رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت32

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با بدبختی خودمو کنار در کشیدم و نگاهی به باغ تاریک کردم

هیچ کسی نبود حتی پرنده هم پر نمیزد ولی مدام یه صداهایی می امد و منو بیشتر از قبل میترسوند

دوباره نگاهی توی خونه انداختم تا شاید پدرام ببینم ولی حتی اونم تو این وضع گم و گور شده بود

هرچی می خواستم بیخیال شم و خودمو به راه بزنم ولی این حس کنجکاوی لنتی ول کن نبود

درشیشه ای باز کردم و اولین قدمو توی حیاط گذاشتم

انقدر تاریک و خلوت بود که ادم یاد گورستان میوفتاد

فکر ترس و تنها بودنو کنار زدم و اروم اروم خودمو سمت دیوار کشیدم و بعد از طی کردن حیاط وسطی تازه رسیده بودم به حیاط پشتی

صداها کاملا واضح شده بود و دیگه مطمعن بودم کسی وارد خونه شده

کمی خودمو جمع و جور کردم و نگاهی به کل باغ انداختم که یهو با دیدن در مشکی رنگ توجهم جلب شد
از استرس و ترس کل وجودم داشت میلرزید ولی راهی بود که امده بودم و باید سر در می اوردم چه خبره اینجا

خودمو کنار در رسوندم و اروم دستمو روی دستگیره گذاشتم خدا خدا میکردم باز باشه و شانسم این بار گرفت و در با صدای تیکی باز شد

نفس حبس شدمو بیرون دادم و خودمو از لای در وارد کردم و نگاهی به پله های سفید رو.به روم کردم

یه حالت زیر زمین مانند بود که همه جاش با سرامیک پر شده بود

قدم اول برداشتم و دونه دونه پله هارو پایین رفتم ولی هنوز به پله اخر نرسیده بودم که یهو با صدای داد پدرام نفس توی سینم حبس شد

از ترس چشم هامو بستم و گفتم الان پشتمه و فهمیده امدم اینجا

دیگه بدبخت شدی مانا.. دیدی کاری کردی که لو بری

اروم طرف عقب برگشتم ولی با ندیدن کسی متعجب زده دوباره اطراف نگاه کردم که این بار باز صدای پدرام بلند شد

اما دقیقا از پشت دیواری که قرار داشتم

هرچی داخل زیر زمین نگاه کردم هیچی نبود جز دیوار و چندتا صندلی خالی

ولی این صداها و بعد صدای پدرام .. نا خود آگاه یاد این فیلم های جنایی افتادم و پیش خودم گفتم نکنه واقعا دیوار مخفی باشه

ولی هرچند کار این ها هم چیزی کم از جنایت نداشت

خودمو سمت دیوار کشیدم و سعی کردم دستمو روی دیوار ها فشار بدم تا شاید باز شه

ولی لعنتی هر کاری میکردم فایده ای نداشت
معلوم نبود دقیقا درش کجا مخفی شده

آهی کشیدم و دوباره خودمو طرف پله ها کشیدم و روی اخریش نشستم

حداقل از اینجا کمی صدا ها مشخص تر بود
گوشمو چسبوندم به دیوار و با اون یکی دستمو روی گوشمو نگه داشتم

انگار مدام صدای پچ پچ می امد اما بعد پدرام بود که داشت داد میزد و یه سری وسایل بهم میریخت

-احمق هاااا چطور گذاشتید دوباره لو بره ؟ هان .. چقدر بهتون سفارش کرده بودم که این بار هر طور شده محموله باید کامل باشه

-اقا ما کارمونو…

-خفههه شوووو.. الان دخترا کجان؟؟

-تو انبار خونه پایینی ولی یکیشون اصلا قرار نمیگیره

-فردا شب همرو میرسونی به آدرسی که میگم.. اون یه نفرم اگه دیدید زیاد وحشی شد کارشو تموم کنید

با شنیدن آخرین جملش هینی کشیدم و دستمو محکم روی دهنم گذاشتم

خدای من پدرام داشت چیکار میکرد،؟ چرا این مدت یادم رفته بود قیافه اصلیشو.. چطور تونستم به همچین آدمی دل ببندم

اشکامو پاک کردم و با فکر به اینکه الان من دقیقا خونه همچین آدمی هستم و هر لحظه ممکنه بلایی سرم بیاره از روی پله ها بلند شدم و خواستم برگردم سمت ویلا تا زود تر به امیر خبر بدم

ولی تا خواستم برگردم یهو با ضربه ای که توی سرم خورد دیگه چیزی نفهمیدم و پخش زمین شدم

با دردی که توی دستم و سرم پیچیده بود چشم هامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم

توی اتاق خودم بودم و تقریبا ظهر شده بود

خواستم از روی تخت بلند شم که با درد شدیدی که توی سرم پیچید جیغی کشیدم و روی تخت خودمو پرت کردم

-اخ سرم.. آی

همین طور که ناله میکردم دستمو روش گذاشتم و کمی فشار دادم که یهو با لمس چسب و باندی روی سرم اروم نیم خیز شدم و به آیینه نگاه کردم

چه بلایی سر سرم امده بود.. این باندا چیه؟؟

کلافه چشم هامو بستم و سعی کردم به شب قبل فکر کنم

افتادند از پله ها بعدش حرف های سارا و پدرام .. آخر شب و اون صدای عجیب.. و در آخر ته باغ و در مشکی و فروختن دخترا

اما اخرش یادمه یه چیزی توی سرم خورد ..
اما چرا آوردنم اینجا؟؟ یعنی چیشده

با هزار تا بدبختی پاهامو از روی تخت آویزون کردم و سعی کردم برم بیرون

ولی تا بلند شدم یهو سرم گیج رفت و دوباره روی تخت نشستم

چندتا نفس عمیق پشت هم کشیدم و دوباره بلند شدم این بار یکم بهتر بود و از شدت سرگیجم کم تر شده بود

خودمو طرف در کشیدم و اروم بازش کردم..

خونه توی سکوت عجیبی گم شده بود و حتی صدای کوچیک ترین چیزی هم نمی امد

از همه بدتر در اتاق پدرام هم باز بود ولی کسی داخلش نبود

یعنی کجا رفته بود.. نکنه جدی رفته باشه اون دختررو بکشه
با فکر بهش سریع سمت اتاق برگشتم تا آماده شم و به امیر هرچه زودتر خبر بدم

خودمو‌ توی بد مخمصه ای انداخته بودم و هرکاری هم که میکردم نمی تونستم نجات پیدا کنم

با فکر به شماره ی امیر خداروشکری گفتم که یادمه و اروم اروم طرف طبقه پایین رفتم

هیچکس خونه نبود جز گلی که اونم یه جوری باید دست به سرش میکردم

با صدای دمپایی هام گلی سراسیمه از آشپز خونه بیرون پرید و گفت

-خانوم کجا؟

با حرفش یاد اهنگ هی خانوم کجا کجا افتادم و با لبخند گفتم

-مگه نمیبینی گلی!؟ دارم میام پایین

-خانوم اقا گفتن اصلا نزارم تکون بخوری

یه لحظه از حرفش ترسیدم و گفتم

-یعنی چی تکون نخورم؟؟؟

-اخه دیشب با اون حالتون و ضربه ای که به سرتون خورده بود اقا پدرام خیلی عصبی بود و حتی چندنفرم اخراج کرد وبه منم گفت که نزارم تکون بخورید تا خوب شید

پس چقدر اتفاق ها افتاده بود زمانی که من نبودم!

با حرف های پری نفسی از اسودگی کشیدم و گفتم

-نترس گلی.. من خوبم البته اگه بری و از خونت برام چایی سبز بیاری

-اخه تا برم خونه شما تنها..

میونه حرفش پریدم و گفتم

-تا تو میری منم روی همین مبل میشینم و تکون نمیخورم! قول میدم

گلی هم انگار کمی با حرفم اروم شده بود چون سرشو پایین انداخت و گفت

-باشه پس بشینید الان میام

چشم هامو روهم گذاشتم و خودمو روی صندلی پرت کردم

تازه چند دقیقه بود که از رفتن پری میگذشت ..ولی بازم فرصت هدر ندادم و خودمو به تلفن رسوندم

فقط خدا خدا میکردم وصل باشه

تلفن و برداشتم و تند تند شماره مورد نظرمو گرفتم و روی گوشم‌گذاشتم

با اولین بوقی که خورد از خوشحالی دوس داشتم بپرم بالا و جیغ بزنم

ولی فعلا هیجانمو کنترل کردم و سعی کردم منتظر شم‌ تا امیر برداره

با پیچیدن صداش توی گوشی انگار دنیا رو بهم دادن

آب دهنمو غورت دادم و سریع گفتم سلام خوبی

-سلام شما

-منم مانا..

بعد از گفتن اسمم چند دقیقه سکوت بینمون برقرار شد و‌ یهو گفت

-مانا خودتی؟ حالت خوبه؟

-خوبم‌خوبم ، ببین امیر باید یه چیزی بهت بگم .. باید زود برید جلوشو‌ بگیرید

-باشه اروم باش تو ..بگو چیشده !؟

– امیر من دیشب نزدیک ..

همین طور که داشتم پشته هم کلمه هامو ردیف میکردم تا زودتر بهش بفهمونم

یهویی با دیدن سایه گلی دست پاچه حرفمو قطع کردم و تند به امیر گفتم

فقط باید ببینمش ..

منتظر نشدم تا جوابشو بشنوم و تلفن روی میز گذاشتم

انقدر استرس داشتم که اصلا نفهمیدم چطوری سر جام برگشتم

گلی با دیدنم لبخندی زد و گفت

-ببخشید خانوم .. طول کشید یکم

تو دلم گفتم کاش بیشتر طول میکشید ..
پوفی کشیدم و اروم گفتم

-نه اشکالی نداره .. من میرم بالادیگه

-ولی چایی چی

با یاد چایی لبخندی زدم و گفتم بیار تو اتاقم

دوروزی بود که از زنگ زدنم به پدرام میگذشت و هنوز خبری نشده بود

حتی این دو روز پدرام هم خونه نیومده بود و معلوم نبود چش شده بود

از یه لحاظ خیلی نگرانش بودم و از لحاظ دیگه هم فکر میکردم امیر پیداشون کرده و دستگیر شدن

ولی خب آدمی ک دستگیر میشخ نباید به ما یه خبری بده؟ یا مثلا امیر ک میدونه من چرا اینجام بیادو من و نجات بده

انقدر این دو روز به این چیزا فکر کرده بودم که مغزم دیگه نمیکشید

کارم شده بود خوردن و خوابیدن و توی باغ قدم زدن

یه چند باری هم سراغ در مشکی رنگ رفتم ولی قفل زده بودن و هر کاری هم میکردم نمی تونستم پیداش کنم

امروز هم طبق عادتم از نبودن گلی استفاده کردم و شروع به قدم زدن توی باغ کردم

بعد از چند ساعت راه رفتن همین که مطمعن شدم کسی حواسش نیس خودمو به در رسوندم و تند تند چاقویی که دستم بودو توی قفلش چرخوندم

انقدر قفلش سنگین و پیشرفته بود که با هرچی میومدم بازش کنم لنتی جواب نمیداد

مشغول ور زفتن با قفل بودم که با صدای گلی از جام پریدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

-خانوم اینجا چیکار میکنی؟؟

کلا این در روز فقط همین جمله رو بلد بود
این جا چیکار میکنی،،؟ چرا نشستی ؟ چرا خوابیدی

نفس عصبی کشیدم و خیلی ریلکس گفتم

-مگه نمیینی دارم قفل اینو باز میکنم

-خب چرا با چاقو باز میکنید ،؟ کلید اینجا فقط دست اقا پدرامه

-نه.. دادتش به من ولی متاسفانه کلید توی قفل شکست و حالا نمیدونم چیکار کنم

نمیدونم این دروغ های گنده گنده از کجا داشتم میگفتم فقط با دیدن قیافه گلی که تقریبا راضی شده بود آفرینی به خودم گفتم ‌ بی توجه بهش دوباره مشغول شدم

-خانوم اون طوری که باز نمیشه!!! آآآآآآآآ
بفرماااااا خود اقا امد الان میرم میگم بهش کلید یدک های اینجارو بده

با اسم آقا ناخودآگاه لرزی توی بدنم پیچید و با ترس زل زدم به رفتن گلی

با ترس زل زده بودم صحنه روبه روم و پلک هم نمیزدم

گلی داشت مدام حرف میزد و پدرام هم هر لحظه بیشتر اخم هاش توی هم میرفت

خدامید‌ونه داشت چیا سر هم میکرد… نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم گفتم

اروم باش مانا.. تو می تونی از پسش بر بیای

نگاهمو دوختم و زمین و چاقو پشتم قایم کردم

از اول هم کلا شانسی نداشتم .. این دو روز اصلا سر و کلش پیدا نشده بود بعد حالا سر موقع یهو پیداش شد

همین طور که داشتم فکر میکردم و با خودم کلنجار میرفتم .. با دیدن کفش های پدرام مقابلم

نگاهمو کم کم از کفش هاش و بعد شلوار و کتش بالا اوردم و در آخر رسیدم به صورت برنزش

پوزخندی گوشه لبش بود که از هزار تا حرف تلخ تر بود

آب دهنمو غورت دادم و سعی کردم یه جوری از این وضع در برم که با حرفی که زد گور خودمو کندم

-دنبال این میگردی مانا،؟

با دیدن کلید های توی دستش چشم هامو روی هم گذاشتم و گفتم

-پدرام من

نزاشت توضیح بدم و دستش روی لبم گذاشت و کشیده گفت

-هیییسسسس هیچی نمی خواد بگی .. هیچی

اشکم داشت در می امد .. این حالتش فقط یه بار دیده بودم اونم وقتی که فکر کرد من با بنیامین رابطه داشتم

تند تند سرمو تکون دادم و چشم دوختم بهش

با دستش پشت بازومو گرفت و طرف خونه کشیدم

از استرس زیاد داشتم حالت تهوع میگرفتم
ولی هر طوری که بود خودمو سر پا نگه داشتم و باهاش وارد خونه شدم

با رسیدن به خونه سریع چشممو گردوندم تا گلی ببینم که هرچی میگشتم انگار نبود

پدرام در وردی با صدا بست و من و سمت خودش برگردوند و اروم گفت

-فرستادم برن .. الان فقط خودم و خودتیم پلیس مخفی…!!

انقد غلیظ اسم پلیس مخفی کشید که یعنی که یعنی

پشت چشمی براش نازک کردم و با حرص گفتم

-خب الان که چی؟؟

پوزخندی مزخرفش دوباره زد و گفت

-که یعنی این..

تلفنش در اوردم و یه شماره ای گرفت و روی گوشش گذاشت

دست به سینه زل زده بودم بهش و منتظر بودم بیینم چی توی سرش میگذره …

که در کمال تعجب گوشی با دستش روی گوشم نگه داشت و زل زد توی چشم هام

همین که گوشی به گوشم چسبید تک بوقی خورد و بعد از اون صدای ظریف زنی توی گوشم پیچید

-الو

با تعجب به پدرام نگاه کردم که اشاره ای به گوشی کرد و بیشتر به گوشم چسبوند

-الو

-سلام بفرماید

با پیچیدن صدای سلامش بغض کردم و لبامو بهم دوختم

من خوب این مدل سلام کردن میشناختم … این صدا از بچگی دنبالم بوده

صدایی ک وقتی خواب نداشتم برام لالایی بود وقتی میخوردم زمین برام سنگ صبور بود
وقتی دلم میگرفت هم دردم میشد

دونه دونه‌ اشکام میریخت و همه وجودم شده بود دوتا گوش

دوتا گوشی که انگار می خواستن با همه وجود صدای مامانمو توی خودشون ذخیره کنن

دیگه بیشتر نتونستم دووم بیارم و دو زانو روی زمین نشستم

پدرام هم تلفن قطع کرد و توی جیبش گذاشت

با چشم های اشکی نگاش کردم که خیلی سرد گفت

-خوب حواستو جمع کن که بعدا این صدارو کلا ازت نگیرم

با شنیدن حرفش بلند زدم زیر گریه و محکم دستمو مشت کردم

خدایا این چه عذابیه..
صبرم دیگه داشت لبریز میشد
هرکاری دلش میخواست انجام میداد وهر عذابی که فکر میکرد سرم میوورد
خدایا مگ من جز اینکه بتونم زندگی داداشمو نجات بدم چی ازت می خواستم

برگشتم سمتش و با حرص و پوزخند بهش توپیدم

-فکر میکنی می تونی منو با خانوادم تهدید کنی ؟؟
منه خر اگه اینجام فقط و فقط به خاطر اینکه خودمو فدا کردم .. از همه چیم زدم .. حتی دیگه جونمم مهم نیس
حالا منو با خانوادم تهدید میکنی؟؟؟ اره نا مرد

باشنیدن حرفام
پوزخندی زد و وسط خونه دست به سینه برگشت سمتم
-اهان من نامردم؟؟ واقعا هم باید نامرد میبودمو توی کوچه ولت میکردم تا دست هر آدمی بیوفتی.. تو چی فکر کردی توی اون مغز کوچیک؟؟ که میای خونه من و شروع میکنی به جاسوسی ؟؟

حرفاش مثل پوتک توی مغزم کوبیده میشد

– اره ول میکردی توی کوچه حداقل شاید با یه آدم درست می خوابیدم و وضعم بهتر از الان با تو بود..

حرفم تموم نشده بود که محکم کوبیدم تو صورتم که لبم پاره شد و دندوم فرو رفت توش

مات و مبهوت به خون ریخته شده رو لباسم خیره شدم

_تو چیکار کردی؟!
توبازم منو زدی؟ها؟!

با صدای جیغم گلی تند زد به در و بعد از اون هم صدای نگهبان ها

– درو باز کنید.. مانا خانوم خوبی؟؟؟

پدرام کلافه نگاهی به لب پاره شدم انداخت و خواست بیاد جلو که زدم تخت سینش و گفتم

-به من دست نزن اشغال .. برو گمشو عقب

با باز شدن در گلی سراسیمه وارد خونه شد و با دیدنم محکم زد روی لپش و گفت

-خدا مرگم بده چت شده خانوم؟؟ تو چرا هی صدمه میبینی اخه

خواستم بگم بخاطر ضرب دسته اقا پدرامتونه

ولی دهنمو دوختم ‌و فقط با نفرت به پدرام نگاه کردم

به کمک گلی و نگهبان که زیر بغلمو گرفته بودن ، اروم روی مبل نشستم و در سکوت منتظر شدم تا گلی صورتمو پاک کنه

بد جوری لبم پاره شده بود و روش میسوخت

بعد از تمیز کردن و زدن یه چسب زخم کوچیک از روی مبل بلند شدم و اروم اروم طرف پله ها رفتم ولی بین راه متوجه حرف گلی شدم که داشت میگفت

-حاشا به غیرتت.. این دختره خودش مریض بود .. اخه چرا دست روش بلند کردی؟؟

پدرام هم کلافه نفسی کشید و دنبالم تا دم پله ها امد و بعد با کمی تعلل دستمو گرف و اروم باهم طبقه بالا رفتیم

چیزی نداشتم برای گفتن انگار علاوه بر اینکه لبم چسب خورده بود دهنمم دوخته بودن!

با رسیدن به طبقه دوم جسم بی جونمو توی اتاق برد و روی تخت نشوندم

نگاه سردی بهش انداختم و با دست سالمم کیلیپس موهامو باز کردم

پدرام زیر چشمی نگاهی کرد و گفت :

-چیزی می خوای برات بیارم؟

با صدای گرفته و خش دار گفتم

-فقط گورتو گم کن از این اتاق بیرون ..

با حرفم حرصی بیرون رفت و محکم در بهم کوبید

-به درک .. بی لیاقت

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن