رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت20

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

تا اینکه یک روز ما برده بود سافاری …
ولی من زیاد از صحرا گردی خوشم نمی اومد و حالم بد شد سرم گیج می رفت این بود که با نرگس خانم رفتیم چادر عرب ها ..
نرگس خانم یک لیوان آب آورد داد به من و مدتی نشستیم ….
فرصت رو غنیمت شمردم و ازش پرسیدم ..شما می دونی پدر و مادر مهبد کی میان دبی ؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : نمی دونم انجیلا جون مگه قرار بود بیان ؟
گفتم : مهبد میگه خونه شون اینجاست ..
گفت : من نمی دونم شما مطمئن هستی ؟
گفتم والله اون اینطوری میگه شما خبر نداری ؟..
گفت : انجیلا جون به نظرم شما بیشتر تحقیق کن …
گفتم : تو رو خدا اگر چیزی می دونین به من بگین .. شهاب تحقیق کرد ولی چیزی نفهمید ..مهبد آدم خوبی نیست ؟
گفت : نه به خدا حاج آقا گلِ ..واقعا مرد خوبیه … ولی ..در همین موقع مهبد سراسیمه اومد و گفت : چی شدی انجیلا شنیدم حالت بهم خورده ..پاشو از اینجا ببرمت مثل اینکه صحرا تو رو گرفته ..
بعضی ها اینطوری میشن ..پاشو .بریم دکتر …
گفتم : دیگه حالم خوبه تو برو من با نرگس خانم اینجا هستیم ..
گفت نمیشه بر می گردیم …
با افکاری که از قبل داشتم و حرف نرگس خانم دیگه دلم قراری نداشت …و تنها فکرم این بود که یک جایی با نرگس تنها بشم و چیزایی که فکرم رو مشغول کرده رو ازش بپرسم ..ولی اصلا مهبد همچین فرصتی رو به من نداد …
سیزده روز ما دبی موندیم و من نتونستم با نرگس تنها بشم و شب آخر ..
مهبد سنگ تموم گذاشت و یک جای زیبا و رویایی رو برای شام انتخاب کرد و اونجا یک انگشتر برلیان درشت به من داد و ازم جلوی همه خواستگاری کرد ..
محو کارای اون بودم همه چیز زیبا و با احساس بود به بهترین شکل کاری رو انجام می داد که نمی شد ازش ایراد گرفت …
با علاقه ای که بهش پیدا کرده بودم ..با کمال میل قبول کردم ….

مهبد یک سبد پر از گل گذاشت جلوی من و گفت : قابل تو رو نداره ..
یک سند بین گل ها بود بر داشتم و بازش کردم ..یک خونه به نام من کرده بود ..
نگاهی بهش کردم و گفتم : تو چیکار داری می کنی تو رو خدا لازم نبود ..من احتیاجی به این چیزا ندارم …
خیلی عاشقانه گفت : ببخش که بدون نظر تو اینجا رو خریدم ولی می دونم می پسندی می خوام که خونه ی عشقمون باشه ….
برای اینکه بدونی چقدر دوستت دارم ..همه دست زدن و تبریک گفتن …
مهبد گفت : جای آنا و بابا خالی ..
گفتم جای پدر و مادر توام خالی کاش اومده بودن … مهبد زود حرف رو عوض کرد .
باورم نمیشد ..مهبد این کارو در حالی کرده بود که هنوز نمی دونست من باهاش ازدواج می کنم یا نه .. سه میلیارد خونه رو به نام من کرده بود .. برام ماشین BMW خرید که بعدا فهمیدم اصلا تو ایران پیدا نمیشه …..
واقعا هضمش برام سخت بود و این باعث می شد من بیشتر گیج بشم ..
چون در مقابل اون من چیزی نداشتم که بخواد منو گول بزنه..باورش برام سخت بود . من حتی زنی بودم که دوبار ازدواج کرده بودم ..و این ذهن منو آزار می داد .
پرواز ما صبح ساعت پنج بود ..بعد از شام وقتی برگشتیم به هتل جاسم و مونس رفتن به اتاق خودمون و مهبد ازم خواست باهاش برم …
تو این سیزده روز من اتاق اونو ندیده بودم ..مال اونم مثل اتاق ما بود با همون تشریفات و تجملات ..
در و که بست دستهای من گرفت تو دستش و فشار داد و به چشم هام خیره شد ..
سرمو انداختم پایین ولی قلبم پر از احساس عشق بود ..
گفت : بهم نگاه کن ..من تازگی ها این نگاه تو رو که ازش محبت میریزه رو دوست دارم ..برات میمیرم ..و بشدت منو بغل کرد و پشت سر هم می گفت : وای ..وای خدای من به آرزوم رسیدم …
گفتم : من باید برم …
گفت : عشقم نترس من حدم رو می دونم ..فقط می خواستم بغلت کنم ..ولی دیگه بهم فرصت نداد و منو بوسید ..کمی از خودم بی خود شدم ولی زود ازش جدا شدم و با عجله از اتاقش اومدم بیرون و دویدیم بطرف اتاقم …..
پشت در ایستادم ..احساس لذت بخشی بود ..تو آسمون ها سیر می کردم ..
گفتم : خدایا پس خوشبختی که شنیده بودم اینطوریه؟ …
خدا جون خیلی خوشحالم ممنونم ,,خدایای مهربونم ….
خودت هوای منو داشته باش …

به تهران که رسیدیم جاسم عجله داشت برگرده تبریز ..
تو فرصت کمی که داشتیم ..ما رو برد و خونه ای که برای من خریده بود نشون داد جایی که باید از اون به بعد توش زندگی می کردیم ….
طبقه بالای یک برج تو نیاوران ….
چه خونه ای حتی من تو رویا هم نمی تونستم تصور کنم ..پنج اتاق خواب داشت و یک سوئیت اضافه کنار اون بود که درش به آپارتمان ما باز می شد ..با یک تراس بزرگ که مشرف به تمام تهران بود ..
با گلکاری های زیبا و آبنما ی آبشار مانند که زمزمه ی آب اون گوش رو نواز می داد ….
بهش گفتم : وای مهبد تو چیکار کردی؟ اینجا خیلی …خیلی قشنگه حرف نداره شنیدی یک نفر می خواد از خوشی بمیره ..من الان اونطورم ..
مرسی ..مرسی ..مرسی ..فقط همینو می تونم بهت بگم ..تنها کاری که می تونم بکنم اینه که خوشبختت کنم ..همین ..
اونم که فکر نکنم زیاد برات مهم باشه چون تو خودت خوشبختی …
گفت : تو فقط عشق منو بپذیر و با من باش ,همسرم باش ومادر بچه ها م باش ..دیگه به بقیه چیزا فکر نکن و سخت نگیر منو برای چیزای بی ارزش مواخذه نکن ..
به چیزی کنجکاوی نکن …من تنها چیزی که ازت می خوام همینه …چون زندگی من پراز ماجراست تو خودتو داخل اون نکن که اذیت بشی ..
الان تو دوتا بچه داری, یکی هم من دارم پنج تا بچه ی دیگه ام می خوایم ..یک خانواده ی پر جمعیت و خوشبخت ….
همون موقع تلفنش زنگ خورد و مهبد با سرعت از من دور شد وگوشی رو جواب داد ویکم که حرف زد دوباره برگشت و گفت : انجیلا عزیزم آمادگی داری با مادرم حرف بزنی ؟
فورا گوشی رو گرفتم و سلام کردم …
گفت : سلام دخترم امیدوارم خوب باشی ..
گفتم :ممنونم خیلی مشتاق دیدارتون هستم منتظرتون بودم که بیاین دبی ….
دوست داشتم ببینمتون ..
گفت : نمی دونم والله چی بگم ….انشالله خوشبخت بشی دعای خیر من و پدرش همراه شما باشه من تو نمازم شما رو دعا می کنم ..انشالله هر وقت قاسم صلاح دونست می بینمتون ……
بعد گوشی رو داد به پدرش ..با اونم سلام احوال پرسی کردم ..ابراز محبت کرد و ازم خواست در اولین فرصت به دیدنشون برم ..
بعدم با خواهرش حرف زدم ….

گوشی رو که قطع کردم از مهبد پرسیدم قاسم کیه؟ که باید هر وقت صلاح می دونست من مادر و پدر تو رو ببینم ؟ …
گفت : نه ..نمی دونم اشتباه شنیدی… قاسم ؟
نمی دونم ,,خوب بیا عشقم اینجا رو هم نگاه کن ….و حواس منو پرت کرد …
من بچه نبودم و از صحبتی که با مادرش داشتم متوجه شدم زنی نبود که اون برای من توصیف کرده بود ..
یک خانم شیک که تمام عمرشو تو دبی زندگی کرده و ثروتش از پارو بالا میره اونطوری حرف نمی زد ..به نظرم یک خانم خیلی مهربون و مذهبی و خیلی ساده مثل خودم بود ..همین طور پدرشو و خواهرش ..
حالا نه می تونستم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم نه می تونستم از مهبد چیزی بپرسم …..
تو فرودگاه به محض اینکه از مهبد جدا شدم و منتظر بودیم که اعلام کنن که سوار هواپیما بشیم ..
مونس و گذاشتم پیش جاسم و رفتم یک گوشه ی سالن و زنگ زدم به نرگس خانم ..بعد از تعارفات معمول پرسیدم ..تو رو خدا اگر چیزی می دونین به من بگین خواهش می کنم ..
گفت : انجیلا جون تا اونجا که من می دونم حاج آقا قیاسی مرد خوبیه ..همین از زندگی خصوصی ایشون خبر ندارم ..
فقط یک بار پسر کوچیکش رو دیدم همین ..اما می دونم که پدر و مادرش دبی زندگی نمی کنن .اصلا تا حالا اونجا نرفتن ..
فقط اینو بهت میگم ..چون بالاخره خودت دیر یا زود می فهمیدی ….
ولی تو رو خدا از من نشنیده بگیرین …
پرسیدم : حاج آقا دوتا پسر داره ؟
گفت : آره دیگه …آخ شما اینم نمی دونستین ..والله چی بگم تا اونجا که من می دونم دوتا داره ….
گفتم :خانمش چی زینب خانم اون کجاست …گفت وا انجیلا خانم ؟کجا می خواستی باشه ؟
گفتم: دبی نیست ؟
گفت : نه بابا تا اونجا که من می دونم یک خانم خیلی مومنه که معلم دینی و قرآنه بنده ی خدا …
گفتم : شما ایشون رو دیدی ؟
گفت : نه به خدا از این ور و اون ور شنیدم ..شایدم نه من نمی دونم …
گفتم : تو رو خدا بهم بگین چرا طلاق گرفتن ؟
گفت : واقعا نمی دونم اینا رو هم گفتم الان پشیمونم ..چون دیدم دختر خوب و ساده ای هستی دیگه طاقت نیاوردم ..
ولی تورو به جون بچه تون قسم پای منو وسط نکشین ..فقط می خواستم بدونین ..ولی خدا رو شاهد می گیرم حاجی مرد خیلی خوبیه قسم می خورم بدی ازش ندیدم ..و این طور که فهمیدم شما رو خیلی دوست داره ….
پرسیدم میشه آدرس خانمش رو به من بدین ؟
گفت : ببخشید حاج آقا اومدن اگر کاری ندارین من برم انشالله می بینمتون ..خدا نگهدار ..و گوشی رو قطع کرد …

من می دونستم و احساس می کردم که یک جای کار میلنگه ..ولی چرا دروغ گفته بود ؟ چرا ؟ پاهام سست شده بود و قدرت حرکت نداشتم ….
نمی فهمیدم ,اصلا این دروغ ها برای چی بود ؟ من بیشتر خوشحال می شدم که پدر و مادرش ایران باشن ..
یا چرا نگفته بود دوتا بچه دارم؟ …خوب منم که دوتا بچه داشتم چه فرقی می کرد ؟ .. نمی دونستم دلیل اینکه مهبد دروغ میگه چیه ؟ ؟
معمای بزرگی جلوی روم پیدا شده بود …. از اینکه بخوام زندگیمو با دروغ شروع کنم متنفر بودم …
ولی نمی دونستم کار درست چیه …باید فکر می کردم ..محبت هایی که مهبد تو این مدت به من کرده بود چی می شد ؟ آیا می تونستم نادیده بگیرمش ؟ ….
من برای اولین بار به مردی اینقدر علاقمند شده بودم ای وای بر من ,, نمی خواستم بدون اینکه بفهمم دلیلش چیه کار اشتباهی بکنم ..
فقط ترسم از این بود که بازم چیزایی باشه که من هنوز نمی دونم ..و با وجود اینکه مهبد ازم خواسته بود کنجکاوی نکنم ..
ولی نمی تونستم آروم باشم …با خودم گفتم بزار از همه چیز سر در بیارم و بعدا تصمیم بگیرم …
آروم باش انجیلا ..تو رو خدا صبر داشته باش …
چه حالی بودم وقتی سوار هواپیما می شدیم ..
گیج و منگ خودمو می کشیدم ..و همش به این فکر می کردم که حقیقت رو از کجا بفهمم و چیکار کنم ؟
جاسم نگرانم شده بود و می پرسید :چرا این شکلی شدی ؟ می خوای دکتر خبر کنم ؟
گفتم نه بشینیم باهات حرف می زنم بهت میگم …
ولی وقتی کنار هم نشستیم..نه اون دلش می خواست حرف بزنه نه من هر دو بعد از این سفر باید روحیه ی خوبی می داشتیم ولی سخت پکر و در هم بودیم ..
بالاخره من به حرف اومدم و ..ازش پرسیدم : دلت برای فریبا و بچه ها تنگ شده ؟

گفت : خوب اون که آره ولی فکرم خیلی مشغول شده ..به کارای مهبد می دونی چقدر بی ملاحظه خرج کرد ؟
اینهمه آدم تو برج العرب ..این همه خرید و بریز و بپاش اون مگه چیکارست ؟
من آدما ی ثروتمند زیاد دیدم ولی اینطورشو ندیده بودم …چرا اون قبل از ازدواج اون خونه ی به اون عظمت رو به نام تو کرده؟
چرا ماشین برات خریده ؟ شاید تو می گفتی نه ..چطور این حساب رو نکرده ؟..مگه میشه؟ ..آدم اگر پولی رو پیدا کنه دلش نمیاد اینطوری خرجش کنه ….
بعدم انجیلا یک چیز دیگه هم منو ناراحت می کنه ..اون اصلا عربی بلد نبود …یک چند جمله حفظ کرده و بی جا ازش استفاده می کرد ..
دیدی با عرب ها چطوری حرف می زد ؟
بعد می گفت اینا نمی فهمن در حالیکه من فکر می کنم داشت رو کار خودش سر پوش میذاشت ….
خودش بلد نبود و می خواست ما نفهمیم که به عربا توهین می کرد نظر تو چیه …
گفتم :آره این همون چیزایی که ذهن منو هم خیلی به خودش مشغول کرده تازه من فهمیدم انگلیسی هم خوب بلد نیست ..
من خودم چند جا مجبور شدم به جای اون حرف بزنم ……راستش الان می دونی چیه جاسم, دلم نمی خواد بهش فکر کنم ..
دلم می خواد همه چیز همون طوری باشه که ما می بینیم ..ولی عقلم بهم میگه چیزایی هست که من نمی دونم ..و باید بفهمم ….
جاسم دستش گذاشت روی دست منو سرشو خم کرد و گفت : اِنجیلا یک چیزی بهت بگم حواستو جمع کن ..این حرف منو فراموش نکن ..
مهبد آدم نا زرنگی نیست ..این چیزایی که به تو داده اگر بخواد پس بگیره خودش بلده چیکار کنه ..دل بهش نبند برای همین به این راحتی داده به تو …
گفتم : نه بابا تو که می دونی من چشم داشتی به مال کسی ندارم ..اگرم دلم می خواد حقیقت رو بدونم برای اینکه بهش علاقمند شدم دیگه اگر بخوام ازش جدا بشم برام سخت میشه و دوباره یک ضربه ی دیگه می خورم …
می دونی اون اصلا در مورد برنامه ی آینده ی زندگیمون حرفی با من نزد نگفت چیکار کنیم ..نکنه نیاد ؟
خندید و گفت : نه بابا دیگه اینطورام نیست چهار میلیارد خرجت نکرده که بره دیگه نیاد..بازم بهت میگم اول سر از کارش در بیار بعد هر کاری خواستی بکن …
گفتم : آره همین کارو می کنم …بدون اینکه بفهمه سر از کارش در میارم …

اما به جاسم نگفتم که نرگس خانم به من چی گفت ….
به محض اینکه هواپیما نشست مهبد تلفن کرد و ..
گفت : سلام عشقم رسیدی ؟ حالت خوبه ؟
گفتم : همین الان رسیدیم داریم پیاده میشیم گفت :باشه مزاحمت نمیشم دلم برات تنگ شد چطوری دوریت رو تحمل کنم نمی دونم ؟ …
گفتم : بزار پیاده بشیم بهت زنگ می زنم …
گفت : قربونت برم چرا صدات غمگینه ؟
گفتم : خسته شدم ..اجازه بده پیاده بشم ..
گفت : باشه عزیزم پس زنگ بزن منتظرم نزار …..
ما رسیدیم خونه آنا و فریبا مشتاقانه منتظر ما بودن که ببینن ما چیکار کردیم ….جاسمم با آب و تاب تعریف می کرد و فریبا افسوس می خورد که چرا با ما نیومده …و من مرتب شماره ی نرگس رو می گرفتم که بازم ازش حرف بکشم ..
ولی اون جواب نمی داد ..و همین باعث شده بود که بیشتر از قبل متوجه بشم چیزایی پشت پرده هست که من باید بدونم ….
بپرسم که برنامه اش چیه و باید چیکار کنیم …راستش دلم می خواست زمان به عقب برگرده و من اصلا مهبد رو ندیده باشم …ولی اون اونقدر زنگ می زد و جملات محبت آمیز به من می گفت که نمیذاشت درست فکر کنم …
راه میرفتم با خودم می گفتم ..من نباید برای شروع یک زندگی دوباره تو تاریکی قدم بر دارم ..
باید بدونم جلوی پام چیه تا دوباره دچار اشتباه نشم ….
منی که هر چی سعی می کردم تقدیرم رو عوض کنم نمی شد ..دیگه به سایه ی خودم هم شک داشتم …

مغزم پر از جنجال شده بود و..درست و غلط رو از هم تشخیص نمی دادم ..به اطرافیان خودم هم نمی تونستم اعتمادی داشته باشم که اونا هم مثل خودم همه کس رو باور داشتن و به همه اعتماد می کردن …
نباید دوباره کاری می کردم که باعث پشیمونی بشه که دیگه طاقت نداشتم …
نزدیک مهر بود من نمی دونستم اسم مونس رو بنویسم یا نه خودمم دلم نمی خواست از مهبد پرسم که برنامه اش چیه و باید چیکار کنیم ..

روز دومی که رسیدم رفتم به دیدن آویسا ..ماشین رو دور نگه داشتم و منتظر شدم ..هوا ابری بود و بشدت گرفته بود …
کنار پیاده رو قدم زدم ..و بازم قدم زدم …چشمم به در خونه مونده بود ولی اون بیرون نیومد ..بغض گلومو گرفت..
خیلی دل تنگش بودم نمی دونم این بار چندم بود که میرفتم و نمی دیدمش و بر می گشتم …..تمام راه بر گشت رو گریه کردم ..
چهار روز دیگه مدرسه ها باز می شد ولی من طاقت نداشتم ..
چاره ای نبود باید دلم رو به همین خوش می کردم ..
از دبی براش مقداری لباس و چیزایی که دخترا دوست داشتن آورده بودم ..داشتم فکر می کردم دیگه شجاعت نشون بدم و برم و بهش بگم که من مادرشم ..
ولی باز منصرف شدم ..چون گفتن این حرف به اون بچه و بعدم رفتنم با مهبد ممکن بود صدمه ی زیادی به اون بزنه …
باید اول تکلیفم رو روشن می کردم …
روز سوم نزدیک ظهر بود که زنگ در خونه به صدا در اومد ..
رباب خانم آیفون رو بر داشت ..و هراسون گفت : آقا مهبد اومده ..همه از جا پریدیم .. اصلا فکرشم نمی کردم که اون به این زودی بیاد.

با افکاری که داشتم نمی دونستم از اومدنش خوشحال باشم یا ناراحت ..
ولی شور و حال آنا دیدنی بود اونقدر از اومدن مهبد خوشحال شده بود که بلند بلند می خندید …
خوب آنا از چیزی خبر نداشت و فکر می کرد دامادش اومده ..حالا دیگه اونم پیر شده بود و به زحمت راه میرفت …
ولی با این حال هنوز فرمانده ی خونه ی ما بود ….
دستپاچه شده بود که چطوری از مهبد پذیرایی کنه که در شان اون باشه ….اما من فقط یک فکر تو سرم بود و اونم دونستن حقیقت بود و بس ….
مهبد تا رسید بالا اولین چیزی که گفت : دختر من کو ؟مونس من کو ؟
مونس رفت جلو و پرید بغلش ..
حالا مونس هم نسبت به اون همین حالت رو داشت و احساس می کردم اونم دل تنگ مهبد شده ..
بعد رفت سراغ آنا و گفت : وای که نمی دونین چقدر مشتاق دیدارتون بودم خیلی جاتون خالی بود من تا یکبار شما رو نبرم دبی خیالم راحت نمیشه ..و با من دست داد …
کمی به من خیره شد و خندید و با شدت منو کشید تو بغلش وگونه ام رو بوسید و گفت : ای بابا زنمی دیگه قبول کرده بودی ..
بزار بوست کنم دلم برات تنگ شده بود …بعد همین طور که کفشش رو در میاورد گفت : راستی انجیلا دیشب چیزایی که برای خونه خریده بودیم از دبی رسید ..
من نمی دونستم چیکارش کنم خودت باید باشی تا به سلیقه ی خودت بچینی ..
گفتم : حالا بیا تو بعدا در موردش حرف می زنیم …
نگاهی با تعجب به من کرد و پرسید : خوشحال نشدی ؟..می خوای برگردم ؟
گفتم : چرا …,,نه این چه حرفیه ؟ خوش اومدی …
ولی خیلی زود متوجه شد که اوقات من تلخه و با زرنگی خاص خودش تردید رو تو صورتم دید …..
به آنا که با رباب خانم مشغول ناهار درست کردن شده بود گفت : آنا جون چیکار کنم از دست دخترتون مثل گل اقاقیا دل نازکه …
زود میره تو لاک خودش …
آنا گفت : معلومه جونم دختر من بایدم ناز داشته باشه …با همین ناز بزرگش کردم ….
گفت : چشمم کور دندم نرم ما که خریداریم …. آنا جان برای من زحمت نکشین من و انجیلا ناهار میریم بیرون ..

منم از خدا می خواستم چون باید باهاش حرف می زدم … ساعتی بعد با هم تو ماشین بودیم …
روشن کرد و راه افتاد ..و گفت : با این ماشین راحتی ؟
گفتم : زیاد سوارش نشدم ..هنوز بهش عادت ندارم خیلی پیشرفته است …
گفت : عادت می کنی ..بعد دستشو گذاشت زیر چونه ی من و گفت : نبینم اون چشم های قشنگت اینطور غمگینه ..
تو رو خدا حرفتو بزن شکل علامت سئوال شدی .. برای همین آوردمت بیرون..حرف بزن بگو ببینم از چی ناراحتی ؟ من کار بدی کردم ؟
گفتم : مهبد رو راست باشیم بهتره …من از دروغ بدم میاد ..
تو خانواده ی منو دیدی نه به چیزی تظاهر می کنیم و نه به اونچه که نیستیم خودمونو نسبت میدیم ..
من اینطوری بزرگ شدم .. وقتی زن احمد بودم به من می گفتن خانم دکتر من اعتراض می کردم و از همه می خواستم اسم خودمو صدا کنن ….
ولی می بینم تو اینطوری نیستی …تو این مدت من چیزایی متوجه شدم که ذهنم رو آزار میده ..
گفت : یکی بهت حرفی زده آره ؟ اینطوره ؟چون وقتی از دبی اومده بودیم اینطوری نبودی ؟ حالا چی شده ؟..
من ساکت شدم چون نمی تونستم دروغ بگم ..
کمی رفت تو فکر و احساس کردم سرعتش رو زیاد کرده و بر آشفته شده …
یک مرتبه با صدای بلند گفت : می دونم به چی فکر می کنی من اومده بودم که همین ها رو به تو بگم ..باید رو در رو حرف می زدیم ….
بگو کجا بریم که دنج باشه و راحت صحبت کنیم ….
یک رستوران سنتی یکم خارج از شهر سراغ داشتم آدرس دادم و با هم رفتیم اونجا ..
خوشحال شد و گفت : به به اینجا قلیون هم داره ..تو می کشی ..
گفتم : نه اصلا اهلش نیستم ….پرسید اشکالی نداره من بکشم ؟
گفتم : نمی دونم من از قلیون بدم میاد چیز مزخرفیه خیلی به آدم صدمه می زنه ..چرا می خوای دهنت رو بد بو کنی ؟
گفت : یک وقت ها مزه میده ..

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن