رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت18

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بحث اون زمان بی فایده بود و من باید خودم درست فکر می کردم و ببینم خواسته ی خودم چیه ..
راستش دلم نمی خواست به اونا بگم من مرد خیلی پولدار نمی خوام ..چون می دونستم که اول هر آشنایی همه چیز عالی به نظر میاد و ثروت بی حسابی که مهبد داشت ممکن بود برای من مشکلات جدیدی درست کنه ..
بیشتر از دو ساعت طول کشید که مهبد به شهاب زنگ زد و گفت پایین ساختمون منتظره …
جاسم و شهاب با هم رفتن به استقبالش و سه تایی با هم اومدن ..
باز یک سبد گل که نه تاج گلی از گلهای گرون قیمت گرفته بود که تو آسانسور جا نمی شد ..
چند تا جعبه شیرینی و باقلوا ..شوکولات های گرون قیمت ..و یک عروسک خیلی قشنگ برای مونس ..
خلاصه به طور اغراق آمیزی هر چی تونسته بود خرید ه بود اونم از بهترین جا های تبریز ..در حالیکه تازه وارد این شهر شده بود .. ….
از راه که رسید خم شد و دست آنا رو بوسید و جلوی بابا تعظیم کرد همین طور حرف می زد و از شدت هیجان عرق می ریخت …
من دم در ایستاده بودم و فقط سرمو به علامت سلام تکون دادم ….
با دیدن من چشم هاش برق زد و گفت : فکر نمی کردین اینقدر پر رو باشم منو ببخشین جبران می کنم قول میدم ..من بلافاصله رفتم تو اتاقم و درو بستم به در تکیه دادم ..
احساس می کردم صورتم داره بی حس میشه …هنوز از اینکه دوباره اون سفیدی تو صورتم بر گرده می ترسیدم ..و این بی حسی خودش یکی از علائم اون بیماری بود …
یکم صورتم رو ماساژ دادم و خودمو دلداری دادم …ولی از مواجه شدن با اون می ترسیدم ..
از بس که ظاهرش بی عیب و نقص بود می ترسیدم …چون نمی تونستم ایرادی ازش بگیرم …
شهاب اومد دنبالم ..
گفتم : تو برو من الان میام …وقتی رفتم دیدم خانواده ی من احتیاجی به بودن من ندارن دورهم با مهبد نشستن و گل می گفتن و گل می شنیدن در حالیکه مونس هم تو بغل اون بود ….
آنا و فریبا با کمک رباب خانم اونشب یک شام خیلی مفصل از غذا های تبریزی برای مهبد درست کردن ..طوری که میز ناهارخوری هجده نفره ی ما دیگه جا نداشت ….

باز نزدیک شام انگشتر های گرون قیمت و ساعت طلای خودشو در آورد و گذاشت رو میز و رفت وضو گرفت و به نماز ایستاد ..
از اتاق شهاب صداش میومد که با لحجه ی عربی و بلند می خوند …بعد عذر خواهی کرد و نشست سر میز و گفت : من باید با وضو غذا بخورم این طوری یاد خدا هستم و نعمت های اونو فراموش نمی کنم …
مهبد همین طور می خورد و تعریف می کرد و خوشحال بود ..
انگار همه چیز رو تموم شده فرض کرده بود ….بعد از شام هم نشسته بود و از کشور هایی که رفته بود خونه هایی که تو دبی و پدر و مادرش داشتن حرف می زد ….
همه محو اون بودن و هنوز من هیچ حرفی نمی زدم ..ولی نمی دونم چرا دقت می کردم تو حرفاش اشکالی پیدا کنم ..دروغی یا ضد و نقیضی ….
نمی فهمیدم چرا حرفا شو باور نداشتم ….همش به نظرم پوچ و تو خالی بود …
آخر شب باز اون سرویس رو در آورد گذاشت روی میز و یک انگشتر مروارید برای آنا آورده بود که از جاش بلند شد و رفت جلوی آنا تا کمر خم شد و اونو گرفت جلوی آنا و گفت : دخترتون رو از شما خواستگاری می کنم …
آنا با خوشحال انگشتر را گرفت و دستش کرد و گفت : خیلی قشنگه مرسی پسرم دستت درد نکنه …ولی این انجیلاست که باید جواب بده نه من و قاه قاه خندید …..
من یک پوزخند تلخ زدم و گفتم : ظاهرا من هیچ کارم ….والله قرون وسطا هم این طوری با دخترا رفتار نمی کردن ..
آقای قیاسی شما مهمون ما هستین ..ولی من واقعا نمی خوام ازدواج کنم دوبار شکست برای من تجربه های تلخی رو به همراه آورده که فراموش کردنش برام سخته ….
اینو از من قبول کنین مسئله ی من ، خودم هستم نمی تونم تن به یک ازدواج دیگه بدم آمادگی روحی ندارم اصلا به هیچ عنوان ….
منو ببخشید تا اینجا هم اومدین ولی نمیشه متاسفانه جواب من منفیه ….
از جاش بلند شد و گفت : می تونم جایی تنها با هاتون حرف بزنم ؟
آنا فورا پرید و در اتاق شهاب رو باز کرد و گفت بفرمایید اینجا ..و مهبد و با خودش برد ..و به من اشاره کرد برو تو دیگه ….
منم رفتم انگار چاره ای نبود باید با اون حرف می زدیم ..در هر حال من دیگه افتاده بودم تو سرازیری که نمی تونستم متوقف بشم ..

مهبد روی مبل نشست و من لب تخت …
ولی سکوت کردم و دست و پام می لرزید ..
با وجود اون همه مسائلی که پشت سر گذاشته بودم هنوز مثل یک دختر بچه خجالت می کشیدم و نمی تونستم این طور مواقع درست از پس خودم بر بیام ولی این بار تصمیم داشتم خوب حواسم رو جمع کنم …و خودم برای خودم تصمیم بگیرم …
مهبد کمی جا بجا شد و دستهاشو بهم مالید و سرشو بالا برد وگفت بسم الله خدایا تو یاری دهنده ای کاری کن من حالا که گمشده ام رو پیدا کردم دوباره از دست ندم ….و رو کرد به منو پرسید چرا تو اتاق شهاب عکس شما رو دیواره ؟ یعنی اینقدر دوستتون داره ؟
گفتم : نه بابا شهاب که اینجا نیست سالی یکی دوبار میاد و میره ..
کار آنا ست حتی تو آشپز خونه هم گذاشته اگر خجالت نمی کشید تو توالت و حموم هم می گذاشت …
خندید و گفت : منم جای مادرتون بودم همین کارو می کردم قصد دارم وقتی ازدواج کردیم بدم چهره ی شما رو بکشن و بزنم به دیوار …
گفتم : لطف دارین ولی بهتون گفتم بدون تعارف و حاشیه با تمام احترام ,,من نمی خوام دوباره ازدواج کنم ….
گفت : می دونم چی میگین … درد شما رو می دونم …
در واقع ما با هم همدردیم …ولی قبول نمی کنم که از شما به این دلیل جواب رد بشنوم ..در مورد من تحقیق کنین بیان زندگی منو ببینن اگر من مشکلی نداشتم چرا با هم زندگی نکنیم من می تونم شما رو خوشبخت ترین زن دنیا بکنم ..
اینو به هر کس که شما بگین میرم و قول کتبی میدم …
ضمانت می زارم ..چون خودمو میشناسم …که می تونم مرحم دل شما باشم…. این حرفتون درست نیست ..
آدما برای زندگی کردن و با هم بودن آفریده شدن تنهایی یک زن به جوونی شما اصلا یک اشتباه محضه ..امروز به من که اینقدر عاشقم جواب نه بدین فردا صبح یکی دیگه پیدا میشه ، شما زنی نیستی که مردا شما رو به حال خودتون بزارن پس بهتر همسر یک عاشق باشین تا یکی که می خواد شما برای بچه اش مادری کنین …
این لیاقت شما نیست من می خوام شما ملکه ی خونه ی من بشین ….
اگر برای شما پیش اومده و دوبار جدایی تو تقدیر تون بوده؟ شاید برای اینکه توی این دنیا من و شما بهم برسیم و همه ی این اتفاقات برای همین افتاده ..
فکر کنین دبی کجا تبریز کجا ؟ کی فکرشو می کرد ؟ ما که از کار خدا خبر نداریم ..من به این معتقدم که شما اصلا قرار نبوده از ایران برین ..
اومده بودین تهران که من شما رو ببینم ..
همین چرا دم در هتل خوردیم بهم ؟ چرا من همون لحظه که شما رو دیدم فهمیدم تقدیر منی ؟
همونی هستی که سالها در انتظارش بودم همیشه دنبالتون می گشتم باور می کنین؟ ..

قسم می خورم همون لحظه شما رو شناختم ..و تو دلم گفتم ..خدا یا شکرت پیداش کردم ..
اصلا فکرشم نمی کردم به خاطر شما اومده باشم هتل وقتی دیدم که اومدین جلو و خواهر شهاب هستین یقین کردم که حدسم درست بوده …
قسم می خورم که این حقیقت ترین حرفیه که تو عمرم زدم ..به یگانگی خداوند قسم می خورم ..
گفتم از این قسم ها و قول ها من زیاد دیدم ..
شما با یک زنی روبرو هستین که دوبار ازدواج کرده ,,گوشم از این حرفا پر شده ,همه اول به آدم قول میدن که خوشبختت می کنم ..ولی نمی تونن خودشون رو عوض کنن..من از کسی انتظار ندارم منو خوشبخت کنه این یک حرف بی معناست ..
کدوم آدم خودش به اندازه ی کافی احساس راحتی می کنه که بخواد کس دیگه رو هم با خودش بکشه ؟..نه ,,,چنین کسی وجود نداره و من می خوام این بار خودم زندگیمو بسازم نمی خوام دوباره اسیر دست کسی باشم ,اگر راحتم بزارن من می تونم با خیال آسوده زندگی کنم خودمو عوض کنم ولی بهم مهلت نمیدن برای همین داشتم از ایران میرفتم ….
گفت : شما که دکتر روانشناس هستین باید بدونین خوشبختی کامل وجود نداره و این بستگی به فکر هر انسانه که چطور فکر کنه مثلا من همیشه احساس می کنم خیلی خوبم ..در حالیکه مشکلات مخصوص خودمو رو دارم ….
گفتم : اولا من دکتر نیستم دوما برای یک مادر دوری از بچه اش خیلی سخته چیزی نیست که یک لحظه فراموش کنه ..و براش دردناکه …
من متاسفانه سایه های سیاهی روی زندگیم افتاده که احساسم با یک آدم معمولی فرق می کنه ..
الان دوازده ساله بچه مو از دور می ببینم بدون اینکه اون بدونه من مادرشم …
شما مردی و این چیزا رو نمی فهمی …

گفت : من خیلی نفوذ دارم اونم برات می گیرم بهت قول میدم …
گفتم : یادتونه به من قول دادین مونس رو از ممنوع الخروجی در میارین چی شد ؟ دست کرد تو جیبش و یک کاغذ در آورد و داد به من و گفت : همون روز انجامش دادم ..
شرمنده ام ولی نمی خواستم شما برین ..
خدا منو ببخشه مجبور شدم به خاطر شما دروغ بگم ….
اما اون روز صبح که تو هتل منو دعوا کردین یادتونه …باور کنین مثل بچه ای که از مادرش بترسه از شما ترسیدم اشک تو چشمم جمع شده بود تا حالا زنی با قدرت شما ندیده بودم ..
اومدم پایین به شهاب گفتم : کارتون انجام شده ولی ازش خواهش کردم که به شما نگه ..بزاره من شانسم رو امتحان کنم ….
گفتم :یعنی به من دروغ گفتین …
خنده ی با مزه ای کرد و گفت :بله با کمک شهاب سرتون کلاه گذاشتیم ..ولی من با اینکه از دروغ متنفرم این بار خیلی هم خوشحال بودم چنان لذتی بردم که نپرسین …
گفتم : ولی آدم به هر دلیلی نباید دروغ بگه … وای شما چیکار کردین ؟ من الان رفته بودم و دیگه از این حرفا نبود تو زندگیم …
گفت : انجیلا خانم من به خاطر شما حاضرم هر کاری بکنم ..ببخشید ولی نمی تونستم بزارم شما برین ..
جواب خودمو چی می خواستم بدم ؟یک عمر خودمو سر زنش می کردم که عرضه نداشتم وقتی زن مورد علاقه ام رو پیدا کردی نگهش داری؟ ……
راستش با اینکه می دونم دروغ کار بدیه گاهی مجبورم به خاطر کارم دروغ بگم طوری که لطمه ای به کسی نزنه ..
متاسفانه اگر این کارو نکنم همه ی کارام می خوابه ..
مثلا برای مونس مجبور شدم دروغ بگم این جور جا ها بد نیست آدم کارش راه میفته ..
خوب بگذریم …حالا چی میگین به من فرصت میدی خودمو بهت بشناسونم ؟

گفتم : آقای دکتر …من آدم ترسویی هستم ..دلم نمی خواد دوباره بی گدار به آب بزنم …
گفت : ولی به نظر من شما یکی از زن های شجاع این دنیایی چرا که در مقابل دونفر که نمی تونستی باهاشون زندگی کنی و اذیتت می کردن ایستادی و طلاق گرفتی …
بیشتر زن ها می مونن و می سوزن و می سازن …
گفتم : این ظاهر قضیه است …من از خونه ی مردی که مدام منو شکنجه می کرد و تو خونه حبسم کرده بود اومدم بیرون مُهر بد نامی و فرار تو پیشونیم زد ..
دو سال با حکم عدم تمکین منو آزار داد و از این دادگاه به اون دادگاه کشوند من فقط هجده سالم بود …
بعد با مردی زندگی کردم که مثل یک بچه تر و خشکش می کردم ولی هر زنی رو به من ترجیح داد و پنج سال عذاب کشیدم و هر روز می شنیدم که با چندین زن رابطه داره ..
خدا می دونه چی می کشیدم ولی دم نمی زدم چون نمی خواستم دوباره طلاق بگیرم ..
ولی مردم گفتن ..حتما چون خودشم یک کارایی می کنه صداش در نمیاد …
بازم موندم ..ولی اون خودش دیگه خسته شده بود و می خواست آزادانه به کاراش ادامه بده و منو مانع می دونست ..
فکر می کرد اون چیزایی که از قبال خانواده ی من بدست آورده براش می مونه ..ولی اینطور نشد و فهمید که هیچی نیست ..
چون حالا همه چیز ش رو از دست داده …آقای قیاسی من شجاع نیستم خیلی هم ترسو هستم برای همین نمی خوام دوباره دچار اشتباه بشم فرصت این کارو ندارم ..
لطمه هایی که به روح و روانم خورد به زودی خوب نمیشه …
دیگه جای خطا هم برای من نیست چون مادرم,, دو تا دختر دارم امروز نشد فردا آویسا هم میاد پیشم …
خواهش می کنم بی خیال من بشین بزارین من آروم زندگی خودمو بکنم …..
گفت : خیلی متاثر شدم ..چه مردایی تو این دنیا پیدا میشن ..دین و ایمون ندارن ؟شرف ندارن ؟ چطور می تونن زن خودشون رو, ناموس خودشون رو اینطور آزار بدن ؟
یک چیزی بهتون بگم ؟…قول بدین به کسی نگین ..دلم نمی خواد کسی بدونه چون احساس سر شکستگی می کنم …
منم مثل شما خیانت دیدم ..خیلی بده ..زن من نروژی نبود عرب بود ..زینب,,این اسمش بود .. بهم خیانت کرد و طلاق گرفت ..

گفتم : واقعا ؟ خوب چرا گفتین نروژی مگه عرب باشه چی میشه ؟
گفت : خجالت می کشم ..اگر بگم نروژی همه می پذیرن که ممکنه این کارو با من کرده باشه ولی یک زن مسلمون نباید این کارو بکنه …
به اسلام لطمه می خوره ….
گفتم : فکر نمی کنم ربطی نداره ..یک زن این کارو کرده باشه به اسلام مربوط نمیشه ….
گفت : حالا بیاین تو زندگی من متوجه میشین چی میگم … دوستان من همه از اون کله گنده ها هستن و بسیار مومن و معتقد خوب نبود می فهمیدن زنم به من خیانت کرده ….
گفتم : آقای دکتر ولی این دوتا دروغ تا اینجا ..
گفت : نه این که فرقی نمی کنه چه عرب چه نروژی من طلاقش دادم رفته,, مشکلی نیست برای شما دروغ محسوب نمیشه …
گفتم : چند وقته ؟
گفت : شش ماهی میشه البته دو ساله از هم جداییم من به خاطر پسرم نمی خواستم طلاقش بدم ولی دیگه مجبور شدم ..خیلی عذاب کشیدم .. این طور چیزا با پول حل نمیشه …..
من زنی می خوام مثل شما نجیب و با صداقت ..
من اینا رو تو وجود شما دیدم ..البته انکار نمی کنم که در درجه اول شیفته ی زیبایی شما شدم …
ولی چیزی که منو دنبال تو کشوند حیای توی نگاهت بود و اینکه زنی بودی که به خاطر پول دنبال من نیفتادی ….
من از این جور زن ها زیاد دیدم …
گفتم : حالا منم مثل شما باید دو دلیل برای قبول کردنم داشته باشم یا نه ؟ جز پولتون و حرفایی که خودتون می زنین من به چی اعتماد کنم ؟چیزی از زندگی شما نمی دونم ….
بلند خندید و گفت : راست میگین حیایی هم که تو نگاهم ندیدی ..
چون نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و محو اون چشم ها نشم …تو رو خدا جون من,, راست بگو با خودت فکر نکردی که من چقدر بی حیا هستم ؟
گفتم : قبلا نه ولی الان چرا …
گفت : بریم دبی زندگی منو ببین همه چیز رو خودت از نزدیک ببین و بسنج وقتی منو تایید کردی اونوقت ازدواج می کنیم ..خوبه ؟
من مهمون می کنم تو رو با کل خانواده ..همه با هم تصمیم بگیرین و در مورد من نظر بدین دیگه من حتی یک کلمه رو حرف شما حرف نمی زنم ..
فقط برای اینکه من گناه نکنم یک خطبه محرمیت بخونیم ..
قول میدم دست از پا خطا نکنم …

گفتم : نمی دونم باید فکر کنم شما الان منو تحت فشار قرار دادین ..
گفت : من فردا باید برم تهران کار دارم ..تا شنبه شما خودتون رو برسونین من برای دوشنبه همه چیز رو آماده می کنم …
گفتم : فردا بهتون خبر میدم ..لطفا الان اصرار نکنین ..بزارین منم یکم فکر کنم ….
وقتی از اتاق اومدیم بیرون به ما گفتن دو ساعته داریم حرف می زنیم ..باورم نمیشد اصلا ، زمان برام بسرعت گذشته بود …
آنا و بابا اصرار می کردن شب همون جا بمونه ..
ولی نمی دونم از اشاره های من فهمید که باید بره یا خودش اینطوری راحت تر بود گفت میرم هتل ..
شهاب اونو برد و خودش برگشت ..
نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم ..آیا واقعا اون عاشق من شده بود؟ ..
وقتی بهش فکر می کردم احساس می کردم دیگه ازش بدم نمیاد و شاید مردی باشه که من بتونم دوستش داشته باشم ….
خوش قیافه و خوش تیپ بود و گرم و مهربون ..
مرد مومنی بود و اعتقادات عمیقی داشت …اگر حرفایی که زده بود درست بود می تونستم در کنارش زندگی خوبی داشته باشم ….
فردا مونده بودم چی جواب بدم هنوز تصمیم درستی نگرفته بودم که شهاب رفت دنبالش و برای ناهار اومدن خونه ی ما این بار خودمونی تر و صمیمی تر شده بود ..
به محض اینکه رسید گفت : برای دوشنبه هماهنگ کردم بریم دبی تا با خانواده ی من آشنا بشین … چند تا بلیط بگیرم؟
الان بگین که ترتیبشو بدم ..آنا گفت : وای من اصلا نمیام ..همین سفرم برام سخت بود….. بابا هم یک فکری کرد و گفت : من بدون آنا جایی نمی تونم بمونم ..
منم معاف کنید ..شما با شهاب برین ..مهبد اصرار کرد که جاسم و فریبا با ما بیان …فریبا گفت نمی تونم مرخصی بگیرم ..
من آشفته شده بودم دلم بشدت به شور افتاده بود دست و پام از حس رفته بود …
گفتم :آقای دکتر قرار مون این نبود من هنوز به شما جواب ندادم ..
خندید و گفت : می دونم شلوغش کردم که نتونین بگین نه ..متوجه شدین ؟ تابلو بود ؟ آخه تا زندگی منو نبینین که نمی تونین تصمیم بگیرین …
آنا جون راست نمیگم ؟ اصلا هر چی شما بگین .. عقد کنیم بعد بریم یا صیغه ی محرمیت بخونیم ..من برای هر دو کار آمادم ..

آنا گفت : عقد کنین …
دیگه عصبانی شدم و با لحن تندی گفتم : بسه دیگه آنا من عقد نمی کنم ..نمی خوام تا مطمئن نشدم این کارو نمی کنم کسی هم نمی تونه مجبورم کنه آقای دکتر به شما هیچ قولی نمیدم ….
مهبد گفت : چشم هر چی شما بگین ..قول میدم دیگه ناراحتتون نکنم .
فقط اجازه بدین به خاطر اعتقادات من یک خطبه خونده بشه و من با خیال راحت برم …
آنا گفت : من حرفی ندارم انجیلا باید بگه …با خودم فکر کردم یک خطبه خونده بشه اشکالی نداره …قبول کردم …
مهبد زود زنگ زد و گفت : حاج آقا به همون آدرسی که بهتون دادم تشریف بیارین …
بعد انگشتر ها و ساعتشو در آورد و گذاشت رو میز و رفت وضو گرفت ..
اون همه کاراشو با سرعت و با یک تلفن انجام می داد چون ما هنوز ناهارمون تموم نشده بود که دو تا آقا اومدن و صیغه ی عقد رو بین ما با سی سکه ی طلا جاری کردن ….
مهبد دوتا جعبه ی جواهر در آورد یک گردنبد طلا خیلی سنگین و تو جعبه ی دیگه سی تا سکه داد به من …
مات و متحیر مونده بودم تو این فرصت کم اون چطور اینا رو آماده کرده ؟ نمی فهمیدم بعد گفت : دارم میرم سفر مدیون نمونم …
مهر زن رو باید زود داد ..
گفتم لزومی به این کار نیست ..من نمی خوام برای صیغه مهری داشته باشم این فقط برای محرم بودنه …
گفت : اجازه بده من وظایف شرعی خودم رو انجام بدم چون استطاعت مالی دارم باید این کارو بکنم وگر نه مدیون میشم به خاطر من قبول کن …
و بالافاصله بلند شد و گفت : منو ببخشید که دیگه باید برم فرود گاه بلیط دارم امشب یک قرار مهم داشتم که نمی دونم بهش میرسم یا نه ؟ خوب خیلی زحمت دادم …
شهاب گفت : ماشینت چی دکتر ؟
گفت : مال من نیست صاحبش اینجا ست سند و مدارک تو ماشینه .. گفته باشم خانم دکتر این رشوه نیست فقط علاقه است اگر زن من نشدین پس شم نمی گیرم چون نمی تونم ,,به اسم شماست ..
برای همه چیز ممنونم یکشنبه تهران می بینمتون …
اون اول از همه مونس رو صدا کرد و باهاش خدا حافظی کرد ..و بعد از منو و بقیه …و یک BMW آخرین مدل نوک مدادی گذاشت دم درِ خونه ی ما و با جاسم رفت فرودگاه …
هنوز من مات و متحیر بودم که این آدم کی بود و چطور وارد زندگی من شد ….
اون بدون هیچ چشم داشتی این کارو می کرد و من هنوز بهش هیچ قولی نداده بودم ..
نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم انگار دوباره تن داده بودم به قضا ….که تلفن زنگ خورد ..گوشی رو جواب دادم ..
مهبد بود گفت : ببخش منو برای به دست آوردن تو هر کار بدی لازم باشه انجام میدم ..ولی وقتی از داشتنت خاطرم جمع بشه دیگه اذیتت نمی کنم ….
یک جمله ی دیگه بگم و قطع می کنم انجیلا من واقعا عاشق تو شدم از ته دلم …
گفتم : شما کجایی با کی هستی ؟
گفت با جاسم ..گفتم جلوی اون داری این حرفا رو می زنی؟ ..
گفت : آره تو الان یک جورایی زن منی جاسم هم برادر زن منه چه اشکال داره؟….

صدای خنده ی بلند اون تو گوشم پیچید …
فورا گوشی رو قطع کردم ..و پرتش کردم روی تخت ..و گفتم ای احمق ای انجیلای بی شعور چرا به این راحتی خودتو دادی دست اون مرد …
تو چقدر احمقی ..
باورم نمیشه به همین راحتی راضی شدی ؟ تو کی میخوای عاقل بشی دخترِی دیوونه ؟ ای خدا چیکار کردم؟ ..یعنی واقعا پولای اون بود که تونست منو گول بزنه ؟یا برای چیز دیگه ای بود ؟
اونقدر همه چیز با سرعت انجام شده بود که خودمم باور نداشتم دوباره دارم زن یک نفر دیگه میشم ..
خدایا این چه سر نوشتی بود برای من رقم زدی ؟ من که نمی خواستم,,, چرا اینطوری میشه ..
از اینکه مهبد با خنده به من گفته بود تو الان زن منی چندشم می شد ..از خودم بدم اومده بود ..
دلم می خواست فرار کنم..ولی دست و پام بسته بود …..
آنا خوشحال و خندون اومد تو اتاق منو و گفت : دیدی چیکار کرد ؟ سی تا سکه ی تو رو نقد داد و رفت عجب شوهری گیرت اومده …
با گفتن این حرف انگار منو آتیش زدن ..دست هامو گذاشتم روی گوشم و فریاد می زدم و گریه می کردم بدون اینکه حرفی بزنم ..همه ریختن تو اتاق من ..
مونس ترسیده بود و هی می گفت : مامان .. نکن ..صدای اونو می شنیدم ولی نمی تونستم خودمو کنترل کنم …
فریبا شونه های منو ماساژ می داد و منو به آرامش دعوت می کرد ..
شهاب دستهامو محکم گرفته بود و فشار می دادو می گفت : خوب چیزی نشده هر چی داده بهش پس میدیم ..کاری نداره,,, نمی خوای؟ باشه قربونت برم ..
هر چی تو بگی کسی بهت زور نگفته ..هر چی تو بگی آروم باش حرفتو بزن ..
گفتم: واقعا که همه چیز رو خودتون می برین و می دوزین بعد به من میگی حرفتو بزن ..الان دیگه من چی بگم ؟
چقدر بگم نه ..زبونم مو در آورد ..وقتی تو میاریش تبریز و میاد تو این خونه ..بابا با روی خوش ازش استقبال می کنه آنا براش غذا درست می کنه .. و منه احمق زبونم رو می بندم هر چی اون میگه گوش می کنم ..
با خودش چی فکر می کنه ؟ میگه حتما داره ناز می کنه برای همین همه چیز رو از قبل پیش بینی کرده بود و مطمئن بود که من راضی میشم ,,نقد کرده گذاشته تو جیبش به من میگه زن منی ..
من کجا زن اونم ؟ کی گفته ؟ چرا اون می تونه برای زندگی من تصمیم بگیره ؟ …ای بابا ولم کنین چقدر حرف نزنم و اختیارم رو بدم دست شما ..
من گفتم تو بیای حامی من باشی ولی تو همون کاری رو کردی که یک عمره آنا و بابا دارن باهام می کنن …
علنا منو خرید و رفت ..و به من گفت تو دیگه زن منی ..نیستم ..دارم بهتون میگم نیستم ..
شهاب برو بهش بگو بیاد اینا رو ببره من خریدنی نیستم ..
نمی خوام ..اگر اصرار کنین خودمو آتیش می زنم ..ترک تون می کنم از اینجا میرم ..ولی زن اون مرد نمیشم ….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن