رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار پارت 17

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بعد گفت: عفواً ..عذراً من الان بر می گردم ..
انگشتر هاشو از دستش در آورد و یک ساعت خیلی گردون قیمت به دستش بود باز کرد و گذاشت رو میز و رفت ….
شهاب خودش با اینکه آدم پول داری بود خیلی رزق و برق مهبد چشمش گرفته بود ..
گفت : این آدمی که من می ببینم یا می خواد پول خیلی زیادی از ما بگیره یا منظور دیگه ای داره نباید به این سادگی ها باشه …
گل و ,,دعوت و ,,این شام و,,,, باید سر در بیارم …اون داره ما رو نمک گیر می کنه و حتما یک دلیلی داره من مشکوک شدم بهش …
و احتمالا فکر کرده ما خیلی پول داریم ..این کارا رو می کنه تا حسابی ما رو سر کیسه کنه وگرنه چرا امروز کار مارو درست نکرد ؟
من و بابا هم همین نظر رو داشتیم ..
ولی آنا می گفت : شما ها که به همه مشکوک میشین بیچاره با چه حسن نیتی داره از ما پذیرایی می کنه ..
بس کنین دیگه به زور که نمی تونه ازمون پول بگیره ..اصلا فکر نکنم احتیاجی به این پولا داشته باشه …پیش داوری نکنین .
چند دقیقه بعد مهبد که هنوز دستش خشک نشده بود و داشت دکمه ی سر دست پیرهنشو می بست بر گشت و چند تا صلوات فرستاد و گفت : متاسفانه من امشب هنوز نتونستم نماز بخونم ..
وضو گرفتم که شامم با وضو باشه ..
عذراً من اینطوری بزرگ شدم ..و نشست و شام اصلی رو آوردن …
من دیگه از اون پذیرایی و شام و دسر نمی دونم چی بگم ..
نمی فهمیدم اون داره خود نمایی می کنه یا من این طور چیزا ندیده بودم و اون آدم طبیعی بود اصلا نمی شد متوجه شد انگار یک طوری داشت ما رو مدیون خودش می کرد ..
وقتی می خواستیم برگردیم هتل ..
خودش با اصرار ما رو با ماشین شاسی بلند سیاه رنگش رسوند هتل و رفت ….
ولی من اصلا از توجه و نگاه های اون خوشم نمی اومد ..
خدا خدا می کردم که هر چی زودتر کار مونس درست بشه و ما بدون درسر بتونیم از ایران بریم …

اون چیزی که من حس کرده بودم آنا و بابا و شهاب هم احساس کرده بودن… ولی هر کدوم به دلیلی به روی خودمون نمیاوردیم ..
آنا از ذوقش که منو بده به اون مرد و دیگه از پیشش نرم ..
بابا می دونست که اگر حرفی بزنه صدای من در میاد و شهاب که بشدت تحت تاثیر مهبد قرار گرفته بود ..و من خودم از این می ترسیدم که نکنه دوباره به دام یک ازدواج نا خواسته ی دیگه بیفتم …
دلم می خواست این دو روز دیگه هر چه زود تر بگذره و از اینجا برم ..
تمام اون شب رو تو فکر بودم نگاههای عاشقانه و بی پروای مهبد سر میز شام همه چیز رو برای ما روشن کرده بود ..
از حرف هایی که در مورد خودش می زد و کنجکاوی که در مورد من می کرد دیگه جای شکی باقی نمی موند …اون همینطور که خیلی با آداب و رسوم غذا می خورد ,, مرتب زیر چشمی و یا علنی به من نگاه می کرد و می گفت : من به اصول خیلی پا بندم ..کار و فعالیت اجتماعی برای من یک طرف و خانواده طرف پر اهمیت زندگی منه ….
و ته قلبم می خوام همسری داشته باشم که در شان خانواده ی من باشه اصیل و با شخصیت مثل شما ….
ولی من واقعا و از ته دلم نمی خواستم در گیر هیچ مردی بشم …
اونشب رو تا سپیده ی صبح کنار پنجره ایستادم و از اون بالا به ماشین ها که در حال رفت و آمد بودن نگاه می کردم ….
آیا بین اونا آدم های خوشبخت و بی خیال هم بود ؟ آیا کسی میون اون همه آدم پیدا می شد که وقتی ازش بپرسی حالت خوبه از اعماق قلبش بگه خیلی خوبم ….دلم می خواست یک همچین آدمی رو پیدا کنم و ازش بپرسم خوشبختی چه شکلی داره و اون موقع احساس آدم چطوریه ؟
بپرسم وقتی شب سرتو با اضطراب و نگرانی زمین نمی زاری چه حالی داری ؟ وقتی دلتنگ در آغوش کشیدن بچه ات نیستی فرقت با من چیه ؟ …
بعد به نماز ایستادم فقط خدا می تونست آرومم کنه ..
جواب سئوال هام پیش اون بود ..
اونجا گریه افتادم و ازش خواستم راه درست رو نشون منه بی عقل بده …

صبح تا دیر وقت خوابیدم ..آنا اومد در اتاق منو زد مونس مدتی بود بیدار بود ولی اون بچه با جثه ی کوچیکش عقل بزرگی داشت هیچ صدایی نکرده بود که من بیدار بشم داشت با عروسکش بازی می کرد ..
درو باز کرد گفت : آنا جون مامانم خوابه بیدار نمیشه ..
گفت : الان بلندش می کنم ..بیدار شو تنبل خانم زود حاضر شو بریم پایین دکتر قیاسی داره میاد مدارک رو میاره شهاب میگه حتما کار مونس رو درست کرده که داره الان میاد ..
پاشو بریم پایین ازش تشکر کن ..نشستم رو تخت خواب و پرسیدم : خودش گفت درست کرده ؟
گفت فعلا حرفی نزده ولی زنگ زد و گفت یازده میاد هتل منتظر باشیم ..حتما دیگه ,,,بی خودی که نمیاد …
گفتم : خدا کنه ..آنا من تا صبح نخوابیدم لطفا بزار یکم دیگه بخوابم خودم میام پایین ..ولی ببین حالا کی گفتم من چشمم آب نمی خوره اون این کارو کرده باشه ..
گفت : تو همیشه همین طوری همش بگو نمیشه …خیلی خوب ولی دیر نکنی ها ,, مونس جان بیا حاضرت کنم با هم بریم صبحانه بخوریم بابا بزرگ و دایی شهاب منتظرت هستن …
اونا رفتن ولی من دیگه خوابم نبرد ..
بلند شدم و یک دوش گرفتم و آماده شدم ….
داشتم فکر می کردم که اگر امروز کار مونس درست شده باشه و ما پس فردا صبح از اینجا بریم چقدر خوب میشه ..که یکی چند ضربه زد به در …
پرسیدم کیه ؟
گفت : مهبد هستم عرضی داشتم ..میشه خدمت برسم ؟
مانتو پوشیدم و رو سری سرم کردم به فکرم رسید حتما خواسته این خبر خوب رو خودش به من بده …
در و باز کرد م وگفتم : سلام آقای دکتر من داشتم میومدم پایین شما چرا زحمت کشیدین ؟ چیزی شده ؟
نگاهش برق می زد و بوی ادوکلنش تمام فضا رو پر کرده بود حسابی به خودش رسیده بود ، گفت : سلام عرض کردم سرکار خانم ..نه نه ,,در واقع بله ..می تونم بیام تو اتاق شما اینجا تو راهرو بده ،
اشکالی نداره ؟ناراحت نمیشین ؟

بی خودی مضطرب شدم و دلم می خواست این بی ادبی اونو جواب بدم و بگم نه نمیشه ,, دلیلی نداشت اون تو اتاق من بیاد ..
ولی از روی ادب و حیایی که همیشه داشتم گفتم بفرمایید ..کار مونس درست شد ؟
گفت : عفوبفرمایید ..موکول شد به فردا …و اومد تو و درو بست ..و بدون مقدمه از توی ساک مقوایی سبز رنگ قشنگ یک جعبه ی مخمل سبز در آورد درشو باز کرد و گرفت جلوی من و گفت : برای زیبا ترین زن دنیا ,,
این زمرد در مقابل چشمهای شما هیچی نیست …
یک سرویس جواهر بود اونقدر نگین برلیان روی اون کار شده بود که چشم رو می زد ..و یک نگین زمرد درخشان وسط اون خود نمایی می کرد ..
پرسیدم : این چیه ؟ برای چی میدین به من ؟
گفت : کادوی من به شما چون طور دیگه ای نمی تونم مکنونات قلبی خودمو بیان کنم …

برای همین داد زدم و گفتم : بر دار برو آقا ,,این چه کاریه ؟شما داری مال و منالت رو به رخ ما می کشی مگه من ندید بدیدم ؟؟؟!!!
جواهر می خوام چیکار؟ دلیلش چیه ؟
شما قرار بود کار ما رو درست کنی اومدی به من کادو میدی ؟ چه لزومی داره ؟ من همچین کادویی رو از شما قبول نمی کنم ..
دیگه ام نمی خوام کاری برای ما بکنین …خودم می دونم چیکار کنم ..ولی برای این توهینی که به من کردین دیگه نمی خوام چشمم به شما بیفته …
برین آقا ,, زود از اینجا برین هر کس می خوای باش …به من ربطی نداره برای من مثل همه ی آدم های دیگه هستی ..
پولتو به رخ من نکش ..با اعصاب منم بازی نکن ..هر روز میگی فردا …دیگه نمی خوام ..
بیرون لطفا ..و درو باز کردم ..اون آهسته درِ جواهر رو بست و همین طور مات به من نگاه می کرد صورتش سرخ شده بود و خواست حرفی بزنه ولی ..
انگار اصلا توقع چنین بر خوردی رو نداشت و آماده ی جواب گویی نبود ..هیچی نگفت و با سرعت رفت بیرون طرف آسانسور …
درو کوبیدم بهم و گفتم : آخیش راحت شدم ..برای اولین بار حرفم رو زدم ..خودم نمُردم که تو برای من درست کنی مونس رو ببرم الان نشد چه بهتر از آویسا دور نمیشم ..
میرم و خودم احمد رو راضی می کنم …
احتیاجی هم به تو ندارم آقای دکتر …

گوشی رو بر داشتم و زنگ زدم به احمد انگار منتظرم بود با اولین زنگ جواب داد ..
و گفت : جانم انجیلا کجایی ؟ تو رو خدا بگو که نرفتی ..
گفتم: احمد الان حالم اصلا خوب نیست ,, خیلی خرابم پس سر به سر من نزار …فقط بگو از جون من چی می خوای ؟ ده سال عمرم رو به پای تو نذاشتم ؟تا همه چیزت روبراه شد ؟ حالا حقم نبود که راحت زندگی کنم؟ ..چرا مونس رو ممنوع الخروج کردی ؟
گفت : خوب منم مثل تو دوستش دارم پدرشم همون طور که تو مادرشی ..دلم نمی خواد ازش جدا بشم ..
گفتم : دهنتو ببند برای همین یکبار به دیدنش نیومدی ؟ الان یادت افتاده که پدرشی ؟
گفت : بر گرد قسم می خورم قول میدم همه چیز رو جبران می کنم …اصلا سه تایی از ایران میریم ..
حالا ببین از این به بعد چه زندگی برات درست کنم ..
گفتم : یکبار بهت گفتم دیگه امکان نداره ..من احمقم آره احمقم که زنت شدم ولی نه این قدر که دوباره این کارو بکنم …
برو خودت کار مونس رو درست کن اینجا گیر یک عده کلاه بر دار افتادیم دلت همینو می خواست ؟ …
گفت : تو اول بیا خونه و مطب رو به نام من بکن …
گفتم :پس دردت اینه بازم داری موذی بازی در میاری مونس و زندگی همه حرفه لعنت به تو …مگه نگفتی گفتم چشم مال تو ,, من که حرفی نداشتم خودت دنبالشو نگرفتی ..الان تو توی اون خونه زندگی می کنی و مطب هم که مال توست …من وکالت میدم بابا بیاد به نامت بزنه خوبه فقط دیگه به کار مونس کاری نداشته باش اگر اذیتم کنی دیگه از خونه و مطب خبری نیست بهت نمیدم ..من دیگه اون انجیلای سابق نیستم ..
گفت : نه من به کسی اعتماد ندارم باید خودت بیای ..
گفتم احمد با من بحث نکن خواهش می کنم زود تر این کارو بکن پس فردا صبح باید بریم دیر میشه …
گفت : تا مونس رو نبینم و خودت خونه و مطب رو به نام من نزنی نمیشه …و گوشی رو قطع کرد ..
عصبانی بودم و دستم می لرزید ..دوباره گرفتم جواب نداد ..براش پیغام فرستادم ..بازم جواب نداد …
یک مرتبه شهاب و آنا سراسیمه اومدن در اتاق رو زدن ..وقتی باز کردم آنا به من حمله کرد و سرم داد زد ..چیکار می کنی تو ؟ آبروی ما رو بردی …وای تو چیکار کردی دختر حساب هیچ کس رو نمی کنی مرد بیچاره بغض کرده بود داشت میرفت از خجالت مُردم ..

شهاب گفت : تو اصلا برای چی باهاش دعوا کردی ؟ چه حقی داشتی ؟خوب می خواستی قبول نکنی ..نمی کردی دیگه این کارا برای چی بود؟ ..
اون با احترام از آنا اجازه گرفت با من صحبت کرد بعد اومد بالا ..این پول دارا فکر می کنن اینطوری محبت خودشون رو ابراز کنن …
تو رو از ما خواستگاری کرد اومده بود به خودتم بگه …
گفتم: شهاب ؟ تو دیگه چرا ؟ تو ام داری کار آنا رو می کنی ..خودت نبودی که می گفتی کار درستی نکردم دوباره شوهر کردم ؟ حالا چی شد ؟ …
من بهتون میگم شوهر نمی خوام بعد با اون مرد دست به یکی می کنین تا بیاد بالا و به من جواهر کادو بده ؟ فکر کردین من اینطوری راضی میشم ؟
شهاب گفت : به جون خودت قسم می خورم که نمی دونستم جواهر آورده فقط گفت یک کادوی کوچیک به ما که نشون نداد …
گفتم : خدارو شکر که آنا اون سرویس رو ندید وگرنه میذاشتش تو طَبَق میاوردش بالا ,منو باز مجبور می کرد زن این یکی بشم ….
شهاب گفت : تو قیاسی رو با احمد و یعقوب مقایسه می کنی ؟ معلوم اونا در شان تو نبودن ..این واقعا مردیه که لیاقت تو رو داره …
باز همون طور عصبانی شدم دلم داشت از تو سینه ام در میومد ..داد زدم …ای خدا برم به کی بگم من شوهر نمی خوام ….
خوب گوش کنین اگر یک کلمه دیگه در این مورد با من حرف بزنین خودم روی صورت خودم اسید می پاشم که هیچکس منو نگاه نکنه …..
الانم دست مونس رو می گیرم و بر می گردم تبریز ..رضایت احمد رو می گیرم و از ایران میرم ..همین ..
نمی خوام دیگه کسی در مورد اون مرد یا هر مرد دیگه ای با من حرف بزنه …
آنا گفت : خوب یاد گرفتی تازگی کولی بازی از خودت در میاری تو رو من تربیت نکردم ؟ بهت یاد ندادم صدای دختر نباید بره بالا ؟
گفتم چرا آنا جون یاد دادی ولی دختر,,, من دوبار شوهر کردم دیگه اون دختر بچه ی توی خونه ی شما نیستم ..
گفت : مگه ما بد تو رو می خوایم مرده ثروتش از پارو …..
گفتم : بسه آنا دیگه نگو بقیه اش رو من فوت آبم من بهتون میگم …لگد به بخت خودت نزن ..
تو دوبار شوهر کردی کسی نمیاد دیگه تو رو با این شرایط بگیره …دوتا بچه داری ….
منم میگم همه چیز راسته اون بهترین مرد دنیاست من حاضر نیستم دیگه تن به یک ازدواج دیگه بدم …..نمی ..خوام ..
با اصرار من همون شبونه بلیط گرفتیم و ساعت دوازده شب از شهاب خدا حافظی کردیم و با بابا و آنا پرواز کردیم و برگشتیم تبریز ….

ساعت یک و نیم رسیدیم خونه ..جایی که ازش برای همیشه خدا حافظی کرده بودم و فکر نمی کردیم دیگه بر گردم ….
مونس خواب بود و بابا بردش گذاشت سر جاش ..منم وسایل بردم تو اتاقم و زود رفتم تو رختخواب ..
خیلی احساس خستگی می کردم ..از طرفی هم خوشحال بودم که تصمیم درستی گرفتم و خودمو از اون جریان کشیدم بیرون ..و حالا می تونستم آویسا رو ببینم ..
داشتم فکر می کردم و نقشه می کشیدم که چطور خودمو بهش معرفی کنم و کم کم وارد زندگیش بشم که از نظر روحی صدمه ای نبینه …
با خودم فکر می کردم حالا که قسمت نشد با شهاب برم یکسال دیگه صبر می کنم ..و شاید این بار آویسا رو هم با خودم بردم …
و همین طور که تو فکر بودم خوابم برد و خواب عجیبی دیدم …
دیدم یک خونه بزرگ و پر از زرق و برق دارم عده ی زیادی توش بودن و انگار من باید به اونا غذا می دادم ..
ولی هر چی تلاش می کردم نمی تونستم چیزی درست کنم ..
دیوار های خونه خیلی کثیف بودن که ..من می خواستم اونا رو پاک کنم ولی نمی شد ..
دستمال می کشیدم ولی می دیدم سیاه تر میشه …تا بالاخره از خواب پریدم ..
خرافاتی نبودم ولی از مدت ها پیش خواب های من تعبیر می شد و هر کدوم برای من یک نشونه بود اینکه گاهی عین اتفاق روز بعد رو در خواب می دیدم برام تازگی نداشت اما نمی تونستم این خواب رو به چیزی نسبت بدم ..و نهایتا فکر کردم از بس آشفته بودم این خواب رو دیدم و بی خیالش شدم ….
بوی قورمه سبزی فضای خونه رو پر کرده بود ..
این بو هم چیزی نبود که من از کنارش به راحتی بگذرم …
یک راست و خواب آلود از اتاقم اومدم بیرون و دیدم آنا تو آشپز خونه مشغوله و رباب خانم هم اومده ..

گفتم سلام صبح بخیر ..چی شده آنا سر صبح داری غذا درست می کنی ؟ اونم قورمه سبزی ..
گفت : از بس تو هتل غذا خوردیم حالم دیگه بهم می خورد …دیدم که حالا که بر گشتی خودم برات قورمه سبزی درست کنم جاسم و فریبا و بچه ها هم میان ..
گفتم من باید برم سراغ احمد همین امروز باید تکلیفمو باهاش روشن کنم …
گفت حالا که برگشتیم ولش کن بزار دنبالت بیاد تا فکر کنه نمی خوای خونه رو بهش بدی اینطوری زود تر باهات راه میاد ..
گفتم : آره ترسیده من برم و خونه رو به نامش نکنم ..حالا یادش نیست ماشین هم به نام منه ..
اصلا حرفی از اون نزده ..حتما می خواد که اونم به نامش کنم …
آنا گفت : بهش خبر بده اومدی ولی یک مدت نرو بزار بهت التماس کنه ..وگرنه نه اون احمدی که من می شناسم یک چیزی هم ازت دستی می خواد بگیره ….
یکم صبر کن ما که دیگه برگشتیم ..اصلا بهش بگو قصد رفتن نداری کک تو تنش میفته که نکنه تو دیگه نخوای خونه رو به اسمش کنی خودش میاد با میل و رغبت رضایت میده برای مونس …
آنا راست می گفت احمد خیلی زیاد موقعیت شناس بود و ازش سوءاستفاده می کرد …
و منم قبول داشتم که حرف آنا درسته …
جاسم از خوشحالی اینکه من و مونس نرفته بودیم اون روز سر کار نرفت و اومدن خونه ی ما ..
مدتی منو تو بغلش گرفت در حالیکه چشم هاش پر از اشک شده بود گفت : خدا به دل من نگاه کرد حالا دوری تو رو شاید می تونستم تحمل کنم ولی مونس امکان نداشت از همین حالا دلم براش تنگ شده بود ….
وقتی دور هم نشستیم آنا با آب و تاب جریان مهبد قیاسی رو تعریف کرد : نمی دونی چه ماشینی داشت چه برو و بیایی پدر و مادرش و خواهر و برادراش دبی زندگی می کنن خودش امریکا درس خونده می گفت تو خونه ی پدرم ده تا کارگر فیلیپینی کار می کنن ….
به بابات می گفت این بار یک عصا طلا مثل مال پدرم براتون میارم ..انگار عصای دست باباشم طلا بوده …
ما رو تعارف می کرد ببره دبی تا پدر و مادرشو ببینیم .. یک سرویس جواهر آورده بود بده انجیلا ..
حالا ببین اگر زنش می شد چیکار می کرد ..

جاسم گفت : انجیلا تو رو خدا تو دیگه شوهر نکن زیاد پول دار بودن هم چیز خوبی نیست مخصوصا اگر اینقدر پول دار باشه که آنا میگه …
فکر کنم از شوهر شانس نداشته باشی دوباره نمی خوام اشک چشم تو رو ببینم ..
یک مرتبه آنا عصبانی شد که تو پیش زن و بچه هات زندگی می کنی از دل انجیلا خبر نداری بچه ام سر و سامون نداره مردم هزار تا حرف براش درست می کنن ….
سرمو بر گردوندم و از جام بلند شدم که برم تا دوباره این حرفا رو گوش نکنم ..
بلند گفت : بشین انجیلا حالا دیگه کار یاد گرفتی که به من بی احترامی می کنی ؟…
گفتم : آنا جون من غلط بکنم کی این کارو کردم از نظر شما حرفمو بزنم بی احترامی میشه ؟
من دوست ندارم در مورد زندگی و آینده ام کسی تصمیم بگیره همین …
شاید خودم یک روز دوباره یکی رو خواستم ولی باور کنین الان حالم از همه ی مردا بهم می خوره ..خواهشا آنا جون منو به حال خودم بزارین ….
طرفای غروب بود ما تازه از خواب بیدار شده بودیم و داشتم حاضر می شدم برم در خونه ی یعقوب تا شاید آویسا رو ببینم ..
نمی دونستم از سفر برگشته یا نه ..ماشین نداشتم فروخته بودم چون فکر نمی کردم برگردم تبریز …
جاسم گفت : خودم می برمت صبر کن منم حاضر بشم ..صدای زنگ در بلند شد ..
جاسم شلوارشو که بر داشته بود بپوشه گذاشت رو مبل و رفت آیفون رو بر داشت ..
یک مرتبه داد زد ..شهاب …تو اینجا چیکار می کنی ؟ توام نرفتی داداش فدات بشم بیا بالا ..آنا ..بابا …شهاب هم نرفته اومده تبریز ..
همه رفتیم تو راهرو جلوی آسانسور و منتظر شدیم ببینم چرا شهاب از رفتن منصرف شده ..و بدون خبر اومده تبریز …

چمدون و وسایلش هم باهاش بود با همه رو بوسی کرد و منو بغل کرد و گفت : منو ببخش انجیلا ..
باور کن نتونستم مقاومت کنم نمی دونی چقدر بهم التماس و خواهش کرد ..
با چشمانی گرد شده و متعجب پرسیدیم :کی ؟
گفت : تو رو خدا عصبانی نشو با مهبد اومدم …دم درِ منتظره صداش کنم؟ …
آنا داد زد ..زود باشین ..رباب خانم بدو جمع و جور کن ..فریبا زود باش چایی و میوه حاضر کن ..جاسم برو شیرینی بگیر ..برو ..توام برو انجیلا خودتو درست کن ….
در یک لحظه حالم دگرگون شد صورتم می لرزید دندونام می خورد بهم ..
گفتم : تو برادر منی ..چرا این کارو با من می کنی تو که آنا رو میشناسی ..اومدن اون پیش آنا یعنی دوباره من دیگه حق انتخاب ندارم …
آنا باز عصبانی شد و گفت : برو انتخاب کن تو یک بار کاظم رو انتخاب کردی دیگه بهت اعتماد ندارم ..الان کی گفته تو باید شوهر کنی؟ هر کاری دلت می خواد بکن به من مربوط نیست اون الان به خاطر ما اومده و تو شهر ما مهمونه ..
تو اصلا نیا جلو برای من مهم نیست فردا یک چیزی نشه باز بگی تو کردی ….
شهاب گفت : قسم می خورم این بار درست چشممون رو باز می کنیم ..
خوب همه چیز رو می سنجیم بهت قول میدم تا تو نخوای امکان نداره بزارم کاری بشه ..بهم اعتماد کن تا زیر و روی زندگیشو در نیارم آروم نمی شینم ..
فکر می کنی برای چی نرفتم ؟ دلم برای تو شور می زد موندم چون مهبد دست بر دار نبود ….
حالا تو بگو برم بیارمش بالا ؟ اگر بگی نه می برمش هتل …
کاری نمی تونستم بکنم ..چی بگم ؟ می گفتم نه ؟ اصلا کار درستی نبود این بود که شهاب رفت دنبالش دید نیست ..و امد بالا و به تلفش زنگ زد گفت رفتم یک دور بزنم زود میام خودم خونه رو یاد گرفتم …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن