رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت33

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

چند‌ روز از بحثم با پدرام میگذشت و تو این چند روز مثل دوتا غریبه بودیم

نه من بهش محلی میدادم و نه اون کاری به کارم داشت

روز به روز بیشتر باهم ضد میشدیم و جواب همو با یه نگاه میدادیم ..

امروز باید بنیامین می امد تا دستمو معاینه کنه .. خیلی خوش حال بودم که دیگه لازم نیست نصف کار هامو گلی کنه و مدام هم حرف بزنه

این چند روز فقط سه بار داستان خانوادشو تعریف کرده بود که اگه کسی بپرسه داستان زندگی گلی جای داستان زندگی خودم تعریف میکنم از بس که ماشالله پر جزعیاته

با به صدا در امدن در .. نگاهمو دوختم به در ورودی که یهو اولین نفر سارا بعد بنیامین و امیر وارد شدن

چشم هامو اندازه پرتغال کردم و گفتم

-اوووه چه خبره این همه آدم ؟؟

سارا لبخندی زد و گفت

-مرسی عشقم میدونم توهم از دیدن من خوشحال شدی،. خوش امدیم نه؟؟

وقتی دید صدایی از من در نمیاد نگاهی به بنیامین کرد و گفت

-خوش امدیم دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بنیامین هم تند تند سرشو تکون داد و گفت معلومه که خوش امدیم عزیزم

با تموم شدن حرف بنیامین هر سه خنده ای کردیم و از جام بلند شدم و اول به سارا بعد با پسرا خوش و بشی کردم و دعوتشون کردم به نشستن

ذاتا خیلی خوش حال شده بودم از دیدنشون و از یه لحاظ هم خیلی از دست امیر ناراحت بودم

بعد از اون روزی که بهش زنگ زدم حتی دیگه سراغمم نگرف ببینه چه بلایی سرم امده

با صدای گلی که سینی ابمیوه جلوم گرفته بود از فکر بیرون امدم و یه لیوان برای خودم بر داشتم

در همین هین هم بنیامین خودشو بهم نزدیک کرد و دستمو توی دستش گرفت

-می تونی کامل حرکتش بدی؟

سرمو به معنی اره تکون دادم که باند دورشو باز کرد و نگاهی انداخت

امیر لبخندی زد و برای عوض شدن جو بینمون گفت

-خب داداش براش یه گچ میگرفتی حداقل نقاشی یا یاد گاری روش میکشیدیم

اخم هامو جمع کردم و گفتم

-همینشم نمی تونستم تحمل کنم چه برسه به اینکه دستم اندازه خرس بشه

با حرفم امیر خنده بلندی کرد و گفت

– ولی خوب نقاشی میکشیدمااا.. که حتی خودتم دیگه دلت نیاد بازش کنی

+اگه لازم به نقاشی باشه خودم اولین نفر براش کامل میکردم نیازی به شما نبود

رومو طرف پدرام که تازه وارد خونه شده بود بر گردوندم و لبخند حرص دراری زدم

جنگ خوبی بود حداقل برای حرص پدرام

در جواب پدرام بنیامین به شوخی گفته

-داداش تو مگه جز یه خونه کشیدن با دوتا هفت کشیدن که مثلا کلاغن چیز دیگه ای هم بلدی؟؟

با حرفش هر ۳ زدیم زیر خنده و به پدرام نگاه کردیم

-اختیار داری داداش هرچی باشه به نمره های صفر تو توی نقاشی نمیرسم که

با حرفش سارا رو به بنیامین اوووو کشید و گفت

– از اولم میدونستم تو کار هنر هیچ کاری بلد نیسی

اخه رشته ی خود سارا هنر بود و بنیامین همه جوره سعی میکرد جلوش کم نیاره تا اینکه امشب پدرام همه چیز ریخت وسط

این بار دیگه هر چهار نفر میخندیدیم و کل فضا عوض شده بود

امیر میون خنده هاش روبه من گفت

-خب خب الان حال مریض چطورهه؟

مثل خودش سر حال ولی با کمی عشوه گفتم

-عاااالیه

که یهو پدرام زیر لب دندون قریچی رفت و به ما نگاه کرد

داشتم با چشم هام رابطه این دوتا رو چک میکردم که با پس گردنی که سارا بهم زد اخم توی هوا رف

-چته وحشی؟؟

-تو چته؟؟ حالا ی پس گردنی بود دیگه این کولی بازیا چیه؟؟

خواستم بگم همین سر بنده هم چند روز پیش ضرب دیده .. ولی حرفمو خوردم و گفتم

-اخه یهویی زدی .. ماشالله دستتم بد جوری سنگینه .. دردم امد

-به درک حقته .. چیکار این دوتا داری انداختیشون به جون هم؟؟

چشمکی به سارا زدم و گفتم تازه این اولشه وایسا و تماشا کن

توقع نداشتم که بخواد این همه به خودش برسه و شاد و سرحال جلوی بنیامین در بیاد

چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم الان کاملا ناراحته و فقط به هم دردی سارا نیاز داره

با حرف بنیامین سرمو بلند کردم و به خودم امدم

-داداش میگم همه چی خوبه؟؟

– ای میشد گفت بد نیست !!

دستشو روی پام گذاشت و گفت

-ببخش تروخدا .. منم این چند وقت انقدر درگیرم که کلا از کار کشیدم بیرون

-اشکالی نداره.. تو به خانومت برس ، ایشالله که همه چی درست میشه

-ایشالله

مشغول گپ زدن با بنیامین بودم که یهو بلند شدن مانا و بعد از اون سارا توجهمو جلب کرد

نگاهمو ازش گرفتم و چشم دوختم به پاهای کشیده و خوش فرمش .. توی اون لباس کوتاه عجیب به چشم می امد و هیچ جوره نمیشد چشم ازش گرفت

کلافه دسته مبل فشار دادم و خواستم نگاه ازش بگیرم که چشمم جفت شد توی چشم های امیر

اونم دقیقا داشت به پاهای مانا نگاه میکرد و چشم بر نمیداشت

کمی گلوم صاف کردم که توجه ها طرفم برگشت و زل زدن بهم
لبخندی زدم و گفتم

– امیر جان تو چیکار میکنی ؟

پوزخند کوتاهی کنار لبش نشوند و گفت

– خودت که بهتر میدونی! همه چی عالیه

ابرویی بالا انداختم و باشه ای گفتم

و دوباره چشم چرخوندم و با ندیدن مانا عذر خواهی کوتاهی کردم و سمت طبقه بالا رفتم

باید باهاش حرف میزدم تا لباسشو عوض کنه و گرنه این طوری تضمین نمیکردم جلوی همه چشم های امیر در نیارم!

توی اتاق داشتم دنبال صندل های مشکی رنگم میگشتم که به صدای در از روی زمین بلند شدم و روبه رو پدرام وایسادم

توی سکوت زل زده بودیم بهم و حرفی نمیزدیم

خسته از وضعیت گلومو صاف کردم و گفتم

– چیزی می خوای؟؟

– ناراحت شدی امدم اتاقت؟

یه لحظه از سوالش جا خوردم ولی بعد به خودم امدم و گفتم

– اره .. حالا میشه گمشی بیرون؟؟

کمی جلو تر امد و دستشو دور کمرم انداخت و گفت

– اگه امیر هم میومد انقدر ناراحت میشدی؟؟

و بعد سرشو توی گودی گردنم فرو کرد و عمیق بو کشید

مونده بودم در جوابش چی بدم .. ولی برای در اوردن حرصش گفتم

– میشه بهم دست نزنی؟؟

– جواب سوالمو ندادی!

کمی رو به عقب هلش دادم که بیشتر بهم نزدیک شد و منو بین دیوار و خودش قفل کرد

حرفی که می خواستم بزنم یه جورایی ریسک بود.. ولی برای جزوندنش کافی بود

– اره شاید اگه اون بود با کمال میل دعوت میکردم..

با تموم شدن حرفم به خاطر سوزشی که روی شونم حس کردم جیغی زدم و محکم هلش دادم عقب

– مردیکه وحشی .. چیکار میکنی؟

– یه خراش کوچیکه عزیزم .. زود خوب میشه

دستم روی شونم که مثل سگ گاز گرفته بود گذاشتم و گفتم

– تو یه روانی هسی میفهمی؟؟

– اره روانیم از این به بعد هم بترس از این روانی !!

حرصی صدامو بلند کردم و گفتم

-فکر کردی شهر هرته؟؟ میدم پدرت در بیارن؟؟

بلند قهقه ای زد و اشاره ای به بدنم کرد

– تو ؟؟؟ تو میدی؟؟؟ یا امیر جونت میده

دندون هامو محکم فشار دادم و گفتم

-اره اگه لازم باشه میدم امیر بده،،.

– فعلا که زیر دست منی.. هر وقت خلاص شدی می تونی بری برای اون هرزه گری کنی تا شاید اونم مثل من زیر بالت گرفت

بی اختیار دستمو بلند کردم و محکم زدم توی گوشش

– تف به روت… تف .. حالمو بهم میزنی .. برو‌گمشو بیرون پست فطرت اشغال یالا … خدا خودش جوابتو بده

از حرص و عصبانیت می خواستم بشینم و تک تک موهاش بکنم

پسره ی اشغال عوضی

پدرام از آیینه نگاهی به صورتش انداخت و با ابرو های در هم دستش یه ته ریشش کشید

خیلی داشت خودشو کنترل میکرد بلایی سرم نیاره جلوی بنیامین اینا

از موقعیت سو استفاده کردم و خودمو بی خیال روی تخت انداختم

پدرام هم بی حرف سمت در رفت و قبل از خارج شدن با صدای گرفته گفت

– لباستو عوض کن.. چیز خوب بپوش بعد میای پایینن… وگرنه دیگه این جوری با سکوت از کنارت رد نمیشم

و بعداز اونم در محکم بست و رفت

حرصی سرمو به تخت زدم و نفسمو بیرون دادم ..

– نمیدونم چرا با پدرام شمشیر بسته بودیم.. بعد از اون شبی ک چهره واقعیش برام رو شد انگار ریشه احساس منم خشک شده بود.. شاید خشک نشده بود و فقط داشتم پنهونش میکردم

و الان فقط می خواستم با حرص خوردنش خودمو اروم کنم

لباس کوتاه طلایی رنگی از کمد برداشتم و روی تخت انداختم

انقدر روی سینه و بازوهاش باز بود که چشم هرکسی نا خودآگاه روش می افتاد!

آدمی نبودم بخوام همه جامو به نمایش بزارم ولی خب لازم بود برای حرص دادنش
خودمم ک آب از سرم گذشته بود حالا چه یک وجب چه صد وجب

نگاه اخرمو تو آیینه انداختم ‌و بعد از مطمعن شدن از وضعیتم آماده رفتن سمت طبقه پایین شدم

یکی یکی پله ها رو طبقه پایین میرفتم و با عشوه موهامو یه طرف انداختم

می تونستم گرمی نگاه های همشون حس کنم سرمو بالا اوردم و اول به امیر بعد پدرام نگاه کردم

انقدر قرمز شده بود که هر لحظه منتظر بودم تا منفجر شه

تک پوزخندی زدیم و روی اولین مبل نزدیک سارا نشستم

ساراهم نگاهی کرد بهم و گفت

– اووووف چه کردی.. دلارو دیونه کردی

با آرنج زدم توی کمرش و گفتم

– بیشتر هدفم اونه ک دیونه بشه نه بقیه..

– غلط کردی،. همچین خوشگل کردی ک حتی شوهر بدبخت منم داره نگات میکنه

چشم هامو ریز کردم و به شوخی گفتم

-شایدم هدفم همون باشه

با بشکونی که از رون پام کشید جیغی زدم و سریع بلند شدم

با صدای جیغم پسرا نگاهم کردن و پدرام با اخم های در هم گفت

– چرا جیغ میزنی؟؟

-هی.. هیچی ..

به معنی اینکه خلی توهم خنده ای کرد و روشو برگردوند

همین طور که محو حرکتش بودم با قرار گرفتن دست داغی روی رن پام چشمامو گشاد کردم و به امیر نگاه کردم

– داری چه غلطی میکنی؟
-مگه برای من این جوری نپوشیدی؟؟

جلوی پدرام خنده مستانه ای کردم و اروم گفتم

-خواب دیدی پسرم ..خوابببب

– مانا من می خوام کمکت کنم.. پس توهم هم یاری کن

الانم ریلکس باش و از داغی دستم لذت ببر

با چشم های گشاد خواستم بزنم زیر دستش که با قرار گرفتن دست پدرام روی دستش قبر خودمو کندم

قیافش مثل اژدهای دو سر به نظر می رسید که از دماغش آتیش می امد

با تجسم قیافش آب دهنمو غورت دادم و زل زدم به امیر

-داداش چیکار میکنی ؟؟

– مانا رو کار دارم

امیر چپ چپی نگاش کرد و گفت

-نمیبینی داریم حرف میزنیم؟؟

-کارش دارم ، با من دو‌دقیقه میاد بعدش می تونی حرفت بزنی

با قیافه فلاکت زده زل زدم به امیر که مثلا اجازه نده ولی اونم ناچار سری تکون داد و خودشو عقب کشید

پدرام بازومو گرفت و با خودش سمت آشپز خونه کشید

مضطرب زل زده بودم و هیچ کاریم نمیکردم
عصبی چند قدم راه رفت بعد یهو گفت

– چیکار این کارو میکنی هان،؟؟ چراااااا

-چیکار میکنم؟؟ چی میگی؟؟؟

-با اعصاب من بازی نکن مانا میفهمی ؟ بازی نکن

باز داشت تهدید هاشو شروع میکرد

کلافه دسته به سینش زدم و گفتم

-گمشو بابا .. اصلا به تو چه هان؟؟،

و بعد پسش زدم و خواستم دوباره به پذیرایی برگردم‌که با کشیده شدن دستم و قرار گرفتن لباش روی لبم
نفس توی سینم حبس شد

با دست های لرزونم پسش زدم و با بغض طرف پله ها رفتم
و‌خودمو توی اتاق انداختم

و درو پشت سرم‌ محکم بستم

اون حقی نداشت ک باز ازم سو استفاده کنه.. اینکه من با فکر عشق ببوسمش ولی اون فقط به فکر هوس

با پشت دستم اشکامو پاک کردم و زانو هامو بغل کردم

هر کاری میکردم تا ناراحتش کنم بیشتر خودم ناراحت میشدم

نگاه عمیقی به آیینه انداختم وهمون طور ک با صدای بلند گریه میکردم لباس هامو در اوردم و پرت کردم توی کمد

همون طور با لباس زیر .. زیر پتو خزیدم و موهامو باز کردم

دیگه حتی خدافظی با سارا و پسر ها هم برام مهم نبود، با کاری که پدرام کرد فقط حکم خودمو یه هرزه دونستم

کاش میشد همه چیز به اول بیارم و هم مانی و هم خودمو از این ماموریت کثافت بار بیرون بکشم

مامورتی که هر شبش مثل جهنم بود و بعد از اون همه هم خوابگی و بوسیدن مهر پدرام بدجوری به دلم افتاده بود که اونم خودم با این لجبازی ها خرابش کردم

کلافه نفسمو بیرون دادم و گذاشتم بغضم خالی شه

می خواستم کامل با امیر هماهنگ کنم تا هر کاری هس انجام بدم
این چند وقت یکم دست دست کردم چون گفتم شاید یکم پدرام تغییر کنه

ولی خب چه خیال محضی …

از اون شب لعنتی چند روزی میگذشت
چند روز با گریه و اشک

انقدر حالم بد بود که گاهی خودم برای خودم دلم میسوخت ، از شبی که امیر دیده بودم تا الان حدودا باهم پنج و شش باری حرف زده بودیم

هر دفعه به بهانه های مختلفی مجبور بودم گلی بپیچونم، خیلی چیزا رو از طریق امیر فهمیدم و الان هم قهوه تلخمو روی میز گذاشتم و فکرم رفت سمت پدرام

پسری که وقتی خیلی کوچیک بوده جلوی خودش مادرشو میکشن

به نظر خیلی درد اور میاد ولی بد تر از اون پدرشه که به این کار رضایت میده تا بتونه باند خودشو بالا بکشه

حالا دلیل حس تنفرم به پدرش میدونم !! کامل برام جا افتاده بود

با یاد پدرام پوزخندی زدم و دستامو توی هم قفل کردم

شاید اگه چند وقت پیش بود خیلی دلم براش میسوخت ولی الان دیگه نه !

حسی ک بهش داشتمو کنار گذاشته بودم و فقط و فقط سعی میکردم بتونم با تنفر ادامه بدم

امروز ساعت ۷ بخش مهمی از نقشمو باید انجام میدادم و مدارک از گاو صندوق بر دارم و بدمشون به امیر

و امیر هم بعد از درست کردن کار هام
به صورت مخفی منو ببره ایران

با اسم ایران لبخندی زدم و موج ارامش عجیبی توی قلبم حس کردم

ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و من مثل جغد نشسته بودم روی تخت

دو دلی و‌ استرس زیاد داشت جونمو میگرفت

مونده بودم برم یا نه.. پدرام هم توی خونه و اتاقش بود و این طور ک فهمیده بودم یه مدت به خودش استراحت داده بود

نگاهی به لباس هام انداختم و موهامو سفت بستم پشت سرم

طوری می خواستم وا نمود کنم که اگه بیدار شد بگم به بهونه ی درد دستم امده بودم ازش کمک بگیرم

واسه همین هم لباس خواب باز مشکی رنگی توی تنم داشتم تا توجهش جلب شه و بیخیال پرسش بیشتر شه

نمیدونم این راهم جواب میداد یا نه ،، اما هر چی بود این طور ک تحقیق کرده بودم خیلی روی مرد ها اثر داشت

فکر های بی خودی کنار زدم و اروم لامپ اتاقمو خاموش کردم و در اتاقو باز کردم

تنها صدایی که می امد صدای توش قلبم بود که انگار داشت بندری میرفت تو این موقعیت

نفس عمیقی کشیدم و خودمو به در اتاقش رسوندم و با نفس حبس شده در و باز کردم

خداروشکر درش از اینا نبود که صدای قیژ یا ویژ بده

با نوک پا خودمو داخل اتاقش کردم و اول به تخت بعد به دیوار نگاه کردم

گاو صندوق دقیقا سر جاش بود و پدرام هم لخت با یه شلوارک وسط تخت خوابیده بود

توی اون نور کمی که از شب خواب می امد بدجوری هوس انگیز شده بود و سیکس پک های خوشگلشو انداخته بود بیرون

آهی توی دلم کشیدم و دوباره به راهم ادامه دادم .. بعداز هر پنج قدم یه ایست میکردم و بعد دوباره ادامش

با رسیدن به گاوصندوق نگاهی به پدرام انداختم و با دیدن اینکه توی خواب عمیقی هست کمی خیالم راحت شد

تابلوی لنتی به بدبختی کنار دادم و با دیدن رمز پیشرفتش آه از نهادم بیرون امد

یعنی این رمز لعنتی چی می تونه باشه؟؟؟

هزار تا تاریخ داشت توی مغزم تکرار میشد ولی یهو با یاد آوری تاریخ تولدش که اونم به بدبختی از زیر زبون سارا کشیده بودم لبخندی زدم

و با اعتماد نفس کامل اعداد وارد کردم

گاو صندوق کمی مکث کرد و بعد با قرمز شدن صدای سوت کوچیکی کشید

ترسیده سریع تابلو انداختم و خواستم برگردم که با صدای خواب آلود پدرام سکته ناقص زدم

همین طور که داشتم خودم برای خودم کفن درست میکردم و خودمو قبر میکردم که با صداش طرفش برگشتم و آب دهنمو غورت دادم

-مانا تو اینجا چیکار میکنی؟

وای خدا اصلا فکرشم نمیکردم خودمو تو بدبختی انداخته بودم که راه چاره هم نداشت

اگه پدرام میفهمید قطعا خودش منو میکشت

بغض کرده سرمو پایین انداختم که پدرام هم از روی تخت بلند شد و رو به روم قرار گرفت

-مانا چرا گریه میکنی.. این وقت شب اینجا چیکار میکنی

بدتر با حرفش زدم زیر گریه و با هق هق گفتم

-پدرام منو ببخش .. لطفا

اروم توی بغلش منو گرفت و بوسه ای روی موهام زد

– مانا اروم باش.. هیسسس چیزی نیست عزیزم

دستمو روی کمرش گذاشتم و خودمو بین بازوهاش گم کردم

وجدانم بدجوری عذاب گرفته بود و از کارم پشیمون بودم

ولی از یه لحاظ هم مجبور بودم برای رسیدن به خانوادم

آه پر دردی کشیدم و توی دلم گفتم

اخ پدرام کاش انقدر بد نبودی.. کاش یه جور دیگه بود سرنوشتمون

به کمک پدرام روي تختش خوابيدم و پتورو روم كشيد.. خيلي برام عجیب بود که حتی سوالی هم دیگه نپرسید و گذاشت به حال خودم باشم
به خاطر استرسی که تحمل کرده بودم سرمای شدیدی توی استخون هام حس میکردم که هیچ جوره نمی شد کنترلش کرد
نگاهی به پدرام که اون طرف من صاف خوابیده بود انداختم و اروم توی بغلش خزیدم، اونم با کمال میل دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش فشرد
آب دهنمو غورت دادم و گفتم
-پدرام.. چی میشد اگه زندگی ما این طوری نبود، یعنی به مدل خوب باهم آشنا میشدیم نه؟

پدرام نفسش با صدا بیرون داد و گفت
-اهوم.. ولی این حرف ها فقط حسرته.که هیچ جوره نمیشه درستش کرد، الانم به این چیزا فکر نکن ببین داری میلرزی بهتره یکم استراحت کنی

سریع بین حرفش پریدم و گفتم:
-چیو بعدا حرف میزنیم؟ اتفاقا الان وقتشه،ببین اگه تو آدم بده نمیشدی منم هیچ وقت نمی امدم تو این کار و با بلاهایی که سرم اوردی و دخترونگیم گرفتی بهم حق بده نتونم یک لحظه هم کنارت باشم

پدرام خنده کوچیکی کرد و گفت
-اما الان که توی بغلم و توی خونم هستی

مشتی به سینش زدم و گفتم
-خب جایی ندارم برای رفتن، امشب هم به خاطر خوابی که دیدم امدم پیشت

پیشونیم عمیق بوس کرد و گفت
-پس موش کوچولو خواب بد دیده و با این وضع امده توی اتاق ،منو بگو گفتم شاید امدی سوپرایزم کنی

به خاطر منحرف بودنش لبخندی زدم ولی بعد با یاد موش کوچولو لبامو کج کردم
-مانا چرا یهو وا رفتی!؟
-چون همیشه فقط برادرم میگف موش کوچولو
اونم مثل من آهی کشید و شروع کرد به نوازش موهام
حس دستاش لای موهام بهم ارامش میداد و من چقدر این پدرام دوست داشتم

امشب شب بدی بود برام از یه لحاظ نتونسته بودم گاوصندوق باز کنم و از لحاظ دیگه قلبم بد جوری داشت زیر و رو میشد
دلم این پدرام با این همه نوازش و ارامش نمیشناخت ، داشت خود به خود به محبتش جواب میداد و جذبش میشد
از جام بلند شدم و موهامو به طرفم ریختم
پدرام هم هم زمان با من بلند شد و با نگاهی به لباس خواب کوتاهم گفت

-کجا میری؟

حرفی نداشتم مقابل حرفش فقط اروم و شمرده گفتم
-میرم بخوابم

-امااینجا با اونجا چه فرقی داره؟
کاش میشد بهش بگم که نمی تونم بعد از این مثل قبل باشم و چشم روی همه چی ببندم

فکر کنم با سکوتم پی به یه چیز هایی برد چون منو طرف خودش کشید و به تخت تکیه داد

-مانا میدونم از من متنفری، شاید اوایل منم بودم چون به خاطر تو هست که اینجا موندم و نمی تونم برگردم ایران،، ولی الان دیگه ناراحت نیستم شاید برعکس خوش حال هم هستم

کمی آب دهنمو غورت دادم و گفتم
-خوشحال چرا؟

-خب چون دیگه تنها نیستم! یکی توی خونه منتظرمه یکی ک..

مشتاق بهش زل زدم که ادامه حرف خورد و یهویی گفت
-یکی که باهاش حوصلم سر نمیره

عین بادکنکی که یهوبادش خالی میشه لب و لوچمو جمع کردم و گفتم

-همین؟
-اره دیگه

سری تکون دادم که ادامه داد

-ببین اینکه ناراحت باشی و ازم بدت بیاد واقعا حق داری، اما این راهی بود که خودت انتخاب کردی،شاید اگه منم اون آدم اول بودم تورو مثل بقیه میفروختم ولی این کارو نکردم شاید شانست بود یا هرچی .. ولی سعی کن نیمه پر لیوان ببینی.. و راجب دخترونگیت هم اگه من نمیگرفتم یکی دیگه…..میگرفت

با یاد صحنه هام با کامبیز با درد چشم هامو بستم و اشک ریزی از گوشه چشمم پایین امد

اشک گوشه چشممو پاک کردم و سعی کردم ذهنمو بزارم روی حرف هاش..

-ببین مانا به نظر خودت اگه میزاشتم زیر دست کامبیز باشی و به عرب ها فروخته بشی بهتر بود یا زندگی الانت؟ میدونم آدم پستی هستم ولی هرچیم باشم حداقل الان کمی ارامش داری! حالا به نظرت کدوم بهتره؟

واقعا نمی دونستم باید چی بگم. این زندگی واقعا خواسته من بود؟
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم همه جوره پدرام دوست داشتم و نمی تونستم ببینم با کس دیگه ای هستش.. اما در کنارش می خواستم خانوادمم باشن و اونا هم پدرام بپذیرن ولی با شرایط الان عمرا خانوادم اونو قبول کنن .. اما خب الان هم عشقم داشتم و از اون زندگی تکراری که مدام مامانم سعی می کرد منو دختر خونه نشون بده نجات پیدا کنم

از طرفی هم اون موقع آزادی داشتم و جسم و روحم مثل الان انقدر توی سردرگمی گم نمیشد

پدرام که دید توی سکوت زل زدم به یه نقطه و حرفی نمیزنم بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت

-بهم اعتماد داشته باش.. اینجا موندن خیلی برات بهتره تا کوچه و خیابون ، خودتم میدونم بعد اون شب دیگه تا خودت نخواستی بهت دست نزدم!!

چشم غوره ای بهش رفتم و خواستم بگم لابد الانم عمه منه که داره با چشم هاش منو غورت میده
ولی خب باز هم حق داشت حداقل این طوری دست مالی نمی‌شدم و پدرام منو از همه دور میکرد

فهلا باید با این شرایط کنار می امدم تا بتونم حداقل یکم زرنگی کنم و خودمو نجات بدم و از اینجا برم …

همین طور که توی فکر های شیرینم بودم با گرمای لب های پدرام روی گردنم آه ریزی گفتم
خودمم خیلی می خواستمش ..
من که آب از سرم گذشته بود حالا چه یک وجب چه صد وجب
با بغلش جواب مثبت دادم و اروم توی بغل گرمش خزیدم

لب هاشو روی لب هام گذاشته بود و با تمام توان میبوسید و زبون میزد
دستامو لای موهاش بردم و شروع کردم به گاز گرفتن لب پایینش

شاید این آخرین باری بود که با پدرام بودم ..
نمی خواستم حسرتی به دل دوتامون باشه، حداقل واسه یه شب همه چیز فراموش کنم

همین طور که لباس هامونو در می اورد همه جای بدنمو میبوسید و زبونشو روی گردنم میکشید آه غلیظی کردم و خودمو بهش فشار دادم

حس بزرگی مردونگیش کامل می تونستم حس کنم، خیلی برام لذت بخش بود و اصلا باورم نمیشد منی که متنفر بودم از این چیزا حالا خودم داشتم پیش قدم میشدم

پدرام با دیدن چشم های بستم خنده ای کرد و گفت

-اگه میدونستم توهم انقدر می خوای زودتر پیش قدم میشدم

با تموم شدن حرفش محکم لبشو گاز گرفتم و گفتم

-نخیرم من فقط رو بعضی نقاط حساسم همین..

-عاشق همین اخلاق تخستم

با چشم های گرد نگاش کردم و خواستم بگم من ببوسم تورولنتی

اما بعد با یاد اینکه دوباره مسخرم میکنه به روی خودم نیوردم و همین طور که با دستم پشت کمر لختش میکشیدم گفتم

-ترجیح میدم تو هیچی منو دوست نداشته باشی
پدرام بی توجه به حرفم گفت

-اما من خیلی جاهاتو دوس دارم

و بعد هم شورتمو در اورد و خودشو روم تنظیم کرد

میدونستم کل کل باهاش هیچ فایده ای نداره پس نفس عمیقی کشیدم و خودمو سپردم دستش

با درد شدیدی که توی ناحیه ی زیر دلم حس کردم جیغی زدم و سریع روی تخت نشستم

اول نگاهی به خودم بعد به پدرام انداختم دوتامون لخت بودیم و لباس منم وسط اتاق افتاده بود

کم کم داشت خاطرات برام زنده میشد .. من و پدرام دیشب باهم بودیم

چشم هامو گشاد کردم و نا باور زیر پتورو نگاه کردم و با دیدن پاهای لختم جیغ بلند تری کشیدم که این بار پدرام با صدام بلند شد و خواب آلود گفت

-اه چیه مانا جیغ میزنی؟؟

دوباره جیغی زدم و گفتم

-دیشب با من چیکار کردی؟؟؟

لبخندی زد و همین طور ک دوباره پتورو روی خودش میکشید گفت

– کار های خوب خوب کردیم

متکارو برداشتم و محکم کوبیدم توی سرش

-احمق بیشور.. میگم دیشب چه غلطی کردی؟

با چشم های بسته گفت

-یعنی تو یادت نمیاد؟

دوباره متفکر نگاهی به لباس خواب بد به پدرام انداختم و تک تک جزعیاتش برام رو شد

با خجالت اروم از زیر پتو بیرون امدم و همین طور که دستم جلوم بود طرف لباس خواب رفتم که یهو پدرام خنده ای کرد و گفت

-مثلا جلورو پوشوندی من پشت نمیبینم؟ و بعد باز زد زیر خنده

حرصی دمپایی هامو سمتش پرت کردم و با جیغ داد گفتم

-روتو بکن اون ور بی ادب منحرف

و بعد خودمم اروم خنده ای کردم
واز ته دلم خواستم همه صبح هام این جوری شروع شه

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن