رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت30

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

دستامو توی هم جمع کردم و از گوشه پیاده رو شروع کردم به راه رفتن ، کاش ورق زندگیم یه جور دیگه ای بود

مثلا اینکه پدرام یه آدم دیگه بود و جور دیگه آشنا میشدیم کسی میشد که هم خانوادم و هم خودم با تموم قلبمون قبولش داشته باشیم

ولی حیف .. حیف که آسمون زندگی من حتی از شب هم سیاه تر بود

کلید داخل قفل در انداختم و با یکم فشار تونستم بازش کنم

همه ی چراغ های پذیرایی خاموش بود و این نشون میداد سارا خونه نیومده

بی توجه به همه جا خواستم برم سمت اتاقم که یهو با جیغ یکی ترسیده چسبیدم به دیوار و سریع لامپو روشن کردم

که روشن شدن خونه همانا و دیدن سارا روی بنیامین همانا

شوکه زده یه بار پلک زدم و خواستم چیزی بگم که سارا سریع از روی بنیامین بلند شد و طرف لباس هاش رفت

منم بیشتر موندن جایز ندونستم و با دو خودمو به اتاق رسوندم

خیلی امروز روز بدی برام بود هم حرف های امیر و هم الان

حس میکردم یه بار اضافی هستم که هرکس داره منو یه سمتی شوت میکنه

حتی سارای بیچاره هم دیگه نمی تونست با عشقش خلوت کنه

آهی کشیدم و با همون سر و وضع خودمو روی تخت انداختم

باید هرچه زود تر کارو تموم میکردم و برمیگشتم ایران

با مرور حرف های امروز اولین قدم پیش خودم تکرار کردم و اروم گفتم

-نزدیک شدن به پدرام.. جوری که دوباره به اون خونه قبلیش برگردم

ای خدا اخه من چطوری باز برم توی اون خونه .. خونه ای که هر جاش منو از خودم متنفر تر میکرد

ولی چاره ای نبود باید گاوصندوق پیدا میکردم .. باید

گوشی پرت کردم روی داشبورد و تا آخرین حد پامو روی گاز فشار دادم ..

-اه لعنتی لعنتی

محکم میزدم روی فرمون و مستقیم طرف گاراژمیروندم .. اولش خواستم برم خونه سارا تا با مانا حرف بزنم ببینم این کاکولی داداش بنیامین کیه که هی دورش میگرده

ولی حالا به خاطر گوه بازی هاشون باید میرفتم گند کاری هاشونو جمع میکردم

ماشین مستقیم روبه رو در سیاه رنگ گاراژ پارک کردم و وارد شدم

بعد از وارد شدن اولین چیزی که به چشم می امد کارتون های روهم افتاده و پوسیده بود

همه رو کنار زدم و اروم از کنار تابلوی همیشگی دکمه مخصوص زدم و بعد از اون صدای دیوار مخفی

یکی از چیز هایی که باعث میشد هیچ وقت لو نرم این بود که پشت یه چیزی .. یه چیز دیگه در نظر میگرفتم

با دیدن بچه ها اخم هامو جمع کردم و بلند داد زدم

-کجاست اون اشغال؟؟

-اقا به تخت بستیمش بیاریمش؟

-نه.. نمی خواد خودم میرم پیشش

دوباره وارد اتاق دیگه ای شدم که دیدمش
چقدر بی جون به نظر میرسید

بی جون و ضعیف ، اما اینا چیزی نبود که بخواد دل سنگ منو آب کنه

بالا سرش رفتم و گفتم

-محموله ای که دستت بودو چیکار کردی؟؟

-اقا بخدا من همینطور فقط گرفتم

-خفه شو.. فکر کردی نمیدونم چند عدد بود،،؟ فکر کردی با حالو طرفی؟؟

-اقا بخداا..

اسلحمو در اوردم و نزدیکش شدم.. با دیدن اسلحه هر لحظه بیشتر رنگش سفید میشد

میدونستم که خوب منو میشناسن و میدونن که رد بدم دیگه کار تمومه!!

دورش چرخی زدم و نگاهی به بدن کبودش انداختم

بچه ها خوب از پسش بر امده بودن ولی هنوز هم دهنشو باز نکرده بود

لعنتی کثافت ، معلوم نبود سگ‌ کدوم پست فطرتی بود

عصبی روبه روش وایسادم ‌گفتم

-د حرف بزن دیگه لعنتی!!؟؟

-اقا تروخدا رحم کن.. من دوتا بچه دارم .. بخدا دارم راست..

-خفففففه شوووووو.. بگو بقیه اون بار ها کجاست؟؟

گوشم از حرفاش پر بود.. همشون وقتی به نقطه آخر میرسیدن شروع میکردن به التماس کردن!

شاید این راه برای خیلی ها جواب میداد ولی برای من نه!! کسی که از وقتی فهمید آدم چیه بهش یاد دادن که معمولی نباشه و فقط به فکر منافع خودش باشه

کسی که کل طول جوونیش توی باند و کثافت کاری گذشته.. منجلابی که وقتی واردش میشی دیگه نمی تونی بیای بیرون

اسلحمو سمتش گرفتم و شمرده شمرده گفتم

-با ۳ شماره .. یا حرف میزنی یا گلوله بعدی توی سرته!! فهمیدددددی؟؟

-اقا اقا بخدا

-۱……۲……………..۳

-اقا دسته باباتونه

با به حرف امدنش لبخندی زدم و گلوگه رو شلیک کردم

قوانین من این جوری بود ! کوچیک ترین خطایی یعنی مرگ

نگاهی به اسلحم انداختم و پشت کمرم گذاشتم و به بچه ها اشاره کردم جنازرو جای پرتی خاک کنن

پس دسته بابامه .. پوزخندی زدم و با انگشت کنار لبم کشیدم و اروم گفتم

-خوش امدی بابا..خوش امدی

ماشین روشن کردم و مستقیم طرف کلوپ رانندگی کردم

نمی تونستم بابارو ببینم ولی میدونستم که پیغاممو میرسونن بهش

با دیدن دختر و پسر های مست پوزخندی زدم و عینکمو روی چشمم تنظیم کردم!

خواستم وارد شدم که یهو یکی از قلچماق هاش جلومو گرفت و با جدیت زل زد تو صورتم

-نمی تونید داخل شید!

-برو‌گمشو کنار .. با بابام کار دارم

-پدرتون داخل هستن و نمی خوان کسیو ببینن

عصبی یقشو گرفتم و توی صورتش داد زدم

-عوضی میدونی من کیم ؟؟ هان؟؟ یالا بکش کنار وگرنه یه گلوله تو مغز پوکت خالی میکنم
فهمیدی یا نه؟؟؟

+پدرام پسرم.. خوش امدی

طرف صدا برگشتم و همون طور که اون مرده توی دستم بود گفتم

-بابا یالا به اینو گم و گورش کن تا نکشتمش

-باشه باشه تو اروم باش بیا تو با هم حرف میزنیم

به زور یقشو ول کردم و نگاهی به چشم هاش انداختم

-حیف ..حیف که بابام امد وگرنه …

-پسرم ولش کن بیا بریم تو

باشه آرومی زیر لب گفتم و باهم وارد شدیم

خیلی تعجب کرده بودم، چون بابا آدمی نبود بخواد اینجاها آفتابی بشه ..

نگاهی به موهای جوگندمیش انداختم و روی صندلی نشستم

-چه عجب پسرم.. یادی از بابای پیرت کردی

و همین طور که حرف میزد لیوانشو پر میکرد
لیوان از دستش گرفتم و کنار گذاشتم و گفتم

-باید حرف بزنیم

-باشه جونم حرفم میزنی ولی قبلش تعریف کن چه خبر چیکار ها میکنی

پوزخندی زدم و توی دلم گفتم .. خوبه خوبه بابا شروع کن به انکار کردن ولی بلاخره میفهمم چه نقشه ای داری

-هیچی فقط یه مشکل کوچیکی هست

-خب…

-چند وقت پیش یه محموله گم شده.. و نمیدونم چیشده

ابروهاشو بالا انداخت و خیلی ریلکس پاهاشو روی هم انداخت

-از این اتفاق ها زیاد پیش میاد … انقدر حساس نباش

دیگه داشتم جوش می اوردم

-من مثل تو نیستم که حتی برای زندگیم هم ارزشی قاعل نباشم .. اگه یکم فقط به چیزی اهمیت میدادی.. الان مامان کنارمون

-باز اون بحث باز نکن پدرام … اون دیگه گذشت و تموم شد ..

عصبی از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن چقدر از این مرد متنفر بودم ..چقدر

بیشتر از این نمی تونستم تحمل کنم حضورشو

میدونستم تا خودش نخواد نه حرفی میزنه و نه کاری میکنه! امدن به اینجا هم تنها به این دلیل بود که بهش بفهمونم فهمیدم که محموله کمه و الکی فکر نکنه با یه احمق طرفه

بدون خداحافظی سمت در کلوپ رفتم که یهو با صداش کمی مکث کردم

-پسرم .. بازم بیا پیشم..

پوزخندی زدم و عینک دودیم روی چشمم گذاشتم

حتما میام پدر حتما

پدر؟؟ واقعا برام کلمه ی غریبی بود.. چون هرچقدر با پدر های دیگه مقایسش میکردم همه چیزش فرق داشت

از وقتی یادمه یک بار هم طعم محبت پدری نچشیده بودم .. همیشه می خواست منم مثل خودش بشم

یه آدم کثیف و بی دل که حتی به زن خودش هم رحم نکرد و اونو با دست های خودش دفن کرد

به یاد اون روز مشت سنگینمو روی فرمون کوبیدم و بغض چندین سالمو غورت دادم

بعد از فوت مادرم دیگه نه امیدی داشتم و نه انگیزه ای تصمیم گرفتم منم بد شم چون دلیلی نداشت بخوام توی این دنیای کثیف خوب باشم

شدم یکی مثل بابام.. خودمو غرق کردم توی کارم و الانم جزو بهترین هام

کسی که حتی خود بابام هم بهم حسودیش میشه و میدونم اگه کوچیک ترین سوتی بدم
اولین نفر همین ادم منو زیر پاش خاک میکنه درست مثل کاری که با مامانم کرد

با یاد مامانم دوباره آهی کشیدم و سرمو روی فرمون گذاشتم

لعنت بهت بابا لعنت بهت .. نفس نفس میزدم و به اون روز ها فکر میکردم که یهو با زنگ خوردن گوشیم

کمی خودمو جمع و جور کردم و بازم مثل پدرام قبلی شدم و اتصال وصل کردم

-بله ؟

-الو پدرام خوبی

شوکه زده سریع جواب دادم

– خوبم سارا،مانا خوبه ؟

-نمیدونم پدرام نمیدونم

اخم هامو تو هم جمع کردم و گفتم

-یعنی چی نمیدونم؟؟

-صبح بیدار شدم که صداش کنم ولی نبود.. پیش تو نیست ؟

-نه نیست.. یعنی چی نیست؟کجا رفته ،،؟

با حرفم سریع زد زیر گریه و گفت

-همش تقصیر منه.. همش

-چی میگی سارا؟ اروم باش الان میام اونجا

گوشی سریع قطع کردم و با سرعت طرف خونه سارا حرکت کردم ..

امروز همه چیزش کامل بود .. گم شدن مانا هم بهش اضافه شد

همین طور که داشتم رانندگی میکردم و به مانا و اخلاق اخیرش فکر میکردم

پوفی کشیدم و نگاهی به سر و وضعم انداختم .. دوست داشتم پیشش خوب به نظر بیام .. بهتر از اون پسره ی سوسول

ولی یهو با دیدن چند تا قطره خون روی آستین پیرهنم اخم هامو جمع کردم و سریع فرمون چرخوندم سمت خونه

خون اون مردیکه روی لباسم مونده بود و همه جوره داشت میرفت روی مخم ، بهتر بود اول لباسمو عوض کنم بعد برم پیش سارا

از بابت مانا هم خیالم تقریبا راحت بود .. چون نه جایی میشناخت و نه پولی داشت برای فرار

با پیچیدن توی یکی از خیابون ها یهو با دیدن یه دختر که فوق العاده شبیه مانا بود محکم زدم روی ترمز

چرا امده بود نزدیک ویلا؟؟

با صدای بوق ماشین عقبی از توی فکر در امدم و با دست اشاره کردم بیا برو از این کنار

داشت برای خودش توی پیاده رو قدم میزد و مستقیم طرف عمارت میرفت

ماشین پارک کردم و بدو بدو طرفش رفتم که با صدای پام به عقب برگشت و با دیدنم شروع کرد تند تند راه رفتن

خودش بود … ولی چرا داشت این جوری میکرد؟؟

مدام فکر های مختلف توی سرم بود و می خواستم بدونم چه مرگش شده که این جوری رفتار میکنه

راه افتادم دنبالش و قدم هامو باهاش تنظیم کردم که بلاخره بعد از یک ربع نفسی کشیدم و کیفشو از پشت کشیدم که یهو تعادل از دست داد و افتاد توی بغلم..

سرمو سمت گردنش بردم و نفس عمیقی کشیدم و کل ارامشو توی وجودم حس کردم

-به من دست نزن اشغال

با صداش تازه به خودم امدم و بلندش کردم و گفتم

-اینجا چیکار میکنی ؟؟

انگار کمی از سوالم جا خورد یکم فکر کرد و گفت

-امدم بگردم .. به تو چه

-اهان جلوی عمارت من میگردی؟؟

مهلت حرف زدن بهش ندادم و محکم بازوشو گرفتم و سمت ماشین کشیدمش

باید میفهمیدم باز چی توی فکرشه

به زور انداختمش توی ماشین که سریع موهاشو کنار داد و با جیغ گفت

-ولم کن دستم شکست … وحشی

نگاهی به موهای مشکی ابریشمیش انداختم و گفتم

-بگو ببینم چیکار داشتی اینجا

کمی توی چشم‌هام نگاه کرد و سرشو انداخت پایین

-د یالا حرف بزن دیگه ..

-اه خیلی خب .. میگم! این وحشی بازیا چیه

با شنیدن اسم وحشی دوباره عصبی شدم و خواستم چیزی بگم که سریع گفت

-امده بودم باهات حرف بزنم

-خب الان من اینجام حرف بزن

– اممم خب.. نمی تونم این جوری که

دستی به صورتم کشیدم و خسته زل زدم به فرمون
شاید اگه نگاهم روش نباشه راحت تر باشه برای حرف زدن

– خب … می خواستم بگم که می خوام بیام با تو زندگی کنم

اولش با شوک بعد کم کم با خوشحالی نگاش کردم که سریع رو برگردوند و طرف شیشه رو نگاه کرد

-انوقت چرا ،،؟

-خب چون که سارا اینا به خلوت نیاز دارن و من حضورمو اضافی حس میکنم

همین طور که داشت حرف میزد سریع اشک گوشه چشمشم پاک کرد ! نمیدونم چرا ولی برای اولین بار دلم براش سوخت و به خاطر ستمی که بهش کردم دلم یه جوری شد

لبخند نادری زدم و دستمو روی دستش گذاشتم

-باشه مانا هرچی تو بخوای!! اینو بدون همیشه در خونه من به روت بازه

سری تکون داد که ماشین روشن کردم و خواستم حرکت کنم که هول کرده گفت

-کجا میری الان؟

-میریم اپارتمان دیگه

-نه پدرام اونجا نه…جون اونجا فقط یاد حرف هایی ک زدی اون شب میوفتم و از همه چی متنفر میشم

-اخه عمارت هم ..

سریع بین حرفم پرید و تند گفت

-من گذشترو فراموش کردم .. بعدشم عمارت راحت ترم چون بزرگ تره و نگهبان هم داره

واقعا هم حرفاش منطقی به نظر می امد بدون حرف دیگه ای پامو روی گاز گذاشتمو طرف عمارت روندم

همه چیز به نظرم خوب بود .. و پدرام واقعا قانع شده بود که چرا می خوام باهاش زندگی کنم

زیر زیرکی نگاهش کردم و لبخند کوچیکی زدم.. چقدر دلم تنگ شده بود براش

برای اون قیافه جذاب و جدیش

بعد به خودم نهیب زدم ببند مانا.. یادت نره حرف های امیرو

تو الان برای یه هدفی اینجا هستی و اونم رسیدن به خانوادته دیگه باید پدرام و محبتش توی خودت بکشی

با تک بوق ماشین از فکر بیرون امدم و نگاهی به اطراف انداختم دقیقا جلوی در عمارت بودیم ..

نگهبان سریع در باز کرد و گلی خانوم تندی پرید بیرون و منتظر شد تا ماشین کامل داخل باغ بشه

دلم برای این زن هم تنگ شده بود ..نشد زیاد خوب باهاش رفتار کنم ولی خب الان جبرانی بود برای اون روز ها

با لبخندی از ماشین پایین امدم که گلی سریع پرید روی توی بغلم و محکم فشارم داد

-وایییی خوش امدی خانم

-مرسی گلی،،. فقط اگه ..اجازه بدی…

ولم کرد و گفت

-وای ببخشید.. اصلا یه لحظه

خنده ای کردم و لپ های قرمز شدشو محکم بوس کردم و گفتم

-منم از دیدنت خیلی خوش حال شدم گلی خانوم

و بعد سرمو بلند کردم و با دیدن پدرام که یه لبخند مهربون روی لب هاش بود و زل زده بود به ما لبخندم پر رنگ تر شد

جلو امد و دستمو گرفت و طرف عمارت کشید

-خوش امدی به خونه خودت

تشکری کردم و کلید داخل قفل انداخت

نمیدونم چرا یه استرسی داشتم… یه ترس خاص … انگار یه اتفاقی می خواست بیوفته و ما بی خبر بودیم

هنوز با پدرام داخل خونه نرفته بودیم که یهو با صدای لاستیک ماشین و بعد از اون جیغ زنی

هردو شوکه زده به عقب بر گشتیم و با دیدن سارا و بنیامین نفسی از سر اسودگی کشیدیم

-ماااااناااا

ای درد و مانا ای کوفت مانا،، اخه دختر خوب تو کی می خوای بزرگ شدی.. نزدیک بود چند دقیقه پیش با اون سرعت ماشینشون به فنا برید که

ولی اینا همه حرف های ذهنم بود و در ظاهر منم مشتاق دهنمو باز کردم که یهو با حرفی که زد کلا خفه شدم

-مرض.. اشغال بیشور … کدوم گوری بودی،،، هان؟؟؟ تو که می خواستی با پدرام خلوت ملوت کنی خب میگفتی حداقل

-سارا سارا

-خفه شو دارم حرف میزنم

اشاره ای به پسرا کردم که یعنی دهنتو ببند ولی انگار که دارم به دیوار اشاره میکنم

همین طوری دهنشو باز کرده بود هرچی اون ته دلش بود ریخت بیرون

دیگه اخری دیدم داره به راه های باریک میرسه

به بدبختی دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم

-وای بسه دیگه سارا… کلافم کردی… هی بریز داری میریزی بیرون…

-من تورو کلافه میکنم،،؟ میدونی صبح تا حالا چقدر لاغر شدم از بس که حرص خوردم .. دختره خود سر

پدرام که دید حالا حالا بحث ما تمومی نداره

سریع گفت

-مانا تو خیابون گم شده بود.. منم یهویی پیداش کردم و اوردمش اینجا

سارا که اصلا این حرف باور نکرد.. خنده بلندی کرد و انگشتشو طرف خودش گرفت و گفت

-به نظرت من بچه ۵ سالم؟؟؟ هوم

بنیامین بازوشو گرفت و‌ اروم گفت

-عشقم اروم باش بریم داخل بعدش حرف میزنیم

من و پدرام هم از خدا خواسته سرمونو تکون دادیم که گفت

-باشه بریم.. ولی از شما دوتا فکر نکنید گذشتم … بریم داخل یه چیزی بخورم بعدش باز کارتون دارم

قیافمو شبیه ناله کردم و محکم پامو کوبیدم زمین

-ای بابااااا… چه گیری کردیم،،

-ساکت ..یالا بیاید تو ..زود زود
چشم غوره ای به سارا رفتم که اونم بد تر از من عشوه ای به خودش داد و بعد از من وارد خونه شد

خواستم سریع در برم و بپرم توی اتاق که با صدای بلند بستن در سمت سارا برگشتم و به عادت گذشته بلند گفتم

-اوووه..درو شکوندی… در خونه خودت نیست که

لباشو جمع کرد و گفت

-خب حالا در خونه تو نبود که.. مال پدرامه ، که اونم ماشالله انقدر ریلکسه انگار آب هم تو دلش تکون نخورده

بعد هم سارا به چشم هاش نازی داد که به خنده گفتم

-جووون کجا بذارم این همه ناز و ادارو؟؟

که اونم متقابل بلند خندید و گفت

-خب حالا توهم .. این آشپز خونه کجاس؟؟

سری تکون دادم و سمت چپ خونه اشاره کردم..

-واقعا فقط می تونم بگم خدا به بنیامین صبر بده!

لباشو محکم گاز گرفت و گفت

-خیلیم دلش بخواد .. عشق دلم

و بعد هم لبخند گله گشادی زد که ادای بالا اوردن دراوردم و خودمو روی مبل انداختم

اون هم نوچی گفت و طرف آشپز خونه رفت

این سارا رو خدا آفریده بود برای بحث کردن!
خسته و کوفتی با چشم دنبال پدرام گشتم که نبود

حتما پسرا هم از دست ما خسته شدن و رفتن بالا

-ساراااااا؟؟

همین طور که دهنش پر پر بود از آشپز خونه بیرون امد و گفت

-هوووم؟؟

-پسرا کجا رفتن

لقمشو پایین داد و گفت

-خب خر منم تو آشپز خونه بودم چمیدونم کجا رفتن!!

بالشت طرفش پرت کردم و بلند جیغ زدم

-بیشور… خر خودتی…

لبخند معذبی زد و گفت

-وا مانا من کی گفتم خر؟؟ منظورم اینه که منم نمیدونم عشقم

از این تغییر حالتش ابرویی بالا انداختم که یهو به پشت سرم اشاره کرد..

کمی به خودم چرخش دادم که با دیدن بنیامین آب دهنمو غورت دادم

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن