رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت14

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

دیگه زبونم بند اومده بود ..روی یک نیمکت نشستم ..مات و متحیر بی هدف به یک جا خیره شده بودم ..ظرف یک روز تمام زندگیم سیاه شد ….
هر چی فکر می کردم احمد اهل این کار نبود ..
با خودم تکرار می کردم دارن بهش تهمت می زنن می خوان خوشبختی منو ازم بگیرن ….باورم نمیشد ..بلند شدم و با اینکه توانی تو تنم نبود سوار ماشین شدم ..
اونقدر گیج بودم که نزدیک بود چند بار تصادف کنم …
داشتم فکر می کردم الان باید چیکار کنم ؟ به احمد بگم ؟ کار درستی می کنم به روش بیارم ؟ نه باید اول مطمئن بشم…
تا نفهمیدم جریان چیه نباید تصمیم عجولانه ای می گرفتم ….
خودمو رسوندم کلینک ..رفتم تو مطب احمد ..چند تا مریض منتظر ش نشسته بودن ..
منشی تا چشمش افتاد به من ترسید ..نگاه بدی بهش کردم و گفتم با من بیا ….
گفت : چشم خانم دکتر شما برو من الان میام …
رفتم تو آبدار خونه ..اونم پشت سرم اومد و شروع کرد به گریه کردن ..که بی گناهه …
گفتم راستشو بگو تو با دکتر رابطه داشتی ؟ تو نزدیگ پنجاه سالته ..شوهر داری بچه داری چطور تونستی این کار زشت و انجام بدی فقط به خاطر پول ؟
من به شوهرت میگم این بدترین مجازاتِ برای توست ….
انکار نکرد ..نفسم داشت بند میومد ..باور کردنی نبود ..خیلی برام درد ناک و عذاب آور شده بود ..از اتاق زدم بیرون .. هراسون و بی قرار بودم ..
باید با یکی حرف می زدم و مشورت می کردم از پله دویدم بالا رفتم پیش دکتر مرندی ..
می دونستم اون از احمد حمایت می کنه و راه درست رو به من نشون میده …
تو اتاقش بود و صبح ها زیاد مریض نداشت ..از منشی پرسیدم میشه دکتر رو ببینم ..
گفت : بفرمایید مریض ندارن …درو که باز کردم ..
با دیدن من از جاش پرید و اومد جلو و پرسید اتفاقی افتاده انجیلا ؟چی شده دخترم ؟ …
گفتم : دکتر دارم خفه میشم باید با یکی حرف بزنم ….
نگاهی از روی دلسوزی به من کرد و گفت : قوی باش انجیلا ..من از تو خیلی بیشتر از این ها توقع دارم ..تو دختر عاقلی هستی ازت می خوام منطقی و از روی عقل رفتار کنی ….
با تعجب پرسیدم : برای چی ؟
من که هنوز چیزی نگفتم ..شما مگه چیزی می دونین ؟ شما می دونین من چی می خوام بگم ؟ ..
مِن و مِنی کرد و گفت : نه نمی دونم بطور کلی میگم اینطوری که تو از هم پاشیدی ترسیدم اتفاق بدی برات افتاده باشه ..بشین دخترم برام بگو چی شده که اینقدر ناراحتی ؟ تعریف کن ….

کم بغض کردم و جلوی خودم رو گرفتم ..و شروع کردم اونچه که شنیده و دیده بودم رو تعریف کردم …
و دکتر تمام مدتی که من حرف می زدم سرش پایین بود و گوش می داد ..انگار خودش همه چیز رو می دونست …
هیچ از حرف های من تعجب نکرد و همش با تاسف سرشو تکون می داد …
در پایان حرفم دیگه دستگیرم شده بود که خیلی اتفاقات افتاده و من بی خبر وبا خوش بینی سرم به کار خودم گرم بوده …
گفتم : ازتون خواهش می کنم هر چی می دونین به منم بگین ..
گفت : انجیلا تو دختر دوست و برادر منی پس دختر منم محسوب میشی من به خاطر تو که اینقدر از جوونی عذاب کشیده بودی و ما شاهد اون بودیم ..می خواستم کمکی به تو کرده باشم ..
ولی احمد خراب کرده ..متاسفانه با کسایی رابطه داشته که یک دونه آدم حسابی توش نیست درد سر پشت درد سر ..
نمی دونم چرا تو تا حالا نفهمیدی منم خیلی دلم می خواست بهت بگم ولی هر وقت می دیدمت که اینقدر صورتت خوشحاله و احمد جان احمد جان می کنی ..دلم نمی اومد شادی تو رو دوباره تبدیل به غم بکنم ..
با احمد حرف زدم قول داد ..ولی عمل نکرد ..
هر بار بهش تذکر می دادم شرمنده میشه و معذرت خواهی می کنه و قسمم میده به تو نگم …
حالا از صد تا یکی رو من فهمیدم ..بهت گفتم بعد از ظهر ها بمون ..
چون این کارو وقتی تو میری می کنه ..گفتم شما از کجا فهمیدین ؟
گفت : ببخشید به مریض هاشم دست درازی می کنه ..میگه منظوری نداشتم ..ولی شکایت زیاد داشتیم …..
راستش من دیگه دلم نمی خواد اون توی این کلینیک باشه تا حالا هم به خاطرتو تحملش کردم …..
گفتم : نمی تونم باور کنم احمد …واقعا احمد اینقدر آدم کثیفیه ؟
نه نمی تونم تصورشم بکنم …اون آدم مهربونیه ..ساده است ..بی ریاست من بهش اعتماد داشتم …
گفت : دخترم تو خودت روانشناسی خوندی و اهل مطالعه ای ..این کارای اون دلیل بد بودنش نیست ..فکر می کنم …یعنی ..چی بگم ؟ ..بدت نیاد تو رو خدا ..
ولی خودت می دونی اون احمد ی که با تو ازدواج کرد رو به خاطر میاری ؟
الانم ببینش فکر می کنم خودشو گم کرده ..داره بیراهه میره ..حالا چرا نمی دونم ..
راستش ….برام سخته ولی خودت می دونی چی میگم ..به نظرم باهاش حرف بزن الان خودش نمی دونه داره چیکار می کنه …مطمئنم درست میشه ..
فقط سعی کن منطقی و آروم باشی …ولی به فکر جا باشین احمد هر چی زود تر از اینجا بره برای ما بهتره ….

با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم : می تونم امروز برم خونه ؟
گفت : برو یک کاریش می کنم ولی فردا حتما بیا خودتو نباز ..قوی باش ….
گفتم اگر صحت داشته باشه من با چه رویی بیام اینجا دارم از خجالت میمیرم …روم نمیشه تو صورت کسی نگاه کنم ..
گفت : بهت میگم خودتو نباز مگه تو کار بدی کردی احمد خودش باید خجالت بکشه که نمی کشه …
از پله ها که میومدم پایین داشتم فکر می کردم چندین ساله که تو مرکز به آدم هایی که میومدن پیش من و مشکلاتشون رو با من در میون میذاشتن همین جملات رو می گفتم …
قوی باش ..درست تصمیم بگیر …به زن هایی که بهشون خیانت شده بود می گفتم : اشتبا ه کردین به روش آوردی باید با درایت سعی می کردین اونو برگردونی به زندگی نه اینکه کاری کنی که از خونه فراری بشه …
حالا خودم باید چیکار می کردم ؟…چطور می تونم به مردی که می دونم سالهاست داره به من خیانت می کنه و با زن ها زیادی بوده زندگی کنم؟ ..
در این مواقع راه درست و غلط رو احساس آدم تعیین می کنه … خیلی دشواره ..حالا می فهمیدم که دستی بر آتش گرفتن از راه دور کار سختی نیست ..
اون کسی که توی آتیش افتاده و می سوزه نمی تونه راه درست و غلط رو از هم جدا کنه ….
و من داشتم می سوختم …منی که دیگه حق جدایی هم نداشتم …تازه اونقدر زندگیمو دوست داشتم که دلم نمی خواست ویرونی اونو ببینم …
ولی می خواستم به احمد بگم و جوابشو بشنوم ..می خواستم انکار کنه و به من بگه که همه چیز دروغ بوده بهش تهمت زدن اون به من وفا داره …و من دوباره احساس خوشبختی کنم ….
تو ماشین نشستم ..سرمو گذاشتم روی فرمون و بی رمق مدتی همون طور موندم ..شدت ناراحتی من بقدری بود که اشکم در نمی اومد …..بی قرار سرمو تکون می دادم و با خودم تکرار می کردم ..چیکار کنم ؟ حالا چیکار کنم ؟ کجا برم ؟ به کی بگم ؟ یاد حرف خانمی که مدتی پیش خودم نصیحتش می کردم و بهش می گفتم قوی باش و درست تصمیم بگیر افتادم که به من می گفت : اگر جای من بودین چیکار می کردی ؟
اگر بمونم غرورم رو چیکار کنم و اگر برم چطوری برم ؟ واقعا اون زمان دردی که توی سینه ی اون زن بود رو نمی فهمیدم …..شما هم باور نکنین اگر کسی به شما گفت تو رو می فهمم ..دروغ میگه ..این حکایت رو فقط یک نفر می فهمه و اون کسی است که در این موقعیت قرار گرفته باشه …حالا می فهمیدم اینجا مسئله یک مرد نیست …یا شوهر داشتن و نداشتن ..اینجا مرز بین تمام وابستگی هایی که ذره ذره به تار و پود تنت گره خورده ..و تو نمی تونی به یکباره اونا رو از خودت جدا کنی….

نزدیک خونه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و راه رفتم و اشک ریختم …هنوز نطقه ی امیدی تو دلم بود که این حرفا دروغ باشه و احمد به من ثابت کنه که خطا کار نیست ….نمی دونم چقدر بی هدف پرسه زدم ..تا دوباره خودمو در خونه دیدم ..ماشین رو همون جا رها کرده بودم و تو پارگینگ نبردم …
وقتی وارد خونه شدم .. در کمال تعجب دیدم احمد خونه است ..و مونس تو بغلش بود …منصوره هم نبود ..
اگر هم می خواستم انکار کنم از صورتم همه چیز معلوم می شد ..ولی از حالت اضطرابی که احمد داشت فهمیدم خودش همه چیز رو می دونه …
آروم پرسیدم : تو اینجا چیکار می کنی ؟ کو منصوره ؟
گفت : بیا بشین باهات حرف دارم من بهش گفتم بره چون باید با هم حرف بزنیم …مونس رو گرفتم و بردمش تو اتاقش و گذاشتم و بر گشتم ..
پرسید : آبمیوه گرفتم می خوری ؟ دلم می خواست داد بزنم و بر خلاف اونچه که همه رو راهنمایی می کردم خودم دیوونه بشم فریاد بزنم خودمو به در و دیوار بکوبم ..و بزنمش و تو صورتش تف کنم ..ولی سعی کردم کنترلم رو از دست ندم ..نمی خواستم حرمتی که بین ما بود از بین بره …
من دیگه زنی نبودم که بتونم از اون جدا بشم دیگه این بار همه مطمئن می شدن که اشکال از منه ..آنا و بابا دق می کردن ..وحشتی که اونا از بیوه شدن من داشتن از همه چیز بیشتر منو وا دار می کرد که با چنگ و دندون این زندکی رو نگه دارم …
احمد انگار با خیال راحت برای خودش آبمیوه گرفته بود ..وای بر من ..این چطور آدمیه ؟
گفتم: نمی خورم ..ولی تو بگو این موقع روز چرا سر کارت نیستی؟ خیلی هم امروز مریض داری ..
گفت : گور بابای مریض …بیا بشین اینجا باید باهات حرف بزنم ..

نشستم و بهش ذل زدم امید وار بودم و دلم می خواست که انکار کنه تا قلبم که داشت از جا کنده می شد قرار بگیره ..
اون گفت : می دونم که یک چیزایی بهت گفتن …
خاک بر سرم ,,کاری رو که نباید می کردم کردم ..چقدر من خرم ..
نمی دونم چی شد ..و چرا ؟ ای لعنت به من ..انجیلا غلط کردم ..(….) خوردم …صد بار خودمو نفرین کردم ..
خواهش می کنم ندید بگیر دنبالشو نگیر ..از ته دلم پشیمونم ..
منو بزن ..بزن تو گوشم ..فحشم بده ..هر کاری دلت می خواد بکن ..من گناهکارم ..ولی قول میدم قسم می خورم به جون خودت به جون مونس دیگه تموم شد ….
میشه فراموش کنی و بازم دوستم داشته باشی ؟ اشکهام میریخت و همین طور بهش نگاه می کردم …
احمد در نظرم آب شد قطره قطره تو زمین فرو رفت …
هیچی ازش باقی نموند,, تمام محبتی که بهش داشتم از بین رفت ….
ولی خودمو جمع و جور کردم و گفتم : تو پول خودت رو می دزدی ؟ برای چی ..من که حساب پولا رو نداشتم ….
گفت : کثافت ها دروغ میگن من خبر نداشتم به جون خودت می دونی دروغ گو نیستم ..تا حالا ازم دروغ شنیدی ؟
الانم نمیگم ..من خبر نداشتم دزدی کردن ..اینو باور نکن ..حالا پدرشون رو در میارم ….
گفتم در بیار چون تو پنج ماهی که من نگاه کردم نزدیک ده میلیون اختلاس شده که الان دقیق نمی دونم …
و بلند شدم و رفتم لباسم رو عوض کردم ..
صورتم رو شستم ..احمد دنبال من میومد و التماس می کرد یک کاری بکنم …
من سکوت کرده بودم و رفتم یک مسکن خوردم و روی تخت دراز کشیدم …اومد کنارم ..با چشمی گریون ..
تا اون زمان من احمد رو اون شکلی ندیده بودم …
زانو زد کنار تخت و گفت : قربونت برم خودت می دونی که جز تو کسی رو نمی خوام فقط یک شینطت احمقانه بود ..
تموم شد و رفت ..تو رو خدا دق و دلتو سرم خالی کن,, تو خودت نریز …
گفتم میشه بری سر کارت و منو تنها بزاری ؟ خیلی خسته ام می خوام بخوابم ..کاش منصوره اینجا بود …
همون جا روی زمین نشست و گفت : فکر کردم الان میای داد و هوار راه میفته و اون می فهمه میره به رباب خانم میگه و آنا خبر دار میشه ..
برای همین گفتم بره ..وای انجیلا من خیلی احمقم ..تو خیلی خوبی ..و منه بیشعور باهات چیکار کردم ؟..ای لعنت به من ..

پاشو قربونت برم الهی من فدای تو بشم ..منو ببخش قول میدم ..
به خدا پشت دستم رو داغ می کنم تا دیگه یادم نره از این غلطا بکنم ….
بیا ببین واقعا می کنم ….و رفت طرف آشپزخونه ..نمی دونستم می خواد چیکار کنه چشمهام پر از اشک بود دنبالش رفتم و پرسیدم می خواهی چیکار کنی ؟
گاز رو روشن کرد وقاشق رو بر داشت و گذاشت روی شعله ی گاز …من فقط نگاه کردم …شاید فکر می کرد من جلوشو می گیرم ..ولی من با خشم منتظر موندم ببینم می خواد چیکار کنه …..
اون بغض داشت و صورتش قرمز شده بود انگار فشار زیادی رو تحمل می کرد…
در حالیکه اشک تو چشمش جمع شده بود گفت: مامان من همیشه منو می ترسوند که با قاشق داغم می کنه ولی هیچوقت نکرد حالا من می خوام خودم این کارو با خودم بکنم …
بازم من نگاه کردم ..قاشق گداخته شد بر داشت و بدون درنگ گذاشت پشت دستش ..دندونهاشو بهم فشار دادو قاشق رو پرت کرد تو ظرف شویی و رفت ..
بوی سوختگی تو فضا پیچید …من از این کارش متعجب شده بودم ..آیا واقعا تا این حد پشیمون شده ؟ یا داره فیلم بازی می کنه ؟ ..
احمد خودشو انداخته بود روی مبل و مثل بچه ها گریه می کرد…..
بلاتکلیف نگاهش می کردم …..نمی دونم چرا؟ ولی دلم براش سوخت ..
عاجز و در مونده به نظرم می رسید ..رفتم پماد آوردم و کنارش نشستم و دستشو گرفتم روی سوختگیِ دستش که خیلی هم عمیق بود مالیدم و اونو بستم …
پیدا بود درد شدیدی داره …. مونس تو روروک نشسته بود و گریه می کرد ..
رفتم اونو بغل کردم آوردم و روبروش نشستم…گفتم : فقط بهم بگو چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟
گفت : خریت که شاخ و دم نداره ..با دست خودم زندگیمو خراب کردم ..دیدی که توبه کردم توام منو ببخش ….هیچ دلیلی ندارم فقط احمقم ..
تا شب به من التماس کرد و قول داد …
سعی کردم به خاطر زندگیم کوتاه بیام ..من چاره ی دیگه ای نداشتم و باید قول اونو قبول می کردم ….
اونشب رو تو اتاق مونس خوابیدم ..ولی احمد با التماس منو برد سر جام می گفت بدون تو نمی تونم بخوابم تو نفس منی اگر نباشی من خفه میشم ….
بیا پیشم ببین چقدر دستم داره می سوزه ..باور کن اگر این بار خطایی کردم صورتم رو می سوزنم ….
کنارش دراز کشیدم ..کمی بعد از صدای خوردن انگشتش متوجه شدم که خوابش برده …
اون همیشه انگشت دست چپ شو می خورد و حالا همون دست رو سوزنده بود ..با وجود باندی که به دستش بسته بودم انگشتش تو دهنش بود ….

داشتم فکر می کردم چقدر یک زن باید خودشو پست کنه که به خاطر پول زندگی دیگران رو بهم بزنه ..
چطور می تونن این کارای زشت رو انجام بدن و بازم سرشون رو بالا نگه دارن آیا وجدان ندارن؟..
از خودم که یک زن بودم بدم اومد نمی دونم خانم منشی که یک زن پنجاه ساله بود چه رابطه ای می تونست با احمد داشته باشه ؟ ولی خیلی حالم بد بود باور کردنش برای من غیر ممکن به نظر می رسید ….
خوابم نمی برد ..تنها کاری که اون زمان دلم می خواست بکنم رفتن به در گاه خدا بود ..به نماز ایستادم و دستهامو بالا بردم و گفتم خدا یا پناه بر تو از شر آدم های بد و فاسد پناه بر تو می برم …
دو رکعت نماز خوندم و به سجده افتادم و تا تونستم گریه کردم ….
برای فردا نقشه های زیادی داشتم می خواستم از اون منشی شکایت کنم و تکلیف مطب رو روشن کنم ولی …
هنوز ما خواب بودیم که صدای زنگ در منو بیدار کرد …از بس قرص خورده بودم نمی تونستم چشمم رو باز کنم ..منصوره اومده بود ..خودش درو باز کرد و اومد منو صدا کرد و گفت : خانم براتون مهمون اومده …
مادر و پدرو دو تا از خواهرا و عمه احمد از شهرستان اومده بودن ….
قبلا هم زیاد می اومدن و چون هر بار با روی خوش من روبرو می شدن مدتی هم می موندن ..
و این احمد بود که اصرار داشت اونا برن ..
پدر و مادرش خیلی منو دوست داشتن و منم به اونا علاقمند بودم …پدرش همیشه می گفت : اگر تو نبودی احمد به اینجا نمی رسید ..تو از اون یک آدم دیگه ساختی …
و حالا فکر می کردم آیا کار درستی کرده بودم؟ که اون همه بها به احمد دادم ؟ نباید به کسی که محبت می کنی و دستشو می گیری جنبه ی این کارو داشته باشه ؟ شاید اشتباه از من بود ….
ولی اون روز اصلا آمادگی پذیرایی از اونا رو نداشتم …
نمی خواستم متوجه تغییر رفتارم بشن ..این بود که هر طوری بود خودم رو جمع و جور کردم….
اونا مقدار زیادی خوراکی و سوغاتی آورده بودن …و منو و احمد مجبور بودیم که تظاهر کنیم با هم خوب و خوش مثل گذشته زندگی می کنیم و احمد از این بابت خیلی راضی بود …و سعی می کرد بیشتر از اونی که لازم بود به من احترام بزاره و محبت کنه …

دو روزی هیچکدوم از خونه بیرون نرفتیم ..و مادر احمد فکر می کرد که به خاطر اوناست ..ولی در واقع هر دو خجالت زده بودیم و ترجیح می دادیم چشممون به کسی نیفته …
بعد بدون اینکه در مورد چیزی با هم حرف بزنیم افتادیم دنبال پیدا کردن جایی برای مطب ….
بعد از چند روز احمد خسته شد و همش پیش پدر و مادرش می موند و من خودم تو این بنگاه و تو اون بنگاه دنبال جا گشتم ..تا بالاخره یک آپارتمان خوب پیدا کردم ..
بازم احمد گفت به نام خودت بزن …این بار بدون حرف این کارو کردم چون پولامون کم بود و من هر چی پس انداز داشتم رو هم گذاشتم روی اون خونه .. در عین حال زیاد به رفتار های احمد اعتمادی نداشتم ….
خودم کارای اون خونه رو کردم و اثاث مطب رو بردم و چیدم ..احمد هم کمک می کرد ولی چون دستش عفونت کرده بود وکار زیادی از دستش بر نمی اومد مجبور بودم خودم سخت کار کنم …
و اینطوری احمد برای خودش مستقل شد ..ولی منو از فکر اینکه شکایت کنم منصرف کرد و گفت : نمی خوام پامون به کلانتری و دادگاه کشیده بشه ..تقصیر من بوده و تاوانش رو هم پس میدم …
من خودم منشی احمد شدم ..
دستیارش رو هم خودم انتخاب کردم …و این طور به نظر میومد که همه چیز داره روبراه میشه …
هفت ماه گذشت حالا مونس روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شد و احمد عاشق اون بود و جالب اینجا بودکه مونس به همه ی مردای دور برش می گفت بابا و فقط احمد رو مثل من صدا می زد …..
و اونقدر شیرین و خواستی شده بود که نه تنها من و احمد بی اندازه دوستش داشتیم آنا و بابا وپدر و مادر احمد و تمام فامیل عاشقش شده بودن ..و من تنها امیدم تو زندگی مونس بود و دیدن گاه بیگاه آویسا …
چون من دیگه مرتب حواسم به احمد بود که خطایی نکنه و دائم بهش شک داشتم …
در گیری شدید ی تو ذهنم بوجود اومده بود که نمی تونستم به کسی کمک کنم و خودم نیاز داشتم کسی به دادم برسه ..برای همین کلا دیگه مرکز نرفتم …
چون خبر پخش شد و به زودی آنا و بابا هم از زبون دیگران شنیدن و مدعی من شدن که چرا حرفی نمی زنم …
گفتم : اونطوری که مردم میگن نیست بهش تهمت زدن …و برای حفظ زندگیم از احمد دفاع کردم …

ولی کم کم احساس می کردم باز احمد داره یک کارایی می کنه ..تا سرمو دور می دید با دستیاراش شوخی های رکیک و بی معنا می کرد ..
گاهی مریض که میومد بیرون در اتاق رو می بست ..مدتی خبری ازش نبود ..
نمی دونستم آیا با اون دختر تو اتاق چیکار می کنه ..اصلا اون به احمد اجازه میده که بهش دست درازی کنه ؟اونم جایی که من پشت در بودم ؟..
یا من گناه می کنم و بهشون تهمت می زنم ؟ اما غرورم اجازه نمی داد درو باز کنم ..همین طور به در خیره می شدم و قلبم تو سینه می کوبید ولی جرات دیدن چیزی رو که حدس می زدم نداشتم …..
اصلا شایدم اشتباه می کردم …
بیشتر شب ها وقتی می خواستیم بریم خونه به من می گفت جایی کار دارم تو برو من میام …و میرفت و تا دیر وقت نمی اومد ….
اگر برای هر کدوم از کارای اون می خواستم دعوا راه بندازم اعصاب هر دومون داغون می شد …کلا اهل غُر زدن نبودم ..ولی در هر فرصتی نماز می خوندم و با خدا راز و نیاز می کردم ….
تا دلم خالی بشه ..
مدتی بود که شب خواب می دیدم و صبح عین همون خواب برام اتفاق میفتاد ..آدم هایی رو که برای اولین بار به مطب میومدن من شب قبل تو خواب می دیدم ..و این برام خیلی عجیب شده بود ….
و تو ی این خواب ها احمد رو می دیدم که داره به من خیانت می کنه و این بیشتر رنجم می داد چیزی که اثباتش احمقانه به نظر می رسید ..
کشمش های روحی من داشت خیلی به منو و مونس صدمه می زد ..برای اینکه خودمو از اون وضعیت خلاص کنم با خانم دکتر مرندی حرف زدم و ترجیح دادم احمد رو به حال خودش رها کنم و برگردم مرکز …..
سعی می کردم هر چه بیشتر از کارای اون دوری کنم و به روی خودم نیارم …

دیگه هیچ اعتمادی بهش نداشتم و ازش قطع امید کرده بودم پس باید خودمو نجات می دادم …این بود که درس می خوندم و برای فوق خودمو اماده می کردم و خوشبختانه قبول شدم و سرم به خوندن درس و رفتن به مرکز گرم شد ..
می دونستم که ادم ضعیف پا مال میشه ..
باید قدرتم رو بیشتر می کردم ….برای همین ظاهرا خیلی خوب به نظر می رسیدم ..ولی مرتب از گوشه و کنار می شنیدم که باز اون با کسی رابطه داشته بازم دستیار هاشو عوض می کرد و این نشون می داد که دوباره احمد داره کارایی می کنه که اون دخترا طاقت نیاوردن و رفتن ..
دوباره دعوا کردیم و دوباره …
اون بدون انکار فقط معذرت می خواست و شرمنده می شد و قول می داد ..و شاید پای هر قولش دو سه روز بیشتر نمی موند ..چهار سالِ پر از کشمش و دعوا و رو پشت سر گذاشتم ….
دیگه قید شو زدم کاری به کارش نداشتم و فقط باهاش زندگی می کردم ولی اجازه نمی دادم دستش به من بخوره نمی تونستم قدرت این کارو نداشتم ….اونقدر لب تخت می خوابیدم که گاهی با یک حرکت کوچیک میفتادم پایین …
اما احمد بی خیال این حرف ها همون طور مثل قبل مهمون دعوت می کرد و مهمونی میرفت ..و جلوی مردم وانمود می کرد که زندگی خوبی داریم مرتب می گفت : خانمم ..سرورم ..تاج سرم بدون اون من هیچم ..
و تا می تونست از جملات چندش آوری استفاده می کرد که فکر نکنم دیگران هم از شنیدنش خوششون میومد …و من فوق لیسانم رو گرفتم و با جدیت تو مرکز کار می کردم ….
یک روز آنا عصبانی اومد پیش من و گفت : چرا جلوی این مردتیکه رو نمی گیری داره آبروی ما رو می بره ..همه دارن میگن حتما تو ریگی تو کفشت داری که به اون حرفی نمی زنی ..
چرا تو که می دونی احمد داره این کارا رو می کنه بازم به روی خودت نمیاری ؟
گریه افتادم ..تنها همدمی که اون روزا داشتم همون اشک ها بود خون می خوردم و دم نمی زدم ….
گفتم : چیکار کنم آنا ؟شما بگو ..طلاق خوبه ؟بگیرم ؟ یا دعوا و مرافه کنم ؟
هر شب همدیگر رو بزنیم چطوره ؟ شما بگو با این مرد چیکار کنم ؟
هر کاری شما بگی کرده ام فایده ای نداره بزار اونقدر بکنه تا خسته بشه ..من دیگه قدرت مبارزه با کسی رو ندارم …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن