و خوابونم ..
رفتم پشت درو صدا زدم بهجت خانم ؟؟؟؟…
می خواستم ببینم اون واقعا صدای منو میشنوه که اگر یک اتفاقی برام افتاد به دادم برسه ..
فورا اومدو پشت در پرسید ..
خوبی انجیلا من اینجام ؟..
گفتم: آره خوبم خیلی روزا حوصله ام سر میره میشه با هم حرف بزنیم آخه تمام نوار های موسیقی منو یعقوب با خودش برده هیچی ندارم گوش کنم .. تو یک نوار داری به من بدی ؟
گفت : دارم چطوری بهت بدم نمیشه که بعدم یعقوب بفهمه قیامت به پا می کنه نمی تونم این کارو بکنم …
اون روز کلی با هم حرف زدیم و کم کم یک دوستی مخفیانه با هم پیدا کردیم با اینکه اون ده سالی از من بزرگ تر بود چون درد های مشترکی داشتیم با هم جور شدیم …. و دور از چشم بقیه هر روز با هم حرف می زدیم …
دعوا های شبونه ی من و یعقوب و ایراد های اون باعث شده بود که حسابی رومون بهم باز بشه و تازگی ها دستشو روی من هم دراز می کرد ..
و چند بار شد که بشدت منو زد ..البته منم جواب می دادم و سعی می کردم اونقدر ها که قبلا مظلوم بودم دیگه نباشم …
آویسا تنها دلخوشی من تو زندگی و تمام عشق و امیدم شده بود …..و حالا سه ماهه بود ..
یعقوب اومد خونه و من میز رو چیدم و شام رو که آماده بود کشیدم …
در همین موقع آویسا گریه کرد ..
گفتم تو شروع کن من میام و رفتم سراغ بچه … برش داشتم و دیدم داره دستشو می خوره فکر کردم یکم شیرش بدم آروم بشه ..همون جا نشستم تو اتاق خواب و مشغول شیر دادن اون شدم که یعقوب با عصبانیت اومد و فریاد زد .. بی فکر,, بی عقل میمردی زودتر شیرش می دادی؟ غذا رو کشیدی خودت رفتی ؟
گفتم تو شروع کن من میام بی عقل هم خودتی ..
گفت زر زیادی نزن که دهنت رو خُرد می کنم ….

خلاصه اونشب دعوای بدی کردیم و من بدون شام کنار آویسا که ترسیده بود و خوابش نمی برد .. دراز کشیدم و تا صبح گریه کردم ..
بهجت که صدای دعوا های شب قبل ما رو شنیده بود و دلش برای من می سوخت ,, اون روز اومد و از پنجره ی کوچه کلید قفل در بین دو طبقه رو به من داد و گفت : باز کن اگر دلت خواست بیا بالا,, یا من بیام پیش تو با هم حرف بزنیم ..
اونقدر غصه دار بودم که از این کار اون استقبال کردم…..
مثل پرنده ای که دریچه ای از آزادی به روش باز شده باشه کلید انداختم و بهجت اومد پیش من یکساعتی با هم حرف زدیم و رفت بالا و من درو قفل کردم …. و کلید رو جای امنی مخفی نگه داشتم …
به امید اینکه دیگه می تونم با بهجت به راحتی رفت و آمد داشته باشم …
بعد از ظهر یعقوب کلید انداخت اومد تو …
من باهاش قهر بودم و نگاهش نکردم ولی یک مرتبه مثل دیوونه ها فریاد زد ..تو رفتی بالا ؟ کی درو باز کرده این قفل دست خورده تو بازش کردی ؟
تنم شروع کرد به لرزیدن انگار من جهت قفل رو عوض کرد بودم نمی دونستم اون نشونه گذاشته تا این حد رو دیگه تصور نمی کردم برای همین اونقدر ترسیده بودم که نتونستم دروغ بگم و گفتم پیاز می خواستم بهجت خانم به من داد ..فریاد زد,,
فحش های بدی به من داد که تا اون موقع نشنیده بودم ..
به من می گفت هرزه طلاقت میدم تو آدم بشو نیستی .. تو فقط به درد هرزگی می خوری ..
میندازمت تو کوچه کثافت پست فطرت ..و افتاد به جونم و تا می تونست منو زد ..
دیگه چیزی نمی فهمید ..و به همون حال منو رها کرد و با عصبانیت درو قفل کرد و رفت …

با بدنی زخمی و درد زیاد فورا وسایلم خودمو و آویسا رو جمع کردم ..و با کلید درِ راه پله رو باز کردم ..
بهجت پشت در بود ..
فورا گفت: بیا برو این تو رو می کشه آخر نمی تونی باهاش زندگی کنی ..بیا برو من خودم جواب میدم ..
خودش دوید بالا و زنگ زد به یک تاکسی .
آویسا رو ازمن گرفت و ..تا من وسایلم رو ببرم بالا …..
از ترس هر دومون داشتیم میمردیم ..با عجله خودمو رسوندم تو کوچه منتظر تاکسی شدم و به محض اینکه رسید ..سوار شدم و برای همیشه از اون خونه رفتم …
آنا و بابا از دیدن من با اون حال و روز وحشت کرده بودن ..و هر دو به گریه افتادن ….
ندیده بودم بابا انقدر عصبانی باشه که فریاد بزنه و به یعقوب بد و بیراه بگه ..
فورا آویسا رو ازم گرفتن و سر و صورتم رو مداوا کردن ….
ساعت نزدیک یک نیمه شب بود صدای زنگ در بلند شد …
آنا آیفون رو بر داشت و ..به بابا گفت: یعقوب اومده ..
بابا که هنوز بی اندازه عصبانی بود با سرعت دوید تو حیاط ..من رنگ به روم نداشتم ..
بابا یک چوب همیشه تو حیاط داشت اونو بر داشت رفت در و باز کرد ….
منو آنا دنبالش راه افتادیم ..یعقوب که تا اون موقع بابا رو به اون حال و روز ندیده بود و فکر می کرد مثل دفعات قبل باهاش همدردی می کنن و فکر می کرد من بازم اونجا نباشم از بر خورد بابا جا خورد ..
بابا فریاد زد و چوب رو بلند کرد و گفت ببین نه حساب آبرومو می کنم نه حساب زندان اونقدر می زنمت تا بمیری ..
برو و دست از سر انجیلا برای همیشه بردار و گرنه کاری می کنم به مرگت راضی بشی ..
پدرتو در میارم فکر نکن دیگه تو رو تو این خونه راه میدم ..
گمشو از اینجا,, بی غیرتم که دیگه بزارم دست تو بهش برسه بسه دیگه ..تو از اینکه ما آدم های با شرفی بودیم سوء استفاده کردی ..
گمشو ..
یعقوب دوپا داشت دو پا هم قرض کرد وسوار ماشینش شدو با سرعت از اونجا رفت ….
و من و آنا یک نفس راحت کشیدیم …اونشب من اونقدر اضطراب داشتم که نمی تونستم بشینم ..
همش راه میرفتم و به اطراف نگاه می کردم و منتظر بودم هر لحظه یعقوب از یک جایی به من حمله کنه …
و وقتی هم که خوابیدم همش کابوس می دیدم …
.سه ماه گذشت ..سه ماه پراز درد و رنج ..از یعقوب و خانواده اش اصلا خبری نبود ..
آنا و عده ای از دوستانش رفتن به سوریه ..تو این مدت من افسرده تر و بی قرار تر شده بودم نه ازخونه میرفتم بیرون و نه دلم می خواست کسی رو ببینم ..
اونقدر که پدر و مادرم همیشه می ترسیدن آبروشون بره اگر من طلاق بگیرم … از دیدن و جواب گویی به هر کسی اجتناب می کردم …

حتی به تلفن هم جواب نمی دادم می ترسیدم یعقوب باشه و به من تهمت بزنه که به خاطر جواب دادن تلفن از خونه اش رفتم …
چندین بار شد که یکی زنگ زد و بدون اینکه حرفی بزنه گوشی رو قطع کرد ..
نمی دونم هرگز نفهمیدم اون یعقوب بوده یا نه ..
ولی بازم احمقانه منتظر بودم و فکر می کردم همون طور که بهم گفته بودن روزی یعقوب سر عقل میاد و با هم زندگی خوبی خواهیم داشت ..
آویسا شش ماهه شد ..که یک روز صبح وقتی آنا و بابا خونه نبودن صدای زنگ در اومد ..
رباب خانم گوشی رو بر داشت و به من گفت : چیکار کنم برادر آقا یعقوبه حسین آقا ..
گفتم درو باز کن …
آنا برای من از سوریه دو تا شلوار آورده بود که تنگ بود و من تو خونه می پوشیدم ..
دیگه اونو در نیاوردم ویک مانتو تنم کردم و رو سری انداختم روی سرم و آویسا رو بغل کردم و رفتم جلوی در .. حسین آقا اومد ..
یک روروک دستش بود ..
با گرمی سلام کرد و اومد تو روروک رو گذاشت زمین و آویسا رو بغل کرد و گفت : چقدر بزرگ شده ؟
گفتم شما مگه کوچیک بود دیدینش ؟
بیمارستانم که اومدین یعقوب نگذاشت مردا بیان تو حتی به جاسم اجازه نداد بیاد منو ببینه ..شما که جای خود داره ..
گفت : شما زن برادرمنی ..من همه چیز رو می دونم ولی یعقوب پشیمون شده می خواد زندگیشو دوباره با شما از اول شروع کنه …
الان تو ماشین نشسته به من که قول داده …
زن داداش تو زندگی همه مشکل هست یکم گذشت و فداکاری برای همین روزاست دیگه,,,, گفتم : به خدا اگر یعقوب خوب رفتار کنه من نمی خوام ازش جدا بشم اینقدر اینجا می مونم تا یعقوب درست بشه …

گفت : حالا تو به حرفاش گوش کن شاید راضی شدی ..
اونم خیلی سختی کشیده دلش نمی خواد تو رو از دست بده ..این طور که من فهمیدم خیلی بهت علاقه داره ….
گفتم :باشه بیاد …حسین آقا بلند شد و رفت دم در و با یعقوب اومدن …آویسا تو روروک بود و خیلی از اون خوشش اومده بود با اینکه پاش به زمین نمی رسید ولی ذوق می کرد و خوشحال بود …
یعقوب با نگاهی عاشق و خیلی آروم اومد ..با اشتیاق سلام کرد ..
منم سلام کردم انگار نرم شده بودم یادم رفت که چقدر به من بدی کرده ..آویسا رو بغل کرد بوسید و در آغوشش گرفت ..
اومدم بشینم گفت : میشه داداش منو انجیلا تو اتاقش حرف بزنیم ؟
حسین آقا فورا گفت : حتما ..برین اینطور بهتره منو آویسا خانم خیلی با هم حرف داریم مگه نه عمو جون ؟
بیا بغل من ..
به رباب خانم گفتم ازشون پذیرایی کن ..و با یعقوب رفتیم تو اتاق …
اول بالاتکلیف ایستادیم ..بعد من کمی به اطراف نگاه کردم نمی دونستم چیکار کنم …
نشستم روی تخت و اونم نشست جلوی پای من و یک مرتبه سرشو گذاشت روی پای منو با دو دست کمرم رو گرفت و گفت : دلم برات خیلی تنگ شده جای تو و آویسا تو خونه خالیه ..
تو رو خدا بر گرد ..بگو ازم چی می خوای تا همون کارو بکنم …
گفتم : تو فکر می کنی من دلم نمی خواد که زندگی خوبی داشته باشم ؟ دلم نمی خواد با شوهرم و بچه ام یکجا زندگی کنم ؟ ولی تو اصلا منو به عنوان آدم حساب نکردی …
تو از من یک زنی ساختی که فقط از تو می ترسم ..
هیچ اراده ای از خودم ندارم ..
من شخصیت می خوام آزادی می خوام ..من باید مادری باشم که دخترم بهم افتخار کنه نه مثل یک زن ترسو و بی مصرف …
یعقوب تو اینا رو به من ندادی ..تو بگو از من چی می خوای ؟
گفت : از اون چشمهای تو می ترسم ..می ترسم کسی عاشقت بشه ..می ترسم تو رو ازم بگیرن …
گفتم یعقوب جان تو دوتا زن دیگه رو هم برای همین کارات طلاق دادی اونا هم چشم رنگی داشتن ؟ تو با محبتت می تونستی عشق منو به دست بیاری ..
گفت : چشم ..هر کاری از این به بعد تو بگی می کنم قول میدم ..تو فقط بیا ببین دنیا رو زیر پات می ریزم ….و دستشو کشید روی پای منو بعد صورتم رو نوازش کرد و سرشو دوباره گذاشت روی پای من و بوسید و بوسید ..
دستم رو گذاشتم روی سرش ..دلم براش سوخت ..
اون با وجود اینکه مغرور بود و از خود راضی اینطوری به پای من افتاده بود …بعد نگاهی به شلوار من کرد و گفت : الان این چیه پات کردی ؟ برای همین اومدی اینجا ؟ واسه ی همین قرطی بازی ها ..
من به تو نگفتم دوست ندارم شلوار پات کنی ؟ اونم این رنگی ؟ تو همینو می خوای ؟ می خوای آزاد باشی که همین غلط ها رو بکنی ؟ ..
نفس بلندی کشیدم و گفتم یعقوب از اینجا برو…از اینجا برو لطفا ,,,تو درست بشو نیستی .. قسم می خورم به جون آویسا که دیگه هرگز با تو هم کلام نشم تموم شد برای همیشه تموم شد ..برو بیرون ..

گفت : بمیری و بمونی باید زن من باشی ..
گفتم: خواهیم دید ..نمیمیرم و می مونم و ازت طلاق می گیرم طوری زندگی می کنم که تو حسرت بخوری ..
نمی زارم زیر دست و پای تو له بشم ..تموم شد یعقوب ..برو دیگه نمی خوام ببینمت …
یعقوب ..چند تا دری وری دیگه گفت و از اتاق رفت بیرون اشکم سرازیر شد ..تا صورتم رو پاک کردم و اومدم بیرون دیدم ..
رباب خانم فریاد زد ..بچه رو بردن …بدو خانم آویسا رو برد …
یعقوب آویسا رو با روروک بر داشته بود و حسین آقا هم دنبالش میرفت ..
دویدم بطرف در و فریاد زدم کمک بچه مو بردن کمکم کنین , ..کمک کنین ..اونا نشستن تو ماشین ..
داد زدم حسین آقا تو رو خدا بچه رو بدین خواهش می کنم ..بچه ام …یعقوب گاز داد و رفت …
حال روزم معلوم بود ..زار می زدم و راه می رفتم سینه هام گلوله کرده بودن و نمی تونستم به آویسا شیر بدم ..آنا و بابا اومدن ..ولی کسی نمی تونست آرومم کنه ….
ده روز گذشت و یعقوب برای من از دادگاه حکم عدم تمکین فرستاد … و پیغام داد که برگردم خونه ….
مثل روح سر گردون تو خونه راه میرفتم ..همه منو دلداری می دادن که بچه مال توست ازش می گیریم …
بی هدف راه می رفتم هر کجا مورچه ای می دیدم برای اینکه بهش ظلم نشه از سر راه بر می داشتم ..
اگر کسی پروانه رو با دست می گرفت من احساس خفگی می کردم ..
اگر کسی صداشو بلند می کرد نفس من بند میومد ..یک عروسک رو به عنوان آویسا تو بغلم می گرفتم ساعتها گریه می کردم بعضی ها فکر می کردن دارم دیوونه میشم ..ولی خودم می دونستم که چی باعث میشه من این کارارو بکنم …..
بعد از مدتی یک طرف صورت یک مرتبه سفید شد …مثل پیس,, دکترا می گفتن عصبی شده ..
ولی هیچ دارو و درومونی اثر نمی کرد …گاهی به حد مرگ می خورم اصلا نمی دونستم کی سیر میشم و گاهی چند روز چیزی از گلوم پایین نمی رفت بطور کلی تعادلم رو از دست داده بود و تنها چیزی که به من آرامش می داد خرید کردن برای آویسا بود ..
لباس کفش و جوراب ..عروسک ..و بعد می نشستم با گریه به اونا خیره می شدم ..

یعقوب به هیچ عنوان آویسا رو جایی نمی برد که من بتونم حتی اونو از دور ببینم ..
درخواست طلاق و گذاشتن اجرای مهریه هم به عهده ی بابا و جاسم بود و من فقط ناظر بودم چون اونا می خواستن از این راه بچه رو از یعقوب بگیرن ….
ولی این کشمش یکسال و نیم ادامه پیدا کرد و بالاخره دوماه تا دوسالگی آویسا مونده بود ..و دادگاه رای طلاق رو صادر کرد و قرار شد ماهی یک روز آویسا پیش من باشه …
البته می تونستم اون دوماه رو استفاده کنم و آویسا رو بیارم پیش خودم ولی هم از یعقوب می ترسیدیم هم اینکه همه دورم کردن که دوباره بهش عادت می کنی و وقتی خواست ازت جدا بشه مثل قبل پریشون میشی ..
این بود که آغوش من از وجود بچه ام خالی موند و فقط به امید دیدن اون سر ماه موندم ..
ولی شروع کردم به درس خوندن ..جزوه می گرفتم ..
می خوندم دیوونه وار می خواستم سالهای از دست رفته رو جبران کنم …و شایدکمی هم درد فراق دخترم رو از یاد ببرم که شدنی نبود ….و اسمم رو دانشگاه نوشتم رشته ای که دوست داشتم ..
بابا برام یک رنو خرید ..گواهینامه گرفتم ..حالا تمام کارایی رو که فکر می کردم برام آرزو بوده می کردم ولی اصلا خوشحال نبودم …
مگر چیزی توی دنیا برای یک مادر با ارزش تر از در آغوش کشیدن بچه اش می تونه باشه؟ ..
برای منم نبود ,,,

تو این مدت من مرتب یا از دور یا توسط بهجت از آویسا خبر می گرفتم و می دونستم چه موقع راه افتاد؟ چه موقع حرف زد ؟و با حسرت اونا رو یادداشت می کردم ..و عروسکشو بغل می کردم و باهاش حرف می زدم ….
ولی هنوز نتوسته بودم یکبارم شده بغلش کنم و ببوسمش ..
یعقوب اونچه که تهمت و ناروا بود به من نسبت داده بود و تمام فامیل و دوست و آشنا رو پر کرده بود ..
به همه گفته بود که من به خاطر آرایش کردن و شلوار پوشیدن از اون خونه رفتم ..یکبار بهجت ازم پرسید ..تو می خواهی زن اون پسری که قبلا عاشقش بودی بشی ..سرم داغ شد ..پرسیدم کی این حرف رو زده ؟
گفت یعقوب همه جا پر کرده که زیر سرت بلند شده بوده و از خونه فرار کردی و شوهر و بچه ات رو به خاطر اون پسره رها کردی …
چنان بر آشفته شده بودم که هیچ حرفی نمی تونست به اندازه ی این داغونم کنه نا عادلانه ترین حرفی بود که از یعقوب شنیده بودم ..
انگار اون قسم خورده بود که تا آخرعمرم منو رنج بده …
با گریه گفتم : بهجت خانم تو که شاهد زندگی من بودی قسم می خورم به جون تنها دخترم به تمام مقدسات عالم من می خواستم باهاش زندگی کنم ..خودش نمیذاشت ..
باور کن وقتی اومد دنبالم خوشحال شدم می خواستم برگردم ..ولی بازم خودش کاری کرد که فهمیدم اصلا عوض نشده …باور کن نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم ..
اگر اینطوری بود که پدر و مادرم بیشتر از اون مدعی من می شدن ..
همه می دونن که چقدر یعقوب منو اذیت کرد برای همین ازم حمایت می کنن …
گفت : نگران نباش ما همه اینو می دونیم ولی یعقوب و مادرش اونقدر این حرفا رو برای همه می گن که خودشونم دارن باور می کنن ..گفتم: حداقل تو ازم دفاع کن …
گفت : چه می دونم به خدا چی بگم ؟..اونا الان با منم لج کردن که تو رو فراری دادم …..

بعد از این مکالمه ای که با بهجت داشتم حالم بد شد دیگه قدرت ایستادن نداشتم می دونستم این حرفا یک روز به گوش آویسا هم میرسونه تا من بخوام از ذهنش بیرون بیارم اون ازم متنفر شده …
دلم می خواست برم پیش یعقوب و بهش التماس کنم به خاطر بچه مون این کارو نکن منو بد نام نکن تو اگر آدم خوبی بودی یک مادر رو از بچه اش جدا نمی کردی حتی اون مادر آدم بدی باشه ..
در حالیکه یکم تغییر رفتار تو باعث می شد من و دخترم کنار هم باشیم ..
ولی تو حاضر نشدی حتی یک ذره منو درک کنی …بهم تهمت نزن می دونم که یک روز پای این کارتو می خوری …اما می دونستم این حرفا تو گوش یعقوب فرو نمیره ..
اون روز وقتی رفتم جلوی آیینه دیدم لک سفیدی که روی صورتم بود بزرگتر شده و تا گردنم پایین اومده ….
اونقدر ناراحتی داشتم که اهمیتی بهش ندادم …
فقط لحظه شماری می کردم تا موقع دیدن آویسا برسه و یعقوب اونو که حالا سه روز مونده بود به دو سالگیش بیاره تا یک روز پیش من باشه ..
چنان هیجان داشتم که نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ..
براش یک عالمه لباس و اسباب بازی خریده بودم ….
حالا اون می تونست راه بره و حرف بزنه و این هیجان منو برای دیدن اون بیشتر می کرد ..
دیگه گریه هم نمی تونستم بکنم ..چون اونقدر گریه کرده بود و عادت داشتم دستمال رو روی گونه هام بمالم که هر دو طرف صورتم زخم شده بود و وقتی اشکم می ریخت بشدت می سوخت …
ما توی دنیای بی در پیکری زندگی می کنیم ..چرا و به چه دلیل قانون ما بدون تحقیق و بررسی در مورد صلاحیت مادر و پدر,, حضانت بچه رو به پدر میده؟
نمی تونستم درک کنم ؟در حالیکه وکیل من تو دادگاه ثابت کرده بود که یعقوب تعادل روحی نداره بازم بچه رو بیرحمانه دادن به اون …چرا مادر حقی نداره ؟؟؟؟
مگه نه ماه تو شکم مادر زندگی نمی کنه ؟ مگه از خونِ خودش به بچه نمیده ؟ مگه مادر به اون شیر نمیده و ازش مراقبت نمی کنه ؟ چرا نباید حقی داشته باشه؟ ..
ظلم واقعی در حق یک مادر زمانی اتفاق میفته که بچه رو ازش جدا کنن و این قانون مرد سالار در کمال بی عدالتی هر روز تو دادگاه های ما اجرا میشه ..و من حیرون بودم که چرا با وجود استطاعت نگهداری بچه ام اونو به من ندادن ..و یعقوب به راحتی ما رو از هم جدا کرد …
چون اون زمان هنوز قانون حضانت بچه تا دوسالگی بود ..

ساعت نه صبح بود که یعقوب آویسا رو آورد من بیقرار تو حیاط بالا و پایین میرفتم ..
از همون جا صدای زنگ در رو شنیدم ..و خودم درو باز کردم …
اونقدر مشتاق دیدنش بودم که اصلا یعقوب رو نگاه نکردم دستش تو دست یعقوب بود موهای خرمایی رنگشو با دوتا کش دم موشی کرده بودن … یک لباس سفید به تنش بود ..
زانوهام سست شد دو زانو نشستم ..
با بغضی غریب صدایی مثل ناله از گلوم در اومد و گفتم :مامان ؟ مامانم ؟ آویسای من ؟ ..
اونو بغل زدم و به سینه فشردم ..با حیرت منو نگاه می کرد ..
نمی دونم منو شناخت یا نه ولی غریبی نکرد ..آنا رفت جلو و با یعقوب حرف زد و درو بست و اومد در حالیکه من همینطور که آویسا بغلم بود دویدم طرف اتاقم ..
می ترسیدم هنوز دل سیر بچه ام رو ندیدم ازم بگیرن ….
آویسا به سینه ی من چسبیده بود و نمی خواست جدا بشه ..
نمی دونستم منو یادشه یا مهر مادری اونو وادار به این کار کرده …
خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آویسا با من گرم گرفت ….
اونقدر اسباب بازی براش گرفته بودم که غرق اونا شد ..
آنا گفت : یعقوب ساعت سه میاد دنبالش ..گفتم چرا ؟ مگه قرار نبود بیست و چهار ساعت باشه ..
گفت : میگه امشب باید ببرمش جایی ,,نمی تونه بیشتر بزاره ..
گفتم بازم داره کلک می زنه ..نمی زارم ..من باید تا فردا صبح پیش بچه ام باشم شما چیزی نگفتی ؟
گفت : نمی دونم به خدا آخه یک چیزی گفت که اصلا یادم رفت اعتراض کنم ..
می گفت بیاین وسایل انجیلا رو ببرین ..می خواد زن بگیره ..منم دیگه حواسم پرت شد ..
اون روز من تا می تونستم آویسا رو بوئیدم و بوسیدم ..
ساعت سه نشده بود که زنگ در خونه رو زدن قلبم فرو ریخت ..جدا شدن از اون برای من مثل مرگ تدریجی بود ..
خودم رفتم دم در ..بهش گفتم : یعقوب تو رو خدا نبرش بزار تا فردا باشه ازش سیر نشدم ..
گفت : تو مگه همینو نمی خواستی؟ ..حالا برو برای خودت ول بگرد بچه می خواهی چیکار کنی؟
زنی مثل تو نباشه تو دنیا بهتره که فقط به فکر خوش گذرونی خودش باشه ..به خاطر اینکه نمی گذاشتم بری هرزگی فرار کردی؟ اونم نه یکبار دو بار؟ ..پس حقت اینه که بچه ی منو نبینی ..
اینو بدون تا اونجا که زورم برسه نمی زارم تو زن فاسد این بچه رو ببینی …
در حالیکه بدنم دیگه قدرتی نداشت آویسا رو از بغل من گرفت و رفت….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن