رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت21

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

با هم ناهار خوردیم و بعد او یک قلیون سفارش داد ..
چایی هم آوردن هنوز مهبد در مورد چیزی که می خواست بگه حرفی نزده بود ..ولی وقتی شروع کرد به کشیدن قلیون ..گفت : نمی خوام ازت بپرسم چی فکرت رو آزار میده بزار من حرف بزنم اگر بازم معمایی تو ذهنت بود حلش می کنم ..
قول میدم هر چی پرسیدی جواب میدم نمی خوام رازی بین ما باشه ..ولی فقط امروز ..من اهل سئوال و جواب پس دادن نیستم دلیلشو الان برات میگم ..نه که اخلاق بدی داشته باشم ..به خاطر خودت دوست ندارم این روال زندگیم بشه …
بعد نفس بلندی کشید و یک پوک محکم زد به قلیون و دودشو تو هوا رها کرد و گفت : من زندگیم رو خودم ساختم نه از کسی کمک مالی گرفتم نه کمک فکری ..
الان در کنار آدم های مهمی کار می کنم که سود مالی اونا دست منه ….
فقط اینو بهت میگم که باید مراقب باشم چون من دستِ پشت پرده ی این در آمد ها هستم …
کوچکترین خطایی بکنم رفتم اونجا که دست کسی بهم نرسه ..خودت مردم ما رو میشناسی تا ببینن کسی داره به جایی میرسه براش هزار جور درد سر درست می کنن ..من مجبور بودم طوری رفتار کنم که انگار تو دبی زندگی می کنم …
حتی پدر و مادر و زن و بچه م رو هم از همه مخفی کردم و گفتم هیچکدوم اینجا نیستن ..به شهاب هم همینو گفتم ..و اون زمان نمی دونستم عاشق تو میشم ..
ولی دنبال فرصت بودم تا بهت راستشو بگم .. پدرم تاجر چایی تو بازاره ..تو سن بیست سالگی زنم دادن ..
راستش اون زن خوبی بود ولی اصلا بهم نمی خوردیم دوستش نداشتم ..این اواخر هم خیلی با من بکن و نکن می کرد که از تحمل من خارج بود …و اونقدر کرد تا دیگه ازش بیزار شدم …
دکترم نیست ,معلمه ..ولی اگر تو اونو دیدی و منو سر زنش کردی که چرا باهاش نساختم من حرفتو قبول می کنم به خدا در حقش بدی نکردم فقط نمی خواستم باهاش زندگی کنم همین ..از بچگی زنی می خواستم شکل تو به خانمی تو و صبوری تو …
من از صبح تا شب با هزاران مشکل سر و کار دارم می خوام وقتی اومدم خونه دیگه جواب گوی سئوالات یک نفر نباشم و تا موقع خواب تو سر و کله ی هم نزنیم ….
اونقدر جیغ کشید و داد و هوار کرد که بچه های منو روانی کرد …

گفتم : بچه ها ؟ گفت : من دوتا بچه دارم ..ولی راستش فکر می کنم دومی مال من نیست …
گفتم : نگو ..تو رو خدا دیگه دروغ نگو ..یک زن مومن داشتی به خدا گناه می کنی ..تو به من راست بگو من برای هر حقیقتی آماده ام ولی اگر دروغ بگی دیگه نمی بخشمت …
گفت : نمی دونم به خدا شک کرده بودم …تو راست میگی ..خیلی خوب دو تا پسر دارم امیر حسین کلاس چهارمه و امیر محمد پنج سالشه ….
گفتم : حالا منو می بری تا پدر و مادرت رو ببینم ؟
گفت: چشم اونا هم خیلی دلشون می خواد تو رو ببینن.
گفتم : من دوتا سئوال دارم می تونم ازت بپرسم ؟
گفت : آره عزیزم امروز آزادی منم رو دنده ی راست افتادم …
پرسیدم : قاسم کیه ؟
گفت : اسم شناسنامه ی منه مادرم همونو صدا می کنه حریفشم نمیشم ..گفتم ولی من شناسنامه ات رو دیدم مهبد بود ..
گفت : عوض کردم دیگه ….خوب دیگه چی ؟ پرسیدم : دقیقا کارت چیه ؟
گفت : من با یک نفر شریک شدم و تلویزیون وارد کردیم کارمون گرفت ..حالا با کمک چند تا از سرشناس های مملکت داریم همین کار رو می کنیم … می خریم می فروشیم ..وارد می کنیم ..
سود ها شم خیلی خوبه و خدا رو شکر رو روال خوبی هستیم ..ولی باید آسته برم . آسته بیام ..می دونی که گربه شاخم نزنه ..
لطفا به دوست و آشنا های من توام باید همینو بگی که من میگم …باید زندگی با من رو یاد بگیری ..یک چیزایی رو نباید بگیم ..
کسی پدر و مادرم رو نشناسه ..متوجه که هستی چی میگم ؟…
.گفتم راستش نه ,,من نمی فهمم این کارا برای چیه ؟ تا حالا تو این طور زندگی ها نبودم ..
میشه بیشتر توضیح بدی برای چی باید به مردم دروغ بگیم ؟
گفت : همین رو بدون چیز مهمی نیست ..
گفتم که مردم چشم دیدن آدم های پول دار رو ندارن …
گفتم : مهبد شاید من نخوام که اینطوری زندگی کنم منو ببخش نمی تونم پا به پای تو دروغ بگم …

گفت : حالا یک سئوال من از تو دارم ..هیچ با خودت فکر کردی ..من چرا از تو در مورد گذشته ات نمی پرسم ؟ گفتی شوهر اولت؟ ..
چی بود؟ ..یادم رفت یعقوب ؟ آره اون ..هنوز تو رو دوست داره یا نه ؟ یا این یکی احمد ..تو فکر نمی کنی می فهمم که هنوز به تو امیدواره و برای همین مونس رو ممنوع الخروج کرد ؟
می دونم ..ولی زندگی گذشته ی تو مربوط به خودت میشه من آینده مو با تو جلوی چشمم می بینم و همین برام مهمه ..
نمیشه توام همین طور فکر کنی ؟ ..هر دو گذشته ای داشتیم و هیچ کدومش هم خوب نبوده ..تو دوتا بچه داری منم دوتا,,, تو دوباره جدا شدی و منم جدا شدم ..پس کنجکاوی تو برای چیه ؟ اگر هر روز بخوای تو گذشته جستجو کنیم اصلا روی آرامش رو نمی بینیم ..
حق با من نیست ؟ ..
گفتم : پس منظورت اینه که چون دوبار طلاق گرفتم باید چشم بسته دوباره ازدواج کنم ؟ حق اظهار نظر ندارم ؟ این منطقی نیست چون من از دوباره بهم خوردن زندگیم می ترسم ..
با اینکه می دونم تو چی میگی و بهت حق میدم ولی ریسک این کارو نمی کنم ..تو به من راستشو از اول نگفتی …
گفت : ولی حالا که گفتم همه چیز رو تو می دونی باور کن چیز دیگه ای نیست همین بود …
الان من و تو در شرایط مساوی باید فقط به دلمون رجوع کنیم ..من دوستت دارم و می خوام تو همسرم بشی ..تو چی ؟ منو دوست داری یا نه ؟
گفتم : منم بهت علاقمند شدم ولی ..
گفت : ولی و اما نداره..اینو بگو که تو جشن عروسی می خوای ؟یا یک ازدواج ساده ؟ … گفتم : وای نه اگر به اونجا برسه جشن می خوام چیکار ، دیگه از ما گذشته …به اون چیزا فکرم نمی کنم ..من بر عکس تو از تجملات زیاد خوشم نمیاد …
گفت : برای اینکه خانمی ….
تو راه برگشت به خونه داشتم حرفایی که مهبد به من زده بود رو تجزیه و تحلیل می کردم …
حالا می تونستم معما هایی که تو ذهنم بود رو با این دونسته ها حل کنم …و یکی از اونا تحصیلات مهبد بود که می گفت تو امریکا انجامش دادم ..
دیگه برام قابل حدس بود که این حرف هم دروغه ..شاید اصلا دکتر اقتصاد هم نباشه …….و خیلی چیزای دیگه گفته بود که من متوجه درستی و نادرستی اونا شده بودم …

حالا باید مدتی فکر می کردم تا ببینم با همچین مردی می تونم زندگی کنم یا نه ..در حالیکه مهبد این فرصت رو به من نداد ..
منو که رسوند در خونه بالا نیومد و با ماشین رفت …
منم رفتم تو اتاقم و تا کمی تنهایی فکر کنم …..
مهبد راست می گفت من دوستش داشتم ..و می دونستم آدمی نیستم که به این زودی ها دل به کسی ببندم ..و مهبد تقریبا بعد از اون عشق زمان بچگی تنها کسی بود که قلبم براش می تپید ..
نزدیک غروب ..آنا صدام کرد و گفت : حاضر شو مهبد داره میاد دنبالمون ..
پرسیدم : دنبالمون ؟ گفت : آره همه رو بیرون دعوت کرده می خواد ببره جایی ..
گفتم چرا به من زنگ نزد ؟
گفت :من گفتم تو خوابی مزاحمت نشد …..
از مهبد بعید نبود ..تو این جور کارا خیلی استاد بود …
وقتی اون رسید و ما رفتیم پایین دیدم جاسم و فریبا هم اومدن و دم در با مهبد حرف می زدن ..
مهبد ما رو غافلگیر کرد و یکراست برد به یک محضر ..
اون با آنا که می دونست صد در صد باهاش موافقه همه چیز رو هماهنگ کرده بود …جلوی در ایستادم ..مردد بودم ..
نگاهی با نگرانی به مهبد انداختم و خواستم اعتراض کنم ..ولی اون دستمو گرفت و گفت : اگر تو نخوای عقد ما هم درست نیست ..اول همین جا رضایت بده تا بریم تو .. وگرنه برگردیم …
ولی اینو بدون خواسته تو از الان تا ابد تنها چیزی هست که من بهش فکر می کنم …
یک نفس عمیق کشیدم …یکم سکوت کردم ..به بابا نگاه کردم …مثل اینکه می دونست چقدر مرددم با سر تایید کرد …
به جاسم نگاه کردم …و به مهبد ….به چیزایی که بی ریا به نامم کرده بود فکر کردم به ارزشی که به من می داد و مثل یک ملکه با من رفتار می کرد …..و از همه مهمتر به عشقی که بهم داشتیم فکر کردم …
بعد بی اراده دستم رو چند بار کشیدم به صورتم …
و گفتم : باشه ..قبول بریم به امید خدا …
مهبد خودش هزار تا سکه مهر من کرد و ظرف نیم ساعت من زن رسمی اون شدم …
و بدون معطلی به من گفت :خیلی کار دارم باید برگردم تهران ….
شام همه با هم بیرون خوردیم وزود بر گشتیم خونه و من تا نزدیک صبح در حالیکه اونم پا به پای من کار می کرد چمدون می بستیم ..
مقداری تو ماشین جا شد که با خودمون بردیم و بقیه رو قرار شد جاسم برامون بفرسته …و این طوری من زندگی جدیدم رو شروع کردم ….

و باز من بدون اینکه بتونم آویسا رو ببینم از اون شهر رفتم ..و این بغضی به گلوم داده بود که نمی تونستم نفس بکشم …
اما در حالیکه هر بار به مهبد که در حال رانندگی بود نگاه می کردم احساس خوبی پیدا می کردم …..
ولی این زندگی هرگز به ما اجازه نمیده از لحظات خوشمون هر چند کوتاه لذت لازم رو ببریم و همیشه یک غم پنهان گوشه ی دلمون می زاره و ما رو تو بهترین شرایط متوجه اون می کنه …
شایدم این خودش یکی از راز های آفرینش انسان باشه …گذاشتن غم در کنار شادی ها …و امید به آینده ی بهتر در کنار غم ها …
آنا و بابا و مونس عقب و من جلو نشستیم …
مهبد اونقدر به پدر و مادرم احترام میذاشت و با من و مونس با مهربونی رفتار می کرد که اون راه طولانی به نظرمون چند ساعت بیشتر طول نکشید ..و با هزاران امید و آرزو نزدیک ساعت یازده شب رسیدیم تهران ….
از مهبد پرسیدم بریم هتل ؟
گفت : خونه داریم عزیزم چرا بریم هتل ؟
میریم خونه ی خودمون ..یعنی در واقع خونه ی تو ….
گفتم : مهبد اونجا که آماده نیست ..
گفت : شما تا صبح کار می کنی مثل یک زن خوب خونه رو برای ما حاضر می کنی …گوشی رو بر داشت و زنگ زد و گفت: آقا ماشالله ما داریم می رسیم تا بیست دقیقه ی دیگه اونجایم …
پرسیدم : کسی منتظرمونه ..
گفت : نه فدات بشم کی این موقع شب می خواد منتظرمون باشه به سرایدار خبر دادم آقا ماشالله …
گفتم آهان اون روز دیدمش ..آنا و بابا و مونس عقب ماشین خواب بودن ..اون ریموت رو زد و وارد پارگینگ شد ….
گفت : نگاه کن کجا می ایستم تو هم باید بیای همین جا کنار ماشین من نگه داری ..
آقا ماشالله و خانمش اونجا منتظر بودن ..
فورا اومدن جلو و اثاث رو بردن تو آسانسور و مهبد مونس رو بغل کرد و رفتیم سوار آسانسور شدیم …..
تا در باز شد ..دیدم یک خانم و آقای مسن و دوتا خانم جوون جلوی در اسپند به دست ایستادن و از ما استقبال کردن ….

مادر مهبد زنی مهربون و خوش صورت بود کمی چاق و بلند قد ,, رو سری بزرگی سرش کرده بود که نشون می داد با وجود اینکه بشدت اونو محکم زیر چونه اش بسته بود بازم معذبه و فکر می کنم دلش چادرشو می خواست من اینو احساس کردم و بعد ها فهمیدم که مهبد ازش خواسته بود اونشب چادرشو از سرش بر داره ..و همین طور خواهراش ..و پدرش که مثل بابای من کم حرف و آروم بود قدی متوسط داشت با ریش بلند و صورتی نورانی و نگاهی که بیشتر رو به زمین بود ..
نشون می داد اونا خانواده ای بشدت مذهبی هستن ….
همه با هم رو بوسی کردیم ..انگار از قبل همدیگر رو میشناختیم ..
دو تا خواهراش که هر دو ازدواج کرده بودن ولی تنها اومده بودن هر دو شکل مهبد بودن ..ولی با لباس های خیلی معمولی و ساده مانتو و رو سری ….
انگار خدا دنیا رو به من داده بود اونا چقدر آدم های خوبی بودن و چقدر بهتر شده بود که اهل دبی نبودن ..
من از اونا خیلی خوشم اومده بود و متقابلا اونا هم از من ,,,,این که اونا انسان های خوبی بودن احساس امنیت کردم ,,نمی دونم چرا این احساس رو قبلا نداشتم و با دیدن اونا به من دست داد ….
اثاث خونه رو تا اونجایکه به ذهنشون میرسید چیده بودن و شام مفصلی تدارک دیده بودن شیرینی میوه و انواع خوراکی ها رو روی میز گذاشته بودن ..و خونه پر از گل بود ..
اینو می دونستم که این کار مهبد باید باشه ….
اون تو این طور برنامه ریزی ها استاد بی همتایی بود …
بعد از شام آذر و اکرم خواهرای مهبد ..تمام ظرف ها رو جمع کردن و هر چی من اصرار کردم که بمونن گفتن نمیشه ..و مهبد براشون تاکسی گرفت و رفتن ….
اما چیزی که توجه منو به خودش جلب کرده بود رفتار سرد و بی ادبانه ی مهبد بود با خانواده اش نمی تونستم باور کنم کسی که اینقدر به منو و پدر و مادرم احترام می زاره با پدر و مادر خودش رفتار تحقیر آمیزی داشته باشه …و باز افتادم تو یک معمای دیگه …..

فردا خودم میز صبحانه رو چیدم …
آنا و بابا نشستن و خوردن منم به مونس دادم و منتظر مهبد شدم که هنوز خواب بود …نمی دونستم عادتش چیه ولی اینو می دونستم که دو روز قبل خیلی خسته شده بود و تلاش زیادی کرده بود که همه چیز مطابق میل من انجام بشه …
برای همین بیدارش نکردم ..و مشغول درست کردن ناهار شدم ..
آنا گفت : کاش مامانش اینا هم امروز میومدن و بیشتر با هم آشنا می شدیم… من که خیلی از اونا خوشم اومد ..
گفتم : منم همین طور مهبد بیدار بشه شماره شون رومی گیرم و بهشون زنگ می زنم ..ساعت یازده بود که بیدار شد و اومد و منو بوسید و گفت : خیلی خسته بودم ..تو خوبی ؟
گفتم : خوبم بشین من برات چایی بریزم ..
گفت : وای چه لذت بخش ملکه ی من می خواد برام چایی بریزه من چطوری اونو بخورم ؟ ..
گفتم : مهبد جان زنگ بزنم مامان اینا بیان اینجا بیشتر اونا رو ببینیم ….
یک مرتبه بر آشفته شد و گفت : نه ..کی گفته ؟ بی خودی پای اونا رو اینجا باز نکن اونا به ما نمی خورن ….
با تعجب پرسیدم : اونوقت چیشون به ما نمی خوره ؟ ما مگه کی هستیم ؟ تو مگه بچه ی اونا نیستی ؟
گفت : انجیلا قرارمون چی بود ؟ یادت نیست بهت چی گفتم ؟ عزیز دلم یک کلام بعدا می برمت اونا رو ببینی ……
بعد دید که صورت من رفته تو هم گفت : خوب باشه گاهی …ببین گفتم گاهی وقتی که من صلاح می دونم می تونن بیا اینجا خودم وقتشو بهت میگم عزیز دلم باشه ؟…
نمی خواستم روز اول با اون بحث کنم ول خیلی ناراحت شدم دلم گرفت …
سکوت کردم با خودم فکر می کردم ریشه ی این کارو در میارم ببینم موضوع چیه بعد درستش می کنم …
خوب طبیعی بود از روز بعد شروع کردم به بهم ریختن خونه تا مطابق میل خودم بچینم ..همه جا ریخت و پاش شده بود مهبد آماده شد برای رفتن و ازمن پرسید : من کاری می تونم برات انجام بدم ؟
گفتم نه خودم باید درست کنم ..
گفت : یک لیست از کم و کسری ها بنویس با هم میریم می خریم ..یکی رو می فرستم امروز بهت کمک کنه ..
اون که رفت بابا مونس رو بر داشت و رفت تو ایوون آفتاب خوبی بود و مونس به اون احتیاج داشت …و منو آنا شروع کردیم به جمع و جور کردن ….

حدود نیم ساعت بعد صدای زنگ اومد آیفون رو بر داشتم یک خانم چادری بود گفت : منزل آقای قیاسی ؟
گفتم : بفرمایید گفت من مهین خانم هستم برای مادر آقا قاسم کار می کنم اومدم کمک شما ..
در و زدم و اون اومد بالا زن میون سال لاغر اندامی بود پوست سیاهی داشت و یک دماغ بزرگ که تو نظر اول توجه آدم رو جلب می کرد پشت سرشم زن آقا ماشالله ایستاده بود.
گفت : خانم بلد نبود بیاد بالا من آوردمش در ضمن آقا گفتن به شما کمک کنم ..خوش آمدی گفتم و پرسیدم شما رو هم مهبد فرستاده ؟ گفت : خانم من مهبد نمی شناسم حاج خانم قیاسی به من گفت بیام شاید به کمکم احتیاج داشته باشین …
با فکر اینکه مهبد از مادرش خواسته خوشحال شدم و سه تایی مشغول کار شدیم ..
نزدیک ظهر بود دوباره زنگ پایین رو زدن ..باز یک خانم دیگه بود گفت : انجیلا خانم شمایید ؟ گفتم بله بفرمایید ..
گفت : سلام عرض کردم …دکتر ازم خواسته بیام کمک شما …درو باز کردم ..ولی از همون جا پشت آیفون دیدم که اون خانم موهای قرمزی داره و آرایش غلیظی کرده و بهش نمی خورد که کارگر باشه ..
جلوی در منتظرش شدم ..درِ آسانسور که باز شد ..یک خانم حدود پنجاه ساله اومد بیرون و دهنشو تا اونجا که می تونست باز کرد و گفت : وااای چه زنی گرفته مهبد …
سلام من دخُی هستم ..همسر دوست مهبد ..
صبح ازم خواست برای هم فکری بیام و بهتون کمک کنم ..در ضمن با هم آشنا بشیم ..از این به بعد ما باید خیلی همدیگر رو ببینیم …
در حالیکه گیج شده بودم با هاش دست دادم و ..تعارف کردم و بردمش تو ..
اون زنِ کوتاه قدی بود و کمی چاق با موهای قرمز و آرایشی بسیار زننده ..دستش می لرزید در حالیکه ناخن های بیش از اندازه بلندی داشت که لاک قرمز تندی به اونا زده بود …وقتی داشت وارد می شد گفت : ای خدا ..ببین این مهبد ما چه سلیقه ای داره ..بابا ای وَل خوب تیکه ای هستی ..
ولی خدایش تو هم تورتو خوب جایی پهن کردی و مهبد رو به دام انداختی ..و قاه قاه خندید…

البته که تو ذوقم خورده بود تا حالا با همچین آدمی روبرو نشده بودم …
خیلی غیر عادی به نظرم رسید ….ولی به روی خودم نیاوردم و …
گفتم :بفرمایید خوش اومدین …بفرمایید بشینین ..همینطور که دستش می لرزید به آنا که متعجب به اون نگاه می کرد گفت : شما باید اون آنای محبوب افسانه ای پسر ما باشین …
خیلی ازتون تعریف کرده ..میگه ترک با نمکی هستین ..
آنا گفت : خوش اومدین …ترک ها همه با نمک هستن ..مخصوص من نیست ..نمک تو خون ماست …
خنده ی دندون نمایی کرد و مانتو شو در آورد یک بلوز بدون آستین و یقه ی خیلی باز پوشیده بود و با وجود گوشت اضافه ای که داشت یک شلوار خیلی تنگ به پاش بود …
و گفت : معلوم میشه راستی راستی با نمکین …و نشست رو مبل ..
گفتم چای میل دارین یا نسکافه ؟
گفت : می دونم این وقت روز چایی حاضر نیست همون نسکافه لطفا …
خودم براش نسکافه آوردم داشتم فکر می کردم مهبد چرا اینو فرستاده اینجا با دستی که می لرزه چه کاری از دستش بر میاد برای من انجام بده ..
تازه من به زن دوست اون که تازه آشنا شدم که نمی تونستم کاری بدم ..فقط جلوی دست و پای منو می گیره …اصلا چرا به من چیزی نگفته بود …
نسکافه رو که آوردم داشت آنا رو چاخان می کرد باز بی خودی دهنشو باز کرد و قاه قاه خندید و گفت : بگو چطوری مهبد رو تور کردی ..
از این شوهرا پیدا نمیشه …من می دونم که اون چقدر دست و دلبازه ..ناقلا راست بگو برای همین زنش نشدی؟ ..
و باز از خنده ریسه رفت ..و گفت نه بابا به دل نگیر شوخی کردم …آنا که از اون حاضر جواب تر بود با تندی گفت : نه دخُی خانم این حرف رو به شوخی هم نزنین ..من نمی دونم فرهنگ شما چی بوده ولی ما عادت نداریم دنبال مرد بیفتیم ..
اونا دنبال ما میفتن ….انجیلا کسی رو تور نمی کنه ..بلکه تورش می کنن ….

دختی خانم با دست لرزون و اون ناخن های بلندش دسته ی فنجون رو گرفت و گفت : راست میگین من شوخی کردم ..
آنا گفت در ضمن ما وقتی وارد یک جا میشیم اول با طرف آشنا میشیم بعد سر شوخی رو باز می کنیم …
دخی به روی خودش نیاورد که آنا چی گفته ..یک قورت خورد و فنجون و گذاشت روی زمین و کیفشو بر داشت و سیگار و فندکش رو در آورد و گفت : آنا شما سیگار می کشین ؟
آنا گفت : نه تو خونه ی ما کسی سیگار نمی کشه ما این چیزا رو بد می دونیم ..نیست که ترک با نمکیم …
من فهمیدم آنا از اون زن خوشش نیومده و الان که یک جر و بحثی پیش بیاد مجبور شدم خودم سر حرف رو باز کنم و پرسیدم : ببخشید شما خانم کدوم دوستِ حاج آقا هستین ؟
یک پوک محکم و قوی زد به سیگارشو با یک ژست خاص فوت کرد تو هوا ..و گفت : شما نمی شناسی ..
ولی من از جیک و پیک مهبد خبر دارم ..به من گفته چقدر شما رو دوست داره ..و زن مورد علاقه اش رو پیدا کرده ..
من براش فال گرفته بودم و اینا رو بهش گفته بودم …
ببین انجیلا تو توی فال اون افتاده بودی ..ازش بپرس ,,جون من بپرس برات نگفته ، دخی فالمو گرفت ؟
گفتم : نه عزیزم اگرم گفته باشه من توجه نکردم …
آره شایدم گفته باشه ……همین طور که پشت سر هم پوک می زد به سیگارشو فوت می کرد یک نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : می خوای فال تو رو هم بگیرم ؟ …..
ببینم به اسم تو کرده اینجا رو ؟
پرسیدم کجا رو ؟
گفت : این خونه رو دیگه از اون بعید نیست …
یکم مِن و مِن کردم و گفتم : والله درست نمی دونم برام زیاد مهم نیست حالا چه فرقی می کنه ..
گفت : عجب آدم ساده ای هستی چرا فرق نمی کنه ..اگر نکرده وادارش کن بکنه ..هر چند …,,ولش کن ,,…
خوب من فال قهوه بلدم اگر بخواهی برات می گیرم؟؟ …
رو کرد به آنا و گفت: آنا شما می خوای ؟ ..
آنا گفت فال منو که دیگه خدا گرفته ..زیادم اعتقاد ندارم …
دخی ..یک سیگار دیگه روشن کرد و گفت : با این دامادی که شما دارین به فال هم احتیاج پیدا می کنین ..
باشه و ببین می فرستی دنبالم اونوقت برات ناز می کنم ها ,,
انجیلا من می تونم در مورد جا بجایی اثاث نظر بدم ..
گفتم : نه ممنون ..خودم می کنم ..مادر شوهرم مهین خانم رو فرستاده دیگه دست تنها نیستم ..
گفت : چی شنیدم ؟ تو مادر شوهرتو دیدی ؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن