رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت13

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

یک مرتبه تو راهرو سر و صدای و گریه یک بچه رو شنیدم ….
حرف هامون تموم شده بود گفتم : پس شما برو تصمیم بگیر ولی تا با من حرف نزدی کاری نکن لطفا ..الان شوهرت گوش شنوا نداره اوضاع بدتر میشه …و خودم رفتم ببینم چه خبر شده خانم دکتر مرندی یک بچه تو بغلش بود و داشت آرومش می کرد .. ..
همه می دونستیم که اون دوتا بچه ی بزرگ داره که خارج از ایران درس می خونن ..
با تعجب پرسیدم بچه ی کیه خانم دکتر ؟ قبل از اینکه بتونه حرف بزنه بغض کرد و به گریه افتاد و با همون حال گفت : یکی از آشنا های دور ما تو جلفا زندگی می کردن داشتن میومدن تبریز دیشب تصادف کردن همه مردن .. همین بچه مونده ..
برده بودنش هلال احمر رفتم دیدم تب داره و حالش بده ..دارم می برمش دکتر اومدم سر بزنم و برم ..
گفتم: بدین به من می برمش من کارم تموم شده ..
گفت: زحمتت نمیشه ؟ خدا خیرت بده …بچه رو بغل کردم و دیدم از شدت تب داره می سوزه …
دختر قشنگی بود ولی خیلی لاغر و نحیف و کنار لبش پاره شده بود خیلی دلم براش سوخت و به گریه افتادم ..با عجله اونو رسوندم به دکتر ..دواهاشو گرفتم ..با خودم فکر کردم الان این بچه رو کجا ببرم که استراحت کنه ..
مردد بودم اونو به سینه ام فشار دادم …یک حس عجیب تمام وجودم رو گرفت ..
انگار گمشده ی خودمو پیدا کرده بودم ..صورت تب دارشو نوازش کردم گفتم عزیزم ..
کوچولوی قشنگ نگران نباش تنهات نمی زارم ….تو از این به بعد مال منی ..
تو رو به کس دیگه ای نمیدم …خدایا تو داری با من چیکار می کنی ؟
دست تو رو می ببینم تو این دختر رو سر راهم قرار دادی ؟…
خدایا اگر این بچه رو دادی تو بغل من ازم پس نگیر …..

از برگشتن به مرکز منصرف شدم و بردمش خونه ی خودم ..تو بغلم بود به هیچ عنوان دلم نمی خواست اونو از خودم جدا کنم …
بعد فکر کردم چیزی ندارم که شکمشو سیر کنم ..زنگ زدم به آنا و ماجرا رو گفتم و ازش خواستم بیاد به من کمک کنه …
آنا و بابا زود خودشو رسوندن ..بچه رو گذاشتم پیش آنا و گفتم باید برم براش خرید هیچی نداره …زود میام ..
واقعا اون زمان می خواستم وسایل اولیه ی نگهداری از اون بچه رو بخرم ….
ولی وقتی چشمم افتاد به وسایل بچه ..بی اختیار خریدم و خریدم همه چیز از شیشه ی شیر و شیر خشک گرفته تا مقدار زیادی لباس ..وان حموم,, تخت و کمد و ساک بچه هر چیزی که مربوط به یک سیمونی می شد براش تهیه کردم و با ذوق و شوق برگشتم خونه ..و من حتی اسم اونم انتخاب کردم ..
مونس ..اون باید مونس من می شد خواهر آویسا ..
دلم می خواست وقتی آویسا رو میاوردم پیش خودم مونس هم باشه ….
وقتی رسیدم خونه ..با اعتراض آنا و بابا روبرو شدم ..وانتی که برای آوردن اثاث مونس اومده بود دم در بود و انا اجازه نمی داد وسایل رو ببرن تو خونه … ..
برای اولین بار تو روی آنا ایستادم و داد زدم لطفا برین کنار می خوام نگهش دارم ..
اون دیگه مال منه به کسی نمیدم ..
آنا با ناراحتی گفت : بی خودی به دلت صابون نزن خانم دکتر مرندی چند بار زنگ زده و گفته بچه رو برگردونی باید تحویلش بدیم ..
گفتم : نمیدم خودم سر پرستی اونو می گیرم ..
گفت : آخه مادرمن اگر بخوای این کارو بکنی از راهش باید باشه سر خود که نمیشه ..
مراحل قانونی داره ..تا طی نشه که بچه دست تو نمیدن ..بیا برو بچه رو تحویل بده بعد برای گرفتش اقدام کن .
گفتم : می تونن بیان ازم بگیرن ..قسم می خورم امکان نداره بزار ببرنش نمیدم …
آنا تلفن رو بر داشت به خانم دکتر زنگ زد و گفت : بدری جان اگر بچه رو می خوای بیا خودت ببر ..
انجیلا رضایت نمیده ازش جدا بشه ..

گوشی رو گرفتم و گفتم ..سلام تو رو خدا به حرفم گوش کنین این بچه مریضه ضعیفه ..بزارین من مراقبش باشم ..
یک کاری کنین سر پرستی اونو بدن به من خواهش می کنم قول میدم ازش مثل بچه ی خودم مراقبت کنم ..
گفت : گوش کن دخترم این طوری نمیشه ..من الان باید بچه رو بر گردونم,, تو بیارش بده من فردا صحبت می کنم ترتیبشو می دم .. چشم حتما سعی می کنم اونو بدن به تو ولی الان امانتِ دست منه ..
گفتم : راستشو می خواین نمیدم ..
بگین بیان اینجا خاطر شون جمع بشه …..
مثل اینکه متوجه شده بود حرف زدن با من فایده ای نداره گفت : گوشی رو قطع کن من الان خودم میام اونجا ..
وقتی اومد و دیدکه من حتی تو اون مدت کم اتاق مونس رو حاضر کردم و براش اسمم گذاشتم تحت تاثیر قرار گرفت ..و چند تا تلفن کرد و اجازه گرفت موقتاً بچه پیشم بمونه ..
ولی از احمد خاطرم جمع نبود اصلا ازش نپرسیده بودم که تو این بچه رو می خوای یا نه ؟
منتظرش بودم تا بیاد و عکس العملش رو که می دونستم چندان خوب هم نیست ببینم …
دل تو دلم نبود فکر می کردم اگر مخالفت کنه چطوری راضیش کنم ؟
دیر وقت شده بود و من همین طور که مونس بغلم بود منتظر بودم ..
تا اون بالاخره اومد ..وقتی وارد شد و منو با بچه توی بغل دید از تعجب دهنش باز مونده بود ..
پرسید : قربونت برم انجیلا این بچه ی کیه ؟
خیلی قاطع گفتم : بچه ی ما اسمشم مونسه ..
گفت : چی داری میگی .. من گفتم تو فوق العاده ای اما نمی دونستم تا این حد …
ببین من چه زنی دارم اصلا نفهمیدم کی حامله شدی و کی به دنیا آوردی …
درود به تو به همه میگم زن من معجزه گره حالا بیان ببینن ….
گفتم: احمد جان شوخی نمی کنم ..بچه پدر و مادرش تو حادثه فوت کردن ..
من اونو می خوام ..بیا سر پرستی اونو قبول کنیم بشیم پدر و مادرش ..
گفت : عجب اصلا نمی فهمم برام درست تعریف کن ببینم چی میگی….
این بچه رو از کجا آوردی ؟

همین طور که من تعریف می کردم اون ذوق می کرد و منو تشویق می کرد که چقدر تو شجاعی ..
اگر من بودم اصلا به فکرم نمی رسید ..
ولی مسئولیت بچه کسی رو قبول کردن کار سختیه زود تصمیم نگیر ..به نظر من داری عجله می کنی …
چند روز نگهش دار اگر بازم خواستی هر کاری تو گفتی منم می کنم ..
باهات موافقم یک بچه می تونه شادی بیشتری به زندگی ما بده ..ولی قول بده توجه بیشتری به من بکنی که حسودی نکنم …
گفتم : تو و حسودی ؟ محاله باور نمی کنم ..
گفت : البته که شوخی می کنم ولی خودت می دونی که من چقدر به توجه تو نیاز دارم ..
گفتم : باور کن که هیچ کس تو این دنیا مثل من نمی تونه برای اون مادری کنه ..اگر باور می کنی این بچه رو خدا سر راه من قرار داده …
گفت : سر راه ما …منم می خوام پدرش بشم مثل اینکه …
باشه تو اول از خودت مطمئن بشو ..من با تو هستم و ازت حمایت می کنم ..خودم پی گیر میشم و مونس رو دختر خودمون می کنیم ..
چقدر خیال منو راحت کردی ..همش می ترسیدم تو به خاطر بچه غصه بخوری ..
از خوشحالی اینکه احمد موافقت کرده بود بی خودی می خندیدم و نمی تونستم خودمو نگه دارم گفتم: تو و ترس ..ندیدم از چیزی بترسی ؟
گفت : ای بابا تو چرا منو از همه چیز مبرا کردی ؟ منم آدمم ..
ولی باور کن اگر در مورد تو باشه ترس دارم ..تو نازنین تر از اونی هستی که کسی بخواد تو رو غصه دار ببینه …
اونشب من تا صبح مونس رو تو بغلم گرفته بودم ..
گذاشتمش بین خودمو و احمد و خوابیدم .. ..
انگار اونم منو پذیرفته بود با نگاه محبت آمیزی تو صورتم خیره می شد …

فردا کمی دیر تر رفتم سر کارو از آنا خواستم رباب خانم روبرای کمک به من بفرسته مونس رو گذاشتم پیش اون و رفتم ولی دل تو دلم نبود و دلم می خواست زود تر برگردم ..
کارامو انجام دادم و اجازه گرفتم رفتم برای انجام دادن کارای سر پرستی مونس …
وقتی برگشتم واقعا تشنه ی دیدن اون بچه بودم و متوجه شدم که واقعا این من بودم که به اون نیاز داشتم ….
رباب خانم وقتی می خواست بره ازم پرسید می خوای یکی رو پیدا کنم هر روز بیاد و ازش مراقبت کنه ؟
گفتم : کسی رو میشناسی ؟
گفت : آره ..فردا میگم بیاد شما خونه باشی بهتره با اوضاع خونه تون آشنا بشه …
فردا اصلا سر کار نرفتم و منصوره خانم که زن میان سالی بود به زندگی من وارد شد ..
از همون بر خورد اول متوجه شدم ازش خوشم میاد و می تونم بهش اعتماد کنم زن مهربون و با صداقتی به نظرم رسید ….
همین طورم شد و اون به زودی اوضاع خونه ی منو تو دستش گرفت و علاوه بر اینکه از مونس نگهداری می کرد خونه رو تمیز و مرتب نگه می داشت و غذا های خوشمزه هم می پخت …
و من اینطوری با خیال راحت به کارام می رسیدم و خودم افتادم دنبال کارهای سرپرستی ..
هر کس رو میشناختم دوست و آشنا واسطه کردم تا بالاخره ..
موفق شدم برگه های سر پرستی رو بگیرم ..
کارای قانونی اونو انجام دادم و مونس مال من شد و اسمش رفت تو شناسنامه ی منو و احمد…..
دیگه هر چی دلم می خواست مونس رو بغل می کردم به یاد آویسا و لحظاتی که در حسرت آغوش اون سوخته بودم …
می بوسیدمش ..
خیلی زود اون چاق و سر حال شد و من فهمیدم که دختر زیبایی رو خدا نصیبم کرده …

وقتی موندن مونس قطعی شد من بیشتر از قبل دوستش داشتم ولی ..
تمام مدت به یاد آویسا بودم دلم می خواست پیشم باشه تا خواهرشو ببینه ….
تازه هر بار که اون بچه رو بغل می کردم به یاد آویسا بودم ..که چطور دست تقدیر نذاشت براش مادری کنم ….
از وقتی اون رفته بود مدرسه من جرات پیدا کردم و با مدیر و معلمش جریان زندگی مو در میون گذاشتم .. تا اونا با من برای دیدنش همکاری کنن ..
بیشتر اوقات سعی می کردم زمانی که مدرسه تعطیل میشه برم و اونو از دور ببینم ..
آویسا گاهی به من نگاه می کرد ..شاید نگاه مشتاق منو درک می کرد چون بی تفاوت از کنارم نمی گذشت ..
شنیده بودم که بهش دروغ نگفتن که مادر واقعی اون کسی نیست که بزرگش کرده ولی گفته بودن زن بی مسئولیتی بودم که به خاطر یک مرد دیگه اونو و پدرشو رها کردم ..
می دونستم که یعقوب ذهن اون بچه رو که در حال رشد بود نسبت به من خراب میکرد بدون در نظر گرفتن روحیه و احساس و آینده ی اون ، فقط می خواست آویسا رو برای همیشه از من دور کنه ..
تازه موبایلی خریده بودم که دور بین داشت ..و هر بار که به دیدنش می رفتم از دور یک عکس ازش می گرفتم …
منصوره خانم از مونس خوب مراقب می کرد و خیالم راحت شده بود و به کارای خودم که مدتی بود درست نمی رسیدم مشغول شدم ..
یکی از وظایف من تو کلینیک این بود که هر روز تعداد مریض ها و دریافتی های اونا رو برای هر چهار دکتری که اونجا بودن کنترل می کردم و تحویل می دادم ..

یک روز تو حساب رسی به مریض های احمد متوجه شدم از بعضی از مریض ها پول خیلی کمتری از کاری که براشون انجام شده ، ثبت شده ..
دقت کردم دیدم تعدادشون هم کم نیست .. صداشو در نیاوردم ..زنگ زدم به یکی از اونا ..
گفت اصلا ما به همچین جایی نیومدیم ..چندتای دیگه رو هم امتحان کردم ..
همه ی اون شماره ها اشتباه بودن و ربطی به کلینیک نداشتن …دنبال آدرس ها افتادم ..و با هزار زحمت چند نفر شون رو پیدا کردم چون هر کدوم رو می خواستم پیدا کنم یک قسمت از آدرسشون غلط ثبت شده بود …
با حرفایی که از اونا شنیدم و مقدار پولی که داده بودن با چیزی که منشی یاد داشت کرده بود تفاوت فاحشی داشت….
متوجه شدم که مقدار زیادی از پولها هر ماه اختلاس می شده ….
اول با احمد در میون گذاشتم ..با خونسردی گفت : عوض شون می کنم به روی خودت نیار ..
گفتم : ببین دزدی کار خوبی نیست و ما نباید اجازه بدیم این شخص بره و جای دیگه ای همین کارو بکنه ..
من باید ته و توی قضیه رو در بیارم یعنی چی صداشو در نیار این چه حرفیه می زنی ؟ …..
احمد بدون اینکه جواب منو بده خیلی عادی رفت و مونس رو بغل گرفت و باهاش بازی کرد یک کاسه تخمه بر داشت و نشست به تماشای فوتبال و گفت : انجیلا ؟ یک نسکافه برام درست می کنی ؟…
گفتم : چشم الان برات میارم ولی ازت تعجب می کنم انگار نه انگار این پولا رو از جیب تو خوردن,, کم هم نیست این همه پول رو از دست دادی و بی خیال نشستی ؟..
.گفت : الان میگی چیکار کنم شبی ؟ عزیز دلم حرص و جوش نخور فردا یک کاری می کنیم دیگه ..
من اعتقاد دارم اگر قسمتش نبود نمی تونست بخوره ..
حتما ما وسیله ی روزی اون بودیم ..سخت نگیر ..
این حرف احمد دلمو تکون داد..با خودم گفتم : چقدر ایمانش محکمه برای همین هیچ چیزی رو تو این دنیا سخت نمی گیره ..به نظر م اومد اون از نظر روانشناختی یکی از آدم های استثنایی روزگار ه ..
تحسینش کردم و به خودم بالیدم که همسر اونم ….

اما من نتونستم از این مسئله چشم پوشی کنم و فردا صبح زود قبل از اینکه احمد بیاد سر کار رفتم سراغ منشی اون و کشیدمش کنار و ازش خواستم توضیح بده ..
اول بطور کلی انکار کرد ..بعد یکم من و من کرد و گفت به خدا تقصیر من نبود ..
خانم شاهین دستش تو این کار بود..من بی گناهم ..
گفتم: باشه من زنگ می زنم پلیس بیاد و برین کلانتری توضیح بدین ..ولی اگر رفتی و افتادی زندان من کاری برات نمی کنم اما اگر همه ی جریان رو برام بگی نمی زارم آبروت بره ..
زود باش حرف بزن ..
گفت : برین سراغ خانم شاهین کار اون بود ..
چیزه ….
گفتم: هی میگی خانم شاهین ,, اون که یکماهه رفته؛؛ تو این مدت که اون نبوده هم هر شب یکی دو نفر رو لای مریضا پولشو خوردی …..
گفت: من خوردم ؟ من غلط بکنم به خدا هر چی بر می داشتم دکتر می دونست ..
شاهین رفته ولی…ولی ..آخه چطوری بگم ..به خدا تقصیر من نیست خانم دکتر به من رحم کن من شوهر دارم سه تا بچه دارم منو تو این کار دخالت نده ..
گفتم : باشه حالا که راه نمیای با من ,زنگ می زنم پلیس …
گفت :..تو رو خدا خانم دکتر به من رحم کن آبروی سه تا بچه منو می بری …
هم آبروی خودت میره …نکن ..گفتم تو دزدی کردی آبروی من میره ؟
گفت : وقتی آبروی دکتر بره شما هم تو این کار قاطی میشین و شروع کرد به گریه کردن …
گفتم حرف بزن ببینم چی میگی موضوع چیه ؟ چرا آبروی دکتر میره ؟ ..
گفت : قول بده قسم بخور که به دکتر نگی از من شنیدی …
گفتم باشه قول میدم بگو ببینم چی شده ؟ گفت : …اون دختره شاهین با آقای دکتر این کارو می کردن ..تو رو خدا پیش خودتون بمونه …
ولی اونا با هم این پولا رو بر می داشتن …
گفتم : چی میگی نمی فهمم دکتر پول خودشو بر می داشت ؟چرا چرند میگی ؟
گفت : راستش این پولا رو می داد به شاهین .. خودش خبر داره ..
گفتم : توام حق سکوت می گرفتی و حرفی نمی زدی ؟ به چه دلیل می داد به شاهین ؟
گفت : آخه شما زن خوبی هستی …خانم دکتر همه خبر دارن جز شما ..
ولی دیگه باید بدونین دکتر خیلی شلوغش کرده ..من دیگه حالم داره بهم می خوره از بس با این زن و با اون دختر رابطه داشته ….یکی دوتا که نیستن ماشالله ..

با شنیدن این حرف سر جام خشک شدم ..
زبونم مثل چوب شده بود و قدرت حرف زدن هم نداشتم ..
فقط یک فکر در اون لحظه به دادم رسید و فکر کردم این زن داره خودشو با این تهمت نجات میده …
با هر زحمتی بود گفتم : ببین فکر نکن من حرف تو رو باور می کنم شماره ی شاهین رو بده به من ..
با التماس گفت : خانم دکتر قول دادی …
گفتم : حرف نزن برو کنار خودم پیدا می کنم …
اون روی صندلی نشسته بود و گریه می کرد .. زنگ زدم ..
گوشی رو بر داشت و گفتم : خانم شاهین سلام من انجیلام به کمکت احتیاج دارم میشه بیاین امروز به ما کمک کنین ؟
گفت : وای ببخشید من سر کارم نمی تونم ..
گفتم: بگین کجاین من میام کارتون دارم … با ناز گفت : خودم بعدا خدمت می رسم ..
گفتم : الان با شما کار دارم همین الان آدرس بدین من میام …
توی پارک نزدیک خونه اش با هاش ملاقات کردم و فهمیدم دروغ میگه که سر کاره …
ساعت نزدیک ده بود و من می دونستم یواش یواش سر و کله ی مریض های احمد پیدا میشن و خود احمد هم یازده میره کلینیک هر طور بود باید قبل از رفتن اون از قضیه سر در میاوردم و همه چیز رو روشن می کردم ..
در حالیکه از شدت اضطراب به خودم می پیچیدم خودمو سر پا نگه می داشتم …
تا شاهین رسید ..حالت طلبکار به خودش گرفته بود .. و گفت : چی شده این وقت روز خانم دکتر هزار تا کار داشتم …
گفتم : بگو چطوری و به چه مجوزی اون پولارو بر داشتی به پلیس خبر میدم بیان دستگیرت کنن اونوقت به جرم دزدی می برنت ..مگر اینکه به من بگی جریان چی بوده ؟
گفت : کار منشی دکتره به من ربطی نداره ..خدا رو شاهد می گیرم خودش با دکتر رابطه داشت ..و اینطوری ازش باج می گرفت که به شما نگه …
گفتم :چی داری میگی اون شوهر داره سه تا بچه داره …
خجالت نمی کشی بهش تهمت می زنی اون میگه دکتر با تو رابطه داشته و تو پولا رو خوردی ؟ گفت : به من مربوط نیست ..از خود دکتر بپرسین ….
من می دونم شوهر داره با این حال این کارو کرده همه می دونن جز شما …وقتی خود دکتر خبر داشته که دزدی نمیشه….آره منم بودم ..
مادرم مریض بود پول احتیاج داشتم…ولی دکتر با خیلی ها رابطه داره ..
من دیگه ولش کردم یکماه هست که ازش خبر ندارم …

گفتم چقدر راحت داری از کار بد خودت حرف می زنی ؟ تو می فهمی چی داری میگی ؟ تو دروغ میگی شوهر من این کارو نمی کنه اصلا اهل این حرفا نیست …
با پرویی گفت : اگر نیست خوب چرا اومدی سراغ من ؟ من دروغ میگم برو شکایت کن ببین چی میشه ..
من خانم دکتر بدون اجازه اون پولا رو بر نداشتم اونو تو سرت فرو کن ….هر کاری که فکر می کنی درسته انجامش بده …
اونقدر عصبانی و سر در گم شده بودم که نمی دونستم کی راست میگه و کی دروغ …
تنها با شناختی که از احمد داشتم و رابطه ی خوبی که با هم داشتیم …یک فکر تو سرم بود که دارن به احمد تهمت می زنن که گناه خودشون رو موجه جلوه بدن …
بازوشو گرفتم و گفتم راه بیفت ..باید بریم ، باید با منشی روبرو کنیم ..زود باش …
دستشو کشید و گفت : اووووی چیکار می کنی ؟دستمو ول کن نمیام ..
تو کلینیک نمیام ..اگر می خوای اونو بیار پیش من,,, از چیزی نمی ترسم …
گفتم : باشه حالا که نمی ترسی زنگ می زنم پلیس اینطوری معلوم میشه می ترسی یا نمی ترسی ؟
گفت : بزن ..بزن ببین کی ضرر می کنه ..
گوشی رو از تو کیفم در آوردم که شماره بگیرم ..
سرم داد زد وگفت : صبر کن ..خوب بگو منشی بیاد پیش من ..همه چیز روشن میشه ..
گفتم تو همین الان میای وگرنه می دمت دست پلیس ..
گفت آخه زن حسابی من کاری نکردم می خوای باور کن می خوای نکن ..فکر کن با خودت ..
مگه حساب و کتاب دست من بود ؟پولای مریضا رو کی می گرفت ؟
دکتر خبر داره اون پولا رو منشی به من می داد وقتی فهمیدم با خودشم رابطه داره از اونجا اومدم بیرون ..
تازه من یکی نیستم که شوهرت با هرکس که می تونه و بهش رو میده رابطه بر قرار می کنه ..
اِبایی هم نداره ..دختر گارگر شما باشه یا زن شوهر دار ..
من وقتی فهمیدم اینطوریه اومدم بیرون ..دیگه ام ندیدمش ..سراغم رو هم نگرفت …
نمی دونم حتما خودتون خبر دارین ..من تعجب می کنم یا می دونین وتا حالا بروی خودتون نیاوردین یا خیلی حواستون پرته …..
ولی به همه ی زن ها میگه من زنم رو خیلی دوست دارم …
به همه میگه ..فکر کنم برای اینکه کسی آویزونش نشه به همه می گفت ….شما حالا برو هر کاری دلت می خواد بکن ولی بدون اگر آبروی من بره و مادرم بفهمه منم بیکار نمی مونم و آبروتون رو می برم ..و راه افتاد و رفت …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن