رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت19

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

شهاب گفت : باشه عزیزم ..باشه ..بزار برسه تهران بهش زنگ می زنم و گوشی میدم خودت هر چی دوست داری بهش بگو و خودتو خلاص کن منم اینا یی رو که داده براش می برم …
تو خودتو ناراحت نکن ..آروم باش …منم بلیط می گیرم و میرم ایتالیا ..
زنم و پسرم منتظرن به خاطر تو موندم ..باور کن هزار تا کار داشتم خودتم می دونی ولی دیدم این مردِ درست و حسابیه نه مثل احمد ضعیف و خار ….
ما که بد تو رو نمی خوایم دلمون می خواد توام روی سعادت رو ببینی ..
یک خانواده داشته باشی نه اینکه هر روز یک نفر که معلوم نیست چه گذشته ای داره بیاد خواستگاری تو …
گفتم : ای بابا این همه دختر و زن هستن که دلشون می خواد ازدواج کنن چرا گیر دادین به من بیچاره ؟ ..
دست از سرم بر نمی دارین ..من از فردا میرم مرکز و کارمو شروع می کنم دیگه نمی خوام کسی در مورد ازدواج من یک کلمه حرف بزنه …
جاسم برگشت و دید اوضاع خونه در همه ..
من هنوز گریه می کردم آنا هم عصبانی با اوقات تلخ نشسته بود ..
با سر از شهاب پرسید چی شده ؟ اون با بی حوصلگی گفت : نمی دونم انجیلا میگه نمی خواستم شما ها به زور این کارو کردین …..
پشت چشمشو خاروند و خندید و گفت : عجب… عجب آدمیه این قیاسی …
باور می کنین داشت تو ماشین همینو می گفت ؟ حدس زده بود می گفت الان انجیلا فهمیده تو موقعیت انجام شده قرارش دادیم …
حتما ناراحته ..بزار زنگ بزنم باهاش صحبت کنم یک وقت پشیمون نشده باشه …
بابا خیلی وارده حالا واقعا انجیلا میگه نمی خوام ؟ آنا پشت چشمی نازک کرد و گفت : بله خانم خانما دیگه کسی از دماغشون بالا نمیره معلوم نیست کی رو می خواد ؟
شهاب گفت : آنا خواهش می کنم مگه نمی بینی چقدر ناراحته دلش نمی خواد شوهر کنه ….
جاسم گفت : شهاب به خدا وقتی با انجیلا تلفنی حرف زد رفت تو هم و گفت می ترسم پشیمون بشه چون به نظرم خیلی انجیلا مردد بود ..
پس درست فهمیده بود ..
همینطور با نگرانی هم رفت به من سفارش می کرد هوای اونو داشته باشم …

گفتم :والله جاسم جان اون از خانواده ی خودم بهتر می دونه با من چیکار کردین ..
شما ها که اصلا به روی خودتون نمیارین و با این قیافه های حق به جانب ذل زدین به من که یعنی من دارم اشتباه می کنم ….
آنا داد زد پس نه خیر, بنده و بابات اشتباه کردیم که داریم خودمون رو به آب و آتیش می زنیم که تو سر و سامون بگیری یک چیزیم طلب کار شدی …
گفتم : نکنه اصلا شما ها بهش التماس کردین بیاد منو بگیره ؟ هان ..والله این کارم ازتون بر میاد از بس خوشبختی منو می خواین هی منو از چاله در میارین میندازین تو اون چاه ..
آخه مگه با عقل جور در میاد دو روزه منو به عقد یک نفر در میارین خوشحال هستین ..به خدا به هر کس بگی باور نمی کنه …
نمی دونم از من سیر شدین یا بدتون میاد ..خوب چرا این کارو با من می کنین ؟…شما آنا هر کس میاد خواستگاری من میگی خوبه ..نمیگی ؟؟
ما هنوز نمی دونیم این مرد چیکارست و چطوری زندگی می کنه فورا بیا بریم عقد کنیم ..
آنا گفت : این که عقد نبود ..
گفتم آنا جون قربونت برم مادر من گفت عقد رسمی کنیم شما گفتی حرفی نداری .. نگفتی ؟ ….
شهاب گفت : ول کن دیگه این حرفا رو تو می خوای دقیقا چیکار کنیم بگو من همون کارو می کنم ..
ولی در مورد اون خواهر جان تو فکر می کنی من بیکار بودم ؟..با تمام کله گنده های تهرون رابطه داره …
جنس وارد می کنه و صادر می کنه …
گفتم : مملکت صاحب نداره که این صادر کننده باشه ؟
گفت : اون طوری که نه به روش خودشون کار می کنن ولی می دونم پول زیادی در میارن و دستش به اون بالا بالا ها بنده …
گفتم : شهاب جان پشیمون شدم خواهش می کنم کمکم کن من نمی خوام نه این نه کس دیگه آمادگی روحی ندارم ,,شوهر نمی خوام …
شهاب اومد و منو بغل کرد و سرمو بوسید و گفت : باشه خواهر جان قربونت برم هر طوری تو بخوای من همون کارو می کنم ..اصلا می خوای دوباره بلیط بگیرم و با هم بریم ایتالیا ؟مونسم که کارش درست شده می دونستی ؟.
.البته ..همه گوش کنن به کسی نگین بین خودمون بمونه که احمد خبر دار نشه باز یک کاری دستمون بده …

دو ساعت بعد تلفن من زنگ خورد متوجه شدم شماره ی مهبدِ جواب ندادم و به شهاب گفتم : خودت بهش بگو ..
بگو که چیزایی که داده به من همه رو بهش پس میدم ….
شهاب زنگ زد ..صدای مهبد اونقدر بلند بود که منم می شنیدم ..
قبل از اینکه شهاب حرفی بزنه گفت : شهاب جان نگی که انجیلا پشیمون شده ..تو رو دین و مذهبت اینو به من نگو … که همین الان برمیگردم تبریز …
شهاب گفت : از کجا فهمیدی ؟ انجیلا پاشو کرده تو یک کفش میگه پشیمون شدم …
چیکار کنم داریم و نداریم همین خواهر رو داریم نمی خوام ناراحت باشه تو رو خدا ما رو ببخش …
گفت : پس من الان میام ..هیچی مهمتر از این برام نیست ..
شهاب گفت : نه بابا این کارو نکن بدتر میشه …
گفت : بده باهاش حرف بزنم ..خودش باید بهم بگه ….
شهاب با سر و اشاره از من پرسید: چیکار کنم باهاش حرف می زنی؟
گفتم : آره بده من خودم بهش میگم …
گوشی رو گرفتم …
گفتم: سفر بی خطر ..
گفت :نشد دیگه انجیلا خانم چیکار کنم که باورم کنین .. به خدا هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم ..
گفتم : بدترین کار تون این بود که به من فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن ندادین برای چی عجله می کنین ؟..
این کار به این شکل درست نبود ..من نمی تونم ,, آمادگی این کارو ندارم خواهش می کنم از این ازدواج منصرف بشین ..
گفت : حالا هم که طوری نشده یک سفر با هم میریم دبی .. نخواستین من مطیع اوامر شما هستم ..
گفتم : ولی شما گفتین من زن تون هستم در صورتیکه نیستم فقط خطبه برای محرم بودن جاری شد ..
گفت : وای شوخی کردم متوجه نشدین ..من حتی با شما دست ندادم موقع خدا حافظی بابا خودم می دونم ,, رعایت می کنم ..
اصلا خانواده ی ما اینطوری نیستن منم آدمی نیستم زیر قولم بزنم ..خواهشا برنامه رو بهم نزنین .. یا بهم قول بدین یا الان تا تو فرود گاه هستم بر می گردم تبریز …
گفتم به شرط اینکه اگر مشکلی پیش اومد نتونستم با شما ازدواج کنم دلگیر نشین و قبول کنین …
گفت : مرحبا ..انتَ علی عَینی …پس دیگه من دلم شور نزنه شما حرفت رو عوض نمی کنی دیگه ؟ قول؟
گفتم : باشه در این صورت قبول می کنم …

با این موافقت من,,, تلفنم هر چند یکساعت یکبار زنگ می خورد و مهبد بود تا گوشی رو بر می داشتم به شوخی می گفت : پشیمون که نشدی ..و خودش می خندید و می گفت : بی صبرانه منتظرت هستم دلم برات تنگ شده ……
چاره ای نبود باید آماده می شدم تا به این سفر برم و اونو و خانواده اش رو بشناسم …
تو این فرصت چند بار به دیدن آویسا رفتم ولی اون هنوز بر نگشته بود ..
دلم برای بچه ام شور می زد بهجت خانم هم که تنها کسی بود که می تونستم ازش خبری بگیرم نمی دونست اونا کی بر می گردن …و بالاخره موفق نشدم آویسا رو ببینم و به همین خاطر درست صبح همون شبی که قرار بود پرواز کنیم به دبی با جاسم و شهاب رسیدیم تهران ….
مهبد اومده بود به استقبال ما …اول از همه مونس رو بغل کرد و بوسید بعدم با جاسم و شهاب رو بوسی کرد و اومد جلو و سرش به صورتم نزدیک کرد و با حالت عجیبی گفت : یک چیزی بگم ناراحت نشی دلم خیلی برات تنگ شده بود هر ساعت برام یکسال گذشت ….
سرمو به علامت تشکر تکون دادم ..راستش من واقعا خجالت می کشیدم و هنوز اونو یک مرد غریبه می دیدم …
ولی خودش خیلی خوشحال به نظر می رسید … دو نفر همراهش بودن ..
چمدون های ما رو گرفتن و با خودشون بردن تو ماشین ..
یکی از اونا گفت : حاج آقا با کدوم ماشین میرین هتل ؟
گفت : شماها نیاین من خودم رانندگی می کنم .. شما با چمدون ها برین ترمینال پرواز های خارجی ما تا ساعت چهار بر می گردیم بهت زنگ می زنم ..
اون مرد جوون خیلی با ادب گفت : چشم حاج آقا ..
اون یکی دیگه سویچ ماشین رو آورد و داد به مهبد و گفت امری ندارین من کجا باشم ؟
مهبد دست مونس رو ول نکرد بود ..
گفت : تو با فرشاد برو همون جا باشین تا من بیام ……
بعد به مونس گفت : بابا اگر خسته میشی بغلت کنم مونس گفت : نه مرسی خودم میام ..
مهبد سعی می کرد به مونس محبت کنه و با شهاب و جاسم شوخی می کرد و بلند می خندید …و گاهی برمی گشت و به من نگاه عاشقانه ای مینداخت ..وسری به علامت رضایت تکون می داد ….

با عزت و احترام ما رو سوار ماشین کردن و خودش ما رو برد هتل و فورا دستور داد برامون میز چیدن ..
تلفنش مرتب زنگ می خورد ….. هر کدوم از تماس هاشو با چند کلمه جواب می داد و قطع می کرد : جانم نه اونا رو ببرین انبار هنوز کار داره ….,,
بله جانم چشم هماهنگش می کنم اصلا یک ساعت کار داره حاجی جون نگران هیچی نباش ..,, بله جانم ..کجا بردن ؟
چشم برش می گردونم ..همین الان ..
از این مکالمات معلوم می شد خیلی سرش شلوغه ..
بعد از ناهار گفت : خیلی وقت نداریم یک اتاق گرفتم یکم استراحت کنین …من جایی باید سر بزنم ساعت سه اینجا باشین که بریم فرود گاه ..
حاجی یساری معاون وزیر و خانمشون هم با ما میان …..
اونجا منتظر ما هستن …خانم چیزی لازم ندارین ؟
گفتم نه ممنون ..و خودش رفت …
شهاب ماتش برده بود ..
گفت : وای این از اونی که فکر می کردیم کله گنده تره ..
ببین انجیلا با کی داری ازدواج می کنی …من فکر می کردم فقط پول داره ولی اون خیلی آدم مهمیه …
بالاخره تو فرودگاه با حاجی یساری و خانمش آشنا شدم ..با اینکه معلوم می شد از ما بزرگترن ولی جوون و سر حال یه نظر می رسیدن ..
خانمش و دخترِ یازده ,دوازده ساله ای که همراهشون بود چادری بود ولی خیلی گرم و گیرا با من احوال پرسی کردن و آشنا شدیم ..
مهبد منو دکتر معرفی کرد …..
مونده بودم برای چی اصرار داره به من بگه دکتر …
پیش از همه ی مسافرها ما رو با احترام صدا کردن ..
راه افتادیم طرف اتو بوسی که منتظر ما بود …
داشتیم سوار هواپیما می شدیم که اومد پشت سرم خودشو به من نزدیک کرد و پرسید : حالت خوبه نگران چیزی که نیستی ؟
گفتم : من دکتر نیستم ..چرا به من لقب بی خودی میدی ؟
گفت : آخه زینب دکتر چشم پزشک بود ..عادت کردم ببخشید .چشم اگر دوست نداری دیگه نمیگم … حالا حالت خوبه ؟
گفتم مرسی ..تلفنش زنگ خورد همین طور که سوار می شدیم ..با صدای بلند گفت : یعنی چی رفتین ایران ..ما الان داریم سوار هواپیما میشیم ..
امیر حسین رو هم بردین ؟ باشه ..باشه می دونم تقصیر خودم بود ..به خدا وقت نکردم بهتون خبر بدم .. باشه بعدا زنگ می زنم با انجیلا صحبت کنین الان موقعیتش نیست ..
ما چند روز بیشتر می مونیم تا شما بیاین دبی .. نه بابا نگران نباشین هتل می گیرم ..اصلا حاج آقا یساری هم هستن با هم هستیم ..
امیر حسین رو از قول من ببوسین بگین بابا خیلی دوستش داره ….

ما قسمت درجه یک جلوی هواپیما نشستیم همه چیز عالی به نظر می رسید ..
ولی این دل من مثل سیر و سرکه می جوشید … و همش دنبال یک چیزی می گشتم که خودمم نمی دونستم چیه ,,اما با دیدن حاجی یساری و خانمش یکم خیالم راحت تر شده بود چون نمی تونست جلوی اونا که می گفت سالهاست با هم کار می کنن دروغ بگه …
گوشی رو که قطع کرد ..سرشو با تاسف تکون داد و منو و مونس رو جا بجا کرد و خودشم کنار ما نشست و با افسوس گفت : دیدی چی شد ؟به خدا اونقدر سرم شلوغ بود که نتونستم به مامان زنگ بزنم بگم داریم میایم ..
راستش تقصیر توام بود می ترسیدم بهشون بگم و تو پشیمون بشی ..صبر کردم آخرین فرصت ..
حالا میگن امروز صبح اومدن ایران …
گفتم : هنور که می تونیم پیاده بشیم ..خوب ما برای دیدن اونا میرفتیم دیگه بریم چیکار ؟ گفت : دو سه روز دیگه میان مشکلی نیست ولی حالا باید بریم هتل ..
گفتم : اشکالی داره بریم خونه ی اونا تا بیان ؟ گفت : آره مستخدم ها رفتن و کسی نیست پذیرایی کنه درد سر میشه تازه مهمون هم که داریم …
مونس جان خوبی بابا ؟ جات راحته ؟ الان میگم برات اسباب بازی بیارن …
مونس گفت : نمی خوام عروسکم رو آوردم …پ
مهبد اونو بوسید وگفت: قربونش برم دختر عاقل من …..
بعد بلند شد از شهاب و جاسم پرسید چیزی نمی خواین همه چیز رو براهه ؟ یکم با هم شوخی کردن و اومد نشست …و گفت : اِنجیلا نمی دونی چقدر خوشحالم ..
مرسی که قبول کردی با من بیای از ته دلم میگم باور کن به قرانی که می خونم خیلی دوستت دارم و امیدوارم در کنار من به آرامش برسی …..
گفتم بهتر نبود ما پیاده می شدیم و پدر و مادرت رو تهران می دیدیم ؟

گفت : اونو ول کن چند روز دیگه میان …سعی کن بهت خوش بگذره.
گفتم :پس کاش من پیش خانم حاج آقا می نشستم ؟
گفت : اوه خوب شد گفتی میشه تو منو جلوی اونا حاج آقا صدا کنی ؟
گفتم : اینم مثل دکتر بودن منه یا واقعا مکه رفتی ؟
خندید و گفت : اگر خدا قبول کنه سه بار رفتم یکبار واجب و دوبار عمره ..ولی شما زیاد سخت نگیر تو کار ما اینطور چیزا هست حالا عادت می کنی باید خودتو خوب نشون بدی و پرستیژت رو حفظ کنی اگر نه کلات پس معرکه اس ….
ولی به زودی با هم میریم مکه نذر کردم اگر قبول کردی با من ازدواج کنی ببرمت خونه ی خدا .. می خوای همین امسال بریم ؟
گفتم : مگه نباید نام نویسی کنیم ؟
گفت : نه بابا اشاره کنم رفتیم ..
وقتی رسیدیم فرودگاه دبی ….یک نفر با یک ماشین آخرین مدل اومده بود دنبال ما ..
می گفت : این راننده ی پدرمه دستش درد نکنه حواسش به همه چیز هست خیلی بابای با فکریه …
اونجا دیدم مهبد انگلیسی حرف می زنه ولی خیلی دست و پا شکسته و به جای عربی اول بعضی از کلمات انگلیس رو ال می زاره …
گفتم : تو مگه عربی بلد نیستی ؟
گفت : با عرب ها باید همین طوری حرف زد تا بفهمن عادت کردن …به شهاب نگاه کردم اون چندین زبون بلد بود نزدیک بیست و پنج سال خارج از ایران زندگی کرده بود ..دیدم شهاب هم حرف اونو تایید کرد و گفت راست میگه ..
از بس ایرانی ها باهاشون این طوری حرف زدن عادت کردن ….ولی من قانع نشدم …
چون تعدادمون زیاد بود ..من و خودشو و مونس و جاسم با ماشین فرود گاه و حاجی یساری و خانمش و شهاب با اون ماشین راه افتادیم بطرف هتل برج العرب …
گفتم : حاج آقا یک سئوال دارم چرا نریم خونه ی شما ؟ من خودم هستم نرگس خانم هم هست با هم از عهده اش بر میایم …
گفت : مامان اینا که میرن مستخدم ها میرن مرخصی مهمون هم که داریم …
نمیشه اینجا بهت بیشتر خوش میگذره راحت تریم ….
من یک چیزی می دونم که میگم …دیگه در این مورد حرف نزنیم بهتره من راحتی تو رو می خوام …

طبقه ی آخر برج العرب ..اتاق هایی بود که فقط من نمی تونستم تو رویا هام تصور کنم برای من باور نکردنی و غیر قابل دسترس بود ..
اونقدر همه چیز لوکس عالی و درجه یک بود که جرات نمی کردم به چیزی دست بزنم …..
شهاب خیلی این طور چیزا رو دیده بودو براش عادی بود ولی منو جاسم تا حالا به این جور جاها نیومده بودیم …و تا مدتی هاج و واج به همه چیز نگاه می کردیم ….
اونشب مهبد ضیافتی برای شام راه انداخته بود که نگفتی …
اونجا منو خانم حاجی یساری نرگس خانم کنار هم نشستیم و با هم گرم گرفتیم ..
ظاهرا مهبد و حاج آقا با هم شریک کاری بودن مدت ها بود با هم دوست بودن .. من با خودم فکر کردم نرگس خانم باید از زندگی مهبد خبر داشته باشه …
از من پرسید : بار اول شما میاین دبی ؟
گفتم بله تا حالا فرصت نشده مسافرت خارج از ایران برم …
گفت : حاج آقا قیاسی خیلی از شما و خانوادتون تعریف کرده ولی به نظرم در مورد زیبایی شما حق مطلب رو ادا نکرده …
گفتم لطف دارین ..شما قبلا اومده بودین ؟
گفت بله چند بار اومدم ..
گفتم پس حتما پدر و مادر حاج آقا رو دیدین …
گفت : نه برای چی مگه باید می دیدم ؟…
مهبد منو صدا کرد و گفت خانم دکتر از این ماهی ها بخورین که مخصوص شما سفارش دادم .. نمی دونین چقدر عالیه …مونس جان جاتو میدی به من ؟
مونس گفت : آخه می خوام پیش مامانم باشم ..
شهاب گفت : مونس جان بیا پیش دایی با هم غذا بخوریم ..
و اینطوری مونس رو بلند کرد و کنارم نشست … و شروع کرد به حرف زدن و تعارف کردن مرتب با من حرف می زد …و تمام توجه اش به من بود … و اجازه نمی داد با کسی حرف بزنم ..
صبح فردا با یک لباس اسپرت آبی اومد و ما رو برد برای گردش و خرید …
من می دیدم اون به طور وحشتناکی پول خرج می کنه نمی زاره جاسم و شهاب و حتی حاجی یساری دست تو جبیشون بکنن …..

یک هفته ما تو بهترین شرایطی که هر کس آرزو داشت زندگی کردیم ولی من همش دلشوره داشتم و احساس می کردم یک جای کار اشکال داره ..
و همه چیز به نظرم مصنوعی و ظاهری میومد …
هر چی می خواستم از موقعیتی که برام پیش اومده لذت ببرم نمی شد ..چون می دونستم که آدم هر چقدر هم پول داشته باشه و برای اون پول زحمت کشیده باشه با این نوع خرج کردن جور در نمیاد …
منو می برد به بهترین و گرون ترین جاها و هر چیزی رو که نگاه می کردم برام می خرید ..
لباس هر چی خودش می پسندید به من اصرار می کرد تا اونا رو پرو کنم ..و می خرید ..
کیف کفش شاید حدود بیست جفت خرید که من اصلا یادم نیست بعدا اونا رو پوشیدم یا نه ….
برای مونس شاید سه تا چمدون لباس خرید ..
بطور افراطی و غیر قابل باور ……چیزی که ذهن منو مشغول کرده بود این بود که از پدر و مادرش حرفی نمی زد و من نمی دونستم اصلا اونا می خوان بیان یا نه ؟
چند بار پرسیدم ..گفت : عزیزم دلم دارن کارشون رو می کنن که بیان شما نگران نباش اگر نیومدن ما میریم تهران و اونا رو می ببینم ..
ما دائم با حاج آقا خانمشون بودیم ولی مهبد یک لحظه منو تنها نمی گذاشت تا با نرگس خانم حرف بزنم خیلی دلم می خواست از زندگی مهبد ازش بپرسم ولی حتی چند دقیقه تنها نمی شدیم …..
شهاب دیگه نمی تونست بمونه دلش برای کاراش شور می زد این بود که بعد از یک هفته از ما جدا شد و رفت تهران و از اونجا هم پرواز کرد به ایتالیا …

ولی نمی دونم اون همه محبت مهبد بود یا دلیل دیگه ای داشت احساس می کردم برای اولین بار دارم عاشق میشم ..
قلبم طوری برای اومدنش می تپید که برام تازگی داشت ..
نگاهش وجودم رو داغ می کرد و احساس خوبی از با اون بودن داشتم …به محض اینکه دستم رو می گرفت ضربان قلبم میرفت بالا و صورتم قرمز می شد …..
این احساس برای من تازگی داشت و تا اون زمان تجربه نکرده بودم ..گاهی شب ها که با جاسم تنها می شدیم با هم حرف می زدیم ..اون که متوجه ی تغییر حالت من شده بود می گفت : خدا به خاطر زجر هایی که کشیدی و صبر کردی این خوشبختی رو نصیبت کرده ..مرد به این خوش قیافه ای و خوش تیپی پول و دار مهربون واقعا که شانس آوردی ..
واقعا عیبی نداره ..
ازش پرسیدم : جاسم تو واقعا اشکالی تو کارش نمی بینی ؟به نظر ت یک جای کار نمی لنگه ؟ شهاب که همه چیز رو در مورد اون خوب می ببینه خیلی نسبت بهش خوش بینه .. تو بی طرف تری نظرت چیه ؟چی میگی ؟
با تعجب پرسید : تو مگه اشکالی می بینی ؟
گفتم : نمی دونم چرا اینطوریم ..چیزی رو باور ندارم …
یک چیزی داره آزارم میده که خودمم نمی دونم چیه ,,
گفت : خوب معلومه من که برادرتم باورم نمیشه .. به نظرم طبیعیه تو اینطوری باشی باور کردنی هم نیست یک مرتبه آدم بیفته تو این زندگی .. حق داری آدم شوکه میشه …
گفتم : نه بابا بچه که نیستم ذوق زده بشم موضوع این چیزا نیست ..احساس خوبی ندارم فکر می کنم جریاناتی پشت این کارا هست ولی نمی فهمم چیه …….
پرسید : فکر می کنی الکی میگه پول دارم ؟ نه بابا خیلی داره بعدم مگه نمی بینی با معاون وزیر اومده اینجا تازه خرج کردنش رو که دیدی …
اون یک کشتی اجاره کرد و ما رو برد دریا ..فکر کنم به پول ایران اقلا سی , چهل میلیون داده باشه که یک کشتی از صبح تا شب با تمام تجهیزاتش در اختیار ما باشه ..
نمی دونم این همه پول رو چطوری به دست آورده ..
ولی مثل اینکه پدرش پول دار بوده …..اون نمی تونسته با این سن اینقدر پول در بیاره ..
گفتم : همین دیگه نباید بدونم این ثروت رو از کجا آورده ؟
گفت : ای خواهر جان چیکار داری به تو چه ..تو کیفشو بکن و برو,, از هر کجا آورده باشه به ما مربوط نیست ..والله میگه پدرم تو دبی صرافی داره پس باید وضع شون خوب باشه …
تو فکر شو نکن .
مشکل اصلی من این بود که داشتم بشدت به مهبد علاقمند می شدم و این ترسم رو بیشتر می کرد ….
مهبد هم اینو حس کرده بود و هر چه بیشتر خودشو به من نزدیک می کرد ..و شروع کرده بود به خریدن اثاث خونه ..
همه چیز رو از دبی می خرید تا لوستر و مبل های خونه رو از اونجا با سلیقه من خرید …..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن