رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت34

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

همین طور که با بدبختی لباس خوابمو کج و
کوله تنم کرده بودم اروم اروم خودمو به در رسوندم و خواستم بازش کنم که یهو با دیدن دست خشک شده ی سارا و بعد از اون چشم های میخکوبش جیغی زدم و محکم درو بستم

با صدای در پدرام باز خواب آلود غلطی زد و گفت

-اه دختره اصلا عقل نداره.. من که دیشب همه جاشو دیدم دیگه این خجالتش برای چی بود

و خنده ای کرد و دوباره خوابید
پسره ی گیج فکر کرده بود این صدای در به خاطر رفتن منه .. با یاد سارا هینی کشیدم و خواستم برگردم که چندتا تقه خورد و گفت

-مانا باز کن .. درو چرا یهو بستی !؟

آب دهنمو غورت دادم و نگاهی به لباسم انداختم .. انگار هیچی تنم نبود همه جام افتاده بود بیرون

با ناله پشت در گفتم

-سارا.. تو برو پایین من الان میام..

– باز کن این در لنتیو.. پدرام اذیتت کرده؟ چرا سر و کلت این جوری بهم ریخته بود؟

با صدای ما دوتا که کل ویلارو برداشته بود
پدرام هم روی تخت نشست و با چشم هاش شیطون اروم گفت

-بزار من براش توضیح میدم

از جام بلند شدم و بدو بدو خودمو بهش رسوندم و با دستم جلوی دهنش گفتم

-پدرام تروخدا حرفی نزنیاااا .. ابروم میره

-چه ابرویی؟ با شوهرت بودی دیشب اینکه خجالت نداره..

با اسم شوهر عین این ترشیده های بدبخت لبخند گل و گشادی زدم و با جیغ خودمو پرت کردم توی بغلش

اما جیغم بدتر باعث شد سارا سمج تر بشه و با شدت بیش‌تری به در بکوبه

وای خدا بدبخت شدم.. اگه میفهمید برام ابرو نمیزاشت

به زور همراه خودم پدرامو بلند کردم و طرف حمام هولش دادم

با خنده همین طور که بهم نگاه میکرد گفت..

-اوف اقایی به جون تو تنهایی نمی تونم حمام کنم.. میای باهم بریم؟

چشم غوره ای بهش رفتم و اون یکی دمپایی از روی زمین برداشتم و پرت کردم سمتش که سریع در حموم با قهقه بست و شروع کرد به سوت زدن

امروز از اون روز ها بود که شیطون شده بود منم از شاد بودنش واقعا شاد بودم

خداروشکر دیگه صدایی نیومد فکر کنم سارا بی خیال شده بود .. برای اینکه بیشتر لفتش ندم طرف لباس های پدرام رفتم و دزدکی یه پیرهن برداشتم و تند تند پوشیدمش

هرکاری میکردم بازم لختی پاهامو نمی پوشوند بیخیال شدم و سمت در رفتم و بازش کردم

با دیدن راه روی خالی خداروشکری گفتم و تند تند قدم بر داشتم طرف اتاقم که با صدای سارا ترسیده توی جام خشک شدم

-به به مانا خانوم کجا به سلامتی؟؟

لبخند الکی رو لب هام اوردم و با استرس سمتش برگشتم

-عههه سلام سارا تو کی امدی؟

اول نگاهی به اون لبخند مسخرم و بعد به پاهای لختم انداخت و همون طور که داشت به زور لبخندشو جمع میکرد گفت

-اهان پس یعنی نفهمیدی کی امدم؟

اه مانا خاک بر سرت این چی بود دیگه که گفتی!؟
نفس عمیقی کشیدم و خواستم یه چیز سر هم کنم که پدرام در اتاق باز کرد و با یه حوله که دورش بود بی توجه به سارا یهو گفت

-کجا فرار کردی یهو

با تموم شدن حرفش آهی کشیدم و اشاره ای به سارا کردم حالا دیگه مطمعن شدم فهمیده و از فردا همه جا برام دست میگیره

سارا همین طور که با چشم های ریز شدش
به من و پدرام نگاه میکرد

دستی گوشه لبم کشید و گفت :

– پایین منتظرم، مانا زودی بیا

با قیافه ناله سرمو پایین انداختم و دکمه بالای لباسمو بستم ، همین طور که داشت دور تر میشد به پدرام چشم غوره ای رفتم و با حرص وارد اتاق شدم..

تند تند لباسامو روی تخت انداختم و یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و بعد از پوشیدن سمت طبقه پایین رفتم

دلم بد جوری درد گرفته بود .. و حس میکردم ناحیه حساسم زخم شده .. لعنت بهت پدرام که بلد هم نیسی با ملایمت رفتار کنی

قیافمو جمع کردم و با لبخند طرف صداهاشون که از جلوی تلویزیون می امد رفتم .. انقدر مشغول بگو بخند بودن که یه لحظه پیش خودم گفتم کاش نمی امدم پایین یکم دیگه استراحت میکردم

ولی دیگه دیر بود برای برگشتن.. سارا با دیدنم قیافه ای گرفت و با چشم اشاره به کنارش کرد

یه لحظه از این حالت جدیش خندم گرفت ولی به رو نیوردم و کنارش نشستم

هنوز یک ثانیه هم نگذشته بود که سریع گفت

-دیشب چیکار میکردید؟

با چشم های گرد شده نقاش کردم که انگار فهمید خودش چی گفته .. آب دهنش غورت داد و گفت

– منظورم اینه دیشب چه اتفاقی افتاد؟ پدرام اذیتت کرد

دلم برای مهربون بودنش ضعف رفت سریع لبخندی زدم و گفتم

– نه دیونه، این بار به خواسته خودم بود..

-ولی مانا تو که پدرام میشناسی،، بعدشم اون که شوهر ..

دستمو روی لبش گذاشتم و اروم گفتم

-کاریش نمیشه کرد سارا.. دیگه شده و منم دارم قبولش میکنم

همین طور که محو حرف زدن باهم بودیم بنیامین سمت من برگشت و گفت

-مانا خانوم دیشب خبری بوده؟ چون ماشالله امروز داداشمون کم مونده از خوشحالی عربی برقصه

با حرفش همگی زدیم زیر خنده و تو دلم به این فکر کردم که چقدر این دوتا آدم بهم میومدن..

با دستم ضربه ای به پهلو سارا زدم و گفتم

-توروجون هرکی دوس داری پاشو جمع کن شوهرتو .. تا ابرومون نبرده

-وا چیکارش داری؟ خب بچم کنجکاوه!

نگاهی بهش انداختم و گفتم

-چی چیو کنجکاوه؟ این من و پدرامم درس میده !! پاشو سارا منو که دیدی .، میوه ایناتونم که خوردید دیگه کم کم نخود نخود ..

-نخیرم هنوز شیرینی که برات آوردمو گلی نیورده بعدشم چرا الکی مارو بیرون میکنی؟ ببین شوهرمو تازه زبون باز کرده ..

-سارا پاشو تو یه امروز به ما مرخصی بده بعدش من خودم با شیرینی میام خدمتت

-فقط شیرینی میاری یعنی؟

حرصی پوفی کشیدم و گفتم

-هرچی بخوای میارم برات!

لپمو محکم بوس کرد و اروم گفت : خب از اول بگو اینارو جونم… فردا میدم بنیامین لیستمو برات بیاره

همین طور که داشتم با دهن باز به این پررو بودنش نگاه میکردم طرف بنیامین رفت و چیزی در گوشش گفت که اونم با چشم های ستاره بارون خدافظی سر سری باهامون کرد و هر دو از خونه خارج شدن

شاید کل این کار ها توی ده دقیقه هم انجام نشده بود شوکه زل زده بودم به یه نقطه و به حرفه ای بودن سارا فکر میکردم که یهو زیر دلم درد بدی پیچید و بلند جیغ زدم

با صدام پدرام سریع کنارم امد و نگران پرسید

-چت شد مانا؟

دستشو محکم گرفتم و با درد گفتم

-پدرام خیلی درد داره زیر دلم !

-یعنی چی؟؟

به این خنگ بودنش لعنتی فرستادم و با چشم اشاره ای به پایین تنم کردم و گفتم

-میگم خیلی درد داره..

نفس عمیقی کشید و گفت

-بیا اینجا یکم دراز بکش

-نه اینجا نه.. بریم اتاق ..

-شیطون دلت برا اتاق تنگ شده ها..

چشم غوره ای بهش رفتم و گفتم

-لابد برای اولین باری که وارد اتاقت شدم

شیطون ابرویی بالا انداخت و گفت

-نه واسه خاطرات دیشب

با استرس لبخندی زدم و همراهش سمت اتاق رفتیم
می خواستم کمی استراحت کنم ولی بد جوری درد داشتم

پدرام دکمه های بالاش باز کرد و اشاره ای کرد به کنارش

با دیدن وضع موجود ابرویی بالا انداختم و شیطون گفتم

-نمیام ..

-بدو یا الان میای یا من میام پیشت

ناچار نگاهی به وضع موجود انداختم و کنارش نشستم .. با نشستنم پدرام سریع دستی انداخت و موهامو باز کرد

محو حرکاتش بودم که داشت با همه وجود عطر موهامو حس میکرد

دستمو توی دستش گرفت و روی گردنش گذاشت

حس زدن نبضش واقعا لذت بخش بود نا خودآگاه چشم هام خمار شد و کم کم دستمو روی صورتش بردم

که اونم لب هاش بین لبم گرفت و با شدت شروع کرد به بوسیدن

دیگه قدرتی روی کنترل خودم نداشتم و خودمو سپردم دستش ..

دستشو روی رن پام گذاشت و کم کم سمت زیپ شلوارم برد که با دردی که حس کردم

جیغی کشیدم و پدرام پس زدم ..

پدرام هم که حالا بدجوری نگران شده بود اروم گفت

– مانا تو چت شده!؟

از درد بغضمو غورت دادم و گفتم

-نمیدونم پدرام آخ خیلی درد دارم

پیشونیمو بوسید و گفت

-بخواب من ببینم چش شده

با خجالت گفتم

– نه اخه تو که دکتر..
دستشو روی لبم گذاشت و گفت

– یه زمانی دکتری میخوندم .. یالا دراز بکش

با ترس و استرس خودمو جمع کرده بودم و پدرام هم بین پام بود

هم درد داشت منو میکشت و هم استرس الان

ناچار پاهامو جمع کردم و قبل این اینکه کامل پدرام شورتمو در بیاره یهو بلندشدم و رو بهش گفتم

-پدرام من باید برم دسشویی

پدرام هم تک خنده ای کرد و گفت

-من که کاری نکردم هنوز! بخواب جا حساسشه

هم از این پررو بودنش خندم گرفته بود هم حرص داشتم میخوردم به زور خودمو بلند کردم و گفتم

-پدرام جان به لحظه من برم داره میریزه .. بعدش میام دوباره معاینه کن
مثل این پسر بچه ها که انگار اسباب بازیشون گرفتی اخمی کرد و به زور
باشه ای گفت و از روی تخت بلند شد
همین طور که سمت دستشویی میرفتیم دوباره نگاهی بهش انداختم که دنبالم نیومده باشه ولی خداروشکر نیومده بود
بعد از اینکه خیالم راحت شد

شورتمو در اوردم و خواستم عوضش کنم که یهو با دیدن خون از ترس دستمو روی دهنم گذاشتم و با ترس زل زدم به شورت خونیم

وای چم شده بود ؟ .. یعنی رحمم زخم شده ؟ یا یه مریضی دیگه ای بود؟

با ترس از دستشویی بیرون امدم و خودمو به اتاق پدرام رسوندم

پدرام هم با دیدنم چشم هاش گرد کرد و با تعجب گفت

-مانا چرا لختی.. ؟؟

دستمو به در گرفتم و با اشک زل زدم توی چشم های نگرانش،

-مانا دیونم نکن بگو چت شده!؟

شورتمو که پشتم نگه داشته بودم جلوش اوردم و با بغض گفتم

-ببین ببین .. معلوم نیس چه بلایی سرم امده

پدرام هم خیلی حالش گرفته شده بود اینو می تونستم توی کلافگی صورتش بفهمم !

زیر بازومو گرفت و روی تخت نشوندم.. به خاطر خونی که دیده بودم و دردی که داشتم حتی دیگه برام مهم نبود که چطوری پیش پدرامم

پدرام مدام به نگاه به من بعد به رحمم انداخت و یهو بدون اینکه طاقت بیاره دستش بینش کشید .. اولش کمی قلقلکم امد اما بعد بازم اون درد لنتی محکم بازوی پدرام چنگ انداختم

که دستش بیرون اورد و نگاهی انداخت ، کل دستش پر از خون شده بودم

مدام پیش خودم میگفتم شاید خون دوران عادتم باشه ولی بدبختی اینجا بود که همین چند وقت پیش پاک شده بودم و مطمعن بودم الان وقتش نیست

از درد ناله ای کردم و به ارومی لب زدم

-پدرام باید بریم دکتر ..

دستی بین موهاش کشید و گفت

-نه دکتر نه!! نمی تونم ببرمت

-یعنی چی لنتی؟ درد دارم میفهمی !؟

-منم نمی تونم اجازه بدم اون دکتر بی ناموس معاینت کنه میفهمی؟؟؟؟

واقعا حوصلم نمی رسید که بخوام تو این موقعیت با پدرام بحث کنم !

خسته و کلافه به خون بین پام زل زدم و با گریه سرمو پایین انداختم

پدرام عصبی مدام توی اتاق قدم میزد و نگاهی به من میکرد.. اما یهو با دستش به در کوبید گفت

-لعنت به من لعنت به من

با حرفاش بیشتر زدم زیر گریه و دامنمو از روی تخت برداشتم

پدرام که تازه صورت ترسیده و پر از اشکمو دید به خودش امد و جلوی پام زانو زد

– مانا اروم باش.. الان میریم دکتر باشه؟؟

تند تند سرمو تکون دادم و با بدبختی لباسمو پوشیدم

انقدر درد داشتم که حتی یک قدم هم نمی تونستم بردارم

پدرام با دیدن وضعم یهویی دستشو زیر پام گذاشت و با یه حرکت منو توی بغلش جا داد از ترس جیغ خفه ای کشیدم که خنده ای کرد و پیشونیم بوسید

از خدا خواسته دستمو دور گردنش انداختم و سرمو روی سینش گذاشتم

صدای تپش های قلبش زیر گوشم بهترین حسی بود که تا حاالا داشتم

وقتی به حسم نسبت به پدرام فکر میکردم یهویی دلم قیلی ویلی میرفت انگار که هنوز هم این آدمو دوست داشتم

همین طور که محو حسم بودم با صدای خنده پدرام چشم هامو باز کردم و با تعجب نگاش کردم..

-خانوم رسیدیم دم ماشین نمی خوای بیای پایین؟؟

شیطون ابرو هام بالا انداختم و گفتم

-نه نمی خوام

-این جور شیطون میشی بر میگردم سمت اتاق ها

و بعد هم مثل خودم تند تند ابرو انداخت بالا.. خنده ای کردم و خواستم چیزی بگم که دوباره همون درد لنتی حس کردم و محکم چشم هامو بستم

پدرام هم پوفی کشید و همون طوری توی ماشین گذاشتم.. اما می تونستم بفهمم چی داره میگه زیر لب

-این مریضی دیگه کدوم قبرستونی بود.. اگه نبود الان روی تخت داشتم عشق..

-پدرامممممممم

-جانم جانم

چشم غوره ای بهش رفتم که حساب کار دستش امد و سوار ماشین شد

تا بیمارستان پدرام مدام نفس عمیق میکشید و هی دندون قریچه میرفت

حالتش واقعا خنده دار بود.. دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم

-پدرام انقدر بهش فکر نکن.. دکتر زنان حتما یه خانوم هست..

با حرفم سریع سمتم برگشت و گفت

-تو مطمعنی ؟

– مطمعنم چون همه جا همینه! دکتر خانوم ها رو به مرد اجازه نمیدن .. الانم اروم باش و یکم بیشتر گاز بده که مردم از درد

ای به چشمی گفت و پاشو روی گاز فشار داد

با رسیدن به بیمارستان خودمم یه جوری استرس گرفتم !

با پدرام هم قدم شدم و اروم اروم تا داخل رفتیم .. هرلحظه دردم بد تر میشد و دیگه نمی تونستم رو پا وایسم

روی نزدیک ترین صندلی خودمو پهن کردم و منتظر شدم تا پدرام حالمو گزارش بده

اما نمیدونم چرا هر لحظه اخم های پدرام بیشتر تو هم میرفت

ترسیده نگاهی بهش کردم که یه لحظه سمتم برگشت و وقتی دید دارم نگاش میکنم لبخندی زد و با اطمینان چشم هاش روی هم گذاشت

– عزیزم میشه با من تا اتاق معاینه بیای؟؟

نگاهی به پرستار انداختم و روی ویلچری که آماده کرده بود نشستم

نمیدونم چرا بازم از صورت پدرام نگرانی میبارید اما همش لبخند میزد و بهم اطمینان میداد چیزی نیست

با رسیدن به اتاق روی تخت خوابیدم و اروم لباسمو در اوردم ..

-مانا اروم باش انشالله که هیچی نیست..

لبخندی زدم و خواستم بگم تا کنارم هستی مطمعنم که چیزیم نمیشه ولی با امدن دکتر حرفمو قورت دادم و به همون لبخند کفایت کردم

دکتر با دیدن صمیمت ما اخمی کرد و رو به پدرام به شوخی گفت

-خانومت نمی خوایم بدزدیم ها.. میشه لطف کنید بیرون اتاق منتظر باشید..

-اگه میشه در حضور من معاینه کنید

-نمیشه که آقای محترم .. لطفا بفرمایید بیرون

پدرام خواست دوباره دهن باز کنه و جواب بده که دستشو فشار دادم و اروم گفتم

-لطفا پدرام ..

به ناچار سری تکون داد و باشه ای گفت
ولی میدونستم ته دلش داره فش میده ..
آخرم انقدر طولش داد تا بره بیرون که انگار داشتن به زور میکشیدنش

خنده ای به این بچه بازیاش کردم که خانوم دکتر پرده هارو کشید و با مهربونی گفت

-معلومه که خیلی دوستت داره..

تو دلم پوزخندی زدم و گفتم

اره خیلی دوستم داره.. اگه میدونستی باهام چیکار کرده تو همین اتاق هم راهش نمیدادید

ولی خب هرطوری هم بود من عاشق همین مرد شده بودم و کاریش هم نمیشد کرد .. همین مهربونی های یک روزش هم برای من کل دنیا بود

ناخودآگاه لبخند محوی زدم که یهو با حس سوزش بدی جیغی کشیدم و به خانوم دکتر نگاه کردم

-پاشو گلم کارت تمومه!

-یعنی چی خانوم دکتر ؟ من چم شده بود

عینکشو کمی جلو اورد و گفت

-عزیزم من که الان توضیح دادم موقع معاینه

آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-اخه نه اینکه خیلی استرس داشتم متوجه نشدم زیاد

اهانی گفت و همین طور که پرده هارو میکشید گفت

– باید با شوهرتون هم صحبت کنم .. شما به خاطر ناملایمتی که توی رابطه داشتین باعث شده دیواره های رحمتون حساس شه
و باید از امشب روی رفتار اروم کار کنید تا کم کم رحمتون به حالت قبل برگرده

از خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم

-و اگه کلا رابطه نداشته باشیم و یه مدت مرخصی بدیم چی؟؟

-اون وقت رحم بدون هیچ فضایی به حالتش بر میگرده و بعد از شروع دوباره رابطه ممکنه کلا به خون ریزی بیوفتید و مجبور شیم رحم عمل کنیم

باورم نمیشد انقدر حالم هاد باشه .. نفس عمیقی کشیدم و به مکافات لباسمو پوشیدم

اما هرکاری میکردم نمی تونستم از فکر حرف های خانوم دکتر در بیام

هرشب رابطه .. اونم با پدرام و خوش وحشی گریش!؟

برای ارامش نفس عمیقی کشیدم و چشم هامو بسته نگه داشتم چندثانیه

که یک دفعه در باز شد و پدرام توی چهار چوب ظاهر سد

-مانا خوبی ؟؟ درد داری؟؟؟

و بعد با خنده گفت

-نکنه انگشتت کرد ؟؟؟

انقدر توی فکر بودم و داشتم به این فکر میکردم چطوری هر شب باهاش باشم که اصلا نفهمیدم کی دکتر بدبخت بیرون رفت
و حالا هم پدرام سرخوش بی خبر رو به روم بود

پدرام وقتی دید بازم جوابی نمیدم چشم هاشو ریز کرد و اول به قیافه پکرم بعد به لباس هام زل زد

لبخند مسخره ای زدم و گفتم

-امممم.. چیزه.. یعنی

نزاشت حرفم تموم شه و گفت

-نگرانم نکن مانا د یالا حرف بزن

دوباره خواستم حرفی بزنم که یهو با امدن دکتر که پدرام داشت صدا میکرد احساس کردم یه چیزی ازم فرو ریخت

دیگه کارم تموم بود.. چطوری اخه هر شب،،. اونم پدرام که ازم متنفر بود و باعث همین مریضیم بود

خدافظ ای اتاق نازم از این به بعد باید با دیو دوسر بخوابم
خداحافظ ای نقشه های جذاب برای رسیدن به خانواده

غرق افکارم بودم و داشتم به اینا فکر میکردم که پدرام دوباره وارد اتاق شد و با چشم های غمگین زل زد بهم

-مانا خیلی متاسفم،. میدونم مسببش منم اما باور کن تا خودت نخوای من کاری ندارم فقط تو خوب باش ..باشه؟؟

با تعجب سرمو بالا اوردم که بوسه ای به پیشونیم زد و روی تخت نشوندم

شوکه زل زده بودم به دیوار رو به رو یعنی این خود پدرام بود ؟؟

همین طور که مغزم قفل کرده بود به یه نقطه و مدام حرف پدرام مرور میکرد
یهو با کشیده شدن دستم از جا پریدم و نگاهی به پدرام کردم

-اووووه چته زهرم ترکید ؟؟
خنده ای کرد و گفت

-والا همچین غرق بودی خواستم نجاتت بدم .. بیا اینو بزار برات خوبه

نگاهی به پلاستیک دستش کردم و با تعجب گفتم

-این چیه؟؟
-دکتر گفت برات بگیرم .. بدو بدو برو بزارش

با تعجب زل زدم بهش و پلاستیک از دستش کشیدم ..

-خب درست مثل آدم بگو این ..

با دیدن بسته نوار بهداشتی از خجالت سریع پشتم غایم کردم و اروم گفتم

-چرا تو خریدی؟

پدرام هم که داشت از خجالتم حال میکرد سرخوش خندید و گفت

-پس عمت بخره ؟؟ شوهرت باید بخره دیگه
با اسم شوهر خنده ای کردم و گفتم

-خیلی پررویی برو بیرون تا کارم تموم شه

نوچی گفت و با خنده ادامه داد

-جون مانا بزار بمونم .. باز این پسر چاقه گیر میده ک وقت ملاقات تمومه

بالشت طرفش پرت کردم و با جیغ گفتم

-جلو تو که نمی تونم بدووو بیرون…

– بابایه چایی نپتون که این حرف هارو نداره!! عوض کن راحت باش

اولش با گنگی اما بعد کم کم برام جا افتاد منظورش از چایی نپتون چیه .. جیغی کشیدم و خواستم فشش بدم که سریع بیرون رفت و درم بست

ای خدا این پسر خود شیطون بود…
دوباره با یاد حرفش بلند زدم زیر خنده و نگاهی به بسته توی دستم انداختم

حق داشت .. واقعا هم خود چایی نپتون بود

با گزاشتن پد بهداشتی و خوردن قرص های خانوم دکتر دردم بهتر شده بود و می تونستم از بیمارستان برم!

به کمک پدرام از بیمارستان بیرون امدیم و سوار ماشین شدیم که یهو پدرام با خنده گفت

– فکر کنم بیمارستان خیلی دوستت داره چون هر ماه یک بار به یه بهونه ای تورو میکشونه تا اینجا !

چشم غوره ای بهش رفتم و در جوابش گفتم

-اگه کار های تو نباشه من سالی یک بار هم گذرم نمی آفته به اینجا ؟؟

ماشین به حرکت در اورد و موزیک ارومی هم گذاشت ،

-دیگه دیشب که من تقصیری نداشتم!! خودت یهو توی اتاق من با اون وضع پیدات شد

اخمی کردم و رومو برگردوندم .. شاید اگه دیشب برای اون گاوصندوق کوفتی نمیرفتم الان این طوری نمیشدم

تا خود خونه دیگه حرفی نزدیم و فقط موزیک گوش دادیم ولی با رسیدن به اون خونه نحس ماشین نگه داشت و سمتم برگشت

نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم

-مگه تو نمیای ؟

-نه کار دارم گلم .. ولی شب حتما میام که سفارش خانوم دکتر انجام بدیم

و بعد هم زد زیر خنده .. کیفمو توی صورتش کوبیدم و گفتم

-پدرام در خواب ببیند پنبه دانه

-فعلا که مانا در بیداری دیده

گونه هام از خجالت قرمز شد و خواستم دوباره جوابش بدم ولی بیخیال شدم .. بحث کردن با این آدم هیچ فایده ای نداشت
چون همیشه جواب حاضر و آماده داشت برای دادن

دستمو به دستگیره گرفتم تا پیاده شم که بازومو گرفت و اشاره ای به لپش کرد

با دقت نگاهی به لپش کردم و گفتم

-چیه؟؟

– کجا میری خشک خشک ؟

دهنمو باز کردم و گفتم

-پس چی می خوای چربش کنم؟؟

خنده ای کرد و گفت

-نه اون کارو که من میکنم .. منظورم بوسه عزیزم بوسسس

خاک تو سرت مانا که کلا یا دهنتو باز نمیکنی یا وقتی هم که میکنی فقط سوتی میدی کلافه لبمو گاز گرفتم

تند و سریع لپشو بوس کردم و از ماشین پیاده شدم

تند تند مسیر حیاط طی کردم و در آخر به ویلا رسیدم

از سکوتی که داخل باغ بر قرار بود حدس زدم گلی نباشه ..

بیخیال لباس هامو عوض کردم و روی مبل پرت کردم ‌ .. محیط بیمارستان واقعا ادمو خسته میکرد .. پا رو پا انداختم و کنترل تلویزیون دستم گرفتم ولی بعد با به یاد اوردن حرف های خانوم دکتر باز آه از نهادم بیرون امد

بی حوصله بلند شدم و خواستم به اتاقم برم که با به یاد اوردن صندوق راهمو طرف اتاقش کج کردم

خواستم دوباره سراغش برم که یادم امد رمز ندارم.. پوفی کشیدم و کنار میزش وایسادم

شاید یه جایی نوشته باشه رمزو.. چندتا دفتر روی میز ورق زدم ولی دریغ از چیز به درد بخوری

تند تند و با استرس کشوهای میزم زیر و رو کردم ولی لنتی هیچ کوفتی نبود

همین طور که نا امید خواستم بلند شدم محکم سرم خورد به میز و یه چیزی پرت شد شکست

-آخ آخ سرمممم… هوف ترکید فکر کنم

دستمو روی سرم گذاشتم و کمی ماساژ دادم تا دردش بهتره

آخر نشد یه کاری انجام بدم اونم درست

حرصی نگاهی به قاب عکس شکسته انداختم و خواستم برش دارم که بهو توجهم به نوشته پشتش جلب شد

دقیقا چهار رقم بود و مشخص میکرد سال تولد یکیه..

ابروهامو بالا انداختم و عکس برگردوندم که با دیدن عکس زن زیبایی محو صورتش شدم…

چشماش لباش و رنگ پوستش خود پدرام
توی عکس کنار مردی وایساده بود یه پسر بچه خوشگل هم توی بغلش بود

هرسه داشتن از ته دل لبخند میزدن و بیش‌ترین چیزی که جلب توجه میکرد چاله گونه زنه بود .. میشد حدس زد مادرش باشه

ولی چقدر این عکس با الان پدرام متفاوت بود .. من رفتارش با بقیه دیده بودم کلا یا اخم بود یا جدی

ولی خب بازم این چند روز با من خیلی خوب بود حالا نمیدونم دلش سوخته یا اینکه واقعا داره تغییر میکنه

یاد حرف هایی که شنیدم افتادم .. چطور پدر پدرام زنشو قربونی کارش کرد،؟ چطور وجدانش باهاش کنار امد؟

پدرام چطوری این موضوع درک کرد ؟ با فکر به اینا یاد مامانم افتادم اینکه اگه یک دقیقه نباشه من میمیرم .. حاضرم خودم نباشم اما خانوادم تو هر شرایطی کنار هم باشن

قطره اشکمو با دستم پاک کردم و یه بار دیگه اون تاریخ خوندم و عکس داخل کشو گذاشتم

خواستم بلند شدم که یهو در اتاق باز شد و‌ گلی با ترس وارد اتاق شد

اما با دیدنم نفس عمیقی کشید و گفت

-خانوم جان شمایید؟ فکر کردم دزدی چیزی امده

-نه گلی منم .. داشتم توی اتاق پدرام قدم میزدم که یهویی حالم بد شد به میز خوردم و این عکس هم شکست ..

با حرفم طرفم امد و منو روی تخت نشوند

-خانوم شما باید خیلی مراقب باشید.. خدایی نکرده چیزیتون بشه اقا پوست مارو میکنه

لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم ، احساس شرمندگی میکردم پیشش چون خیلی دروغ گفته بودم و این زن هم باورش کرده بود

خواست بلند بشه که با فکری ک به ذهنم امد دستشو گرفتم و بی مقدمه گفتم

-گلی تو مادر اقا پدرام میشناختی

آهی کشید و دوباره کنارم نشست

– اره خیلی زیاد هم میشناختم از وقتی که..

گلی آب دهنشو غورت داد و شروع کرد به تعریف کردن
خودمم خیلی کنجکاو بودم که بدونم مادرش در اصل کی بوده !!

-مادر اقا یه فرشته بود دقیقا مثل اسمش ..
وقتی نگاش میکردی خود به خود روحیت عوض میشد و سعی میکردی به یه طریقی خودتو بهش نزدیک کنی

ابروهامو بالا انداختم و گفتم

-پس اسمش فرشته بوده !

-اره.. اصلیتش ایرانی بود ولی به خاطر وضع مالی بدی که داشتن به اینجا پناه اورده بود تا بتونه برای خودش شغل و کاری درست کنه .. ولی خب از بخت بدش افتاده بود توی کابره ..

به اینجا که رسید آهی کشید و ادامه داد

-شاید باورت نشه ولی این دختر از همه کس پاک تر بود .. با اینکه اونجا کار میکرد ولی نزاشت دست یکی بهش بخوره

چند سال همین طورکار کرد و پول جمع کرد تا بلاخره تونست اینجا یه خونه کوچیک بخره

اما دقیقا وقتی می خواست برای همیشه با کارش خدافظی کنه اون شب یکیو میبینه و توی همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشقش میشه

لبخندی زدم و دست گلی اروم فشار دادم

-ولی گلی خانوم اینا که توی قصه و رمان هاست

نگاهی به چشم هام انداخت و اروم گفت

-وقتی عشق در قلبتو بزنه مهم نیست چطوری عاشق شدی فقط تا به خودت میای میبینی انقدر شیفتش شدی که از هر چیزی بگذری

سری تکون دادم و منتظر شدم تا بقیه حرفش بزنه

-خلاصه اینکه با پدر اقا پدرام آشنا میشن و به خاطر کمک هایی که میکنه اقا هم ازش خوشش میاد و بعد از چند ماه دوستی هم متوجه میشه که فرشته خانوم حاملس

ولی خب .. نه عقدی بینشون بوده و نه عروسی برای همین هم اقا مدام اصرار میکنه بچه رو بندازه ولی فرشته خانوم قبول نمیکنه و خانواده اقا توی جریان میزاره بعد از اون هم اقا به اجبار خانوادش فرشته رو زن رسمی خودش میکنه تا بچس به دنیا بود

چقدر غمگین به نظر می امد این داستان
چون خیلی سخته که عاشق کسی باشی بعدش بفهمی اون فقط برای هوس تورو خواسته

گلی قطره اشک کنار گونش پاک کرد و ادامه داد

-از بعد عروسی تو این خونه زندگی کردن و حاملگی فرشته هم همین جا سر شد ولی خب هر روز پر از درد و کتک براش میگذشت

تنها دوست و همدمش هم من بودم

هر بار که کتک میخورد انقدر خودش جمع میکرد تا مبادا بچش طوریش بشه ..
با جون و دل اقا پدرام می خواست و براش همه کار هم میکرد تا اینکه اون روز نحس …

با هر حرفی که میزد مو های تنم سیخ میشد

چقدر یه آدم می تونه پست باشه!! اونم با زن خودش..

کلافه پوفی کشیدم و سرمو پایین انداختم.. بیچاره گلی هم زیاد حال خوبی نداشت

هی یه کلمه میگفت و شروع میکرد به گریه کردن..

لیوان آب از روی عسلی بر داشتم و دستش دادم

-بیا گلی جون یکم بخور ..

فین فینی کرد و ابو کامل خورد

-مانا خانوم منو ببخش ولی خیلی بد جلوی چشم همه ما مخصوصا اقا پدرام جونش گرفتن .. اون مردیکه اشغال هم هیچ کاری نکرد.. زن نازنین جلوی همه پر پر شد
جلوی چشم بچش..

با حرف اخرش اشک کنار چشممو پاک کردم و گفتم

-باشه گلی جون مرسی از اینکه بهم گفتی.. برو یکم استراحت کن اصلا حالت خوب نیست

سرشو به معنی مثبت تکون داد و از اتاق بیرون رفت

با اینکه خیلی دلم می خواست چیز های بیش‌تری بدونم ولی با وضع گلی بیخیال شدم

باید خودم کم کم از پدرام حرف میکشیدم چون هیچ کس جز اون همه چیز کامل نمیدونست

نفس عمیقی کشیدم و چهره پدرش توی ذهنم اوردم وبعد از اون سوالی که سر شام پرسید

مغزم از حجوم این همه فکر تیری کشید که آخ ارومی گفتم و روی تخت دراز کشیدم

همین طور که داشتم حرف های گلی تفسیر میکردم نگاهم خورد به تابلو و گاوصندوق

می خواستم رمز پشت عکسو امتحان کنم .. پس بدون شک از روی تخت بلند شدم و طرفش رفتم

کمی استرس داشتم ولی بلاخره که باید میفهمیدم توی گاوصندوق چی هست ..

تابلو کنار دادم و دستی به بدنه گاو صندوق کشیدم

خدا میدونست چی توشه .. نفس عمیقی کشیدم و تند پشت سرمو نگاه کردم و سریع عدد چهار رقمی عکسو وارد کردم

اولش هیچ صدایی نیومد ولی بعد چراغش سبز شد و با صدای تیکی در گاوصندوق باز شد

از استرس زیاد کف دستام خیس شده بود و ضربان قلبم روی هزار بود

آب دهنمو غورت دادم و درشو باز کردم .. دو طبقه داشت که طبقه بالا فقط مخصوص دلار و چندتا جعبه طلا بود اما طبقه پایین تا چشم کار میکرد برگه بود

دوباره حرف امیر به یاد اوردم که گفته بود دنبال یه دفتره.. دفتری که پدرام همه کار هاش توش می نویسه.

تند تند برگ هارو زیر رو کردم ولی لنتی هیچ دفتری نبود ..کلافه لبمو گاز گرفتم و دوباره گشتم ولی جز کاغذ هیچ کوفتی پیدا نمیشد

نا امید دستمو کشیدم و نگاه اخرمو داخلش انداختم

-پوففف پس این لعنتی کجاست..

خواستم کم کم درشو ببندم که یهو با دیدن جلد کوچیک چرمی رنگی.. جیغی کشیدم و از ته گاوصندوق بیرون آوردمش

انقدر ذوق زده بودم که بیشتر داخل گاوصندوق نگشتم و تند درشو بستم و تابلو روش قرار دادم

بی صبر خواستم بازش کنم و بیینم این چیه که انقدر برای امیر مهمه ولی یهو با باز شدن یهویی در و امدن پدرام .. هول کرده سریع جمعش کردم و توی سوتینم انداختمش…

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن