رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت31

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

بنیامین هم که دید وضع یکم بد جوره طرف تلویزیون رفت و روشنش کرد

خداروشکر حرفی نزد و گرنه از خجالت آب میشدم

بنیامین هی چند بار زد روی کنترل و با صدای ناله گفت

-اههه چرا نمیاد این

طرفش رفتم و گفتم

-بزار من کمکت کنم!

کنترل طرفم گرفت و خودش جلوی تلویزیون نشست

ای بابا نمیدونم چرا هرچی میزدم نمی امد
صفحه باتریش باز کردم و چند بار تکونش دادم شاید بهتر بشه

ولی جواب نمی داد ..
اه مرده شورتو ببرن چرا روشن نمیشی خب؟

که یهو کنترل از توی دستم کشیده شد و بعد از زدن همون دکمه ای که دستم روش بود
تلویزیون سریع روشن شد

شوکه زده طرف پدرام بر گفتم که پوزخندی زد و کنترل پرت کرد طرفم

-ولی من چند بار این دکمه رو زده بودم

– خب دیگه.. این جوریاس

و بعد کنار بنیامین ولو شد و صدای تلویزیون زیاد کرد

+اه مانا بکش کنار دیگه.. چرا عین چوب خشک اونجا وایسادی

به ظرف پر از پفیلای سارا نگاهی کردم و اروم کنار امدم

اینا چه برای خودشون جشن گرفته بودن! پاشید جمع کنید بابا اه

جدی کاش کار ها زود تر انجام میشد و من دستم به اون مدارک میرسید

با لب و لوچه آویزون رفتم کنار سارا نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم

سارا هم نگاهی به پدرام که با اخم داشت فیلم میدید و بعد ب من انداخت و گفت:

-اخه اینجا جا هست که خودتو جا کردی؟؟

-وا سارا چرا داد میزنی؟؟ مبل سه نفرس دیگه ما هم سه تاییم

نوچی کرد و کمی خودشو ول کرد و گفت

-این سه نفرس ولی برای من کمه و باید دوتایی بشینیم …یالا پاشو یه جای دیگه

نگاهی به جای خالی کنار پدرام انداختم و بعد به خودش که لبخندی رو لبش بود انداختم

از تری سوراخ شدن پهلوم از جا بلند شدم و کنار پدرام نشستم

که در کمال نا باوری پدرام چشمکی به سارا زد و سارا هم دستشو روی سرش گذاشت

ای خدا پس نقشه بوده…چشم غوره ای به سارا رفتم که با بیخیالی شونه ای بالا انداختت و مشتشو پر پفیلا کرد

خسته و کوفته سرمو به مبل تکیه دادم و کمی چشم هامو بستم

-چرا امروز دمغی؟

-نه خوبم …

-اگه بخوای می تونیم بریم اتاقم

-نه اتاق تو نه..اتاق من

دستی روی رن پام کشید و گفت

-برا من فرقی نداره دوتاش خالیه

با تموم شدن جملش تازه فهمیدم چی داره میگه

سیخ سر جام نشستم و خواستم بالشت پرت کنم توی سرش که سریع بشگونی از پام گرفت و خودشو عقب کشید

-آخ پام …وحشی

با صدای نالم خنده ای کرد و گفت

– دیگه باید عادت کنی..

-به چی دقیقا؟؟

-به این کارا…
و بعد دوباره زد زیر خنده

لبامو کج کردم و گفتم

-من اصلا پشیمون شدم میرم خونه سارا ..

-وقتی امدی اینجا دیگه راه برگشتی نداری.. چون که من به سارا گفتم چرا امدی اینجا

-وای چرا گفتی ؟؟ خدا ازت نگذره اه

خواستم یه چیز دیگه سمتش پرت کنم که با صدای در اوردی

پدرام برای باز کردنش از روی مبل بلند شد

با امدن شخص خوشتیپ و مسنی همگی از سر جامون بلند شدیم و متعجب زل زدیم به پدرام

اونم انگار گیر کرده بود و نمیدوست چی بگه

کمی صدامو صاف کردم و گفتم

-پدرام نمی خوای معرفی کنی؟

سرشو پایین انداخت و خیلی زیر لبی لب زد

-بابام..

شوکه زده ابروهامو بالا انداختم ودوباره سمت مرده نگاه کردم که دیدم اره خب شبیه پدرام هم هست فقط مدل پیر شدش ولی با توجه به سن بالا

هنوزم خیلی خوشتیپ بود

بررسی کردن گذاشتم برای بعد و کمی جلو رفتم و گفتم

-سلام من مانام خوش امدین

متقابل لبخندی زد و دستشو سمتم دراز کرد و گفت

-مرسی دخترم

همین که دستمو توی دستش گذاشتم گره خوردن ابروهای پدرام حس کردم که پدرش هم فشاری به دستم داد و بعد شروع کرد به احوال پرسی با بقیه

نفهمیدم اون فشار آخر یعنی چی.. شاید مدل دست دادنش این جوری هست

شونه هامو بالا انداختم و با دعوت بقیه روی مبل ها نشستیم

بعد کمی حرف زدن از جام بلند شدم و به سارا گفتم پشتم بیا

تا باهم به آشپز خونه بریم که یهو با زنگ خوردن گوشی پدرام بین راه وایسادم تا ببینم چی میگه

که یهو یکی از پشت با شدت خورد بهم

-اخ… دختر مگه کوری؟

خنده ای کرد و گفت

-خب خودت گفتی پشتم بیا منم داشتم می امدم ک یهو زدی رو‌ترمز

نفس عمیقی کشیدم و یدونه زدم تو سرش و سمت آشپز خونه هولش دادم

-دختر مگه داریم قطار بازی میکنیم.. گفتم پشتم بیا .. ولی نه اینکه برچسبی به من

به شوخی بشکنی روی هوا زد و گفت

-اون چسبوندن ک پدرام اوکی میکنه من فقط از پشت نظاره میکردم

جیغی زدم و خواستم طرفش برم که یهو با صدای پدرام محکم لبمو گاز گرفتم

-دخترا منو صدا کردین؟

سارا اشاره ای به من کرد و گفت

-نه داشتیم راجب چسبوندن به مانا حرف میزدیم که یهو شما امدی

چاقو رو از روی کابینت بر داشتم و با سرعت طرف رفتم

-دختره ی دهن لق تو خجالت نمیکشی،،؟؟

شیطون ابروهاشو بالا انداخت و پشت پدرام غایم شد پ گفت

-خب مگه دروغ میگم.. خدایی من ک نمی اونم ازش بگذرم چه برسه به پدرام

از خجالت لپام قرمز شده بود.. دوباره خواستم برم طرفش که پدرام با دست مانع شد و یهو داد زد

-اه بس کنید این بچه بازی هارو!! درست حرف بزنید بفهمم اینجا چه خبره

سارا مثل همیشه دوباره دهنشو باز کرد که چاقورو سمتش گرفتم و اروم زمزمه کردم

-یه کلمه بگی خودم میکشمت

اونم نامردی نکرد و گفت

-پدرام من می خوام بگمااااا ولی این مانا داره تهدیدم میکنه

-اه خفه شو دیگه سارا.. نخود تو دهنت سبز نمیشه

-چرا سبز بشه؟؟؟ پدرام مگه غریبس

دوباره خواستم جوابشو بدم که پدرام نفسی تازه کرد و خودشو از وسط ما بیرون کشید

-شما دو تا تون دیوونه اید.. منو بگو که امدم ببینم چی شده…

زیر چشمی نگاهی به سارا انداختم که اونم هم زمان نیشخندی زد و بعد رفتن پدرام دوتامون پقی زدیم زیر خنده

بیچاره حق داشت.. دیونش کردیم

بعد از چند دقیقه گیج خوردن توی آشپز خونه بلاخره چندتا چیز آماده کردیم و به کمک هم روی میز چیدیم و بقیه رو صدا کردیم

با امدن بابای پدرام صندلی بالای میز بهش اختصاص دادیم و خودمون هم نشستیم

همین طور که داشتم کمی از لیوان آبم میخوردم با سوال پدرش یهو آب توی گلوم موند و به سرفه افتادم

-مانا شنیدم پدرت سکته قلبی پشت سر گذاشته…

همین طور که به بدبختی سرفه میکردم به کمک سارا یکم حالم بهتر شد و سرمو پایین انداختم

این پدرامو از کجا میشناخت… این کی بود دیگه

به پدرام نگاه کردم که اونم قاشق توی دستش داشت میلرزید و شوکه زده زل زده بود

مدام یه سوال توی مغزم تکرار میشد

که چطوری پدرمو میشناسه ..

سکوت بدی کل خونه رو پر کرده بود ‌بد تر از اون این بود که بابای پدرام هنوز منتظر جواب من بود

آب دهنمو به بدبختی غورت دادم و زیر لب گفتم

-اره.. ولی بخیر گذشت

انگار همه منتظر همین یه جمله من بودن جون نفس هاشونو بیرون دادن و دوباره مشغول خوردن شدن

تا آخر شام دیگه نه ما حرفی زدیم و نه اون ..

با تشکر زیاد پسرا سفررو جمع کردیم و داشتیم ظرف هارو میشستیم که یهو فکر رفت به چهره ی باباش

یادم نمی امد ک دیده باشمش..
و مطمعنم ک بابا همچین دوستی نداشت ولی اینکه چطوری خانوادمو میشناسه …

همین طور که توی فکر بودم یهو با صدای شکستن بشقاب جیغی زدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

– مانا چیکار میکنی حواست کجاست ؟؟

با بغض زل زدم به سارا و دست پاچه گفتم :

– بخدا نمیدونم .. نفهمیدم

-باشه باشه عزیزم اروم باش .. چیزی نیس..

دیگه نشد بیشتر از این خودمو نگهداری و یهو با صدا زدم زیر گریه

-سارا حالم خیلی بده..

– اروم باش دختر صدات میره نزار بیشتر شک کنه

حق با سارا بود
تند تند اشک هامو پاک کردم و به کمکش روی صندلی نشستم

یکم تونسته بودم خودمو اروم کنم ولی هنوز هم دلم شور میزد

کفری از دست وضعت زندگیم از روی صندلی بلند شدم که همزمان پدرام هم به آشپز خونه امد و گفت

– بچه ها بابام داره میره .. گفتم اگه خواستید خداحافظی کنید

نزاشتم جملش تموم شه و بیرون رفتم

می خواستم خودم با این مرد رو به رو شم و بفهمم کیه .. چی می خواد ؟

موهامو با کش بالای سرم بستم و به پدرش تا دم در همراهی کردم

خیلی دلم می خواست بدونم اسم این آدم چیه ولی.. از رفتار های پدرام مشخص بود که اصلا خوشش نمیاد راجبش حرف بزنه

باید از این هم سر در می اوردم که چرا این دوتا اختلاف دارن.. به هر حال پدرشه..

با قرار گرفتن دست کسی روی شونم به باباش نگاه کردم که گفت

– مانا جان خوش حال شدم از دیدنت
لبخندی زدم و گفتم

– ممنونم آقای..

کمی مکث کردم تا اسمشو بگه که خداروشکر جواب داد و گفت

-سهراب هستم ..

– بعله، منم خوشبختم آقای سهراب

سری تکون داد و با بقیه هم خدافظی کرد و از خونه بیرون رفت

بهد از بستن در مدام توی ذهنم دنبال یه اسمی به نام سهراب بودم

دوست یا آشنایی … ولی لعنتی هیچ کسی نبود

سر گردون همون جا وایساده بودم که پدرام صدام کرد اتاقش

پوفی کشیدم و سمت طبقه بالا رفتم

معلوم نبود این دوتا چشون هست..

با رسیدن به اتاق تقه ای به در زدم و وارد شدم

پدرام همون طور که روی مبل نشسته بود یهو گفت

-بابامو از کجا میشناسی؟

ابرو هامو از تعجب بالا انداختم و گفتم

– چی چرت و پرت میگی ؟؟ من اصلا نمیشناسمشون

-که چرت و پرت میگم اره؟ اون روز دم خونه من تو خیابون چیکار داشتی؟؟

وای دیگه باورم نمیشد.. جایی که من باید این سوال هارو میپرسیدم حالا پدرام داشت ازم بازجویی میکرد

– من امده بودم تورو ببینم .. آقا سهراب رو هم نمیشناسم

از روی مبل بلند شد و گفت

– نمیشناسی و اسمشم میدونی .،! یالا حرف بزن مانا ؟ امدی جاسوسی منو بکنی براش

دستی به سینش زدم و با جیغ گفتم

– هنوز مثل شما کثافت نشدم.. من نمیشناسمش.. اسمشم امشب دم در گفت

مشتی روی میز کوبید و گفت

– پس از کجا میدونه ؟ از کجااااااا

این پسر روانی بود.. اخه من چیه اینو دوس داشتم؟؟

نفس عمیقی کشیدم و چشم چرخوندم ، پدرام مدام راه می رفت و یه چیز هایی زیر لب زمزمه میکرد

دیگه واقعا داشت حوصلمو سر میبرد ! بی توجه بهش عقب گرد کردم و دستمو روی دستگیره گذاشتم که یهو با حرفی که زد از جام پریدم

-کجا در میری هان؟

سمتش برگشتم و توی چشم هاش نگاه کردم

-میرم پیش سارا، اونا رو ول کردیم خودمون امدیم بالا

دستی روی صورتش کشید و گفت

– راست میگی.. بریم باهم پایین

خواستیم باهم بیرون بیایم که یهو با زنگ خوردن گوشیش

پدرام چند قدم به عقب برگشت و چند بار هم به من نگاه کرد ! که لبامو کج کردم و گفتم

– تو برو گوشیتو جواب بده .. من میرم پایین

باشه ای گفت و سمت گوشیش رفت

نمی خواستم بیشتر توی اتاقش بمونم .. پس در باز کردم و اروم بیرون امدم

ولی هنوز کامل خارج نشده بودم که با امدن اسم گاو صندوق.. گوشامو تیز کردم

مثل اینکه پدرام داشت میرفت سمت گاوصندوقش.. بهترین فرصت بود برای اینکه بفهمم این لنتی کجاست !

همین طور که در باز بود اروم اروم طرف پله ها رفتم و زیر چشمی هم به اتاقش نگاه میکردم

ولی هرچی داشتم چشم مینداختم نمی تونستم پدرام ببینم

کمی بیشتر به نرده ها تکیه دادم و خودمو عقب کشیدم که با دیدنش اونم پشت قاب عکسش تازه متوجه شدم کجا می تونم پیداش کنم

کمی بیشتر خودمو بالاکشیدم که یه لحظه نفهم چیشد و از بالای پله ها پرت شدم پایین …

با درد بدی که توی سرم پیچیده بود آخی گفتم و کمی چشم هامو باز کردم

اولش تار تار بود ولی بعد تونستم قیافه های نگران پدرام و سارا و بنیامین تشخیص بدم

-مانا خوبی؟؟ مانا

دستمو به سرم گرفتم و با درد نالیدم

-اخ سرم ..

همین یه جمله من کافی بود که یهو سارا پقی زد زیر خنده و گفت

-دختر خیلی باحال از بالا پله ها قل خوردی .. من که گفتم جون سالم در نمیاری .. ولی مثل اینکه در اوردی

خواستم یدونه پس گردنی بزنم تو گردنش که با تیری که استخون دستم کشید جیغ بلندی زدم

-آی آی دستم

پدرام کلافه پوفی کشید و گفت

-باید ببرمت بیمارستان ..

-نه پدرام کجا می خوای ببریش.. بیارش روی مبل من معاینش میکنم

-شاید جای دیگش هم شکسته باشه داداش من

– خب بیارش روی مبل تا همه جاشو بررسی کنم

-عه اونوقت تو می خوای بررسی کنی؟

-خیلی ببخشید که دکتر ! می خوای تو معاینه کنی؟؟

-اره من معاینه میکنم.. کافیه کار هایی ک می کنی بهم بگی

کلافه از بحث بینشون چشم هامو بستم و بلند گفتم

-اه دوتاتون ساکت شید .. عین پسر بچه ها میمونید آخ ..

-مانا جونم درد داری؟

دلم می خواست همین جا قبر سارا رو بکنم

اخه این سواله دختر خوب؟

چشم غوره ای بهش رفتم و گفتم

-چه عجب یادت افتاد شاید منه بدبخت درد داشته باشم ..

به پدرام که مثل درخت وایساده بود اشاره ای کردم و گفتم

-سر مزار که نیومدی! کمک کن برم رو مبل بنیامین دستمو ببنده

-ولی اخه..

-پدرام من بیمارستان نمیرم.. هر وقت رفتم افسردگی گرفتم ..یالا منو بلند کن

باشه ای گفت و دستشو زیر پام انداخت و با یکم مکث از روی زمین بلندم کرد

وقتی رفتم توی بغلش تنها چیزی که حس کردم بوی خوش عطرش بود.. با همه ی وجودم بوش کردم و سرمو روی سینه آش گذاشتم

چقدر دلم تنگ بود براش

خودمو بیشتر بهش چسبوندم و با ناز گفتم

-اوف خیلی درد دارم ..

پدرام هم با محبت نگاهی بهم کرد و گفت

-الان بنیامین معاینه میکنه.. ایشالله که چیز جدی نیست

کمی لبامو غنچه کردم و گفتم

– ولی اگه در رفته باشه چطوری تحمل کنم؟

– در نرفته عزیزم .. بعدشم من اینجام

کاش پدرام همیشه از این حرفا میزد و همیشه این پدرام میموند

همین طور که محو نیم رخ صورتش بودم یهو سارا نگاهی بهم کرد و گفت:

-بسه بابا این ناز و عشوه ها.. زود بخواب معاینه شی ببینیم چه بلایی سر دست بدبختت اوردی

خدایی هم راست میگفت همیشه هرچی بلا بود سر دستم می امد ، پدرام اروم روی مبل نشوندم و بعد مثل بادیگارد ها بالا سرم وایساد

همین که بنیامین داشت معاینه میکرد
هی مدام ملافه رو مینداخت روی سی*نه هام یا یهو دستشو میزاشت روی دستم

انقدر کار هاش بامزه بود که کلا درد فراموش کرده بودم و با سارا هی ریز ریز میخندیدیم

بنیامین‌هم متوجه حساسیت پدرام شده بود و سعی میکرد زیاد حساسش نکنه و تماسی باهام نداشته باشه

بعد از تموم شدن کارش نفس عمیقی کشیدم که برگشت سمت پدرام و گفت

-خداروشکر نشکسته فقط کمی کوبیده شده.. که یه پماده فردا بهت میگم براش بخری

پدرام سری تکون داد و سارا اینا هم بعد کمی نشستن برام ارزو کردن زود تر خوب شم و کم کم بلند شدن که برن

امشب بعد مدت ها با پدرام می تونستم تنها باشم ولی متاسفانه با یه دست چلاق باید امشبو میگذروندم

انقدر روی تخت وول خوردم و این دنده و اون دنده شدم تا آخر چشم هام کمی گرم شد

همین طور که داشتم نفس عمیق میکشیدم و به رویاهام فکر میکردم که یهو با صدای چیزی چشم هامو باز کردم و نگاهی توی اتاق انداختم

به ظاهر که چیزی نبود
کلافه دستمو بالا گرفتم و نگاهی بهش انداختم .. الکی الکی چه کار داده بودم دست خودم ها ،خواستم از روی عسلی لیوان ابو بردارم که دوباره با همون صدا دستم بین راه خشک شد

مطمعن بودم صدای چیزیو شنیدم ولی نمیدونم از کجاس

از روی تخت بلند شدم و‌بدون روشن کردن لامپ اروم لای در باز کردم

میدونستم توی این شرایط رفتن به اتاق پدرام اصلا خوب نیست ولی باید اونم صدا میکردم

بعد از باز کردن در نگاهی سمت اتاقش انداختم که با دیدن برق روشن و در نیمه باز یه لحظه تعجب کردم اما بعد گفتم شاید اونم مثل من با صدا بیدار شده

نفس راحتی کشیدم که حالا فقط من نیستم که این صدارو شنیدم و سمت اتاقش رفتم

ولی هرچی از گوشه در چشم می انداختم هیچی مشخص نبود

کمی بیشتر درو باز کردم و این دفعه با ندیدن پدرام دیگه مطمعن شدم داخل اتاق نیست

کمی چشم چرخوندم تا شاید از توی حمامی جایی در بیاد ولی با امدن همون صدا ولی با شدت بیش‌تری جیغ خفه ای کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

ضربان قلبم داشت روی هزار میزد و از همه بد تر دستم بود که بد جوری درد گرفته بود

ولی هرچی بود به جون خریدم و از اتاقش فاصله گرفتم و سمت نرده ها رفتم

از ترس اینکه این دفعه هم اتفاقی بیوفته خودمو طرف دیوار کشیدم و اروم اروم از پله ها پایین رفتم

هرچی که به طبقه پایین نزدیک تر میشدم انگار صدا واضح تر بود

توی آشپز خونه و پذیرایی نگاه کردم و با ندیدن پدرام هم دلم شور میزد ‌وهم بدجوری داشتم میلرزیدم از ترس

خواستم بیخیال شم و کلا بر گردم توی اتاقم که با بهم خورد صدای دری به عقب برگشتم و نگاهمو دوختم توی حیاط

مطمعن بودم صدا این دفعه از ته باغ امد ولی اونجا که کسی نمیره پس چ خبری شده؟

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن