رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت36

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

هوا بدجوری گرم شده بود و جز یکم بادی که از پنجره می امد دیگه هوایی برای رد و بدل نبود ..

همه شیشه هارو پایین دادم و اروم نفس عمیقی کشیدم .. انگار کمی بهتر شده بود ولی خب بازم خیلی گرم بود .. بیخیال هوای تابستون شدم و کولر ماشین روشن کردم

با پیچیدن هوای خنک لبخندی از رضایت زدم و سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم..
توی حال خودم و مانا بودم و داشتم به اتفاق های اخیر و آرامشی که مدیون مانا بودم فکر میکردم که با باز و بسته شدن در چشم هامو باز کردم و به نیم رخ شایان زل زدم

-خوش امدی ..

خنده ای کرد و خیلی گرم گف

-مرسی آقا .. اوضاع چطوره؟

– خیلی بده خیلی .. واسه همین خواستم بیای اینجا .. امشب یه جشنه از همون هایی که خودت خیلی خوب میشناسی ولی متاسفانه نمیدونم دقیق کیا هستن می تونی تهش در بیاری؟

-حله .. فقط خواهرم..

به یاد خواهرش النا و نقشه ای که باهم ریخته بودیم تا مثلا مخ مانی بزنه اما بعد فهمیدیم مانی نیست و ماناس .. محکم چشم هامو بستم و دستی به ته ریشم کشیدم

-شب بیارش .. خودم حواسم بهش هست

با خوشحالی ای به چشمی گفت و از ماشین پیاده شد .. به این خنگ بودنش پوزخندی زدم و فکر میکرد می تونه خواهر شو به من بندازه

اما چیکار میشه کرد فعلا باید تحمل میکردم تا کار هام انجام بشه

عینک دودیمو روی چشمم گذاشتم و سمت شرکت روندم تا برای شب کامل حاضر بشم

مانا

با صدای زنگ تلفن از آشپز خونه پریدم بیرون و سریع گوشی روی گوشم گذاشتم

-الووو

-سلامممم خره

با صدای سارا لبخندی زدم و پر شور گفتم

-سلام گاووو من .. چطوری

-فدات بیشور جونم .. تو خوبی ؟

– قربونت .. چیشده یادی از من کردی؟؟

-چشمتو بگیره دختر .. خوبه منم که همش اونجا افتادم یا زنگ میزنم اون عشق گودزیلات بر میداره تلفنو

با صفتی که به پدرام داد خنده ای کردم و گفتم

-با عشق من درست صحبت کنا.. میدم بخورتت..

-خودم یکیو دارم که هر شب میخورتم احتیاجی به اون ندارم

به بی حیا بودنش لبمو گاز گرفتم و سعی کردم بحثو عوض کنم وگرنه از این بعید نبود کل خاطرات خوردنش تعریف کنه

– نگفتی سارا چرا زنگ زدی؟؟

-اگه دندون روی جیگر بزاری میگم بهت ..
خـــب زنگ زدم که بگم شب یه مهمونی توپ دعوتم می خوام توهم همراهم بیای ..

مثل توپی که بادشو خالی میکنن .. تموم شور و هیجانم پرید و با لب و لوچه اویزون گفتم

-به نظرت با پدرام من چطوری بیام ؟

-اونو حلـــش کردم عشقم .. بهش زنگ زدم گفت خودشم شب نمیاد .. مراقب توهم باشم

با ذوق جیغی کشیدم و گفتم

-عاشقتـممم دخترررر… پس خودت دیگه بیا دنبالم ..

-باشه ساعت 10 بیا دم در .. راسی به بنیامین هم میگم بهم گفتی عاشقتم .. حسابتو برسه

دیوونه ای بهش گفتم و تلفن قطع کردم .. خیلی ته دلم خوش حال بودم از اینکه یک شب حداقل می تونستم خود واقعیم باشم و همه چیزو فراموش کنم

دستگاه فر روی میز گذاشتم و دستی لای موهام کشیدم .. انقدر قشنگ شده بود که خودمم نمی تونستم چشم از آیینه بگیرم..

دوباره رژ صورتیمو برداشتم و کشیدم روی لب هام.. نمی خواستم خیلی ارایش داشته باشم برای همین صورتم میکاپی نداشت فقط یکم رژمو جیغ زده بودم

لباس سورمه ای رنگ بلندمو در اوردم و با لذت بهش نگاه کردم

مطمعن بودم توی تنم فوق العادس..
چون پدرام نبود نمی خواستم از حدم بگذرم برای همین پوشیده ترین لباسو انتخاب کرده بودم ولی خب بازم دستام مشخص میشد که اونم به لطف موهام پوشونده میشد

بعد از تموم شدن کارم حاضر و آماده از اتاق بیرون زدم و روی مبل نشستم

نمیدونم چرا استرس داشتم .. بعد این همه وقت داشتم یه جایی میرفتم اونم تنها و بدون پدرام

با صدای بوق ماشین دامن لباسمو بالا گرفتم و سریع از باغ رد شدم و خودمو به در اصلی رسوندم

با دیدن سارا که پشت ماشین بود لبخندی زدم و سرمو داخل بردم

-ببخشید آژانس ؟؟

سارا که تازه با صدام به خودش امده بود خنده ای کرد و گفت

-آژانس اون پدرام گوریله.. من شاهزاده رویاهاتم عزیزممممم

ابرویی بالا انداختم و همین طور که سوار ماشین میشدم گفتم

-پس شاهزاده رویاهام شما بودی و رو نمیکردی

-اره لیدی جون حالا یه بوس بده به شاهزاده تا عاشقت بشه

کیفمو زدم توی سرش و با خنده گفتم

-گمشو بی ادب منحرف

سارا هم همین طور که سرشو می مالید پاشو روی گاز فشار داد و با تهدید گفت

-وایسا ببرمت باغ بعدش اونجا بوس میگیرم ازت

دوتامون به حرفش خندیدیم و با روشن شدن صدای ضبط تا خود باغ توی ماشین قبل جشن زدیم و رقصیدیم و کلی خوش گذروندیم..

گوشیمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم .. نگاهی به ماشین های پشت سر انداختم و کتمو تنم کردم

دسته دسته عرب های هیز وارد میشدن و بینشون تک به تک لباس های رسمی هم بود که امده بودن دختر انتخاب کنن یا معامله گنده ای سر و سامون بدن

بیخیال فکر های توی سرم شدم و نقاب سرد و مغرور بودنمو گذاشتم و طرف درب ورودی راه افتادم

همین که خواستم دکمه فشار بدم تا شناسایی بشم قبل من یکی دیگه فشارش داد و با سمتم برگشت

خواستم جواب گنده ای بهش بدم که با دیدن شایان نفس عمیقی کشیدم و گفتم

-چه زود رسیدی..

-بلاخره قراره یک کار هایی انجام بدم گفتم زود بیام که آمار ها دستم بیاد

درسته از هیز بودنش و کثافت کاری هایی که میکرد حالم بهم میخورد ولی پسر خیلی زرنگی بود و مجبور بودم باهاش کار کنم

سری تکون دادم و گفتم

-یادت نره قرارمونو..

ای به چشمی گفت و باهم وارد ویلا شدیم .. صدای اهنگ بدجوری بالا بود و هر گوشه ای مشروب دیده میشد

پوزخندی روی لب هام نشوندم و وارد شدم ..

میز به میز همگی نشسته بودن و کلی دختر دورشون پر میزد

نگاهی انداختم و با ژست مخصوص به خودم شروع کردم به احوال پرسی باهاشون

مرد ها هرکدوم با نفرت بعضی ها هم با غرور نگاهم میکردن دخترا هم که کلا انگار می خواستن غورتم بدن

بی توجه بهشون راه افتادم سمت میز خالی که یهو با هیاهویی که پیچید نگاهی به اطرافم انداختم و دیدم کل اعضای مهمونی محو درب ورودی شدن

شونه ای بالا انداختم و خواستم نگاهمو بگیرم که با دیدن قیافه آشنایی .. آب دهنمو غورت دادم و زیر لب گفتم

مانا….

مهمونی خیلی بزرگی بود و هر کسی که از کنارم رد میشد عربی حرف میزد و متوجه حرف هاش زیاد نمیشدم اما میشد بعضی کلمات تشخیص داد

نگاهی به سارا که داشت ماشینو پارک میکرد انداختم و منتظر شدم تا بیاد ..

خیلی برام سوال شده بود که پدرام امشب کجاس و چرا نمی تونست بیاد ،؟
از سارا هم نمی تونستم بپرسم چون اون وقت شک میکرد و اینو نمی خواستم فعلا

با امدنش چشمکی بهش زدم و گفتم

-جووووون بخورمتتتتتت ..

قهقه ای زد و عشوه ای به اون چشم های آبیش داد

-برو حیا کن .. مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

منم یکم صدامو کلفت کردم و گفتم

-دارم ولی بدبختی اینکه که هلوووو ندارم

-نپره گلوت ..

-نترس اروم اروم دارمش

با کم اوردنش لبخند پیروز مندانه ای زدم و راه افتادیم سمت ویلا

نمای سفید و استخر پر از آب و مرد هایی که هر کدوم سرشون با یه چیزی گرم کرده بودند

همین طور که قدم میزدیم تا از باغ بگذریم .. رو بهش کردم و گفتم

-بنیامین کجاست؟

– بعدا میاد .. یکم کار داشت توی بیمارستان

اهانی گفتم و کمی خیالم راحت شد که حداقل تنهای تنها هم نیستیم با سارا کت هامونو در آوردیم و تحویل دادیم و بعد هر دو با تحصین بهم نگاهی کردیم

الحق که خیلی خوشگل شده بود .. یه لباس براق ابی گه بد جوری با چشم هاش تناسب داشت و ابی بودنشو به رخ میکشید

کم کم باهم راه افتادیم تا داخل بشیم ولی نمیدونم چرا بعد از ورودمون یه حس دلشوره بدی گرفتم ..

همه نگاه ها بدجوری سمتمون برگشته بود و از همه بدتر بیش‌ترشون عرب بودن و فقط هیکلمو زیر نظر داشتم

از وضع موجود بدجوری حالم بد شده بود .. ولی بازم به رو نیوردم به راهم ادامه دادم

هر چی جلو تر میرفتیم جمعیت کم تر میشد
و میز های خالی کاملا مشخص بود سمت یکیشون رفتم و خواستم سارا رو هم صدا کنم که برگشتنم دقیقا برابر شد با چشم تو چشم شدن با پدرام

اون اینجا چیکار میکرد ؟؟
ولی بازم از اینکه اینجا میدیدمش واقعا خوش حال شدم

قدم هامو کج کردم و با لبخند سمتش رفتم که یهو یه دختر مو بلند خودشو توی بغلش پرت کرد و محکم لب هاشو بوسید

با دیدن صحنه مقابل همون جا خشک زده وایساده بودم و زل زده بودم به منظره بوسیدنشون

انقدر شوکه زده بودم که حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود .. با ضربه ای که به شونم خورد کمی عقب پرت شدم و تازه به حال خودم امدم

-ببخشید خانوم ..

دوباره نگاهی به پدرام کردم و با بغض سمت عقب برگشتم ولی تا برگشتم چشم تو چشم شدم با دوتا زمرد سبز

یه جور چشم خاص و گیرا ..

انقدر خوشگل بودن که نمی خواستم چشم بر دارم ولی به زور سرمو پایین انداختم و گفتم

-میشه برید کنار؟

-شما حالتون خوبه؟ معذرت می خوام برای برخوردی که باهاتون کردم

پس این به کتفم خورده بود .. لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم

-نه اشکالی نداره.. من حواسم یکم پرت بود ..

دوباره عذر خواهی کرد و طرف ته سالن رفت
خیلی حس بدی داشتم همه ذوق و شوقی که داشتم پریده بود

نفس عمیقی کشیدم و خودمو به میز رسوندم که سارا داشت اروم با اهنگ خودشو تکون میداد

-چرا حالت گرفتس خوشگلم ..

لیوان ابو برداشتم و یه نفس همسو خوردم و بدون جواب به سارا زل زدم به جمعیت

هر کاری میکردم تصویر بوسشو نمی تونستم هضم کنم

چطور تونست ؟ چطور وقتی شب قبلش با من بود گذاشت یکی دیگه بره توی بغلش
اون لب ها دیشب رو لب های من بود

قطره اشک سمجمو پاک کردم و محکم ناخون هامو توی دستم فشار دادم

-مانا نگاه کن ..پدرام که اونجاس

با صدای سارا به عقب برگشتم و نگاشون کردم

دختره هنوز کامل صورتش مشخص نبود
سارا هم مثل من با تعجب سوالی که توی ذهنم بود به زبون اورد

-اون دختره کیه کنارش ؟؟

خواستم بگم هر خری هست به من چه ؟؟
که با برگشتن دختره و دیدن صورتش
با تعجب گفتم

-این .. اینکه الناس… اون اشغال برای چی اینجاست؟؟

با حرص کیفمو از روی میز برداشتم و طرف میزشون رفتم

برام مهم نبود هیچی .. فقط می خواستم جواب سیلی که توی اون انباری سیاه بهم زد بهش پس بدم

واقعا باورم نمیشد مانا هم بخواد اینجا باشه.. با سارا هردو وارد شدند و دقیقا میز رو‌به رویی من نشستن

هردو واقعا خوشگل شده بودن مخصوصا مانا که چشم خیلی مردا روش زوم بود

از حرص دستمو مشت کردم و خواستم پاشم بازوشو بگیرم ببرمش بیرون و بهش بگم چه غلطی میکنه اینجا

ولی خب بدبختی اون موقع همه شک میکردن
فعلا کاری نمیشد کرد تا آخر شب که بریم خونه
آخ مانا آخ تو اینجا چیکار میکنی؟؟

یاد ظهر افتادم که سارا زنگ زد و اجازه مانا رو خواست برای یه مهمونی کوچیک
منم چون بنیامین همراهشان بود قبول کردم ولی نمیدونستم مهمونی که سارا ازش دم میزنه اینجاس

پیش یه مشت …

استغفراللهی گفتم و دستمو لای موهای کشیدم

هر کاری میکردم نمی تونستم اروم بشینم ..
خواستم پاشم و طرف میزشون برم که با برگشت مانا هر دو چشم تو چشم شدیم

نگاهی به لباسش انداختم و توی دلم گفتم بازم جای شکرش باقیه پوشیده ترین انتخاب کرده ولی بازم بدجوری همه آنالیزمش میکردن

پوزخندی زدم و خودمو از پشت میز بیرون کشیدم تا سمتش برم ولی یهو با پریدن یکی توی بغلم و بعد از اون بوسش

شوکه زده زل زدم به النا .. انقدر شوکه شده بودم که حتی نمی تونستم تکون بخورم

بعد از چند ثانیه مغزم شروع کرد به کار کردن و محکم النا رو پس زدم و به جای خالی مانا نگاه کردم

برگشته بود سر جاش و پشتش به ما بود

به یاد رابطمون که تازه باهم خوب شده بودیم آهی کشیدم و با خشم طرف النا برگشتم

-صد بار بهت گفتم ..بدم میاد از این کار ها

دستشو دور بازوم انداخت و با صدای نازک شده گفت

-عه پدرام .. جای خوش امد گوییته؟ بعدشم من خیلی دلم برات تنگ بود وقتی دیدمت نتونستم خودمو کنترل کنم

دستامو مشت کردم و سریع یه لیوان مشروب برای خودم ریختم.. خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم تا حرفی بهش نزنم

چون فعلا کارم بهش گیر بود و دستم بسته بود
و گرنه محل سگ هم به این و امثال این نمیدادم

با حرص طرفشون رفتم و زل زدم به چشم های پدرام .. می خواستم ببینم چه توضیحی داره ؟ چی می تونست بگه که این قلب لعنتی اروم کنه

زل زده بودیم بهم و با خشم نقشه مرگمون میکشیدیم ..

اونو نمیدونم چرا عصبی بود.. تو دلم پوزخندی زدم و گفتم شاید از اینکه بساط شبشو خراب کرده بودم عصبی بود .. حتما دیگه

رو به النا کردم با نفرت بهش نگاه کرد ولی اون برعکس خیلی بیخیال لم داده بود و به من نگاه میکرد

در آخر هم روبه پدرام گفت

-پدرام ایشون کین ؟

پوزخندی زدم و گفتم

-هه..من کیم؟؟ نمیشناسی عزیزم؟؟

-نه نمیشناسم.. شایدم قبلا باهم یه آشناییتی داشتیم ولی یادم نیس ..

بعد نگاهی به لباسم انداخت و با تموم غروری که داشت گفت

-حتما آدم مهم نبودی که یادم بمونه ..

با تموم شدن حرفش دستمو بلند کردم تا محکم بزنم توی صورتش که پدرام دستمو بالا سرم نگه داشت و همین طور که توی چشمام زل میزد زیر لب غرید

-حد خودتو بدون مانا.. حالا هم برگرد سر جات و توی کار های من دخالت نکن ..

با نفرت دستمو از بین انگشت هاش بیرون کشیدم و رو به النا گفتم

-به یادت میارم من کی هستم .. جوری که تا عمر داری هرگز فراموش نکنی

بعد هم میز ترک کردم و سمت سارا رفتم
بغض توی گلوم اندازه یدونه سیب شده بود .. دیگه اصلا حوصله ادامه مجلس نداشتم .. ولی خب باید از روی تلافی هم که بود وایمیستادم

چشم هامو بستم و کمی به مغزم ارامش دادم .. همین طور که چشمم بسته بود با قطع شدن موزیک نگاهی به اطراف انداختم که دیدم همگی زوج زوج آماده شدن برای رقص دونفره

بینشون پدرام و النا برق میزدن. مخصوصا با اون لباس کوتاهی که تنش بود
دست پدرام هم از پشت روی کمر لختش بود و توی بغل هم تکون میخوردن

با هر حرکتی که میکردن یه خنجر توی قلب من فرو میرفت و در می امد

نگاه ازشون گرفتم و خواستم بشینم که با دراز شدن دستی سرمو بالا اوردم و زل زدم به همون پسری که باهاش برخورد کرده بودم

-میتونم به عنوان عذر خواهی باهاتون یه رقص داشته باشم؟

ناخودآگاه لبخندی به این پررو بودنش زدم و نگاهی به رقصنده ها کردم

اولش خواستم بگم نه ولی بعد با دیدنشون پشیمون شدم و با رضایت دستمو توی دست پسری گذاشتم که حتی روحمم خبر نداشت کی می تونست باشه..

با ریتم اهنگ اروم خودمو تکون میدادم و سعی میکردم توی چشم هاش نگاه نکنم
اخه خیلی سگ داشت لنتی .. اصلا سگ چیه خر داشت

کلافه نفس عمیقی کشیدم و به کمکش چرخی زدم ..انقدر حالم گرفته و بد بود که اصلا نپرسیدم کی هست.. مال کجا هست

ولی از زبون فارسیش میشد فهمید ایرانیه

نفسمو توی صورتم فوت کرد. و گفت

-کنجکاو نیستی من کی هستم؟

-مگه تو کنجکاوی که من کی هستم؟

از جوابی که بهش دادم یه لحظه تعجب کرد ولی لبخندی زد و گفت

-اره من خیلی کنجکاوم این خانوم زیبا کیه.. مال کجاس.. اینجا چیکار داره؟

حوصله نداشتم دروغ بهم ببافم
بدون مکث تند و سریع گفتم

-مانام ..اهل ایران..به همراه دوستم امدم

اهانی گفت و دوباره به رقصش ادامه داد

کمی روی پنجه پا باند شدم و از پشت شونه های پهنش به پدرام و النا نگاه کردم

النا سرش توی گودی گردن پدرام بود و اونم چشم هاشو بسته بود

خودمو از بغل چشم زمردی جدا کردم و با یه ببخشید طرف میز رفتم

خیلی از دست خودم ناراحت بودم ..چون به خاطر حرص پدرام داشتم همه کاری میکردم ولی اون حتی متوجه هم نشد

واقعا خاک بر سرم که انقدر خودمو کوچیک کردم

سارا با آرنج کوبید توی پهلوم و گفت

-میبینم با گنده گنده هاش میپری

بی حوصله سری تکون دادم و گفتم

-مثلا با کی؟

-با آرشام

بیخیال گفتم

-نمیدونم کیو میگی..

یدونه زد روی لپش و با جیغ گفت

-سه ساعته داری توی بغلش میرقصی نمیدونی دارم کیو میگم .؟

پس اسمش ارشام بود

کنجکاو روبه سارا گفتم

-مگه کیه؟

-هه نمیدونی؟ ایشون پسر بزرگ ترین تاجر خاورمیانه هست.. البته تاجر فرش و یکمم خلاف

www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن