رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 12

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_ببخشید چند لحظه ای حواسم پرت شد .

موشکافانه نگاهم کرد اما چیز ی نگفت و خوشحال شدم که نگفت!

وقتی غذاهامون رو آوردن بی حرف شروع کردم به خوردن و گاهی نگاه کوتاه و زیرزیرکی به اون میز می انداختم.

اصلا نفهمیدم چی خوردم وقتی به خودم اومدم که میلاد واسه پرداخت رفت منم خودم رو جمع و جور کردم، دستی به شال و مانتوم کشیدم و صبر کردم که میلاد بیاد.

وقتی اومد لبخندی به روش زدم.

_بابت غذا و دعوتتون خیلی ممنون! واقعا عالی بود .

سر ی تکون داد و دوتا دست رو داخل جیبش فرو کرد.

_ کار ی نکردم بودن در کنار شما باعث شد حالم بهتر بشه مایلید کمی قدم بزنیم؟

از این حرفش بیشتر خجالت کشیدم اما باعث شد حس خوبی ام بهم دست بده، حس شیرینی بود نمی دونم چرا، اما بود.

با سکوتم رضایتم رو بهش اعلام کردم، از رستوران بیرون اومدیم و همقدم شدیم سمت پارک و فقط صدای تق تق کفش هام سکوت رو میشکست.

بوی تازه چمن و گل های کنار حوض نشان میداد که تازه آبیار ی شدند.

ناخوداگاه نزدیک گل ها ایستادم که میلاد هم کنارم ایستاد، وقتی شونه به شونم قرار میگرفت قشنگ نشون میداد که یه سر و گردن از من بلندتره، نفس عمیقی کشیدم که رایحه شیرین گل ها وارد ریه های خاک خوردم بشه.

_فکر کنم آخرین بار ی باشه که دعوتم رو قبول کردید، درسته؟

برگشتم سمتش، پس خودش از سکوتم و طرز برخوردم فهمید. سرش پایین بود و به نظر ناراحت میاومد، خوب از اولم من گفتم نه!

باکمی مکث سعی کردم حرف هایی که تمرین کردم بهش بزنم رو به زبونم بیارم.

_آقا میلاد شما از هر لحاظ خیلی خوب و تکمیل هستید اماخب من راستش شرایطم زیاد نرمال نیست و فکر میکنم ما بدرد هم نمیخوریم.

یه نفس عمیق کشیدم و آروم تر ادامه دادم.

_شما لیاقتتون یکی بهتر از منه.

چند لحظه سکوت شد که برگشت سمتم، نگاهی به چهرش کردم که عصبی بودن رو کامل می شد از چشم هاش بخونی!

یک قدم اومد جلو تر و با صدایی که مشخص بود داره به سختی کنترل میکنه بالاتر از این نره گفت:

_چرا همچین چیز ی رو میگی لعنتی. اگه منو نمی خوای بگو نمی خوامت چرا میگی لیاقتت رو ندارم! چرا خودت رو آنقدر بی ارزش می دونی؟

از حرف هاش بغضی به گلوم چنگ زد نمی دونم چرا با ناراحتی سرم پایین انداختم و گفتم:

_چون راسته من واقعا لیاقت شما رو ندارم ما به هم نمیخوریم.

با این حرفم انگار عصبی ترشد:  

_گفتم اینو نگو، به هم نمیخوریم چون تو یتیمی؟ مگه نگفتم اینا برای ملاک نیست! بابا به خدا من دوست دارم هلنا، دوست دارم؛ حتی گفتم پدر مادرمم نمیذارم دخالت کنن چرا اخه…

پریدم وسط حرفش، می دونستم دوستم داره منم ته ته دلم یه حسی بهش داشتم اما هر بار که می خواستم به این حس فکر کنم ،یه چیز ی تیز این گلی که می خواست شکوفه کنه رو میچید و مانع از این می شد این حس پیشرفت کنه!

_آقا میلاد حس شما یک طرفس..من..من شما رو دوست ندارم.

نفهمیدم چه طور این حرف رو زدم، به تمام معنا جون کندم!

دیدم صدایی نمیاد، سر بلند کردم و به چشم هایی که دیگه اون برق نگاه چند ساعت پیش رونداشت و از گوشه گوش اش، موج ناراحتی رو میتونستم ببینم خیره شدم.

دلم نمی خواست ناراحتش کنم، اما من واقعا نمی خواستم در آینده مشکلی پیش بیاد، نه برای من نه برای اون.

چه بخوام چه نخوام من آینده با تنهایی یک گره کور خورده، خودم کم دردسر ندارم نمی خواستم کس دیگه ای روهم بدبخت کنم! اونم کسی مثل میلاد که تو این مدت مثل برادر نداشتم بهم کمک کرد. ثانیه ها از پس هم مثل باد از کنارمون گذشتن، من فقط تو سکوت نگاهم به میلادی بود که با همینحرف کوچیکم می تونستم غم و ناراحتی رو از چشم هاش ببینم.

سکوت کردم وبا گذشت مدت زمانی به این پی برم نمی خواد چیز ی بگه شاید حالش خوب نبود ،خودم رو لعنت کردم که چرا این جور ی بهش گفتم؟

خواستم باز باهاش حرف بزنم که با زنگ خوردن گوشیم، دستم رو به دنبالش داخل کیفم فرستادم.

با دیدن شماره خانم مجد فور ی دستم روی صفحه لغزید.

_سلام خانم مجد.

_سلام هلنا، حالت خوبه؟

همون طور که گوشی رو داخل انگشت های یخ کردم می فشردم، نزدیک حوض ایستادم و گفتم:

_ممنون. خانم چیز ی شده تماس گرفتید؟

صدای نفس عمیقش پشت گوشی، باعث شد منم ناخوداگاه یه نفس بلند به اندازه فواره های حوض بکشم.

_باید درمورد چیز مهمی باهات حرف بزنم. می دونم امروز روز استراحتتِ اما اگه می تونی بیا این جا چون تلفنی نمی تونم کامل و واضح برات توضیح بدم.

حس کردم اتفاقی افتاده و یک جورایی دلشوره گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_چشم من تا چند ساعت دیگه اون جام.

_منتظرم خدانگهدار.

بعد خداحافظی نگاهم رو به میلاد انداختم که انگار تو دنیای خودش درحال جنگ بود .

با قدم های آروم خودم رو کنارش رسوندم و با صدایی که زور ی بالا می اومد لب زدم.

_من باید جایی برم، بابت امروز من واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتتون کنم درهرحال امیدوارم خوشبخت بشید، من دیگه میرم.

منتظر بودم سرش رو بلند کنه اما نکرد و هیچ چیزی نگفت چرخیدم و با قدم های آروم به سمت لبخیابون رفتم تا با تاکسی خودم رو به خونه خانم مجد برسونم که صدای میلاد با غمی که چاشنی اش شده بود اومد.

_برو سوار شو می رسونمت.

لبم رو گاز گرفتم و به چشم هایی که الان ازم فرار می کرد نگاه کوتاهی انداختم. می خواستم قبول نکنم اما مجال نداد به سمت ماشینش رفت ،یه دستش روی سقف ماشین نشست و با دست دیگه اش در صندلی جلو رو برام باز نگه داشت.

با کمی مکث رفتم سمتش ،یه نگاه دیگه به چهرش کردم که خیره زمین بود. انگار الان زمین براش آرامش بیشتر ی داره.

وقتی سوار شدم در رو با ملایمت بست و خودشم هم سوار شد، با صدای آرومی گفت:

_کجا می رید؟

نگاهم رو به پارک انداختم و برای بار آخر فواره رو ازعرش به فرش دنبال کردم.

_خونه خانم مجد میرم. طرف های وِلِنجک تو خیابونِ …

سر ی تکون داد و حرفم رو قطع کرد .

_می دونم کجا کار می کنی خودم آدرس رو دارم.

استارت ماشین رو زد و من با دهن نیمه بازم خیرش شد ،یعنی حتی آدرس جایی که کار می کنم هم داره!

یعنی همه جور دربارم تحقیق کرده و می دونه من چه شرایطی دارم!

تمام طول مسیر میلاد هیچ چیز ی نگفت و فقط رانندگیش رو کرد. حتی گوشیش چند باز زنگ زد جواب نداد شاید اصلا حوصله ای براش باقی نمونده بود که بخواد چیز ی بگه یا جواب تلفن هاش رو بده.

نگاهم رو به خیابان بی روح انداختم که خلوت تر از همیشه به نظر می رسید.

شاید من زیاده روی کردم و شاید اصلا تو آینده از این که چرا میلاد رو رد کردم پشیمون بشم که صددرصد می شم خدایی کجا می تونم بهتر از اون رو پیدا کنم؟ ای کاش شرایطم آنقدر بد نبود.

خدایا چقدر از این ای کاش ها تو زندگیم گذاشتی!   

چند لحظه ای چشم های خستم رو روی هم فشردم و یه نفس عمیق واسه آرامش پیدا کردن درونم کشیدم.

دلم واسه اون روزام که بدون هیچ نگرانی زندگی می کردم و کارم فقط خندیدن کنار پدر و مادرم بود تنگ شده!

دلم برای قصه هایی که برام تعریف می کرد خرید کردن هایی که جونم رو درمی آورد، چهره خسته پدرم بعد از اومدنش از سرکار که بغلم می کرد و پیشونیم رو به رگبار بوسه های گرم و شیرینش می گرفت تنگ شده.

کمی بعد جلوی خونه خانم مجد نگه داشت. برای فرار کردن از نگاهش و موقعیتی که بدجور داشت معذبم می کرد، سریع در ماشین رو باز کردم و در همون هِ ین گفتم:

_خیلی ممنون که منو رسوندید، خیلی زحمت دادم.

صدای  گرفته و بی حالش درحالی که به ته کوچه خیره شده بود اومد .

_مراقب خودتون باشید. خداحافط.

سرش رو پایین انداخت و با صدای آروم تر ی زمزمه کرد.

_ برای همیشه.

با صدای گرفتش دل منم ناخوداگاه گرفت. هرچه زودتر باید می رفتم چون تنها کار ی که می تونم براش بکنم اینه که از زندگیش برم…

بدون این که چیز ی بگم از ماشینش فاصله گرفتم و سمت در خونه رفتم. صدای حرکت ماشینش باعث شد چند لحظه برگردم و رفتنش رو نگاه کنم.

_امیدوارم یکی بهتر از من گیرت بیاد.

زنگ در رو فشردم و به ضرب چند بار ی پام رو به دیواره کنار در کوبیدم. خیلی حس بدی داشتم البته ته ته دلمم از این که دیگه لازم نیست نگران میلاد باشم و مجبور نبودم برای دیدار های گاه بی گاهمون بهونه بتراشم  خوشحال بودم.

با صدای باز شدن در نگاهی به چهره خسته بابا حامد انداختم، لباس و شلوارش کمی خاکی شده بود.

لبخندی به روش زدم و همون طور که آروم می رفتم داخل گفتم:

_سلام بابا حامد! خسته نباشی.  

نمی دونم چرا لبخند بهم نزد و فقط با نگاهش یه نگرانی و حرف های ناگفته ای که بزرگیش از اقیانوس آروم هم بیشتر بود رو نشون داد .

از ناگفته های قلبش کی خبر داشت!

با قدم هایی که الان به خاطر نگرانی کمی سست شدِ سریع داخل رفتم، مثل همیشه ساکت بود و شاید آرامش قبل از طوفان رو خبر میداد.

نگاهی به اطراف کردم تعداد زیادی جعبه روی هم به صورت نامنظم چیده شده، وقتی دقیق تر سالن رو نگاه کردم متوجه نبودِ خیلی از وسایل شدم کاملا مشخصه خیلی از وسایل جمع شدن، صدای خانم مجد از بالای پله ها باعث شد نگاهم رو از جعبه ها بگیرم.  

_سلام هلنا جان بیا که دیرشد.

چند قدمی رفتم جلوتر، صدای بلند کفش هام در برخورد با سرامیک ها و خالی بودن سالن زیادی تو ذوق میزد.

شاید الان دستم از میله های کنار پله هم سرد تر بود، سریع رفتم دنبالش تو اتاق، حتی بعضی از وسایل اتاق هم جمع شد.

این جا چه خبره؟! خانم مجد درحالی که پشتش بهم بود سراغ یکی از جعبه ها رفت و درهمون هین گفت:

_هلنا زیاد وقت ندارم پس سریع میرم سر اصل مطلب.

سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم:

_بفرمایید گوش میکنم.

نفس عمیقی کشید وبا لحنی که کمی هول بود گفت:

_من دارم میرم ترکیه و معلوم نیست کی برگردم و از اون جایی که خانم جون خوب شده فرستادمش خونه یکی از بستگانم تو قزوین، خودمم فردا شب پروازمه، خونه رو با تمام چیزای داخلش فروختم .

به یک باره سرم رو آوردم بالا و باتعجب نگاهش کردم، وای خدای من نه!

این حرفش یعنی من باز بی کار میشم؟

نگاه نگرانم رو که دید چند لحظه مکث کرد و ادامه داد.

_من متاسفم هلنا تو واقعا دختر خوبی هستی و من ازت خیلی راضیم، اما نگران نباش از اون جا که درباره وضعیت زندگیت می دونم بهت یه آدرس میدم.

همزمان تیکه کاغذی برداشت و با مداد خیلی سریع چیز ی رو داخلش نوشت و گفت:

_این خونه یکی از آشناهای قدیمی منه، قآبل اعتمادن چند وقت پیش شنیدم دنبال یه پرستار شخصی میگردن منم چون برام کار کردی تو رو معرفی کردم .

کاغذ رو به سمتم گرفت که با دست های بی جونم ازش گرفتم و نگاه کوتاهی به نوشته هاش انداختم.

_امروز برو اون جا میترسم کسی رو پیدا کنن .

سکوت کردم نمی دونستم الان بگم بدبخت شدم یا نه، حداقل یه گزینه برام باقی مونده!

خانم مجد اومد جلو و برای اولین بار منو تو بغلش گرفت، مسخ شده فقط دست هام کنارم افتاده بود اما کم کم دستم آوردم بالا و منم گهواره وجودش رو محکم فشردم بوی عطر گل یاسش بینیم رو به باز ی گرفت.

نزدیک گوشم با لحن مهربونی گفت:

_تو مثل دختر نداشتم میمونی امیدوارم موفق باشی عزیزم.  

لبخند کمرنگی روی لب های خشک شدم نقش بست، کمی ازم فاصله گرفت که با صدای گرفته ای گفتم:

_شما تو این مدت خیلی بهم لطف داشتید بابت کارم ممنون همین امروز میرم.

سر ی تکون داد چیز ی نگفت منم چیز ی نداشتم بگم، با قدم های بی حال از خونه اومدم بیرون و به دنبال باباحامد تو حیاط رفتم، اما هرچی گشتم نبود و این بغض گلوم رو بیشتر کرد شاید دلش نمی خواست باهام خداحافظی کنه دلم گرفت.

جلوی در حیاط یک بار دیگه این خونه و محوطه رو نگاه کردم، تک تک خاطرات خوب و بد این خونه مثل فیلم جلوی چشم هام بود!

سر به زیر در رو بستم و اومدم بیرون و این پایان دیدار من با این خونه ست.

سریع یک تاکسی گرفتم و آدرسی که تو اون کاغذ نوشته بود رو دادم به راننده و خودم فکرم رو تو بیشه ذهنم رها کردم.

اتفاق هایی که این چند روز برام افتاد، اتفاق هایی که همش حس میکردم به هم ربط داره!  

چرا درست یه روز بعد از اون اتفاق ترسناک و عجیبی که برام تو کوچه افتاد خانم مجد من رو اخراج کرد؟ یا اصلا چرا اون آدم ها می خواستن من رو بکشن؟

چرا به صورت ناگهانی  باید ندا از رفتنش منصرف بشه و سر از اون کوچه در بیاره؟

با عقل من جور درنمیاد و شاید من زیادی حساس شدم و همه اینا عادیه درهرحال واقعا خستم ،ناراحتی حرف هایی که به میلاد زدم یک طرف گندی که الان بالا اومد طرف دیگه!

وقتی به خودم اومدم که با یه کاغذ مچاله شده تو دستم، جلوی یک خونه ویلایی نسبتا بزرگ ایستادم.

واسه رفتن یکم مردد بودم هوا تقریبا داشت تاریک می شد، با کمی مکث تنها زنگ خونه رو فشردم ،دست هام رو دور بند کیفم مثل ساقه گل پیچک، پیچیدم و خیره در شدم.

یکم گذشت که صدای پیرزنی از پشت آیفون به گوشم رسید.

_کیه؟

نمی دونستم چی باید خودم رو معرفی کنم، با یکم مِن مِن کردن گفتم:

_برای کار اومدم به عنوان پرستار.

_پرستار؟ ماکه پرستار لازم نداریم کی بهت گفته دختر جون؟ با این حرفش ناامید گفتم:

_از طرف خانم مجد اومدم، انگار از آشناهاتون هستند .

دوباره صدای پیرزنه اومد.

_مجد کیه دیگه؟ بیا تو دختر ببینم چی میگی…

که همزمان در، باصدای تیکی باز شد.

مردد قدمی به داخل گذاشتم نکنه کلا اشتباه اومدم؟  دوباره کاغذ رو بالا آوردم و به پلاک و آدرس کوچه نگاهی انداختم. درست بود شاید خانم مجد اشتباه داد.

یه جورایی پشیمون شدم یه قدم برداشتم عقب که صدای کسی باعث شد یک لحظه بترسم و برگه از دستم به زمین بیفته.

_با کی کار دارید؟

دستم رو روی قلبم که الان بدجور تند میکوبید به سینم گذاشتم و به پشت سرم نگاه کردم.

پسر نسبتا جوانی نزدیک در ایستاده بود و با چشم های گرد نگاهم میکرد تو چشم های قهوه ای رنگش میتونستم تعجب رو ببینم، منم چند لحظه ای سرتاپاش رو از نظر گذروندم خیلی به نظرم آشناست یعنی جایی دیدمش؟  

اما مشخص بود تو همین خونه زندگی میکنه. زیادی بهش خیره موندم برام جالب بود اونم چیز ی نگفت و مثل من متعجب نگاهم می کرد، اگرم جایی دیده باشمش اصلا یادم نمیاد! نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو به هم فشردم.

_ببخشید من دنبال کار میگردم اما انگار اشتباه اومدم.

اومدم از کنارش رد بشم که سریع گفت:

_ خانم شیر ی درسته؟ از طرف خانم مجد اومدی؟

خوشحال چرخیدم سمتش و بیشتر کیفم رو به خودم فشردم. پس اشتباه نیومدم. سر ی به معنی آره تکون دادم.

نگاهش رو از من گرفت و به داخل اشاره کرد و آروم گفت:

_بریم داخل تا صحبت کنیم.

باشه آرومی گفتم و اینبار با اطمینان بیشتر قدم برداشتم، تا وارد حیاط شدیم گل های رز و یاسی که با بوی آب قاطی شده بود به مشامم خوش رسید، از ته دل یه نفس عمیق کشیدم که رایحه شیرینش وارد ریه هام شد.

به نظر می اومد این خونه از خونه خانم مجد یکم بزرگ تر باشه، آلاچیق سفید و بزرگی که کنار دیوار نزدیک گل ها و حوض قرار داشت واقعا منظره قشنگ و رویایی رو تدائی کرده.

گوشیم داغون نبود چهارصدتا عکس میگرفتم!

سه پله باقی مونده رو هم طی کردیم و رفتیم داخل، اول اون پسره رفت بعد منم پشت سرش خونه قشنگی بود و دیزاین جذآبی داشت، چیز ی که بدجور تو چشم میاومد تآبلو ها و مجسمه های تزئینی کنار دیوارِ  که به نظرم خیلی واسش خرج کردن!

_سلام آقا خوش اومدید.

سرچرخوندم سمت پیرزنی که با خوشرویی داشت با این پسره حرف میزد، چند قدمی رفتم جلوتر و مودبانه سلام دادم، که پسره اشاره ای بهم کرد و گفت:

_لطفا بشینید باید چند تا نکته بهتون بگم .

و بعد رو کرد سمت همون خانومه و گفت:

_مینا خانم لطف کنید برامون قهوه بیارید.

مینا خانم نگاه کوتاهی بهم کرد و با یک چشم آروم روانه آشپزخونه شد، از این جا زیاد مشخص نبود آشپزخونش چه مدلیه داشتم از فضولی میترکیدم.

روی یکی از مبل ها نشستم اونم اومد روبه روم نشست اصلا نگاهم نمیکرد و وقتی ام نگاه میکرد تو چشماش یه چیز ی بود که باعث به وجود اومدن یه حس عجیب غریب تو دلم می شد.

_من محسنی هستم شاهرخ محسنی، حتما خانم مجد بهتون گفته که من دنبال یه پرستار تمام وقت هستم.

با این حرفش نگاهم رو از میز طلایی جلو روم گرفتم و با تردید گفتم:

_راستش نه! خانم مجد فوق العاده عجله داشتن و درست حسابی توضیح ندادن فقط ببخشید شما گفتید تمام وقت؟ یعنی من شب هم باید این جا بمونم؟ به پشتی مبل تکیه داد و پا روی اون یکی پاش انداخت .

_بله تمام وقت یعنی شب هم این جا باید بمونید، درواقع من پرستار واسه پدرم می خوام ایشون یه جورایی فلجی کامل دارن و لازمه کسی مراقبش باشه و کارهاش رو انجام بده به خصوص دارو هاش رو سر وقت بده. من اکثر مواقع خونه نیستم و خب پیدا کردن یه پرستار با این شرایط یکم سخته، ولی حاضرم دوبرابر پولِ یه پرستار معمولی بهتون حقوق بدم، من فقط ازتون می خوام  در نبود من مراقب پدرم باشید.  

تو سکوت و با دقت، ریز به ریز حرف هاش رو گوش کردم ،یه جورایی سخته آخه تمام وقت خیلی زیاده! تازه بخوای حساب کنی تمام وقت یعنی از ساعت مثلا هشت تا ده ،یازده شب. اما این یکی رو می خواست که شبم این جا بمونه!

درسته من به پول نیاز دارم ولی خونهام چی؟ اصلا چه طور ی اعتماد کنم و همین جا بمونم؟ خدایی کم دردسر و بدبختی ندارم یک وقت بلایی سرم نیاد.

سرم انداختم پایین باید یکم فکر کنم، هرچند که بود و نبود من تو اون خونه فرقی به حال هیچ کس نمیکنه چون کسی رو ندارم.

مکثم رو که دید که یکم به سمت جلو خم، و دوتا دستش رو درهم قلآب کرد و آروم گفت:

_من درک میکنم یکم چیز ی که گفتم سخته، می خواین فکرهاتون رو بکنید بعد جواب بدید.  

یکم نگاهش کردم که مینا خانم با یه سینی که داخلش دوتا قهوه بود اومد تو سالن، پیشنهادش واسه یه دختر بی کس و کار بد نبود!  

حتما آدم های قابل اعتمادی هستند که خانم مجد معرفی کرده. نزدیک یک ساله که پیشش بودم امکان نداره کسی رو بهم معرفی کنه که قصد و نیت شومی داشته باشه.

هرچند که عجیبِ  اما باید اعتراف کنم با این که اصلا این یارو رو ندیدم هیچ حس بدی بهش نداشتم و یک جورایی حس امنیت بهم دست داد دیدمش!

نمی دونم چرا و یا از کجا این حس به وجود اومد، اما این پسر با این چشم های قهوه ای زیادی از حد به نظرم آشنا و پر اعتماد میومد.

_ببخشید شما سابقه کار من رو می دونید؟ منظورم این که خب من رشتم اصلا پرستار ی نیست و دیپلم تجربی دارم.

_من نه سابقه برام مهمه نه مدرک تحصیلی همین که خانم مجد ازتون آنقدر تعریف کردن و کارتون روتایید، برای من کافیه.

دستش رو برای برداشتن قهوه دراز کرد و درهمون هین لبخند کم رنگی زد و ادامه داد.

_ من باهاتون قرار داد هم میبندم که نگران نباشید و فقط یه چیز ی؛ مشکلی ندارید از امروز کارتون رو شروع کنید؟ البته سوتفاهم نشه من امشب دارم میرم و فردا صبح برمیگردم، وگرنه می خواستم از فردا یا هروقت که آماده بودید شروع کنید.

کمی از قهوه داخل لیوان رو مزمزه کردم و آروم گفتم:

_نه مشکلی ندارم فقط یه مقدار وسیله لازم دارم که فردا خودم میرم میارم.  

لبخندی از سر رضایت رو لب هاش نقش بست، لبخندی که حس میکردم یه جایی دیدمش!

ناخوداگاه فکرم رو به زبون آوردم.

_ببخشید آقای محسنی من قبلا شما رو جایی ندیدم؟

همون طور که قهوه اش رو مینوشید نگاه کوتاهی بهم کرد، برعکس ظاهرش که کاملا خونسرد بود حس کردم چشم هاش پره حرفه، پره تعجبه با لحن خونسردی گفت:

_فکر نکنم البته در دیدار اول منم حس کردم شما خیلی آشنا به نظر میاین اما فکر نمیکنم قبلا هم دیگه رو دیده باشیم.

خیره خیره صورتش رو با نگاه هام فتح کردم، راست میگفت، کجا ممکنه آخه هم دیگه رو دیده باشیم!

با بلند شدنش ناخوداگاه منم بلند شدم، اشاره ای به ته سالن کرد .

_یه اتاق خالی همین طبقه هست که پرستار قبلی ازش یه مدت استفاده کرده، همه چی داخلشهست ولی اگر چیز دیگه ای لازم داشتی، هرچی که بود به میناخانم بگی براتون تهیه میکنه.

به سمت پله ها رفت که آروم گفتم:

_اتاق پدرتون رو بهم نشون میدید؟

رو پله ها لحظه ای مکث کرد و مردد ایستاد، بدون این که برگرده با صدای گرفته ای گفت:

_دنبالم بیا.

با حفظ فاصله دنبالش رفتم و همزمان مقدار ی از موهام رو که ازشالم به بیرون دویده بود رو داخل فرستادم، آقای محسنی جلوی در قهوه ای رنگی ایستاد و آروم در و باز کرد.

کنار ایستاد که اول من برم داخل، با یه نگاه کوتاه رفتم داخل و خیره پیرمردی شدم که روی ویلچر نزدیک تخت یک نفره ای از پنجره به بیرون و آسمان خیره بود .

از دیدن این وضعیتش دلم گرفت، آقای محسنی سمتش رفت و ویلچرش رو به سمت من چرخوند اما اون به من نگاه نکرد با دوچشم بی حالش نگاه مشتاقی به پسرش انداخت، با نگاهش نشون میداد که از دیدن پسرش خوشحاله!

آقای محسنی با لحن آرومی، همون طور که جلوی پدرش زانو میزد گفت:

_این خانم پرستار جدیدتِ، از این به بعد ایشون کارهاتون انجام میدن.

قدمی جلو گذاشتم و با لبخند و ملایمت گفتم:

_سلام آقای محسنی من هلنا هستم .

بالاخره نگاهش رو از پسرش گرفت یکم به سمت من متمایل شد، نگاهش متفاوت با نگاهی بود که به پسرش انداخت، توش غم های زیادی موج میزد، آنقدر این موج ها زیاد بود که بالاخره به ساحل رسید. این بیچاره چرا گریه می کنه؟

آقا شاهرخ که نم اشک اش رودید لحظه ای چشم هاش رو بست دست هاش مشت شد، آروم بلند شد و پیشونی پدرش رو بوسه گرمی زد و سمت من اومد.

_الان پدرم زیاد حالش مساعد نیست بهتره شمام استراحت کنید.  

دست از نگاه کردن به چشم های اون پیرمرد رنجور گرفتم و فقط تونستم سر ی تکون بدم و بیامبیرون.  

پله هارو آروم پایین رفتیم که آقا شاهرخ دستی به چشم های خستش کشید و با صدای آرومی گفت:

_به مینا خانم می سپارم که بهتون ساعت دارو های پدر و زمان غذا خوردنش رو بگه، همون طور که گفتم من اکثر مواقع نیستم و اگر سوالی داشتید می تونید از مینا بپرسید.

سر ی به معنی فهمیدن تکون دادم، چند لحظه دست هاش داخل شلوارش فرو رفت و انگار داشت که دنبال چیز ی می گشت.

لبم رو به دندون گرفتم وبعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، قبل از این که بره آروم گفتم:

_ببخشید که می پرسم، چه بلایی سر پدرتون اومده؟

با این حرفم چند لحظه ای سکوت کرد و در نهایت برگشت سمتم، صدای نفس های بلند و کش دارش تو سکوت سالن مثل باد به گوشم می رسید.

از رگ های متورم و چشم هایی که کمی به سرخی می زد مشخص بود حسابی سوالم عصبیش کرده ،یه لحظه پشیمون شدم! دهن باز کردم  سریع بابت سوال نسبتا بی جام معذرت خواهی کنم، اما با ملایمتی که اصلا همخونی با صورتش نداشت، جوابم رو داد.

_یه عوضی این بلارو سرش آورده، بعدم ولش کرد و رفت .

با این جمله گنگش فکر کنم منظورش این که تصادفی چیز ی کرده، واقعا چه آدم های عوضی پیدا می شن! ناخوداگاه یاد شوهرخاله مادرم افتادم، اون بیچارم با یکی تصادف کرد و یارو نرسوندتش بیمارستان، فِلنگو بست و رفت.  

مردم پیداش کردن و بردنش به نزدیک ترین بیمارستانی که اون اطراف بود اما دیر می شه و از دنیا میره، بیچاره زن و بچه اش!

سر ی تکون دادم و گوشه شالم رو به باز ی گرفتم. با لحن ناراحتی سر به زیر گفتم:

_متاسفم، امیدوارم یه روز دوباره خوب بشن.

چیز ی نگفت و فقط نگاهم کرد، نگاهش یه جور ی بود نمی گم حس بدی بهم دست می داد ولی حس خوبی هم نبود، از نگاهش خجالت کشیدم.

_برید استراحت کنید من باید برم .

و با قدم های تندی که بیشتر شبیه فرار کردن از چیز ترسناک یِ، به سمت بیرون رفت، جور ی رفت که حتی در پشت سرشم نبست و نیمه رهاش کرد.

شونه ای بالا انداختم و رفتم پایین و به دنبال اتاقی که بهم دادن، اطراف رو گشتم.

ته سالن فقط یک اتاق با در مشکی رنگ وجود داشت .

کیفم رو به دستم گرفتم و در اتاق رو با آرامش و هول کوچیک باز کردم.

اتاق جمع و جور ی بود و خب از نظر من واسه یک پرستار زیادی ام هست ،یک تخت یک نفره کمد و یه میز آرایش!

خوبیش سرویس بهداشتی و حموم خیلی کوچیکی بود که داخل این اتاق قرار داشت و کاملا مشخصِ بعد از ساخته شدن این خونه به صورت جداگانه این سرویس و حموم به این جا اضافه شده و جزو نقشه اصلی معمار ی نبوده.

انگار چون قراره کلا این جا زندگی کنم اتاقی برام درنظر گرفتن که همه چی داشته باشه.

با کنجکاوی ذاتیم سراغ کمد قهوه ای رنگ کنار پنجره رفتم و با ذوقی که اصلا نمی دونم چه موقع واسه حس کردنشِ، در رو به آرومی باز کردم و سرکی کشیدم.

چند دست لباس نو که حتی مارکشم هنوز روش خودنمایی می کرد آویزون بود. البته لباسش اصلا شبیه لباس فرم نبود باید فردا از خانمه بپرسم که لباس فرم هم باید بپوشم یا نه.

با زنگ خوردن گوشیم دست از نگاه کردن کمد برداشتم و سمت کیفم رفتم که روی تخت شوتش کرده بودم، آنقدر وسیله داخلش بود که کل کیف رو روی تخت خالی کردم تا بتونم گوشی بدبختم رو پیدا کنم!

با دیدن شماره ندا لبخندی روی لب هام نقش بست، همون طور که روی تخت می نشستم دکمه اتصال رو هم زدم.

_سلام چه طوری؟

_سلام درد، سلام مرض واسه چی در رو باز نمی کنی؟ یک ساعت جلوی خونت زیرپام علف سبز شد بیا درو باز کن بینم.

لبم رو به دندون گرفتم تا صدای خندم رو نشنوه .

_نمی شه ندا من خونه نیستم.  

با صدای متعجبی گفت:

_خونه نیستی؟ یعنی چی پس کدوم جهنمی رفتی؟

خیلی خونسرد درحالی که یه لبخند از اون شیطانی ها رو لب هام نقش بسته بود، رو تخت خودم رو پرت کردم و گفتم:

_راستش صبح با میلاد اومدم بیرون کلی گشتیم و ناهار رو باهم خوردیم بعدشم ایی..

یهو پرید وسط حرفم .

_رفتی خونه میلاد؟

چنان با جیغ این جمله رو گفت  چشم هام گرد شد و نزدیک بود گوشی رو پرت کنم اون طرف!

_چته روانی چرا جیغ می زنی؟

صدای پر حرصش باعث شد از خنده ریسه برم.

_روانی تویی مَلعون! پاشو همین الان بیا بیرون چی باخودت فکر کردی؟ تو که گفتی از میلاد خوشت نمیاد چی شده حالا رفتی خونش؟ لابد هفته دیگم عروسیتونه ای خدا منو بکش چرا آنقدرمن واذیت می کنی.  

همین طور ی داشت پشت سرهم جیغ می کشید و با حرص حرف می زد وقتی خوب خنده هام رو کردم با صدایی که به خاطر خنده زیاد دورگه شده بود گفتم:

_ندا آروم بگیر شوخی کردم.

_زهرمار با این شوخی کردنت، مرض دار ی؟

سکوت کردم و دستی به چشم هام کشیدم و با تک خنده ای گفتم:

_خیلی خوب حرص می خور ی. راستش خانم مجد اخراجم کرد اومدم دنبال کار  نگران جواب داد.

_اخراجت کرد؟ الان کجایی؟ پاشو بیا خونه فردا باهم می ریم دنبال کار می گردیم.

شالم رو از سرم درآوردم و شوتش کردم رو صندلی که نزدیک تخت بود.

_کار کهِ پیدا کردم نگران نباش فقط یکم با بقیه جاها که پرستار بودم فرق داره، تمام وقته، امشبم همین جا می مونم اما فردا میام خونه واسه بردن یه سر ی از وسایلم.

بعد از کمی مکث که فکر کردم تلفن کلا قطع شده صدای ندا اومد.

_از جات مطمئن هستی طرف قابل اعتماد هست؟ آخه دختر عاقل آدم که نشناخته شب خونه صاحب کار جدیدش نمی تمرگه!

_آره بابا از بستگان دور خانم مجدِ نگران نباش حالا فردا دیدمت باهات حرف می زنم، کار ی ندار ی؟ من خیلی خستم می خوام بخوابم.

_باشه فردا می بینمت بای.  

گوشی رو قطع و گذاشتم کنار تخت، خداروشکر باز امروز این طور ی تموم شد.

می تونست الان خیلی بدتر باشه چه طور ی می خواستم دوباره کار پیدا کنم اونم تو این وضعیت بد؟ از این که حداقل الاف تو خیابان و خونه های مردم نشدم که بهتره!

مانتوم رو عوض کردم و روی تخت دوباره دراز کشیدم، خیلی خستم امروز از صبح بیرونم، با یادآور ی میلاد و حرف هایی که زدیم بازم دلم گرفت، واقعا من تکلیفم باخودم معلوم نیست از طرفی مطمئنم کار درستی کردم اما از طرفی ام ناراحتم.

اصلا نمی دونم چه مرگم شده حداقل امشب رو باید برمیگشتم خونه فردا میاومدم کارم رو شروع میکردم.

روی تخت چرخی زدم و گوشه پتو رو بین دستام فشار دادم چرا آنقدر این پسره نگاهاش عجیب بود؟ ناخوداگاه با دیدنش حس آرامش داشتم با این که یه غریب ست و مطمئنم قبلا ندیدمش!

سعی کردم بخوابم اما همین که یکم چشم هام گرم می شد یه فکر دیگه مثل گاو میاومد تو و اعصابم رو بهم میریخت.

آنقدر فکر و نگرانی های جور واجور تو مخم داره رژه میره که نمی دونم اول به کدومش فکر کنم!

سرم رو تا خِرخِره زیر پتو فرو کردم و چشم هام بیشتر بهم فشردم، جون هرکی دوست دارید بزارید بکپم! بابا خوابم میاد.

 ***

“شاهین”

دستم رو زیرچونم کشیدم و یک باره دیگه به محتوای کاغذ ها نگاه انداختم، دانیار عکس دیگه ای جلو روم گذاشت.

برگه رو کنار گذاشتم و عکس رو ازش گرفتم.

_خودشه، تو انجمن چیکارس دقیقا؟

دانیار رو مبل روبه روی میزم نشست و درحالی که مستقیم به صورتم نگاه میکرد گفت:

_در واقع هیچ کاره، نتونستم چیز درست حسابی ازش دربیارم غیر از اسم و فامیل و نژادش .

_خانوادش چی؟ از نامزدش هیچ چیز ی در نیاوردی؟

دانیار پوف کلافه ای کشید و کمی با دستش موهاش رو مرتب کرد.

_نمی دونم یارو کیه که هیچ اطلاعاتی ازش تو انجمن نیست، باورت نمیشه فقط اسم و فامیلش تونستم دربیارم یه مدت کانادا بوده و برگشته الانم که هیچ. به چند تا از بچه های اطلاعاتی سپردم که بازم بگردند. حالا چی شده گیر دادی به این یارو چه چیزیش برای تو جذابه؟ از نظر من باید ازش دور ی کنی.

اخم درهم کشیدم، تو چه می فهمی از کار های من!

بدون توجه به چیز هایی که گفت دستی به چشم های خستم کشیدم و آروم گفتم:

_علیسان کجاست دستش خوب شد؟

زیرچشمی نگاه کنجکاوی بهم انداخت، شاید براش جالب بود که رو چه حسابی حال کسی که خودم ناکارش کردم رو می پرسم.

کمی صداش صاف کرد و ریلکس گفت:

_اون یه خون آشامه اصیله زخمش زود خوب میشه، نگرانش نباش.  

یکم مکث کرد و با لحن جدی گفت:

_نمی خوای درباره اون دختر یه تصمیم درست و حسابی بگیر ی؟

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم.  منتظر جواب بود سوالی که تقریبا زیاد میپرسه و هنوز جوابی نگرفته ولی از جواب نگرفتن خسته نمی شه!

بی تفاوت گفتم:

_دیگه میتونی بر ی.  

نا امید یکم خیره نگاهم کرد و دسته آخر به دسته صندلی تکیه کرد و بلند شد، الان حوصله سوال هاش رو نداشتم خودشم می دونست.

با رفتن دانیار یک بار دیگه عکس رو برداشتم و بهش چشم دوختم.

رضا سعیدی..

تو چی دار ی که آنقدر متفاوت به نظر میای؟

تو ذهنم مدام حرفی که تو مهمونی بهم زد تکرار می شد.

“تو نمی دونی تو چه لجن زار ی گیر کردی، امکان نداره یه بالست اصل باشی درحالی که حتی نمی تونی عصبانیتت رو کنترل کنی، قبل از این که بدبخت شی خودت بکش کنار” تو آخرین مکالمه می خواست کمکم کنه…

یا قصدش مسخره کردن من بود یا چیز دیگه ای که نمیتونم درک کنم، آخه مثلا چه کمکی میتونی به من بکنی؟

عکسش رو روی پرونده پرت کردم و دوری با صندلیم زدم، الان وقتش نیست بابت این یارو نگران باشم هدف من اون پیر خرفته!  

با زنگ خوردن گوشیم نگاهی به صفحش انداختم، با دیدن اسم شاهرخ برای اولین بار تو این چند ماه دکمه اتصال رو زدم و جدی گفتم:

_بگو میشنوم .

صدای نفس های عصبیش پشت گوشی قشنگ نشون میداد که حسابی از دستم شکاره.

_باید ببینمت، همین الان!

تکیم رو محکم تر کردم و با دستم روی دسته صندلیم چندتا خط فرضی کشیدم و بیخیال گفتم:

_الان نمیتونم آخره هفته میام دید..

پرید وسط حرفم و تقریبا داد زد.

_گفتم همین الان، من جلوی عمارتتم یا بیا بیرون یا با ماشینم درو می ترکونم میام تو!

از این حرفش چشم هام گرد شد، از لحن صحبتش مطمئن بودم شوخی نمی کنه. دستم رو دو طرف صندلی گذاشتم و همون طور که به سمت در می رفتم گفتم:

_همون جا باش اومدم.

با حرص درحالی که زیر لب غر غر می کردم، گوشی رو داخل جیبم فرو و پله هارو دوتا یکی پایین اومدم.

دانیار روی مبل مشغول کار کردن با لب تاپش بود که با دیدن من خواست چیز ی بگه اما انگار پشیمون شد، با اخم های درهم سریع از خونه اومدم بیرون و به سمت در بیرون پا تند کردم.

خودم می خواستم باهاش تماس بگیرم اما اومدنش به این جا یکم خطرناکه، خودشم می دونه که چرا، قبلا در موردش کلی صحبت کردیم اما چی کارش کنم که وقتی از دستم عصبانی می شه کلا یادش میره چه کار ی باید بکنه!

با دیدن ماشینش که با چراغ های روشن نزدیک خونه پارک شده بود، در رو چفت و با قدم های آروم به سمتش رفتم .

خداروشکر امروز نه جلسه ای داشتیم نه برنامه ای، شانسی شانسی امروز هیچ کس غیر از من و دانیار و چند تا از محافظا تو خونه نمونده بود.

نور درست سمت صورت من می تابید و نمی شد داخل ماشین رو خوب نگاه کرد اما شاهرخ همین که من رو دید از ماشین پیاده شد و حتی در ماشینش رو نبست.

چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت، نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به خاطر نور ماشین چشم هام نیمه باز بود که با حرص دستی تکون دادم و گفتم:

_هیچ معلوم هست دار ی چی کار می کنی خوبه قبلا باهم..

قبل از این که حرفم تموم شه، فاصله اش رو باهام طی کرد و با دوتا دستش یقه لباسم رو گرفت، به سمت عقب هولم داد و آنچنان کوبید به دیوار که واقعا چند لحظه هنگ کردم!

کمرم کمی درد گرفت اما چیز ی نگفتم و نگاهی به ابروهای گره خورده و چشم های به خون نشسته اش انداختم که کاملا نشون می داد خیلی عصبانیه! دستم رو روی دست هاش گذاشتم و با صدایی که توش تعجب موج می زد گفتم:

_چه مرگت شده نصف شبی زده به سرت؟

کمی بیشتر یقم رو کشید که گلوم درد گرفت و حس خفگی بهم دست داد، با حرص و عصبانیتی که نمی تونست مخفیش کنه توی صورتم داد زد.

_چی کارش کردی شاهین؟ بنال ببینم چه بلایی سرش اومده.

اطراف خلوت و تاریک بود و بدجور صدای بلند شاهرخ تو محوطه می پیچید، دستم رو روی دست هاش بیشتر فشار دادم و سعی کردم با لحن آرومی حرف بزنم.

_از کی  حرف می زنی شاهرخ چی می گی؟ یکم آروم تر حرف بزن!

توی این فاصله صدای شتابان قلبش رو می شنیدم، چرا آنقدر قلب برادرم بی تاب می کوبه؟  بیشتر بهم چسبید و با صدایی که سعی می کرد زیاد بالا نره تو صورتم غرید.

_می فهمی چی می گم خودت رو به اون راه نزن که الان حسابی رگ عصبانیتم زده بالا! الان حوصله ندارم نفهم بازیت رو تحمل کنم.

کم کم اخم هام در هم شد می دونستم برای چی اومده، می فهمیدم دردش چیه اما درد تو بدتر از درد من نیست! به خدا قسم نیست…

وقت مناسبی واسه این که بخوام براش توضیح بدم نبود، اما شاهرخ وقتی سکوتم رو دید این بار یقم کشید سمت خودش و دوباره محکم کوبید به دیوار که بیشتر از سر ی قبل دردم گرفت و باعث شد اخمم غلیظ تر بشه .

درحالی که نفس نفس می زد با عصبانیت داد زد.

_با او دختر بدبخت چی کار کردی شاهین!

چند لحظه چشم هام رو به هم فشردم، دیگه بسه اسمش رو آنقدر جلوی من نیارید که بدجور تو قلبم جنگ!  

با دستم یک ضرب کوبیدم به سینش که ازم فاصله گرفت و با صدای کنترل شده ای درحالی که دستم رو به حالت تهدید جلوش تکون می دادم گفتم:

_این موضوع اصلا به تو ربطی نداره، همین الان از این جا برو وگرنه برات بد تموم می شه.

شاهرخ پوزخندی زد و یه قدم اومد جلو و گفت:

_بد شه؟ بدتر از الان؟ بیشتر از این می خوای حرمت هامون رو بشکنی؟ کوبید به سینه خودش و با عصبانیت ادامه داد:

_بیا بشکون لامصب بیا بشکون. فقط بگو چه غلطی کردی، چه بلایی سرش اومده چرا منو نمی شناسه؟ چرا اسمی از تو نمیاره؟ اون شب تو چه غلطی کرد؟

چشم هام روی هم فشردم و فقط تونستم دست هام رو مشت کنم، جور ی مشت کردم که چیز ی تا خرد  شدن استخوانم نمونده بود!

یادآور ی اون شب، اون روزها همش کابوسه، نمی خوام به زبون بیارم، نمی خوام به یاد بیارم، خیلی طول کشید تا تونستم خودم رو آروم کنم.

خیلی طول کشید تا تونستم دوباره سرپا بشم.

“مگر می شود شب رو بیدار باشم ولی یک دقیقه از فکر تو غافل بشم؟”  

با لحنی آروم تر از قبل بدون این که پرده چشم هام رو باز کنم گفتم:

_کار ی که لازم بود رو انجام دادم، تو نمی تونی درک کنی.

چشم هام رو باز کردم که شاهرخ سینه به سینم ایستاد، درست پشت به چراغ های روشن ماشین، نور از پشت سر بهش می خورد و کمی چهره اش رو تاریک نشون می داد.

با حرص برعکس صدای من گفت:

_کار لازم؟ کدوم کار لازم؟ یا شیرفهمم کن یا همین الان میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم، به خداوندی خدا قسم شاهین، میرم! تا الان هرچی دیدم وشنیدم و کشیدم برام کافیه یه کار ی نکن داد بزنم بگم برادرم مرد…

سرم بلند کردم و به چشم هاش نگاه کردم، چشم هایی که درستی حرف هاش روثابت می کرد، لب هام رو هم فشردم الان تو زندگی برام کی مونده غیر شاهرخ؟ لعنتی چرا با رفتنت منو تهدید می کنی؟  

چشم هام رو دوباره بستم ،یه جورایی می خواستم از چشم هاش فرار کنم. مردد بودم هنوزم عقیدم بر این که زمان درستی نیست اما باید که یه روز ی بهش بگم؟ ظاهر میگه من خودخواهی کردم، غرورم رو به خیلی چیزا ترجیح دادم.

اما ای کاش می تونستم از حال خرابم به کسی چیز ی بگم. با وجود سخت بودن این موضوع که  بخوام فقط یکم  از طوفان درونم رو بیرون بریزم اما آروم گفتم:

_حافظش رو پاک کردم، هرچیز ی که از من و تو می دونست همش رو دستکار ی کردم.

وقتی حرفم رو کامل زدم برگشتم سمت صورتش تا عکس العملش رو ببینم، الان توقع هر چیز ی و یا هر حرفی رو از جانبش داشتم .

بهت زده و با چشمای گرد شده که گوشه گوشه اش ناباور ی رو جار می زد ،یک قدم رفت عقب و با دستش به من اشاره کرد.

_شاهین..ت..تو چ..چی کار کردی؟ چرا…بازیش…د..دادی؟  بازیش دادم این چی می گه؟

کنترلم رو از دست دادم، نه این یکی رو نمی تونم تحمل کنم، باهرچی بتونم کنار بیام با این نمی تونم!

بدتر از خودش داد زدم.

_اون زمان که خودم رو کشتم تا ولم کنی و بر ی، اون زمان که فهمیدی تبدیل به چی شدم چرا نرفتی؟ یادته وقتی بال هام رو دیدی چی گفتی؟ حرف هات یادته؟ چه طور توقع داشتی بزارم بفهمه که چی شدم؟ من بهترین کار ممکن رو کردم اون باید من رو فراموش می کرد باید یادش می رفت.

شاهرخ کمی خودش رو جمع جور کرد و گفت:

_اون عاشقت بود لعنتی! به خاطره توعه که سونیا دنبالشه، به خاطر توعه که پدر و مادرش مردن تو زندگیش و نابود کردی.

با عصبانیت بهش نگاه کردم، حرف هایی رو می گفت، که به حق بودن رو تا آسمون داد می زد، درسته من زندگی هلنارو نابود کردم، من باعث این همه اتفاق بد تو زندگیش شدم.

اما کار ی نمی تونم بکنم، من هدف زندگیم انتخاب کرد.

انتخاب کردم که از این مسیر رو برم، مسیر ی که شاید تهش تا خِرخِره برم تو گند و کثافط، اما نمی خوام کس دیگه ای مثل شاهرخ و حتی اون دختر از همه جا بی خبر هم با من غرق بشند.

_آره عاشق بود برای همین این کارو کردم من دیگه دوستش نداشتم خیلی وقته برای من مرده .

شاهرخ اگرم الان ازت خواستم مراقبش باشی، به خاطر گذشتش وگرنه دوزار برام ارزش نداره! برام مهم نیست اگر سونیا بخواد بلایی سرش بیاره. خیلی چیزا عوض شده…

پشت بهش کردم و با قدم های محکم به سمت خونه قدم برداشتم، دیگه نمی خواستم چیز ی بشنوم!

اون روزا، اون عاشقی، اون دختر ی که یه زمانی به خاطرش حاضر بودم هرکار ی انجام بدم، مرده.

اون عشق اشتباه بود باید همون اول به حرف بابا گوش می کردم، وقتی بهم گفت اون هم سطح تو نیست، وقتی زد تو گوشم گفت دور این دختر خط بکش باید به حرفش گوش می کردم.

همه دخترا لنگه هم اند همشون مثل سونیا فقط با هوس میان جلو، به خاطر پول ، تو این دنیا به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد.

به در که رسیدم صدای شاهرخ از پشت سرم باعث شد چند لحظه ای بایستم. با صدای گرفته که صدو هشتاد درجه با چند دقیقه قبل فرق می کرد .

_دیگه نمی شناسمت شاهین، تو هیچ شباهتی به برادر من ندار ی! خیلی خودخواهی برات مهم نیست که چه بلایی سر زندگی این دختر اومده؟

شاید اگر مثل قبل بودم و این مسائل برام پیش نیومده بود با این حرفش دلم می گرفت! بی تفاوت ترین لحن ممکن رو تو صدام ریختم و گفتم:

_نه برام مهم نیست.

محکم در حیاط رو بهم کوبیدم و باقدم های تند برگشتم تو عمارت، درحدی عصبی بودم که نمی دونستم چیکار کنم…

لعنت به من، لعنت به زندگی، لعنت به همتون که من رو درگیر همچین طلسم شومی کردید.

لعنت به منی که حقم مرگ بود و گریختم، اشتباه کردم اونم اشتباه خیلی بزرگی که قابل جبران نیست، قابل برگشت نیست!

برای خالی کردن حرصم میز کوچیکی که کنار مبل بود برداشتم و کوبیدمش به دیوار، بی ارزش ترین چیز های دم دستم، گرون قیمت ترین اشیا این خونه بودن!

از سرصداهای ایجاد شده دانیار و علیسان هراسون اومدن تو سالن اما، از دیدن من تو این وضعیت چشم هاشون گرد شد.

حالم خراب بود خیلی خراب…

ا دستم رو روی میز بزرگ وسط سالن گذاشتم و روش خم شدم جور ی که بیشتر وزنم روی میز قرار گرفت.

_شاهین، چیشده حالت خوبه؟

چشم هام رو روی هم فشردم، بدون توجه به سوال و لحن نگران دانیار با صدایی که دورگه شده بود لب زدم.

_چراغا، همش رو خاموش کن.

نور داشت اذیتم میکرد و این یعنی فاجعه! فاجعه ای که حتی خودم درست حسابی نمی فهمم یعنی چی…

با یکم مکث صدای قدم هایی تو سالن پیچید، همزمان با خاموش شدن تمام چراغ های سالن چشم هام رو باز کردم، صدای قدم های آروم و با احتیاط دانیار که داشت به سمتم می اومد، باعث شد بدون این که کامل برگردم، از سرشونم بهش نگاه کنم.

چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت که با دیدن چهرم سرجاش ایستاد، ناخوداگاه پوزخندی گوشه لب هام نقش بست.

باهمون صدای دورگم خطاب قرارش دادم.

_همین الان یکی از دخترا رو برام حاضر کن.

این بارعلیسان قدمی جلو گذاشت و باشک و دودلی درحالی که دستش رو روی شونه دانیار میذاشت گفت:

_تو الان حالت درست حسابی نیست! فکر نمیکنم اصلا فکر خوبی باشه که بخوای…

قبل از این که جملش رو تموم کنه با عصبانیت چرخیدم سمتشون، هیچ کس حق نداره تو کارای من دخالت کنه، اصلا به کسی اجازه دخالت نمیدم! جور ی داد زدم که صدام تو کل عمارت پیچید و حنجرم کمی سوخت.

_من نظر تورو نخواستم! تا پنج دقیقه دیگه یکی رو میفرستی به اتاقم، وگرنه…

دستم رو به حالت تهدید جلوشون تکون دادم و با همون صدای بلندم ادامه دادم:

_بلایی به روزگار جفتتون میارم، که از به دنیا اومدنتون پشیمون بشید.

بدون توجه به نگاه هاشون که شاید چیز ی فراتر از نگرانی رو نشان میداد، از پله ها به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم به هم کوبیدم، نمیتونم خودم آروم کنم. سرم رو با دستام گرفتم فشار ی بهش وارد کردم، بلکه درد وحشتناکش  کمتر بشه اما این چیزا من رو آروم نمیکرد.

به سمت تراس رفتم و با چندین نفس عمیق، مقدار زیادی اکسیژن به ریه هام دعوت کردم. آنقدر نفس عمیق کشیدم و چشم هام رو بسته نگه داشتم تا فقط یکم ضربان قلبم آروم شد.

نفس هایی که مثل گردباد به جون دریای وجودم افتاد و در انتها، موج های بلندی بود که به ساحل قلبم میکوبید.

کل معادلات زمین الان برام مجهوله، من مثل عدد صفرم در هرچی ضرب شم اونم مثل خودم نابود میکنم.

چیکار کردی شاهرخ! امشب وقت خوبی نبود لعنتی! چیز ی تو گلوم چنگ میزد که شاید اسمش رو بشه بغض گذاشت.

لعنت به بغضی که نمیشکنه و عوضش کمرم رو میشکنه.

سرم رو انداختم پایین در حالی که داشتم میجنگیدم برای آروم شدن درونم، خاطرات گذشتم مثل فیلم جلوی چشم هام پرده بست.

با صدای در دست هام رو بیشتر به نرده جلوی تراس فشردم، دانیار نباید به حرفم گوش می داد.

_سلام شاهین جان.

صدای پر از نازش تمام حس هایی که با بدبختی می خواستم سرکوب کنم رو قلقلک دادم، پشیمون میشم اما دیگه مهم نیست.

با رها کردن نرده سرم رو بالا گرفتم، خیلی کار دارم امشب یا این آرومم میکنه یا زیر دستم جون میده.

چرخیدم سمتش، لباس آبی دکلته و تنگی که تنشِ بدجور حالم رو منقلب کرد.

چشم هام رو کمی ریز کردم و با دو قدم سینه به سینش ایستادم، موجود ظریف و زیبایی که فوق العاده دلفریبه.

اخمی کردم و دستم رو زیر چونش گذاشتم، آروم سرش رو بلند کردم. لبخند پر از ناز ی بهم زد که لب های صورتی و برجسته اش رو کشیده تر نشون داد.

بدون ول کردن چونش با صدای خش دار ی لب زدم.

_امیدوارم بتونی راضیم کنی.

با طناز ی زیاد چشم هاش رو چند بار روی هم فشرد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

_راضیت میکنم عشقم!

پوزخندی به حرفش زدم، روی نوک پاش بلند شد پیشقدم شد برای بوسیدن کسی که هدفش از اوردنش به این جا این چیزا نیست.

قبل برخورد لب هاش دوتا دستم رو روی شونه اش گذاشتم  و بالحنی که می دونستم کم کم برای شنونده ها ترسناک میشه گفتم:

_توام لنگه سونیایی، می دونی من دخترای مثل تورو واسه اونی که فکرش رو می کنی نمیارم؟

متعجب نگاهم کرد که مجال ندادم و پرتش کردم رو مبل سه نفره کنار پنجره، شکه  از حرکت ناگهانیم نتونست مقاومت کنه و با کمر رو مبل افتاد.

تیشرتم رو از تنم درآوردم و اجازه دادم دوتا ابال سیاهم وحشت رو ذره به ذره به وجود این طعمه کوچولو تزریق کنه!

شکه نگاهم میکرد کم کم لابه لای چشم هاش ترس رو دیدم که بهش هجوم آورد.

ترسشون دوست دارم…

جیغ کشید و خواست از رو مبل بلند شه که دوتا دستش گرفتم و کشیدمش سمت خودم، با وحشت و اشکی که از چشماش روانه شده بود لب زد.

_تر..خ..خدا…و..ولم…کن…ت..تو ..دیگه….چ..چی…هستی؟

تمام وزنم رو روی بدنش انداختم و همون طور مسخ شده به گلوش خیره بودم آروم گفتم:

_من کابوسم، کابوسی که تو روشنایی زندگیت مثل مردم عادی زندگی میکنه اما عادی نیست، بلکه شکارچیه و کارش صید کردن طعمه های جدیدِ .

تا بخواد درک کنه چی گفتم، گردنش رو گاز گرفتم و اجازه دادم قطر های شیرین خونش جون دوباره ای بهم ببخشه!

از گاز ی که گرفتم انگار حسابی دردش اومد شروع کرد به جیغ کشید و این بیشتر تحریکم میکرد واسه نوشیدن، نیشم رو بیشتر تو گردنش فشار دادم، هر قطره منو حریص تر و البته قوی تر می کرد برای گرفتن انتقام!

با تمام توانم به خون داخل رگ هاش حمله کردم یکم که گذشت دست از تقلا برداشت و تونستم دست هاش ول کنم ،یک دستم رو گذاشتم زیر کمرش و بیشتر به خودم فشارش دادم، حس کاهش ضربان قلبش زیرقفسه سینم برام لذت بخش بود!

دلم می خواست بیشتر بخورم اما نمی خواستم بمیره، سرم رو از گودی گردنش کشیدم بیرون که چشم تو چشم با موجود نفرت انگیز ی شدم که این بلارو به سرم آورد.

از دیدنش اخم هام در هم شد هیچ دلم نمی خواست همچین صحنه هایی رو ببینه، دوست نداشتم اون حس رضایتی که یعنی داره به هدفش میرسه رو تو چشم هاش ببینم.

خودم رو از رو دختره کشیدم کنار و صاف ایستادم، فرانسیس لبخند چندشی به روم زد و چند قدم بهم نزدیک شد و گفت:

_بد موقعه اومدم نه؟

دستی دور دهنم کشیدم که هنوزم خونی بود با حرص چند لحظه نگاهم رو به زمین و بعد به چشم هاش انداختم و گفتم:

_تو همیشه بدموقع میای، می دونی که؟ با خنده گفت:

_انگار توام از تاریکی دیگه داره خوشت میاد مگه نه؟

هیچ حواسم نبود که اتاق تو ظلمات کامله، جوابی بهش ندادم خودم می دونستم دارم بدبخت تر از اینی که هست میشم و تمامش زیر سر اینِ  و من هیچ کار ی نمیتونم کنم.

پشت بهش کردم و همون طور که با دستمال صورتم رو از خون رنگین و شیرین اون دختر پاک می کردم گفتم:

_اگر حرفی می خوای بزنی بزن و برو  امشب از اون شب هایی که اصلا حوصله ندارم.

فرانسیس چند قدمی اومد جلوتر، از صدای قدم هاش می شد فهمید که زیادی عجله داره واسه رسیدن در کنارم، به سمتش چرخیدم که سرجاش ایستاد و خیره چشم هام شد.

دیگه مثل قبل از چشم هاش نمی ترسیدم الان می تونستم بدون لحظه ای ترس و لحظه ای لرزش به صورتش خیره شم.

شنل بلند و سیاه رنگش روی زمین کشیده می شد و جدیدن، پوست گرگی روی دوشش جا گرفته که قبلا نبود.

_می دونم حالت زیاد خوب نیست و حوصله ندار ی…  

به دختر ی که بی جون روی مبلم افتاده بود و خیلی آروم نفس می کشید اشاره ای کرد و ادامه داد:

_کاملا مشخصه، اما خیلی کنجکاوم بدونم که چی باعث شده تا این حد ناراحت و عصبی بشی؟ دست به سینه یه قدم رفتم جلوتر و کمی سرم رو بالاتر گرفتم. بدون توجه به سوالی که پرسید گفتم:

_فردا صبح میرم سراغ پناهی، زیاد طول نمی کشه کارش رو تا آخر هفته تموم می کنم  اما تا قبلش نیا این جا چون من خیلی کار دارم و باور کن اصلا حوصله ندارم بخوام ببینمت.

لبخند کمرنگی بهم زد و دست هاش که پر از زخم های کوچیک و بزرگ بود رو بلند و آروم کلاه روی شنلش رو کنار زد.

برای اولین بار واضح تونستم صورتش رو ببینم، برعکس دست هاش که پر از زخم و جراحتِ صورتش کوچک ترین زخمی نداشت، موهای سرش کمی غیر عادی به نظر می اومد بخشیش پرپشت بود و طرف دیگش کم پشت.

نگاه خیرم رو از چهرش که برام واقعا تازگی داشت گرفتم و به دستش نگاه کردم.

_چه بلایی سر دستات اومده؟ خنده دیگه ای کرد و گفت:

_هروقت بهم گفتی چی تو رو تا این حد آشفته کرده منم درباره زخم دستام بهت میگم.

اخمی کردم و همون طور که به سمت اون دختر قدم برداشتم گفتم:

_نمی خوام بدونم، چون دوست ندارم جوابی بدم.

دستم رو روی نبضش کمی فشار دادم، می زد اما ضعی فِ بدون توجه به فرانسیس که با لبخند کمرنگی داشت همه جام رو برنداز می کرد، دختره رو رو دستم بلند و به سمت در اتاقم قدم های محکم برداشتم.

با صدای بلندی گفتم:

_دانیار…

چند ثانیه ای طول کشید که دانیار جلوی در اتاقم رسید، به اولین چیزی که نگاه کرد بال هام و بعد این دختره بود. از نگاهش می تونستم عصبانیت و سرزنش تشخیص بدم، چیز ی نگفت و شاید حرفی نداشت که بزنه!

_ببرش .

مردد و با اخم هایی که در هم گره خورده بود ازم گرفدتش، می خواست داخل اتاق رو نگاه کنه که سریع رفتم تو و در رو بستم. فرانسیس هنوز تو اتاق بود و دلم نمی خواست کسی ببینتش.

بدون توجه به فرانسیس که به بیرون و ماه نقره ای خیره شده بود، بال هام رو جمع و روی مبل نشستم.

_چند شب دیگه ماه کامل میشه، کنجکاوم بدونم سراغ گروه نقره میر ی یانه؟ ا دستم رو پشت گردنم به عنوان تکیه گاه قرار دادم و گفتم:

_چند وقتی هست که گم و گورشدن بچه ها نتونستن چیز ی ازشون پیدا کنن، اگرم بخوام برم سراغشون این ماه نمیشه، باید کار پناهی رو اول تموم کنم.

از پنجره فاصله گرفت و اومد نزدیکم ایستاد، ناخوداگاه با نزدیک شدنش اخم هام درهم کشیده شد ،نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:

_خوبه که می دونی کدوم واجب تره! من آخر هفته واسه بردن پناهی میام و اینم بدون فکر نکن امشب جواب سوالم رو ندادی، من نمیتونم بفهمم چه اتفاقی افتاده، فقط بدون اگر خودم بفهمم برات بد تموم میشه.

پوزخند صدا دار ی به حرف هاش زدم و سر ی تکون دادم، از حرص بود یا هرچیز دیگه دلم نمی خواست جوابش رو بدم.

بعد از رفتن فرانسیس خودم رو روی تخت پرت کردم و ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم، فقط می خوام بخوابم، به قدمت یک عمر زندگی، یک عمر نفس کشیدن خستم.

خاطرات کوچیک بزرگ زندگیم اصلا خود زندگیم مثل مارپله ای بود که تو کودکی باز ی میکردیم!

هر خونه ای که مار داشت برای من شد خاطره، خاطره ای که با افتادن مهرم تو اون خونه نیش خوردم. باز تاس روتو دستم میچرخونم و یه انتخاب دیگه، یه شانس دیگه و یه حرکت دیگه، بدون توجه به مار ی که باز داره با تمام توانش نیشم میزنه، بالا میرم.

تا به کلبه کوچک که به برنده میرسه، برسم. این کلبه کوچک که دیوارش میریزد، سقفش چکه میکنه، شیشه هاش شکسته، فکر می کنی ارزش جنگیدن و نیش خوردن دارد؟ نه، قطعا ندارد!

اما اگر تو همین کلبه کاهگلی یه صندقچه پنهان داشته باشی ارزش داره، شاید هم دیگه با ارزش نباشه یه مدت شده که فراموش کردم جنگیدنم واسه چیه؟

فقط دارم میرم به حرمت روزهایی که قراره من رو در بیشه ای به ظاهر زیبا در لجنزار گرفتار کنه.

آره اون بیشه زار سرابه، سرابی که دارم به خاطرش نیش میخورم و راه برگشت ندارم. چشم هام رو روی هم فشردم و همزمان آب گلوم قورت دادم. فردا خیلی کار دارم خیلی زیاد….

 ***

کتم رو از روی صندلی چنگ زدم و سریع همون طور که میپوشیدمش از پله ها اومدم پایین که صدای دانیار باعث شد  چند لحظه ای صبر کنم، سرش تو گوشی و پایین پله ها درحالی که یک دستش روی نرده قرار داشت، ایستاده بود.

کتم رو مرتب و چندتا پله باقی مونده روی طی کردم و منتظر کنارش ایستادم.

_شاهین همین الان بچه ها ایمیل زدن گفتن رضا سعیدی داره میره شهرستان دیگه نمی خواد نگرانش باشی خیالت از بابت…

همزمان که سرش رو بلند کرد حرفش نصفه موند، به چهرم خیره شد و ابروهاش بالا پرید.

_خب، بقیش بگو کی قراره برگرده؟

دستش آورد پایین و یه قدم اومد جلوتر و با تعجب جواب داد:

_چند هفته دیگه؛ شاهین خودت رو تو آینه دیدی؟ از سوالش جا خوردم خواستم چیز ی بگم که سریع گفت:

_مگه صبح چیز ی خوردی؟ چرا چشم هات به حالت اول برنگشته؟

یک تای ابرو هام بالا پرید، اول متوجه منظورش نشدم. برای فهمیدن موضوع از کنارش رد شدم وجلوی آینه ای که نزدیک آشپزخونه بود ایستادم.

با دیدن رنگ چشم هام که از قهوه ای روشن به عسلی با رگه های قرمز پر رنگ تغییر کرده، انگار آب یخ ریختن رو کل هیکلم!

من صبح اصلا تغذیه نکردم در حالت عادی چشم هام تغییر نمیکرد فقط زمانی که تحریک می شدم یا بال هام رو به رخ میکشیدم کلا قرمز می شد! اما الان رنگ قرمز قاطی رنگ اصلی چشم هام شده وحسی داخل دلم می گه این خوب نیست.

دانیار تو سکوت نگاهم میکرد، انگار اونم هنگ کرده برگشتم سمتش و گفتم:

_من امروز با پناهی قرار دارم سریع برام لنز جور کن.

دستی به ته ریشش کشید و با مکثی که نشان از مردد بودنش میداد گفت:

_چرا یهو این جور ی شده؟  

با کلافگی دستی داخل موهام فرو کردم و دوباره به چشم هام که از تو آینه بدجور حالم رو دگرگون کرد نگاه کردم.

_نمی دونم دانیار واقعا نمی دونم درهرحال وقت ندارم، دیر میشه برام لنز بیار. این جور ی برم همه می فهمند من چیم به اندازه کافی اون پسره برام نگرانی درست کرد نمی خوام کس دیگه ای بهم شک کنه.

دانیار سر ی تکون داد و از سالن بیرون رفت.

درک نمیکنم چرا این طور ی شده، فکر نمیکنم عادی باشه تو این دوسال خورده ای تاحالا این مورد برام پیش نیومده.

نگاهی به ساعت انداختم که نزدیک هفت و نیمِ  جلسم تو شرکتش ساعت نه، هنوز وقت داشتم.

روی مبل نشستم و پام رو بی صدا تکون دادم و خیره تابلو روبه روم، که تصویر یه دختر رو تو جنگل نشون میداد که با سگس باز ی میکنه شدم.

یادم نیست این تابلو وقتی این جا رو با تمام وسایلش بهم داد، بود یا بعدش کسی بهم کادو داد.  فقط می دونم منظرش اعصابم رو خورد میکنه، جنگلش منو یاد گذشته های نه چندان دور می ندازه!

طی یک تصمیم آنی از جام بلند شدم و رفتم سمت اون تابلو، دست بردم و از رو دیوار برش داشتم و به صورت برعکس به دیوار تکیش زدم.

همزمان صدای باز شدن در و اومدن دانیار به داخل سالن، باعث شد به سمتش برگردم.

اول یه نگاه به تابلو کرد اما بی تفاوت اومد سمتم و جعبه پلاستیکی که مشخص بود برای لنزه رو به سمتم گرفت.

_اینارو فعلا استفاده کن امروز بگذره فردا برات سفارش میدم.

جعبه رو ازش گرفتم و آروم درش رو باز کردم، تقریبا رنگش نزدیک چشم های خودم بود، فقط کمی تیره تر، امیدوارم پناهی رنگ چشم هام رو یادش نباشه.

چرخیدم سمت آینه و دوتا  لنز رو روی چشم هام قرار دادم، رگه های قرمز چشم هام رو کاملا گرفت و خیالم رو راحت کرد که حداقل امروز خراب نمیشه.

وقتی از بابت چشم هام مطمئن شدم سمت در رفتم و درهمون هین دانیار خطاب قرار دادم.

_من میرم حواست به همه چی باشه اگر تونستی یکی رو بزار مراقب سعیدی باشه.

منتظر جوابی از جانبش نشدم، سوار ماشینم شدم و سریع از عمارت زدم بیرون، اگر امروز به خوبی پیش بره خیلی جلو میفتم، فقط امیدوارم مشکلی واسه این خِرفت پیش نیاد و حتما تو جلسه شرکت کنه.

آینه جلوی ماشین رو یکم سمت صورتم چرخوندم، تغییر کردن رنگ چشم هام یکم نگرانم می کنه .

اما الان وقت ندارم که بخوام به این موضوع فکر کنم چشم از آینه گرفتم و نگاهم رو به جاده که برعکس ظهرها خیلی خلوت تر به نظر میاد انداختم.

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو لبه پنجره گذاشتم و بهش تکیه زدم، تمام طول مسیر نقشم و برنامه هام مرور کردم هیچ چیز ی نباید اشتباه بشه، از این که این پسره رفته شهرستان و نیست احساس خوبی دارم خوشم نمیاد کسی برام دردسر درست کنه.

قطعا اگر بازم می دیدمش یه بلایی سرش می اوردم.

حدود نیم ساعت بعد جلوی شرکت پناهی رسیدم، اخمی بین ابروهام نشوندم و ماشین رو داخل خود محوطه پارک کردم و با قدم های محکم وارد خود شرکت شدم.

سوار آسانسور شدم و از تو آینه جهت اطمینان یک بار دیگه با دقت به چشم هام نگاه کردم ،خوشبختانِ چیز ی معلوم نبود اما نمی دونم چرا براش نگرانم…

گوشیم رو از جیبم درآوردم و یه پیام برای دانیار فرستادم.

“همین الان رسیدم شرکت، بقیش با خودت”

با توقف آسانسور گوشی رو تو دستم فشردم و به سمت میز منشی قدم برداشتم.

دیزاین ساده و نسبتا شیکی داشت، ناخوداگاه با بوی عطر نسبتا تندی اخم هام در هم  شد، نگاهی به خانمی که بهش می خورد منشی باشه انداختم.

چینی به بینیم دادم و رو بهش با صدای خشک و جدی گفتم:

_برای دیدن آقای پناهی اومدم.

منشی که یک خانم نسبتا جوان بود از بالای عینکش نگاهی بهم کرد، خودکارش رو با ظرافت تو دستش تاب داد و آروم گفت:

_اسم شریفتون؟

دستی به بینیم کشیدم  بوی عطرش بدجور رو مخم بود، گفتم:

_محسنی.

نگاه عمیقی به سرتا پام کرد وگوشی کنار دستش رو برداشت، وقتی اون داشت هماهنگی ها رو می کرد از میزش فاصله گرفتم و نزدیک دیوار ایستادم.

فکر کنم با عطر دوش گرفته، چه خبرته آخه؟  

کمی که گذشت با صدای ظریفش چشم از زمین گرفتم و به صورتش نگاه کردم.

_آقای پناهی، منتظرتون هستن بفرمایید داخل.

سر ی به معنی فهمیدن تکون دادم و برای این که بیشتر از این عطرش اذیتم نکنه سریع سمت اتاقش رفتم، چند تقه ای به در کوبیدم.

_بفرمایید تو.

سعی کردم اخمی که روی صورتم بود رو کمی مهار کنم که نمی تونه برعکس رفتارم تظاهر به راضی بودن شرایط کنه، دراتاق رو آروم باز کردم و با قدم های شمرده و سنگین داخل رفتم.

برخلاف دیزاین ساده بیرون و سالن، داخل شیک تر و البته شلوغ تر، اولین چیز ی که بدجور تو چشم می اومد تابلو نسبتا بزرگی بود که درست پشت سرش قرار داشت و تصویر یک شیر کوهی رو به نمایش گذاشته بود.

جلوی در ایستادم که پناهی عینکش رو از چشم هاش کنار زد و با لبخند از جاش بلند شد. این پیرمرد زیادی خوش پوشِ، دستی به یقه کتم کشیدم و به سمتش قدم برداشتم.

دستش رو به سمتم گرفت و به گرمی گفت:

_سلام شاهین جان، خوشحالم که دوباره می بینمت.

متقابل لبخندی به روش زدم که حس می کنم شبیه هرچیز ی بود به جز لبخند.

سر ی تکون دادم و گفتم:

_همچنین جناب پناهی، منم از دیدار دوبارتون خوشحالم.

لبخند دیگه ای زد و با فشار آرومی دستم رو ول کرد.

_بشین پسرم، سرپا نمون.

میز بزرگ دایره ای شکل وسط اتاق رو دور زدم و نزدیک ترین صندلی کنارش رو کمی جلو کشیدم و روش نشستم.

چند برگه ای که روی میزش بود رو سریع جمع کرد و تو کشو گذاشت و درهمون هین گفت:

_باید اعتراف کنم وقتی آقای مبینی درباره سرمایه گذار ی و حمایت های مالی بی شمار شما گفت اصلا نمیتونستم باور کنم.

لبخند کجی زد و درحالی که دستش رو تو هم قلاب می کرد ادامه داد.

_برای یه جوون تو سن و سال شما همچین ثروت و موفقیت هایی یکم غیرقابل باوره، من وقتی سن تو بودم تو شرکت داروساز ی آبدارچی بودم و الان تازه به چیزهایی که تو دار ی رسیدم!

نگاهم رو به زیر انداختم و پوزخندی کنج لبم جاخوش کرد.

تو حرف هاش کنایه داشت و مشخصه خیلی خوشش نمیاد من با کمپانیشون کار کنم.

خب حقم دار ی وقتی همین جوون کم سن و سال زندگیت با خاک یکسان کرد اون وقت می فهمی بدبختی و از دست دادن تمام چیزهایی که بعد مدت ها بدست آوردی چه طعمی داره!

_شما لطف دارید.

از لحن خشک و مغرورانم ابروهاش بالا رفت و درحالی که انگشت اشارش روی لب هاش قرار میداد موشکافانه نگاهم کرد. به نسبت قبل با لحن دوستانه تر ی گفت:

_خب پس بهتره درباره پروژه جدید باهم صحبت کنیم. همون طور که در جریان هستی قراره یه محموله از آمریکا و سوئد وارد کنیم. این یکی محموله یکم با بقیه متفاوته و دقت زیادی لازم داره.

یکم به سمت دسته صندلیم خم و بهش تکیه زدم.

_بار محموله چیه؟ لبخند مرموز ی زد و گفت:

_خب یه مقداریش دارو وارداتیِ  و یکی از بیمارستان های خصوصی چند دستگاه  برای پیوند قلب سفارش دادند.

با این حرفش یه جورایی خندم گرفت. دستگاه پیوند قلب؟

همش دروغه، اصل این محموله مواد پوششی برای تبدیل شوندهای انجمن و یه سر ی اسلحه برای کشتن خون آشام است.

چقدر اینا من رو احمق فرض کردن! مثلا من نمی دونم دارن چه غلطی میکنند!

پناهی که با دیدن لبخند محو روی صورتم حسابی متعجب به نظر می اومد، کمی به سمتم خم شد و درهمون حالت با صدایی که انگار می خواد یه چیز عجیب کشف کنه گفت:

_چیز خنده دار ی گفتم شاهین جان؟

طبق عادت دستی دور دهنم کشیدم و با خونسردی تمام به صندلیم تکیه دادم.

چیز خنده دار که تا دلت بخواد زیاده، حتی تصور کشتن و از دست دادن تمام دارایی هات باعث می شده از ته دل بخندم!

سر ی به معنی نه، برای این که خیالش راحت شه من خول نیستم تکون دادم و گفتم:

_من هماهنگی های لازم رو با آقای مبینی کردم، اگه باهاشون صحبت کرده باشید حتما بهتون گفتن ،که من از اولش که شریک شما و کمپانیتون شدم، اعلام کردم که نمی خوام مستقیم تو مسائلتون شرکت کنم، الان درحال حاضر شرکتی که با برادرم تاسیس کردم و به اندازه کافی وقتم رو پر میکنه.

الان هم واسه محموله نیومدم.

کمی چشم هاش رو ریز کرد. موشکافانه و با دقت به حرف هام گوش میداد و انگار با این چند کلمه آخرم حسابی کنجکاوش شد.

_خب اگه برای محموله نیومدی، پس دلیلت واسه دیدار با من چی بود؟ لبخند دندون نمایی بهش زدم و گفتم:

_می خواستم با خودتون شریک بشم، البته اگر مایلید!

رسما با این حرفم وارد بُعد هنگیت رفت، با چشم های گرد دستی به ریشش کشید و همه جای صورتم رو به رگبار نگاه های متعجبش گرفت.

انگار می خواست مطمئن شه من شوخی نمیکنم. چند لحظه ای صبر کردم تا خودش حرف بزنه که البته یکم طول کشید تا دهنش برای حرف زدن باز بشه.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن