رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت12

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

من فورا متوجه شدم که مادر احمد از آنا چی خواسته …
دنیا رو روی سرم خراب کردن ..این یک واقعیت بود که من مرتب باهاش روبرو می شدم …,,,زنی که طلاق گرفته,, ..زنی که با یک بچه از شوهرش جدا شده,,, …
خدا می دونه به روز اون مرد چی آورده که حاضر شده با یک بچه طلاقش بده,,,, …و از این جملات زیاد شنیده بودم ..
باید بهش عادت می کردم ..ولی متاسفانه نکرده بودم ….
سر و صدای آنا و قسم و آیه های مادر احمد به گوش مردا که تو حیاط بودن رسید و اومدن بالا ..
احمد اول از همه رسید …بازم بی گناه انگار ننگی بالا آورده بودم ..
خودمو جمع کردم یک گوشه و نشستم …احمد جلوی پام نشست و دست منو که یخ کرده بود گرفت و گفت : چی شده ..به من بگو ..چرا رنگ از روت پریده ؟
آنا گفت : از اون نپرس از مادرت بپرس که از من می خواد تو فامیل شما نگم که انجیلا قبلا شوهر داشته …
برای چی ؟ شما مگه نمی دونستین چرا کردین ؟
احمد و پدرش هر دو ناراحت شدن و شروع کردن به عذر خواهی کردن ..
احمد گفت : آنا جون اصلا من خودم هر کس اومد میگم,, تا شما بدونین مامان منم منظور بدی نداشت ..
مادرش گفت : به خدا منم برای حرمت عروسم اینو گفتم نمی خواستم فامیل فکر کنن عروس به این خوبی چون عیب و ایرادی داشته زن احمد شده ..با اینکه این حرفش بد تر از حرف اولش بود دیگه کش دادن موضوع هم کار درستی نبود و ظاهرا همه آروم شدن…
ولی دل من بشدت گرفته بود ..باز همون حالت های دلسردی و بی تفاوتی که تازه داشت از وجودم میرفت اومد به سراغم …و حال بقیه هم بهتر از من نبود …
و همون طور تو اتاق نشسته بودیم ..آنا با اوقات تلخ یک گوشه دراز کشید ..منو فریبا هم ساکت نشسته بودیم ….
تا ظهر که مادر احمد اومد و ما رو دعوت کرد بریم برای ناهار ..
توی باغ نزدیک نهر آب سفره رنگارنگی رو پهن کرده بودن ..
از پله ها پایین اومدم عده ی زیادی از فامیل هاشون جمع شده بود و هلهله می کردن و نقل سرم می ریختن و شادی می کردن ..
وقتی نشستم ..هر کدوم اونا یکی یکی اومدن جلو و برای من هدیه آوردن از گلیم و قالیچه گرفته تا طلا ..اونچه از دستشون بر میومد برای من سنگ تموم گذاشتن ….
تو اون سفر من متوجه شدم احمد واقعا پسر ساده و وبی ریا یی هست که بر خلاف تصور من تظاهر به کاری رو نمی کنه ..
همونی بود که بود ولی با محبت و بدون حسادت و شک های بی مورد چون خودش جنس خوبی داشت فکر می کرد همه خوبن …
من خانواده ی اونو به خانواده ی یعقوب که پر از تزویر و ریا بودن ترجیح می دادم …دو روز اونجا موندیم بالاخره ما رو با محبت هر چه تمام تر بدرقه کردن در حالیکه من دیگه نسبت به احمد احساس بیگانگی نمی کردم و ازش خوشم اومده بود …

وقتی از اون سفر کوتاه برگشتیم …دیر وقت بود ..همه خسته شده بودیم و آماده می شدیم بخوابیم ..من رفتم تو اتاقم داشتم درو می بستم که احمد پاشو گذاشت لای در و فشار داد و باز کرد و اومد تو و فورا پشت سرش بست و منو بغل کرد ….
یکم مقاومت کردم ولی نتونستم حریفش بشم و اونشب اون تو اتاق من موند ……
و اینطوری ما زندگی مشترکمون رو شروع کردیم ..و یکسال بطور موقت خونه ی بابا موندیم .
من روانشناسی می خوندم و به خاطر روحیه خراب خودم علاوه بر کتاب های درسی و دانشگاهی هر کتابِ دیگه ی روانشناختی و عرفانی رو گیر میاوردم می خوندم و مدام دنبال مطالب تازه بودم …
مرتب با استاد هام تماس داشتم و به تمام دستوراتشون عمل می کردم …و اینطوری سعی داشتم احمد رو هم عوض کنم ..
اون با تمام عیب هایی که داشت .. مهربون بود و پرجنب و جوش نه از چیزی ایراد می گرفت و نه برای کاری اصرار می کرد ..
وقتی من با چیزی موافق بودم اون قبول می کرد و اگر موافق نبودم بازم قبول می کرد …و این باعث شده بود که من اعتماد به نفس عجیبی پیدا کنم ..
حرفای منو با دل جون انجام میداد ..
همیشه یک چشم محکم در مقابل حرف من روی زبونش بود که البته همه رو هم انجام نمی داد ولی این ملایمت همیشگی اون منو آروم نگه می داشت,, چون هیچ تنشی برای من بوجود نمی آورد ..
احمد کسی نبود که ازش بترسم و حساب ببرم .. وقتی می خواست لباس بپوشه مثل بچه ها منتظر می شد تا من براش آماده کنم ….
خودم بهترین و شیک ترین لباسها رو براش می خریدم ..با هم سِت می کردم و اون می پوشید..
حالا کمی هم چاق شده بود و بسیار خوش لباس و اگر کسی اونو به تدریج ندیده بود اصلا نمیشناخت ……
حتی من در مورد خوردن انگشتش سخت گیری می کردم و اون هر بار شرمنده می شد و می گفت : بهم بگو تا دیگه نکنم ..یادم میره ..یک کاری بکن از سرم بیفته ..
یکبار به شوخی بهش گفتم باید فلفل بمالیم تا تو دهنت بسوزه و یادت بمونه انگشتتو نخوری ..
با تعجب گفت : ای بابا چه فکر خوبی,, چرا به ذهن خودم نرسید ..
برو بیار همین کارو می کنم …و تا مدتی همیشه یادم بود که به انگشتش فلفل بزنم ..
ولی اون کم کم به تندی اونم عادت کرد ولی عادت خودشو فراموش نکرد …

هر وقت دلم برای آویسا تنگ می شد اون از چشمهای من می فهمید ..
با خنده می گفت : چشمت راه کشید باز هوس آویسا کردی ؟پاشو تا بیشتر غم تو دلت نیومده ببرمت اونو ببین .. و فورا منو می برد و از دور اونو می دیدم و برمی گشتیم ..
گاهی اتفاق میفتاد که سه یا چهار بار برای دیدنش میرفتم ولی یکبار موفق به دیدن بچه ام می شدم …و می دیدم که احمد هم صبورانه و با اشتیاق منتظر می مونه ..و کاملا با من همکاری می کنه ..و این علاقه ی منو نسبت به اون روز به روز بیشتر می کرد ..
از همه مهمتر این بود که احمد اولین کسی بود که من ازش نمی ترسیدم و کاملا باهاش راحت بودم …
آویسا هم داشت بزرگ می شد ..
گاهی دلم می خواست دل به دریا بزنم و برم بهش بگم که من مادرشم ولی می دونستم که گفتن این حرف جز آزار برای آویسا ارمغان دیگه ای نداره و برای منم …
پس پا روی دلم گذاشتم و فقط به این دلمو خوش کردم که از دور اونو تماشا کنم تا بره مدرسه و من بتونم هر وقت دلم می خواد اونو ببینم ….
اما نمی دونستم بفهمم احمد متوجه نبود؟ یا داشت سوء استفاده می کرد که مرتب تو خونه ی آنا و بابا مهمونی می داد و دوستانشو دعوت می کرد و آنا و بابا رو پدر و مادر خودش معرفی می کرد …و البته همه ی زحمت و خرج اون مهمونی ها به گردن آنا بود ….تا حدی که من خجالت می کشیدم ..
ولی دلم نمی خواست کوچکترین حرفی به احمد بزنم که دلشو بشکنم و اختلافی بین ما بوجود بیاد
اما صبر آنا تموم شد و از ما خواستن که دیگه برای خودمون خونه بگیریم و از اونجا بریم بابا می گفت : احمد داره بد عادت میشه اون باید بدونه که هر چیزی حدی داره ….
پس هر چی زود تر این کارو بکنیم بهتره ..
به خاطر اخلاق هایی که احمد داشت خودمم دلم می خواست از اونجا برم مثلا ..
حموم میرفت و پشت سرشو تمیز نمی کرد ..ریشو می تراشید و یکی باید دنبالش می رفت ..هیچوقت عادت نداشت استکان چایی خودشو جمع کنه یا چیزی که خورده ظرفشو بر داره …دور و برش همیشه ریخت و پاش بود و من کارای اونو انجام می دادم ..
هر چی بهش تذکر می دادم فقط با خوشرویی عذر خواهی می کرد و می گفت دفعه ی آخرمه چشم قول میدم ..اما من نتونسته بودم حتی وادارش کنم شصتشو نخوره ..
در هر فرصتی این کارو می کرد به خصوص وقتی خواب بود ..اون فقط قول می داد و عملی در کار نبود …

سال 74 بود که ما عقد کرده بودیم و حالا درست یکسال گذشته بود یک خونه ی کوچیک با دو تا اتاق و یک حال 12 متری اجاره کردیم ..وسایل مختصری آنا برام گرفته بود ..
اثاثی رو که قبلا داشتم و از خونه ی یعقوب آورده بودم رو همه رو بخشیده بودم و چیز زیادی نداشتم ..
آنا همون جا مقداری از طلا هاشو داد به من و گفت حالا که عروسی بودی که برات چیزی نخریدن اینا رو باخودت ببر بالاخره که مال توست پس همین حالا بگیر ..
من از احمد انتظاری نداشتم چون می دونستم که از کلینیک مقدار ناچیزی می گیره و به جای دیگه ای هم امیدی نداره …این بود که بدون حرف و سخنی با هم به توافق می رسیدیم ..
اون زمان تازه بعد از یکماهی که با احمد تو اون خونه زندگی کردم معنی نداری بی پولی رو چشیدم ..
آنا و بابا گاهی دو تا مرغ و یا گوشت می خریدن و برای ما میاوردن ..ولی من همش می گفتم احمد خودش خریده همه چیز داریم ..و اینطوری خیالشون رو راحت می کردم ..
ولی واقعا گاهی برای پول بنزین می موندیم و پیش میومد که چندین روز برای تهیه ی یک وعده غذا دچار مشکل می شدیم ..
اما هیچ حرف و سخنی بین ما پیش نمی اومد همون چیزی که داشتیم با خنده و شوخی و خوشی می خوردیم ……
احمد مدام قربون صدقه ی من میرفت و می گفت تو شانس زندگی من هستی …..و اینطوری من و اون یکسال سختی رو از نظر مالی ولی آروم و بدون دغدغه پشت سر گذاشتیم ..تا هر دو درسمون تموم شد ..
خونه ی کوچیک ما با تلاش من تبدیل شده بود به جای زیبا و دوست داشتنی …
اونقدر قشنگ خونه مون رو تزیین کرده بودم که هر کس میومد و اونجا رو می دید می گفت دلم نمی خواد از اینجا برم ..و برای من بوی خوشبختی می داد ….
حتی نداری های اون زمان برای من لذت بخش بود ..یادمه یک روز هر چی نگاه کردم دیدم چیزی برای خوردن نداریم ..
تا حدی که به فکر افتادم برم و یک چیزی بفروشم ..که احمد از راه رسید ..
فورا گفتم : احمد جان شام نداریم چی بخوریم ؟

گفت : ای وای ..الان میرم یک چیزی می خرم و میام تو اصلا نگران نباش ….و بدو رفت منم میز رو چیدم و فکر کردم می خواد از بیرون شام بگیره ..
ده دقیقه بعد اومد و دیدم یک دونه نون و دوتا تخم مرغ و چند گوجه فرنگی دستشه ..
اولش تو ذوقم خورد بهش نگاه کردم ..گرفت جلوی منو و گفت : زن اسراف نکنی باز فردا بگی شام نداریم ..و خودش قاه قاه خندید …
منم به خنده افتادم …و اون املت برای من خاطر انگیز ترین و عبرت آموز ترین درس زندگی شد …اینکه آدما می تونن با چیزای ساده و آسون گرفتن زندگی خوشبخت باشن ..
احمد اینطوری بود ..هیچی نمی تونست تو زندگی اونو اذیت کنه ..به همه چیز خوش بین بود….
برای همین روز به روز پیشرفت می کرد …
تا یک شب که بابا یکی از دوستان قدیمی خودشو به نام دکتر مرندی دعوت کرده بود و به منو احمد هم گفته بود بریم اونجا ..
دکتر مرندی با چند تا از دوستانش که همه پزشک بودن یک کلینیک شبانه روزی تاسیس کرده بود ….
خوب حالا احمد دیگه دندونپزشک بود و حرفی برای گفتن داشت با همون زبون چرب و نرمش با دکترمرندی گرم گرفت چیزی نگذشت که انگار مدت هاست با هم دوست هستن …و نتیجه ی این ملاقات این شد که یک بخش دندونپزشکی هم توی اون کلنیک باز کنین و وسایلشو بابا بخره…و احمد مشغول کار بشه ..و کم کم پول بابا رو پس بدیم …
ظرف مدت کوتاهی با تلاش شبانه روزی من و بابا و احمد..
همه چیز روبراه شد و بخش دندانپزشکی توی کلینیک شروع به کار کرد ….
خودم دو تا دانشجو براش استخدام کردم تا دستیارش باشن ..و یک خانم جا افتاده که منشی اون باشه …
تو مدتی که من تلاش می کردم تا مطب رو برای احمد روبراه کنم دکتر مرندی حواسش به من بود ..
وقتی کار تموم شد به من گفت : می خوای خودتم اینجا استخدام بشی ؟خیلی از تلاش و پشتکار تو خوشم اومده ,,
پرسیدم چیکار می تونم بکنم ؟
گفت مدیر داخلی باشی حساب و کتاب ها و همه کار کلینیک کلا دست تو باشه …
ساعت کارتم تا دو بیشتر نیست ,,عشقتم که اینجاست چی می خوای دیگه ؟
گفتم خیلی ازتون ممنونم از این بهتر نمیشه ..
با خوشحالی این خبر رو به احمد دادم ..ولی اون برای اولین بار با نظر من موافق نبود اما مخالفت هم نکرد و گفت : هر طور خودت می دونی من برای نظر تو ارزش قائلم اما دلم نمی خواد تو تو محل کار من باشی باور کن حواسم رو پرت می کنی ..
گفتم قول میدم دور برت زیاد نیام ……

دوماه بعد به خاطر تلاش و پشت کارم همه تو کلینیک تحسینم می کردن و همین باعث شد که خانم دکتر مرندی که خودش یک مرکز مشاوره داشت برای بعد از ظهر ها به عنوان روانشناس منو استخدام کنه …کاری رو که دوست داشتم انجام بدم و فورا قبول کردم …
احمد صبح ها تا دیر وقت می خوابید و من خودم میرفتم سر کار نزدیک ظهر میومد و از اون طرف تا دیر وقت کار می کرد …
من ساعت دو کارم تو کلینک تموم می شد و میرفتم خونه ..و دوباره ساعت چهار خودمو می رسوندم به مرکز مشاوره و چون برای فوق ثبت نام کرده بودم شب ها هم تا احمد بر می گشت که اغلب هم دیر وقت بود درس می خوندم ..
اما دلم بشدت بچه می خواست ..
آرزوی در آغوش کشیدن و بزرگ کردن یک بچه به دلم مونده بود …
کم کم وضع مالیمون خوب شد ..
احمد تو کارش موفق بود و در آمد خوبی داشت و هر چی در روز کار می کرد میاورد و می گذاشت توی کشوی میز و اصلا حساب پول هاشو نداشت ..
همه ی پول ها در اختیار من بود و خودمم از دو تا کاری که در ماه انجام می دادم پول خوبی دریافت می کردم ..که بعد از کسر هزینه ها و ولخرجی های بی حساب احمد ..
می تونستم پس انداز قابل توجهی داشته باشم …من و تویی بین من و احمد نبود حتی فکرشم نمی کردم که هزار تومن جای دیگه ای داشته باشم …

یکسال گذشت ..حالا وضع مالیمون هم خوب شده بود و می تونستیم یک خونه برای خودمون بخریم ..
احمد اصلا وقت نداشت و باز این من بودم که افتادم دنبال خرید خونه …..و بالاخره هم یک خونه ی خوب و مناسب پیدا کردم اونطوری که دوست داشتم ..
ولی احتیاج به تعمیر داشت ..
با احمد رفتیم تا خونه رو ببینه اونم خوشش اومد و موافقت کرد ….
گفتم فردا باید بریم محضر ..پرسید من چرا بیام؟ خودت برو دیگه به نام خودت بکن ..
گفتم : نه نمی خوام حرفی توش باشه به اسم تو باشه بهتره …
گفت : الهی فدات بشم من تا الان هیچ کاری برای تو نکردم خونه که چیزی نیست در مقابل خوبی های تو جونم رو هم اگر بدم کم دادم ….امکان نداره باید به اسم تو باشه من که زیاد عقل معاش ندارم تو حواست جمع تر از منه ….
خونه رو به اسم خودم کردم و با ذوق و شوق اونو تعمیر و باز سازی کردم و اثاث نو خریدم بردم تو اون خونه چیدم ..
تزیین کردم گلدون گرفتم ..و از اون خونه یک جای رویایی و زیبا ساختم ……
احمد شب ها دیر میومد ..
منم سرم به کارای خونه بند بود …
تا همه چیز آماده شد و اونو بردم که خونه رو ببینه ..از خوشحالی روی پای خودش بند نبود ..
فریاد می زد و شادی می کرد ..چند بار منو از زمین بلند و کرد گذاشت زمین و گفت : تو یک دونه ای محشری , آخه بهت چی بگم تو بهترین زن دنیایی ..عاشقتم ..خانم من,, عزیز من ..چی بگم؟ ..باورم نمیشه …این خونه خیلی از آرزوهای منم بیشتره البته وقتی تو توش باشی و خانم اون باشی ….و گرنه من هیچی نمی خوام ..
خوشحالم که به اسم تو کردم ……

بالاخره خونه ای که اجاره کرده بودیم رو پس دادیم و تو خونه ی جدید زندگیمون رو شروع کردیم ..
خونه جنوبی بود و در کوچه به یک راهرو باز می شد و با چند تا پله میرفت به ساختمون و چند پله پایین ترم زیر زمین ….
من اونجا رو هم باز سازی کرده بودم و ازش یک سالن پذیرایی ساختم تا احمد همون طور که دوست داشت بتونه مهمونی بگیره ….
بالا هم یک حال بزرگ و جا دار و یک پذیرایی که با یک پله ی کوچیک و گرد از اون جدا می شد و سه تا اتاق خواب …که من همه ی اونا رو بسیار شیک و مدرن درست کرده بودم ..برای ما بهشتی روی زمین بود …
با اینکه احمد هنوز عادت های خودشو ترک نکرده بود ….
ولی با صبر من در مقابل اون و گذشت اون در مقابل من همه چیز روبراه بود …من از اون یاد گرفته بودم که نباید تو زندگی مشکلات رو زیاد جدی بگیرم ..و اینطوری انگار خودشون خود به خود حل میشن …
اما هنوز برام سخت بود که یک نفر که نزدیکم می خوابه تا صبح صدای مکیدن انگشتش رو بشنوم .. این از صدای خُر و پف بد تر بود …..
برام آسون نبود که هر شب با التماس اونو بفرستم حموم و بیشتر وقت ها هم موفق نمی شدم ….و بازم برام سخت شده بود که هر روز صبح یکساعت شوهرمو صدا کنم و بالاخره هم اون بیدار نشه و خودت تنهایی بری سر کار و ببینی عده ای منتظر ش نشستن و تو باید توضیح بدی …و تا نزدیک ظهر چشمت به در باشه که اون کی میاد ….
ولی من این کارو با خوشرویی انجام می دادم و گاهی با خنده و شوخی بهش یاد آوری می کردم …و احمد بازم عذر خواهی می کرد و قول میداد که دیگه از فردا صبح زود تر بیدار بشه ….
ولی بازم نمیشد و مجبور بود تا دیر وقت کلینیک بمونه و دستیار هاشم نگه داره ….
دستیار هایی که هر ماه عوض می کرد ..گاهی دو سه روز بیشتر نمی موندن ..از احمد می پرسیدم .. تو که اینقدر خوش اخلاقی چرا نمی تونی با دستیار هات بسازی ..
می گفت : برای اینکه تو کارم جدی هستم و خطا رو نمی تونم ببخشم ..بعضی هاشونم خنگ هستن .. یک حرفی رو ده بار باید بزنم بازم نمی فهمن ..
من یک نفر رو می خوام زرنگ و با هوش باشه ..مریض زیر دست من نباید خسته بشه ..
اونا اینو نمی فهمین و احساس مسئولیت نمی کنن …عیب نداره اونقدر عوض می کنم تا دو نفر مطابق میل خودم پیدا کنم …

یک روز دکتر مرندی منو تو اتاقش خواست و گفت : انجیلا از کارت خیلی راضیم ..اگر می تونی مرکز نرو و بعد از ظهر ها همین جا با دکتر بمون ..اصلا چطوره با هم بیاین و با هم برین ..
من همون حقوق مرکز رو بهت میدم با اینکه می دونم اگر تو رو بیارم اینجا خانمم رو با خودم دشمن می کنم ….
گفتم :آقای دکتر ما اونجا برنامه ی مشاوره و سمینار گذاشتیم ..عده ای عضو داریم که به خاطر من اونجا میان نمی تونم ولشون کنم ….تازه خودم به اون کار بیشتر علاقه دارم ..
پیشنهاد دکتر مرندی برای من عجیب بود چون من همه ی کارای کلینیک رو انجام می دادم و اگر بعد از ظهر ها هم می خواستم برم بیکار میموندم ..دلیلشو نفهمیدم …
حالا چهار سال بود که من با احمد زندگی می کردم تمام دوست و آشنایان من و آنا و بابا برای دندونشون میرفتن پیش احمد و اونایی که استطاعت مالی نداشتن رو هم خودم سفارش می کردم که احمد از اونا پول نگیره…..
همه از زندگی من می گفتن و اینکه با ازدواج دومم تونستم خوشبختی رو بدست بیارم …
ولی با وجود اشتیاق من برای بچه دار شدن هنوز خبری نبود .. این بود که به خواست من رفتیم برای آزمایش های مختلف و در نهایت معلوم شد احمد به هیچ عنوان بچه دار نمیشه …با اینکه اون هیچوقت دلش بچه نمی خواست از شنیدن این خبر خیلی بهم ریخت و برای اولین بار دیدم که غصه دار شده ….
و باز این غصه رو با دادن مهمونی و شادی کردن تو وجود خودش از بین برد ..
اون به هیچ عنوان در بدترین شرایط سخت نمی گرفت و نمی گذاشت به خودش بد بگذره ..
وقتی خواستم دلداریش بدم ..گفت : به جون خودت برای تو ناراحت شدم چون می دونم چقدر دلت بچه می خواد ..ولی باور کن خدا به دل من نگاه کرده من اصلا بچه دوست ندارم ..دلم می خواد پول جمع کنیم و بریم همه جای دنیا رو بگردیم ..
فقط من و تو اگر تو قول بدی ناراحت نباشی منم نیستم …سکوت کردم چون من مثل اون نمی تونستم قولی بدم که بهش عمل نکنم …و این اینکه آویسا رو از من گرفته بودن در حالیکه هنوز سینه های من پر از شیر بود …
این خواسته ی مادرانه تو وجودم مونده بود …و هر وقت یادم میومد آهی از ته دلم می کشیدم …من سالها به جای آویسا عروسک بغلم کرده بودم …و این هنوز برای من یک عقده بود …

یک روز بعد از ظهر که تو مرکز مشغول کار بودم ..خانمی بود که شوهرش بهش خیانت کرده بود ..اون می گفت : مدتی بود که متوجه شده بودم شوهرم اغلب به هوای کار دیر میاد ..
ولی بو برده بودم که با کسی رابطه داره ..تعقیبش کردم و دیدم با یک دختر هفده, هجده ساله میرن تو یک آپارتمان …اون زمان زیاد فکرم خوب کار نمی کرد رفتم و مچشو گرفتم ..
ابراز پشیمونی کرد,,قسم و خورد و توبه کرد ..ولی مدتی بعد بازم دیدم رابطه شون رو از سر گرفته ..
خدا می دونه چه حالی داشتم برای نجات زندگیم دست و پا می زنم ..و حالا مرتب با هم دعوا می کردیم اونم به بهانه ی اینکه با من قهرِ میرفت و تا صبح نمی اومد …یکسال اینطوری گذشت ..و حالا علنا میگه همین که هست می خوای با این شرایط زندگی کن …
نمی خوای بچه ها رو بده و برو چیکار کنم ؟..راه من چیه ؟ با خاری خفت زندگی کنم ؟ یا دوری بچه هام رو تحمل کنم ؟
گفتم : این تصمیم رو فقط خودت باید بگیری ..من یا هر کس دیگه, نباید راهی رو به تو نشون بدیم ..این توان و آمادگی توست که اینجا راه رو نشونت میده ..
پرسید به نظرتون من کجای کار و اشتباه کردم ؟
گفتم لطفا خودتو مقصر نکن ..خطای یک زن مثل خطا های یک مرده مجوزی برای خیانت نیست ..به کسی حق نمیده که به خاطر خوش گذرونی و هوس,, زن و بچه ی خودشو زیر پا لگد مال کنه ..
ولی اینکه بخواهی پیش بچه هات باشی یا زندگی خودتو انتخاب کنی فقط با خودته …
گفت: اگر شما جای من بودین چیکار می کردین غرور آدم چی میشه ؟ با این خفت و خواری پیش کسی که تا مدتی پیش تمام عشق و امیدت بود زندگی کردن مرگ تدریجی نیست ؟
گفتم : می دونم خیلی سخته ..یک سئوال ازت می کنم بعدا در موردش خوب فکر کن امیدی به برگشتن شوهرت داری ؟ اگر بیاد تو اونو می تونی ببخشی ؟
گفت : مسلماً نه هرگز دیگه اون جایگاه رو برای من نداره ولی فکر نمی کنم بیرون از اون خونه دنیای بهتری برای من باشه ..در عین حال نمی خوام بچه هام زیر دست اون دختر بچه ی فاسد بیفتن ……
گفتم پس فکراتو بکن و دوباره بیا با هم حرف بزنیم تا به نتیجه برسیم ..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن