رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 7

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده بترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلیک کنید

صحرا؟ صحرا کی بود؟

 

لاقید شونه ای بالا انداختم.

شاید یاد یک نفر افتاده بود؛ اصلا به من که مربوط نبود!

ولی…

چرا با دیدنم حس کرد من رو قبلا دیده؟!

چه حس آشنایی توی چشم هاش قوطه ور بود.

 ****

بعد از صرف ناهار، حرکت کردیم.

موقع ای که هانی دنبالم بود و می خواست من رو بگیره و من اشتباهی با سام برخورد کردم، انگار پلیس می بینه ماشین رو جای مناسبی پارک نکردیم، برای همین هانی رو صدا می کنه.

 

ساعت حدود ششِ غروب بود.

ولی هنوز به محله ی هانی این ها نرسیده بودیم، خیلی دور بود.

 

گوشیم زنگ خورد.

نگاهی به شماره انداختم، مامان بود.

گوشه ای ماشین رو نگه داشتم.

 

_ الو، جانم مامان!؟

_ دخترم رسیدین؟

_ نَه. یک ساعت دیگه مونده برسیم.

مکثی کرد و ادامه داد:

_ هر وقت رسیدین بهم زنگ بزن.

در ضمن مراقب خودتون باشین.

 

کمی شیشه ی سمتِ خودم رو پایین کشیدم.

_ چَشم، راستی مامان…

نگاهم رو از آینه به عقب دوختم.

_ این بادیگاردها الان همراهمون نیستن.

 

صدای نگرانِ مامان اومد.

_ برای چی نیستن؟

_ نمی دونم.

از وقتی که رفتیم رستوران ،یهو غیبشون زد.

_ بر…

خواست جمله ش رو کامل کنه، ولی دیگه صدایی نیومد.

 

_ مامان.

صدات نمیاد!

با صدای بوقِ ممتدی که توی گوشم پیچیده شد، به تماسی که قطع شده بود خیره شدم.

چی شد یک دفعه قطع شد؟ شاید آنتن نمی داد!

 

خواستم ماشین رو روشن کنم ولی هر کار ی کردم، ماشین روشن نشد!

چند بارِ دیگه هم امتحان کردم، ولی نشد که نشد!

همین که در ماشین رو باز کردم، باد شدیدی اومد.

طور ی که قسمتی از موهای جلوی صورتم، روی چشمم اومد و مانع دیدم شد.

طره ای از موهام رو کنار زدم.

 

کاپوتِ  ماشین رو بالا زدم همین که نگاهم بهش افتاد.

ناامیدانه زمزمه کردم:

_ من که از این چیزا سردرنمیارم!

 

از عصبانیت، محکم کاپوتِ ماشین رو بستم و لگدی به لاستی کِ ماشین زدم .

یک دفعه نگاهی به لاستی کِ ماشین انداختم.

با دیدنش، چشم هام گرد شد.

 

لاستیک برای چی دیگه پنچره شد!؟

نگاهم به لاستیک های بعدی افتاد، اون ها هم پنچر شده بودن!

 

هر چهار تا لاستیک پنچر شده بودن.

عجب شانسی داشتیم، این از ماشین که روشن نمی شد و معلوم نبود برای چی؟ این هم از لاستی کِ ماشین، که هر چهارتاش پنچره شده بود.

 

نگاهی به اطراف انداختم.

از شانسمون، هیچ ماشینی هم اطراف نبود؛ اگر هم بود با سرعت رد می شدن.

 

نَم نَم ِ بارون، روی گونه م نشست.

نگاهی به آسمونِ ابر ی انداختم.

کم کم داشت بارون می اومد.

 

سریع توی ماشین نشستم.

نگاهم روی هانی افتاد.

_ هانی، بلند شو دیگه از کیه که خوابیدی!

دختر مگه کمبود خواب دار ی!؟ بلندشو، الان کنار جاده ایم.

ماشین هم روشن نمی شه.

 

با چشم های بسته ش آروم گفت:

_ نمی خواد منو گول بزنی، دفعه پیش هم همین حرف ها رو زده بودی.

_ این دفعه دیگه جدیه.

 

هانی شالش رو جلوی صورتش گذاشت و با صدای گرفته ای که ناشی از خواب بود زمزمه کرد.

_ دروغ گفته باشی، من می دونم و تو ها!

_ دروغم کجا بود دختر، تو این هیر ی ویر ی.

 

چشم هاش رو آروم باز کرد و به اطراف نگاهی کرد.

_ این جا کجاست آلما؟

_ یک ساعت مونده به ویلاتون برسیم.

 

ترسی عجیب، توی چشم هاش نشست.

_ ماشین دیگه چرا روشن نمی شه؟

_ نمی دونم. لاستیک ها هم پنچر شده!

 

ناباور زمزمه کرد:

_ نه! نکنه همونی ک گفته بودی الکی، به واقعیت پیوست؟

 

دستی به چشم هام کشیدم و ابرویی بالا انداختم.

_ مگه من چی گفته بودم؟

_ گفته بودی کنارجاده ایم و لاستی کِ ماشین هم پنچر شده و چند نفر هم بیرونِ  ماشینن.

 

چشم هام رو باریک کردم و به سمتش مایل شدم .

_ هانی، من اون ها رو گفته بودم که تو بیدار بشی!

سر ی جنباند.

_ همون هم شد، اگه دقت کنی ماشین روشن نمی شه.

گفتی لاستیک پنچر شد، این هم شد. گفتی کنارجاده ایم و….

 

کلافه نفسِ عمیقی کشیدم.

_ هانی حالا من یه چیز ی گفتم.

راستی گوشیِ  من شارژش تموم شده.

با مامان هم حرف می زدم قطع شد.

فکر کنم آنتن نمی داد، حالا تو از گوشیت یه زنگی بزن.

 

حین این که گوشی رو از کیفش بیرون می آورد، گفت:

_ آلما ای کاش یه چیز بهتر ی می گفتی. حداقل توی جای بهتر ی گیر می افتادیم نه کنار ِ جاده.

 

سر ی از تأسف تکون دادم.

شماره رو گرفت. اما چیز ی نگذشته بود که ناامیدانه گفت:

_ نمی گیره!

 

نگاهم رو به شیشه ی ماشین دوختم، قطره های بارون، ضرباتش رو مثل شلاقی به شیشه ی ماشین می زد و طنین جالبی رو ایجاد می کرد.

_ بارون هم شدت گرفته.

 

صدای نگرانش اومد.

_ بارون هم میاد، حالا چی کار کنیم؟

_ نمی دونم.

 

یک دفعه هانی سریع گفت:

_ این بادیگاردات کجان؟ شونه ای بالا انداختم.

_ از وقتی رستوران رفتیم ناپدید شدن.

جایی که لازمه باشن نیستن!

 

یک آن نگاهم به ماشینِ  پورشه ی مشکی ایی که جلوی ماشینمون بود، جلب شد.

 

 

به هانی اشاره ایی کردم و نگاهم رو به جلو دادم.

ردِ  نگاهم رو گرفت و به جلو خیره شد.

 

همین که دستش روی دستگیره در نشست تا در رو باز کنه؛ دستش رو محکم گرفتم و با اخمِ غلیظی نگاهش کردم.

 

ابرویی بالا انداختم.

_ کجا!؟

نگاهش به روبرو بود.

_ می خوام برم کمک بگیرم.

قفل مرکز یِ  ماشین رو زدم و به سمتش چرخیدم.

_ از یه غریبه؟

 

هانی نفسش رو با حرص بیرون داد.

_ آلما ،الان ما توی وضعیتی نیستیم که کمک نخوایم؛ ما نمی تونیم که تا صبح توی ماشین بمونیم!

باید از یکی کمک بگیریم.

 

شونه ای بالا انداختم.

_ نمی دونم.

ولی اصلا حس خوبی ندارم؛ حالا چند دقیقه دیگه هم صبر می کنیم.

یه زنگ به بابات بزن شاید آنتن داد.

 

به ناچار، ” باشه ای”  گفت.

سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم های خسته م رو بهم فشردم.

فقط خدا کنه آنتن بده!

 

صدای ممتد بوقِ گوشی، مثل یک ناقوصی مرگوار، توی ماشین پیچده شده بود.

 

ناامیدانه زمزمه کرد:

_ آنتن نمی ده ،یا شاید گوشی شون خاموشه.

با تقه ایی که به شیشه خورد، سرم رو از روی فرمون برداشتم و نگاهی به شیشه انداختم.

 

یک مردِ قد بلند، که کت و شلوار مشکیِ  براقی پوشیده بود؛ عینک دودی، چشم هاش رو پشتِ شیشه پنهون کرده بود.

زمزمه وار چیز ی گفت.

 

هانی دستش رو روی بازوم گذاشت.

_ شاید می خواد بهمون کمکی کنه.

شیشه رو آروم پایین دادم.

_ بفرمایید؟

 

عینکش رو روی چشمش، کمی جا به جا کرد:  

_ خانم، شما الان باید همراهمون سوار ماشین بشید، تا به ویلا برسونیمتون.

 

ابروهام از فرط اخم، بهم پیوست.  

_ برای چی باید سوار ماشین شما بشیم؟ اصلا شما کی هستین!؟

 

مرد سرس رو پایین انداخت و مِن مِن کنان گفت:

_  راستش….

با زنگ خوردنِ گوشیش، حرفش نصفه باقی موند.

عذرحواهی کرد و چند قدم از ماشین دور شد و مشغول صحبت کردن شد .

 

هانی مشکوک نگاهش رو به سمت اون مرد داد.

_ نکنه بابات این ها رو فرستاده باشه؟ شونه ایی بالا انداختم.

_ نمی دونم.

 

بعد از چند دقیقه، به سمتِ ماشینمون اومد.

_ خانم، آقا گفتن که باید هرچه زودتر سوار ماشین بشید!

 

با جدیت تمام گفتم:

_ من تا وقتی ندونم اون آقا کی هستن، جایی نمیام.

با لرزشِ گوشی توی کیف، که توی پام قرار داشت؛ نگاهم به سمت کی فِ مشکی رنگم رفت.

 

همین که گوشی توی دستم قرار گرفت، با دیدنِ  شماره ی ناشناس، ابروهام ناخوداگاه بالا رفت.

_ الو بفرمایید!؟

 

سکوتی پشتِ خط ایجاد شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن