رمان قاصدک

رمان قاصد پارت 3

رمان قاصد پارت 3

گفتم : تو جاشو به من بگو دیگه اسمشو نمیارم قول میدم تا نمُردی اصلا بهش فکر نکنم ….
اقدس از جاش بلند شد و گفت :اولاً که همچین چیزی نیست من گدای مسکینم ..آواره و غمگینم …
دوما از کجا معلوم وقتی بهت گفتم خودت منو سر نبُری ؟ ..
گفتم اقدس جون به خدا قول میدم آخه تو این همه گدایی می کنی یک قرون هم خرج نمی کنی پس پولتو چیکار می کنی ؟ …
قاه قاه خندید و گفت : به همین خیال باش یک کاسه بده آش .. برم نیمرو درست کنم که خودمم گُشنم شده ….
بلند گفتم : چهار تا بشکن؛؛ الان امید هم میاد حتما گرسنه است ..
گفت : به ما چه ؟خرج اونم ما بدیم ؟به خدا تو لوسش کردی …گور به گور بخره ,, بیاره ,, بخوره ….
باز با صدای بلند گفتم : اقدس چهار تا بشکن …دست شو آورد جلو و چهار تا بشکن زد و گفت : اینم چهار تا ,,سیر شدی؟؟
برا امیدم بزار ..
در حالیکه میرفت طرف آشپز خونه گفت : فکر نکنی نفهمیدم امشب پول ندادی ازت می گیرم…..
سرمو دوباره گذاشتم روی زمین یک آه عمیق کشیدم و رفتم تو فکر ..اون روزا هر وقت بی کار می شدم گذشته ی خودمو مرور می کردم که چی شد که به اینجا رسیدم ..
از به یاد آوردن اون خاطرات هم لذت می بردم هم بشدت عذاب می کشیدم …..
اون زمان هفده سالم بود .بعضی ها تو اون محله پایین شهر و گدا نشین فکر می کردن من دختر اقدس هستم ….
وقتی می دیدن که چقدر هوای منو داره و اجازه داده برم مدرسه براشون عجیب بود …
بر خلاف بچه های دیگه ای که زیر دستش بودن زیاد اذیتم نمی کرد ..و اونایی که از قبل اونو میشناختن و می دونستن اون بچه ای نداره فکر می کردن منم دزدیده ..
آخه اقدس چند بار وقتی جوون بود این کارو کرده بود ولی خودش می گفت پیدا کردم و هیچوقت اسم دزدی روش نمی ذاشت و امید یکی از اونا بود که وقتی سه سال بیشتر نداشت از تو شاه عبدالعظیم به قول خودش پیدا کرده بود ..
در حالیکه هم من و هم امید می دونستیم که وقتی آدم یک بچه رو پیدا می کنه می گرده دنبال پدر و مادرش ,,و تحویل پلیس میده …
اقدس خودش می گفت وقتی پیداش کردم داشت گریه می کرد و تا دوماه هم آروم نشد و مامانشو می خواست ..
فقط موقعی ساکت میشد که خواب بود .. و اقدس قسم می خورد چند بار برای پیدا کردن مادرو پدر امید رفته حرم ..
ولی همه می دونستم که دروغ میگه اون سالها برای پول در آوردن امید رو وادار می کنه به گدایی و جیب بری یک بارم امید گیر مامور ها افتاده بود و شش ماه تو زندان بچه ها بود …

.ولی ذاتش خوب بود خوش قلب و مهربون و پاک ..و تونست بعد از اینکه از زندان اومد بیرون به کمک مددکار خودشو از این معرکه نجات بده .. حالا توی یک صاف کاری ماشین کارگری می کرد….و چیزی که هنوز اونو تو خونه ی اقدس نگه می داشت من بودم که می گفت : برادر بزرگِ منه و ولم نمی کنه اون از من دوسال بزرگتر بود ..
خونه ی اقدس ته یک کوچه بود یک حیاط کوچیک داشت روبرو ی در یک ساختمون داغون و بد قواره و یک ایوون که با سه تا پله از زمین بالا تر قرار داشت دوتا اتاق کوچیک اونجا بود که توی یکی منو اقدس می خوابیدیم تو یکی دیگه امید ..
وسایل زیادی توش نبود ..
اقدس میلی به خریدن چیزی نداشت و با حدا قل امکانات زندگی می کرد ..اون یک گدای واقعی بود …
دوتا گلیم پاره و زمین نما اونجا رو فرش می کرد …و من و امید احساس می کردیم موقتی اونجا هستیم و زیاد اهمیت نمی دادیم …
آشپز خونه و توالت گوشه ی حیاط بود و یک زیر زمین کوچیک که خرت و پرت های اقدس توش بود و همیشه قفل بود همین ,,,
وقتی صدای در اومد از جام پریدم ..
می دونستم که امید اومده همینطور که موهاام دورم ریخته بود نشستم ..اومد جلوی ایوون ..نون تازه و پنیر و انگور خریده بود ..
گفتم : سلام خسته نباشین ..
با محبت به من نگاه کرد چیزایی که خریده بود گذاشت و دست کرد جیبش و یک شوکولات در آورد و داد به من …..
گفتم : ایول شوکولات ؟ دمت گرم
لبخند رضایت مندی روی لبش نقش بست و همین طور که به من نگاه می کرد ,بلند پرسید اقدس شام چی داریم ..
اقدس از اون دور گفت : نیست که خیلی پول میدی ؟شامم می خوای ..شوکولات من کو ؟
امید گفت : نیست که من پول میدم توام خرج می کنی ؟ ازت پرسیدم شام چی داریم ؟ ..
گفت دارم تخم مرغ نیم رو می کنم الان میارم …امید سرشو آورد جلوی صورت منو یواش گفت : میای بریم شاه عبد العظیم کباب بخوریم ؟
گفتم : بازم ؟
گفت زود باش ..حاضر شو ..,, خدا رو چی دیدی شایدم پیداشون کردیم …
از جام بلند شدم اقدس داشت ماهیتابه ی سیاه و بد شکلی که توش نیمرو درست کرده بود رو میاورد ..
گفت: دختر سفره رو بنداز الان یخ می کنه ..دویدم تو اتاق مانتومو تنم کردم و یک رو سری سرم و چادرم روش و گفتم : همشو خودت بخور ما داریم میریم …

گفت : کجا ؟ این وقت شب ؟ امید باز تو پول گرفتی ؟ ..بده به من؛؛ الان میرین همه رو به (..) خر می زنین و بر می گردین …
و آستین امید رو گرفت و به التماس گفت : بده,, جون اقدس بده ..مرگ اقدس بده …خودمو رسوندم تو حیاط …
امید خودشو از دست اقدس خلاص کرد و فورا دست منو گرفت و با خنده گفت : کور خوندی از پول خبری نیست ..
اقدس داد زد حق ندارین پا تونو از این خونه بزارین بیرون پدر جفتون رو در میارم …و ما در حالیکه با هم قاه قاه می خندیدم رفتیم تو کوچه و با هم شروع به دویدن کردیم …..
اقدس دیگه مثل گذشته روی ما تسلط نداشت و یک جورایی هم می ترسید ما رو از دست بده ..
وقتی دستم تو دست امید بود از چیزی نمی ترسیدم ..
شجاع میشدم ..خودمو شکل یک شاهزاده خانم می دیدم با لباسهای قشنگ ..چون اون منو اینطوری نگاه می کرد ….
تا سر کوچه همینطور دست تو دست هم دویدیم .. امید یک تاکسی گرفت و رفتیم به طرف شاه عبد العظیم …
منو و امید تا حالا خیلی این کارو کرده بودیم ..
اون فکر می کرد یک روز مادرشو اونجا پیدا می کنه می گفت : من مطمئنم که اقدس منو دزدیده و مادرم میاد همون جایی که گمم کرده ..
چندین بار برای پلیس ماجرای خودش تعریف کرده بود ولی نتونسته بودن کاری برای اون بکنن ….
به صحن که رسیدیم من باز گریه ام گرفت …منم آرزو هایی داشتم که با دیدن اون گنبد نورانی دلم می خواست تقاضا کنم التماس کنم تا شاید حاجتم رو بگیرم ….می خواستم پیش پدر و مادرم باشم ..
ولی هنوز وقتش نشده بود ….امید مثل هر بار به صورت زن هایی که برای زیارت میومدن نگاه می کرد …
اونشب هم هر چی گشتیم زنی رو ندیدیم که دنبال بچه اش بگرده یا به چشم امید آشنا بیاد …
یک جا کنار خیابون کباب گرفتیم و روی اون صندلی های کهنه و میز کثیف نشستیم و با اشتها خوردیم ..و برگشتیم خونه ..
اقدس خواب بود .
امید نگاهی به من کرد و گفت : لعیا دیو خوابه,, شیشه ی عمرشو بشکنیم ؟
گفتم : نه,, اما هر چی زود ترخودمون رو از دستش خلاص کنیم …
آهی کشید و گفت : به زودی این کارو می کنم ..فقط یکم دیگه صبر کن ….
اقدس جای من و خودشو تو ایوون انداخته بود چون بشدت هوا گرم شده بود …دراز که کشیدم باز چشمم افتاد به آسمون و ستاره هاش با اینکه ماه تو آسمون نبود ..
باز یاد روز های گذشته افتادم …

سال 66
چند روز بود که خونه ی مامانی بودیم ..
مامانم معلم کلاس چهارم بود و تو همون مدرسه منم درس می خوندم ..
از خونه ی مامانی تا مدرسه ما راه زیادی بود که هر روز من و مامان به سختی میرفتیم و بر می گشتیم در حالیکه قبلا بابا هر روز صبح ما رو می رسوند دم مدرسه ….
حالا مجبور بودیم با اتوبوس این راه رو طی کنیم …و من مدام غر می زدم ..می خواستم مامان رو وا دار کنم برگرده پیش بابا ولی اون متوجه نبود و می گفت : دختر بدی شدم ..از دستم خسته شده ..عاصیش کردم …
و خونه ی مامانی هم اونطوری که من فکر می کردم مثل همیشه بهم خوش نمی گذشت …
هیچ کس حوصله نداشت …و من در حالیکه یا مشق می نوشتم یا مشغول بازی بودم به حرفای اونا گوش می کردم …
توی اون خونه یک غم سنیگن حکم فرما بود شده بود ..
بی خبری از وضعیت دایی محسن داشت مامانی و بابا جونم رو از پا در میاورد ..
بابا جون باز نشسته ی ارتش بود یک شاه دوست به تمام معنی ..اینطور که شنیده بودم وقتی انقلاب شده بود و دایی محسن و دایی مسعود برای پیروزی اون تلاش می کردن با هم اختلاف زیادی پیدا کرده بودن و جر و بحث های اونا گاهی به جای باریک می رسید,,,
البته اون زمان من جای باریک رو نمی دونستم چیه …ولی بارها از زبون مامانم شنیده بودم … و اینطور که معلوم بود بالاخره این بابا جون بود که کوتاه اومد و دیگه جر و بحث رو تموم کرده بود ..ولی با بابای من راحت بود,,
هر چی دلش می خواست می گفت ، بارها شنیده بودم که با عصبانت می گفت : اگر اینا این مملکت رو به باد ندادن ؟
اگر خون این همه جوون رو زمین نموند؟ من اسمم رو عوض می کنم ..من مرده شما زنده یادتون نره چی گفتم ..آخه اینا مملکت داری بلد نیستن ..و با چشم غره ی مامانی ساکت میشد ……
اما مامان من بیشتر از همه ناراحت بود هم برای دایی محسن هم برای بابام چون شنیده بودم که به مامانی می گفت : دیدی یک زنگ هم نزد که حتی حال لعیا رو بپرسه ؟ از من بدش میاد بچه شو چرا ول کرده …؟
و من فکر می کردم حالا که مامان منتظر باباست پس حتما دوستش داره و نمی خواد طلاق بگیره …

اون روز من و مامان تازه از مدرسه اومده بودیم ..مامانی داشت نماز می خوند و بابا جون جلوی تلویزیون نشسته بود و اخبار جنگ رو دنبال می کرد …
از وقتی خودمو شناخته بودم همین ها رو دیده بودم و فکر می کردم جنگ جزیی از زندگی ما آدماست …
بابا جون تا چشمش افتاد به من گفت : اومدی خانم ,خانما ..بیا یک بوس بده ببینم امروز تو مدرسه چیکار کردی؟ ..
همینطور که چشمم به تلویزیون بود گفتم : مشق نوشتم ,,دیکته بهمون گفتن ..بابا جون ؟ چرا اینا دارن همدیگر رو می کشن …
گفت : برای دفاع از وطن ,,یعنی برای اینکه کشورمون نگه داریم باید دشمن رو بکشیم …
پرسیدم : دشمنم ما رو می کشه ؟ دایی محسن رو هم می کشن ؟ که از وطن خودشون دفاع کنن ؟
سری تکون داد و گفت : انشالله که این طور نمیشه …
و آه بلندی کشید …
پرسیدم : کی به اینا گفته با هم جنگ کنن ؟
گفت : راستش بابا الان نمی تونم برات توضیح بدم ..ولی بزرگ که شدی می فهمی …
گفتم : بابا جون من الانم می فهمم شما بگو چرا دارن همدیگر رو می کشن ؟
گفت : به خاطر آدم های زور گو و جاه طلب ,عزیز دلم ..اینا می جنگن تا یک عده قدرتشون بیشتر بشه و بازم بیشتر زور بگن ..معنای جنگ همینه ..و گرنه آدم های عادی با هم کاری ندارن …
مامانی نمازش رو سلام داد و با اعتراض گفت : این حرفا چیه به بچه می زنی ؟ بیا اینجا لعیا جانم ..
بشین دعا کن جنگ تموم بشه شاید دعای تو که اینقدر پاکی مستجاب بشه ..کتاب دعا شو بر داشت ..همه ورق ورق شده بود ..وقتی بچه تر بودم هر وقت نماز می خوند منم باهاش بی خودی خم و راست می شدم یا از سر و کولش بالا می رفتم ..و موقعی که حوصله ام سر میرفت یا تسبیحش رو پاره می کردم یا کتاب دعا شو پاره ..و اون هیچی بهم نمی گفت و اجازه نمی داد کسی هم بهم حرفی بزنه …
چند روز دیگه که گذشت مامان از دست بابام عصبانی تر شده بود ..
شنیدم که به مامانی می گفت : صبرم اندازه ای داره اون مرتیکه دنبال من بیا نیست ..
باید تکلیفم رو روشن کنم …می خوام تقاضای طلاق بدم …حالا صبر کن ببین چطوری داغ به دلش می زارم..
فکر کرده دوباره خودم بر می گردم ولی کور خونده …
مامانی گفت : آخه عزیزم نمی خوام نمک به زخمت بپاشم ..چند بار گفتم یا قهر نکن یا اگر کردی همنیطوری بر نگرد تو اون خونه …گوش نکردی ….

من اینو می فهمیدم که مامانم دلش می خواد بابا بیاد دنبالمون و اینم متوجه شدم که اونم به حرف مامانش گوش نمی کنه …
اما دلم خیلی برای بابام تنگ شده بود از این تهدید مامان هم که چیزی ازش سر در نمیاوردم ترسیده بودم که نکنه بلایی سر اون بیاره ..
دور از چشم مامان تلفن رو بر داشتم و شماره خونه رو گرفتم ..ولی کسی جواب نداد ..
شب دوباره وقتی مامان و مامانی سر گرم کار تو آشپز خونه بودن دوباره زنگ زدم ..گوشی رو بر داشت ..
گفتم : بابا منم لعیا ..
گفت : فدات بشم بابا چرا زود تر زنگ نزدی ؟
بغض نشست تو گلوم و گفتم : تو قول دادی بیای دنبالمون چرا نمیای ؟
گفت : میام عزیزم ..میام بزار مامانت یکم آروم بشه دلم برات خیلی تنگ شده خوبی درس ها تو می خونی ؟
گفتم : بله می خونم ولی تو رو می خوام بیا ما رو ببر …
گفت : چشم عزیزم قول دادم بهت حتما میام ..به مامانی و بابا جونت سلام برسون ..
گفتم : بابا ؟ کی میای ؟ …یک مرتبه مامان گوشی رو از دستم گرفت و گذاشت و سرم داد زد چرا زنگ زدی ؟ اگر دوستت داشت ولت نمی کرد ..اینو بفهم تو دیگه بابا نداری …
دیگه ام نبینم این کارو کردی؛؛؛ وگرنه من می دونم و تو ….
نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ..دهنم رو باز کردم و با صدای بلند گفتم : آخه من بابامو می خوام …
مامانی در حالیکه با افسوس سرشو تکون می داد
اومد و منو بغل کرد و با نگاهی شماتت بار به مامانم گفت : الهام خجالت بکش ؛؛ حیا کن … این بچه فقط هفت سالشه چه انتظاری ازش داری ؟ این حرفا چیه بهش می زنی؟ …چرا مراقب بچه ات نیستی ؟
و وقتی مامانم رو گریه کنون دیدم که رفت به اتاق پشتی و از دور صدای هق و هق اونو شنیدم دلم از غصه داشت می ترکید ..
از کار خودم خجالت کشیدم بدون اینکه بفهمم کجای کارم غلط بوده ….و از بابام بدم اومد که نمی خواست بیاد دنبال اون ….
شب رو کنار مامان با غصه خوابیدم ..
موهامو نوازش می کرد و آروم آروم اشک میریخت و هر قطره اشک اون دل منو خون می کرد … تمام شب تو عالم خواب و بیداری خودمو می چسبوندم بهش می ترسم ولش کنم ..
اونم هر بار بغلم می کرد و همینطور که چشمش بسته بود منو می بوسید و محکم می گرفت تو بغلش انگار این ترس تو وجود اونم بود ….فردا جمعه و ما یک هفته بود که از خونه بیرون اومده بودیم …
از خواب که بیدار شدم دیدم مامانی نیست دنبالش گشتم تو ایوون پیداش کردم که نشسته بود رو صندلی و به در حیاط نگاه می کرد ..
فورا رفتم پیش اون …هوا یکم سرد بود ولی خورشید چنان می تابید که اصلا سرما احساس نمیشد ..

صورت غمگینش از هم باز شد و دستهاشو باز کرد که منو بغل کنه و گفت : فدای دخترِ خوشگلم بشم بیدار شدی بیا ببینم قربونت برم ….
خودمو لوس کردم و دست انداختم دور گردنش و گفتم : فکر کردم نیستی ترسیدم …
گفت : بمیرم که ترسیدی نمی دونستم صبح به این زودی بیدار میشی ؟ مامانت خوابه ؟
با سر گفتم :آره …
گفت : بریم یک ژاکت تنت کنم و برات صبحانه بیارم همین جا بخور دوست داری ؟
گفتم به شر ط اینکه خودم بخورم چون مامان دعوام می کنه کسی لقمه دهنم بزاره اصرار نکن مامانی فایده نداره ..
خندید و گفت : باشه بیا بریم جلوی خودم رو نگه می دارم لقمه دهنت نزارم …
اون یک چایی هم برای خودش ریخت و دوباره برگشتیم تو ایوون داشتم می خوردم که مامان اومد و خواب آلود سلام کرد و همراه با خمیازه ای که می کشید پرسید : مامان سرما می خورین چرا اونجا نشستی ؟
گفت : نمی دونم به دلم برات شده امروز از محسن خبری میشه طاقت سقف خونه رو ندارم ..
انگار می خواد رو سرم خراب بشه ..دلم می خواد تو هوای باز باشم …
گفت : برم چایی بریزم بیام پیش شما …
در همین موقع یک قاصدک اومد تا نزدیک دست مامانی ..
فورا گرفت و با روی خوش بهش گفت : خوش خبر باشی از پسرم خبر آوردی ؟ بعد گرفت جلوی صورتش و گفت : لعیا یک آرزو بکن تا فوت کنم پرهای اون بره و آرزوهامو بیاره …
گفتم : می تونم دوتا بکنم ..
گفت : آره قربونت برم دوتا بکن ..
گفتم : اولیش دایی محسن بیاد ..دومیش بابام بیاد ..
بعد مامانی فوت کرد به پرهای قاصدک و گفت : برین محسن و محمد رو بیارین که دلمون براشون خیلی تنگ شده …..و نمی دونم چرا چشمش پر از اشک شد و ریخت پایین …
فورا با دست پاک کرد و به من گفت : از خوشحالیه نگران نشو …ولی من حالیم بود که از غصه است اما به روی خودم نیاوردم ….
مامان چایی به دست اومد و نشست ..
گفت : بابا بیدار شده براش صبحانه گذاشتم داره می خوره انگار امروز حالش زیاد خوب نیست ..
مامانی سری تکون داد و دستشو برد بالا و گفت : ول کن ..حالا حال کی خوبه که مال اون باشه ؟..همه جا رو غم گرفته ..می دونستی پسر خانم رسولی هم شهید شد ؟
مامان با ناراحتی و تعجب گفت : نه ؟ تو رو خدا ..ای وای بیچاره خانم رسولی ..چه زن خوبی هم هست الهی بمیرم الان داره چی می کشه ؟ چقدر به پسرش افتخار می کرد ..

مامانی گفت : الانم می کنه دلش خونه ولی زبونش چیز دیگه میگه ..
الهام من نمی تونم .. خدای نکرده اگر محسن یک طوریش بشه من به زمین و زمان بد میگم ..
دنیا رو زیر و رو می کنم ..نمی تونم رضا بدم حتی به دروغ ..من بچه ام رو می خوام .. می خوام زندگی کنه ..نمی فهمم چرا باید یک مادر با تمام دردی که تو سینه اش داره تو بدترین شرایط وا دار بشه ابراز رضایت کنه ..
من نه بهشت می خوام نه عافیت فقط پسرم رو می خوام ..
بعد رفت تو فکر و گفت : تو می خوای چیکار کنی مادر ؟ مامان یک قورت دیگه چایی خورد و گفت : لعیا سینی صبحانه تو ببر تو آشپز خونه ..زود باش …من فهمیدم که نباید اونجا باشم ..
ولی هنوز تو ایوون بودم که گفت : طلاق می گیرم …به خدا مامان من سعی کردم ولی نشد ..
نمیشه ..محمد منو دوست نداره ..به زور که نیست ..می دونی دوساله دست به من نزده ..چرا ؟ نه که بگم خدایی نکرده …
منظورم اینه که خوب اون یک مرده مگه میشه ؟ گاهی فکر می کنم ازم متنفره …نه بودنم براش مهمه نه نبودنم ..مامان جون به خدا برای یک زن خیلی سخته که شوهرش اینقدر بد کینه باشه دوسال باهاش قهر کنه …
یک عذاب وحشتناکه که کسی نمی تونم احساس اون آدم رو درک کنه که تو لحظه ها چقدر عذاب می کشه …
ببین این بار حتی سعی نکرد منو بر گردونه …سینی رو زود گذاشتم روی میزِ حال و دوباره برگشتم وانمود کردم ازشون دورم و حرف اونا رو نمیشنوم می خواستم ببینم بالاخره چی میشه …که صدای در اومد اول زنگ زدن و بعدم چند ضربه خورد به در …
مامانی دستشو گذاشت رو سرش و فقط نگاه کرد …و مامانم در حالیکه صورتش تغییر کرده بود از جا‌ش بلند شد ..
ولی با مکث و بلند پرسید ..کیه ؟ کیه ؟
صدای دایی محسن بود اونم با صدای بلند گفت : غریبه نیست خواهر باز کن …
بابا جون که صدای زنگ رو شنیده بود تا تو ایوون اومد و با شنیدن صدای دایی محسن همینطور پا برهنه فریاد زد و دوید طرف در و گفت : …بابا ..بابا..اومدی ..باباجون ..فد ات بشم ..قربون اون قدمت ..و در و باز کرد …
همدیگرو در آغوش کشیدن

www.60tipia.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن