رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 14

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

کسی که بعد از پدرم، تنها پشتوانه و حامی ام بود رو خیلی دوستش دارم!

اون نه تنها برادرم بود، بلکه دوستِ صمیمی ام در روزهای سخت بود!

بخاطر شباهتی که به مامانم داشتم، پدر خیلی روی من حساس بود و نمی ذاشت هر جایی از روستا برم.

ولی من صحرا بودم و عاشقِ ممنوعه ها…

روز ی که پدر برای کار ی باید شهر می رفت، من رو به برادر بزرگ ترم، محسن سپرد.

 من هم از فرصت استفاده کردم و برادرم رو راضی کردم که بذاره به روستا برم.

مخالفت کرد.

می دونستم ولی با این حال…

برای اولین بار، فقط بخاطر اون پسر و دلی که بی تابِ دوباره دیدنش بود، دروغ گفتم!

 

یک سال پیش، به پدرم پیشنهاد دادم که برای بچه های روستا، مدرسه ای تأسیس کنه.

کمی تردید داشت. اما وقتی اصرار من رو توی این کار دید، بالاخره قبول کرد.

 

به همین دلیل بهونه بچه ها رو گرفتم و بهش گفتم فقط دوساعتِ می رم و برمی گردم.

قبول کرد.

با کلی اصرار و شرط و شروط هایی که گذاشته بود .

 

اولین بار، زیر ِ درخت بیدمجنون دیده بودمش.

برای همین دوباره اون جا رفتم.

قبل از این که برم، پشتِ دیوار ی پنهون شدم.

و یواشکی زیر نظر گرفتمش.

دوست داشتم حرکات و رفتارش رو ببینم؛ چون از نزدیک، از فرط خجالت نمی تونم به چشم هاش خیره بشم و حرف هام رو بهش بزنم.

 

خیلی حیرت انگیز بود!!

منی که کم پیش می اومد این قدر خجالت زده بشم، در مقابلش خودم رو می باختم.

و اگه خجالت هم نمی کشیدم؛ بلکه این چشم هاش بود که من رو وادار می کرد سر به زیر بشم و به چشم هاش خیره نشم.

چشم های تیله ای مشکیِ  شب رنگش، این قدر نافذ و ستاره بارون بود که نمی تونستم به چشم هاش خیره بشم.

 

دست از فکر کردن برداشتم و پرسروصدا، آبِ دهانم رو سخت قورت دادم.

دست هام که از فرطِ استرس، عرق کرده بود رو به سمتِ روسر یِ  یاسی رنگم بردم.

گره روسریم رو کمی شل کردم تا  

تا التهابِ گرما و سرخی صورتم حداقل کمی، کمتر شه.

 

با قامتِ بلند و کشیده و شونه های پهنِ مردونه اش، به تنه درخت تکیه داده بود.

سرش پایین بود و چندتار بلند ِ موهای قهوه ای رنگِ روشنش، جلوی پیشونیش سایه بون شده بود.

و چقدر این حالتش جذاب و خواستنی بود!…

با نوِکِ کفشش، سنگ ریز ی که جلوی پاش بود رو به باز ی گرفته بود.

هر دختر ی که از این سمت عبور می کرد. چندین لحظه، فقط خیره نگاهش می کرد.

باید هم بهش خیره می شد.

اگه خیره نمی شد.

 

 

هم جای تعجب داشت!

چهره ی مردونه و چشم های نافذ و مشکیِ  شب روانش، چیز ی بود که هر نگاهی رو به خودش خیره و مجذوب می کرد.

 

یک لحظه به خودم اومدم.

من صحرا بودم،

صحرا سست و ناتوان نبود.

من همون صحرای با شجاعت و بی پروا بودم.

همون صحرایی که بدونِ هیچ ترس و واهمه ای، حقیقت رو به زبون می آورد.

نباید مثل این ترسو ها این پشت قایم می شدم و کسی که حتی نمی شناختمش و خیلی دوستش داشتم رو قایمکی دید می زدم.

 

نفسِ  گره زده ام رو پرشتاب از سینه ام رها کردم و با قدم های محکم به سمتش رفتم.

انگار متوجه قدم هام به سمتش شده بود، چون یک مرتبه سرش رو بالا گرفت.

همین که نگاهم کرد همانا…

و ایستادنِ  قلبم یک مرتبه همانا…

همه حرف هایی که همین چند لحظه پیش، به خودم می گفتم.

با دیدنش و با اون نگاهی که انگار می خواست عمقِ نگاهم رو ببینه، دود شد رفت هوا!

درسته من همون صحرا بودم!

اما…

تنها فقط در مقابلِ این پسر، انگار یک نفرِ دیگه بودم.

 

برای اولین بار، تونستم باهاش حرف بزنم.

طنینِ  صداش این قدر گیرا و مردونه بود که هرکسی محو ِ صداش می شد .

سعی می کردم مستقیم به چشم هاش خیره نشم.

 

این دو ساعت، خیلی زود گذشت.

طور ی که نفهمیدم هر ثانیه اش چطور به این زودی گذشت!

وقتی اسمش رو به زبون آورد.

سخت توی فکر رفتم.

شاهرخ…!

 

قبل از رفتن، با همون صدای بم و بی قرارش گفت:

_ هیچ وقت به چشم های هیچ مردی مستقیم خیره نشو!

چون وقتی خیره بشی، ممکنِ اون هم گرفتار ِ این چشم های سبز چمنی بشه!

 

درست و دقیق یادمه؛ با گفتنِ این حرفش، چنان گونه هام از حرارت و گرما سرخ و گلگون شده بود که سریع سربه زیر شدم.

 

هنوز چندقدمی دور نشده بودم که یک دفعه وقتی سرم رو بالا آوردم.

چشم هام قفلِ چشم های ِ عصیانگر ی شد که ازش خون می بارید.

با دیدنِ  محسن، برادرم.

اون هم با دیدنِ  من و شاهرخ، با چشم های گرد شده و با ترس بهش خیره شدم.

 

هر قدمی که به سمتم برمی داشت، انگار گوشتی از تنم رو جدا می کردن.

با شرم سرم رو پایین انداختم.

از استرس دست هام رو بهم گره زدم.

ترس نداشتم.

به هیچ عنوان!

من که خطایی نکرده بودم. تنها فقط اومده بودم شاهرخ رو ببینم.

استرسم تنها فقط بخاطر این بود که به برادرم دروغ گفتم.

به اعتمادش خیانت کردم.

اون هم برای اولین بار…

 

وقتی که روبروم ایستاد.  

انگار نفسی نبود برای کشیدن، قلبی نبود برای تپیدن.

سنگین و ناآروم زمزمه کرد:

_ صحرا!

جرأت پیدا کردم و به چشم های سرخینش خیره شدم.

 

تنها فقط خیره نگاهم کرد و سر ی به نشونه تأسف تکون داد.

_ این بود اون اعتمادی که بهت داشتم!؟ چرا به من دروغ گفتی؟

اگه به برادرت دروغ گفتی اشکالی نداره، درکت می کنم ترسیدی اجازه ندم.

ولی تو که می تونستی به دوستت بگی!

مگه من و تو، قبل از این که رابطه خواهر و برادر ی داشته باشیم. با هم دیگه دوست نیستیم؟!

 

با لب های لرزون و با بغضِ توی صدام گفتم:

_ داداش من…

نذاشت چیز ی بگم و دستش رو به نشونه این که ” چیز ی نگو”  بالا برد.

 

نگاهش که به پشتِ سرم افتاد.

اون لحظه فقط آرزو می کردم، شاهرخ رفته باشه.

ولی وقتی داداشم به سمتش رفت، این طور نبود!

اون نامرد نبود و فرار نکرده بود.

محکم و پرغرور جلوش ایستاد.

هر دو سینه به سینه هم، با غرور و اخم های غلیظ و چهره ی گرفته اشون، بهم خیره شده بودن.

 

حس می کردم از قبل همدیگه رو می شناختن.

ولی این چه نفرتی بود که در چشم های هردوشون معطوف بود

چه نفرتی بود که برادرم محسن، دست هاش سفت و محکم، کنارِ پیرهنش مشت شده بود.

 

از بینِ  دندون های کلید شده اش غرید:

_ به یاد ندارم به شما بزرگمهر ها، اجازه ورود به روستای پدرم ارسلان امیر ی رو داده باشیم!

بدون هیچ سروصدایی و بدون این که حتی جیکت دربیاد از این جا می ر ی و دیگه برنمی گردی.

 

با جدیت و تحکمی که توی لحنش روان بود، به چشم های برادرم محسن خیره شد و لب زد:

_ به هیج وجه نمی رم!

 

محسن پوزخندی زد و به نیم رخِ شاهرخ خیره شد.

_ نکنه می خوای جوونت رو از دست بدی.

وقتی می گم برو یعنی برو!

تو که خیلی خوب می دونی، ما امیر ی ها رابطه ای با بزرگمهر ها نداریم و نخواهیم داشت.

نکنه پدرت که یک خانِ، اینو بهت نگفته!

 

با گفتنِ این حرفش نیشخندی گوشه لبش اومد.

حیرت کردم.

ساکت و بی حرکت سرجای خودم ثابت مونده بودم و به هردوشون چشم دوخته بودم.

یعنی چی؟!

شاهرخ پدرش خان بود؟

این چه دشمنی ای بود که این دو و روستا داشتن!

 

وقتی صدای رسا و محکمِ شاهرخ رو شنیدم.

 یک لحظه با شنیدنِ  حرف هاش، به گوش هام شک کردم.

_ منم زیاد خوش ندارم روستای شما بیام.

ولی بخاطر بی بی و کسی که من رو از بچگی بزرگ کرده بود و این جا مریض و بی کس مونده بود ،مجبور شدم بیام.

اما…

 

نگاهی به من کرد و ادامه داد:

_ بخاطر ِ خواهرت صحرا، دیگه پایِ  رفتنم نیست.

 

همین که این رو گفت، برادرم محسن با چشم های به خون نشسته اش نگاهی بهش کرد و با صدای تحلیل رفته اش فریاد کشید:

_ به چه جرأتی اسمِ خواهر

 

 

_ منو به زبون میار ی!!

اصلا تو می دونی دار ی با کی حرف می زنی؟ اصلا می فهمی دار ی چی به زبون میار ی؟!

مگه نمی دونی سال ها بعد از اون اتفاق و دشمنی ای که بینشون اتفاق افتاد، امیر ی ها با بزرگمهره ها هیچ رابطه و وصلتی نداشتند و ندارند.

 

حرف هاش مثلِ زنگی توی گوشم سپر ی شده بود.

دشمنی!

وصلت؟

چه چیز ی قبلا اتفاق افتاده بود که من اصلا خبر نداشتم و چه چیز ی رو نمی دونستم.

 

سکوتی بینشون برقرار شده بود؛ از این سکوت واهمه داشتم.

این سکوت به هیچ وجه خوب نبود!

 

چیز ی نگذشته بود که محسن به سمتم اومد.

نگاهش غم داشت.

_ همین الان می ریم عمارت.

همه این چیزایی که این جا دیدی رو فراموش می کنی.

نه تنها فراموش می کنی، بلکه از یاد هم می بر ی.

 

مکثی کرد و با سختی ادامه داد:

_ حتی…

انگشت اشاره اش رو به سمتِ شاهرخ نشونه گرفت.

_ حتی این پسر رو برای همیشه فراموش می کنی.

انگار که اصلا تا بحال ندیدیش و باهاش حرف نزدی.

میونِ  حرفش پریدم:

_ ولی داداش…

 

انگشتش رو به سمتِ لبم برد و مانعِ حرف زدنم شد.

_ می دونم چی می خوای بگی.

ولی این رو بدون، نباید دوباره شاهرخ رو ببینی.

نباید چیز ی بینتون اتفاق بیفته.

که اگه بیفته…

 

به چشم های حیرت زده ام چشم دوخت و ادامه داد:

وگرنه توی این روستا خون به پا می شه!

 

دستم رو محکم گرفت.

هنوز چندقدم نرفته بودیم که با صدای محزونِ شاهرخ، سرجای خودمون ثابت موندیم.

_ من کار ی به دشمنی و اتفاقی که سال ها پیش افتاد، ندارم.

من با تمامِ وجودم خواهرت رو می خوام!

صحرا رو دوست دارم.

و اگه این دوست داشتن، باعث بشه توی این روستا خونه به پا بشه.

این رو بدون که قبلش، توی قلبم خیلی وقته که خون به پا شده.

 

محسن دستم رو محکم کشید و با خودش برد.

لحظه ی آخر، سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم.

توی چشم های محزونش غم نشسته بود.

اما با این حال، لبخند ِ تلخی برای اطمینان بهم زد و چشم هاش رو محکم چندبار بهم فشرد.

 

 

یک هفته گذشته بود.

پدرم ارسلان خان ،یک هفته توی شهر بود.

برادرم محسن با من سرو سنگین بود و سعی می کرد در روز زیاد با من روبرو نشه.

یا اگه می شد، فقط حالم رو می پرسید و بعد کارهای روستا رو رسیدگی می کرد.

از شاهرخ خبر ی نداشتم.

دوست داشتم دوباره ببینمش.

از همه مهم تر این که توی گذشته چه اتفاقی افتاده بود که باعث شده بود این دو روستا این قدر باهم دشمنی داشته باشن و از همدیگه نفرت داشته باشن.

به طور ی که رفتنِ همدیگه به روستای هم رو هم ممنوع کرده بودن!

 

یک شب محسن به اتاقم اومد.

فکرکرده بود که خوابم برای همین به سمتِ در رفت. ولی هنوز دستش روی دستگیره ی در ننشسته بود که آروم صداش زدم.

تعللی کرد ولی بالاخره به سمتم برگشت.

از من دلخور بود و حق هم داشت.

 

_ چی توی گذشته اتفاق افتاده؟

چه چیز ی بین این دو روستا پیش اومده که این قدر نسبت بهم نفرت دارن.

وقتی چیز ی جز سکوت دریافت نکردم.

با تمنای توی لحنم گفتم:

_ خواهش می کنم داداش!

لطفا برام تعریف کن.

من باید بدونم.

دستی میون ِ موهاش کشید و کلافه گفت:

_ چرا می خوای بدونی؟!

گفتنش چه سودی برای تو داره صحرا؟ مگه بهت نگفته بودم همه چی رو فراموش کن!

همین که دستگیره در رو به سمتِ پایین گرفت و خواست در رو باز کنه.

بالاخره حرفِ دلم رو به زبون آوردم.

با سختی لب زدم:

_ من باید همه چی رو بدونم.

چون که من عاشقِ شاهرخ شدم!

 

با گفتنِ این حرفم، دستش روی دستگیره ی در خشک شد.

یک دفعه سریع به سمتِ تخت اومد و مقابلم روی زمین زانو زد.

و دست های سرد و یخ زده ام رو توی دست هاش حل کرد.

_ تو می دونی دار ی چی می گی صحرا؟

_ من دوستش دارم داداش.

چرا درکم نمی کنی؟

مگه تو خودت نبودی که می گفتی هر وقت کسی رو خیلی دوست داشتی یا عاشق شدی، اولِ مرتبه بیام و به تو بگم؟

مگه تو نبودی که همیشه می گفتی اگه همه مخالف باشن، همیشه پشتم می مونی و ازم حمایت می کنی؟ پس چی شد.

 

به چشم های مهربونش که حالا غم توش موج می زد، خیره شدم.

_ درسته من پایِ  همه ی حرف ها و قول هایی که بهت دادم می مونم.

ولی صحرا تو می دونی که این غیرممکنِ .

تو فقط یه اشاره یا اراده کنی هر کی رو که دوست داشته باشی رو برات جور می کنم.

ولی شاهرخ نه.

لطفا خواهر ی!

بخدا که خون به پا می شه؛ پدر سکته می کنه اگه بفهمه.

 

جدی و مصمم گفتم:

_ اول این رو برام بگو، چی توی گذشته اتفاق افتاده.

 

محسن برام تعریف می کرد و من توی شوک می رفتم.

محسن برام تعریف می کرد و من حیرت می کردم.

محسن تعریف می کرد و با گفتنِ چیزهایی که می گفت.

 اشک هام مثلِ لشکر ی، بی مهابا به سمتِ گونه ام تازیان می کردن.

 

گفته بود که این دو روستا، خیلی سال ها پیش رابطه اشون خیلی باهم دیگه خوب بوده.

به طور ی که با هم دیگه رفت و آمد داشتند.

این قدر هر دو با همکار یِ  همدیگه  پیشرفت کرده بودن، که زبون زده روستاها و جاهای دیگه شده بودن.

یکی از پسرهای خانِ بزرگمهر، عاشقِ دختر ی که توی روستای امیر ی بود می شه.

ولی واقعیت این بود که برعکس بود.

 

 

که دخترِ عاشق پسر ِ نبود.  

ولی پسر ِ اون دختر رو خیلی دوست داشت.

 

این وصلت باعث می شد رابطه این دو روستا خیلی بهم بیشتر و نزدیک تر بشه.

این ازدواج نه تنها برای خودشون، بلکه بیشتر برای روستا خیلی مهم بود و ربط داشت.

موقعِ  جشنِ عروسی، دختره فرار می کنه.

و این شک و تردید تازه شروع شده بوده.

 

همین طور ی روستاهای کوچیک و اطراف، به این دو روستا خیلی حسادت می کردن و وقتی دیدن این اتفاق افتاده،

کار ی کردن که نفرتشون بهم دیگه بیشتر بشه.

بینشون تفرقه انداختن.

 

این دو روستا باهم دیگه برنج و گندم و خیلی چیزهای دیگه تبادل می کردن.

 

اون ها هم از فرصت استفاده کردن و دزدی هایی کردن و همه رو تقصیرِ  هردو روستا انداختن.

چنان این دو روستا رو به جوون هم تشنه کردن.

که سال های سال، این کینه و دشمنیِ  بینشون ادامه داشته.

 

به طور ی که پا گذاشتن به روستای هم دیگه و عاشق شدنِ افراد ِ این روستا بهم دیگه رو ممنوع کرده بودن.

جور ی که اختلاف های کوچیکشون، روز به روز بیشتر و بیشترتر می شه و با هم دیگه رقابت می کنند.

 

از پدر به پسر و همین طور از نسل به نسل ادامه پیدا کرده.

تا الان…

 

حتی گاهی اوقات پیش می اومده که پسر و دخترهای این دو روستای امیر ی و بزرگمهر، ناخواسته عاشقِ همدیگه می شدن.

 

ولی فقط کافی بود کسی بو ببره و بفهمه، تا روزگارشون سیاه می شد!

یا باید عشقشون رو پنهون می کردن یا آشکار.

جلوی خان و خانانِ روستا ایستادن، شجاعت و کار ِ هر کسی نبود!

یا فوقش اگه می گفتن، کار ی می کردن فراموشش کنه؛ یا اگه فراموش نمی کرد، مجبورش می کردن به فراموشی…

 

خیلی ها عشقشون رو پنهان کردن و خیلی ها به زبون آوردن.

و وای بر اونی که به زبون می آورد و عشقش رو فریاد می کشید…

که اون وقت بود که تهدید ها شروع می شه.

جور ی که آرزوی مرگ کنند.

و از کرده اش پشیمونش می کردند.

 

خیلی ها دست به خودکشی زدن، خیلی ها خواستن با عشقشون فرار کنن .

اما، وقتی فرار می کردن هیچ وقت نمی تونستن به مقصد برسن و از خانواده برای همیشه ترد می شدن یا اتفاقی براشون می افتاد.

 

و چه سخت بود این که یا عشقشون رو  پنهون کنند یا آشکار!

 

از همه سخت تر این بود مجبور بودن  عشقشون رو توی سینه اشون برای همیشه پنهون کنند.

این که حقِ انتخاب نداشتن.

این که مجبور بودن با کس ِ دیگه ای ازدواج کنند .

این که آتیشِ  این عشق رو باید خاکستر می کردن.

 

 

چند روز از حرف هایی که برادرم محسن بهم زده بود گذشته بود.

هنوز هم نمی تونستم حرف هاش رو هضم کنم.

 

نصفه شب بود که حوصله ام سر رفته بود، کتابم رو برداشتم و روی تخت نشستم و شروع به خوندن کردم.

هنوز چیز ی نگذشته بود که یک دفعه صدایی از پنجره اومد.

نگاهم رو به پنجره انداختم.

کمی گذشت که چیز ی نشد.

شونه ای بالا انداختم و دوباره به خوندن ادامه دادم.

 

ناگهان دوباره انگار سنگی به پنجره خورد.

کلافه کتاب رو بستم و حین این که شالم رو از روی رخت آویز برمی داشتم به سمتِ پنجره، که مجاوره کنار ی گوشه ی اتاق بود رفتم.

 

همین که شال ِ سرمه ای رنگ رو روی سرم می ذاشتم، پنجره رو هم با یک دست باز کردم.

پشتِ  پنجره ی اتاقِ من، یک باغ خیلی بزرگ بود.

کمی خم شدم و نگاهم رو به اطراف سوق دادم.

 

یک مرتبه صدایِ  آشنایی اومد.

به پایینِ  پنجره نگاهی کردم.

با دیدنش، یک آن قلبم سریع شروع به تپیدن کرد.

قسمتی از موهای مشکیم، روی شونه هام رها شده بود و بخشی از اون کنار پیشونیم بود.

 

با چشم های گشاد شده نگاهش کردم.

_ ت…تو این جا چی کار می کنی شاهرخ؟!

 

سنگِ  بزرگی که کنار درخت بود رو برداشت و وسط گذاشت.

جور ی که بتونه کامل من رو ببینه و روی اون نشست.

 

نتونستم خنده ام رو مهار کنم.

به تظاهر اخمی کرد و ابرویی بالا انداخت.

_ خانمی دار ی به چی می خندی الان؟ اشاره ای به وضعش انداختم.

_ آخه تو با اون هیکل درشتت، روی اون سنگِ کوچیک نشستی. خب یه کم…

 

دوباره خنده ام گرفت.

همین طور عمیق نگاهم می کرد و محو ِ خنده ام شده بود.

_ عیبی نداره، بخند که دلِ شاهرخت کمی آروم بگیره.

 

با گفتنِ این حرفش، خنده از روی لب هام خشک شد.

_ چرا اومدی؟

اخم هاش سخت توهم شد.

_ چرا نمی اومدم؟

 

سرم رو به طرفین تکون دادم و حین این که سعی می کردم لحنم به آروم ترین شکلِ ممکن باشه، گفتم:

_ نه منظورم این نبود؛ منظورم اینه چطور ی تونستی این جا بیای؟ اون هم با اون همه محافظِ جلوی عمارت!

لبخندِ  آرامش بخشی زد، جور ی که دلم آروم گرفت.

_ مهم نیست چه جور ی و با چه سختی ای اومدم، تنها این برام مهمه که تونستم ببینمت.

 

لحنِ  صداش نمی دونم چه گیرایی ِ خاصی داشت!

ولی جور ی بود که دوست داشتم ساعت ها فقط اون حرف بزنه و من فقط شنونده باشم.

 

یک دفعه بی هوا رو به شاهرخ کردم و بی قرار صداش زدم.

_ شاهرخ!

 

سرش تا اون موقع پایین بود و چوبِ کوچیکی که توی دستش بود رو روی زمین ِ خاکی، خطوط وار دایره ای شکل می کشید.

وقتی صداش زدم آروم سرش رو بالا آورد.

_ جانِ شاهرخ!

 

این قدر پرسوز و مغموم گفته بود که از خجالت سرم رو پایین انداختم و به عادت دست هام رو بهم گره زدم.

 

از روی سنگ بلند شد و با قدم های محکمش نزدی کِ پنجره اومد.

 

فاصله پنجره تا شاهرخ، خیلی کم بود.

دستی به صورتش کشید.

دقیق و موشکافانه نگاهم کرد.

انگار که با نگاهش من رو زیر ِ ذره بین گرفته بود.

ناآروم زمزمه کرد:

_ از چی این قدر ناراحت یا دلگیر ی که چشم های سبز ِ چمنیت غم باریده؟!

 

سعی کردم انکار کنم .

ولی انگار اون زرنگ تر از این حرف ها بود.

_ نه چیز ی نیست

 

نافذ نگاهش رو بهم دوخت و حین این که نفسش رو شتابان بیرون می داد؛ قفسه سینه ی ستبرش بالا و پایین می شد.

_ سعی کن هیچ وقت به من دروغ نگی صحرا.

چون من اگه نفهمم، بلکه این قلبمِ که متوجه می شه یه چیزیت هست.

که اگه ندونم، باید سرم رو پیشت خم کنم!…

 

با سختی لب زدم:

_ می دونی خیلی می ترسم!!  

این که دیگه نتونم دوباره ببینمت.

این که فکرکردن بهت برام بشه آرزو، چه برسه به دیدنت شاهرخ.

من از مرُدن هیچ هراسی ندارم.

بلکه من با نبودنِ با تو، خیلی هراس دارم .

خیلی…

 

چشم هاش رو برای اطمینان چندبار بهم فشرد.

_ بهم یه قولی بده!

 

منتظر بهش خیره شدم که ادامه داد:

_ تا وقتی من هستم،

تا وقتی که زنده ام، چه کنارت باشم و نباشم. هیچ وقت هراس نداشته باش.

چون من اگه روز ی نباشم، بدون در قلبت همیشه حضور دارم!

 

چرا این بار، با حرف هاش نتونستم آرامش بگیرم؟

چرا حس می کنم سرانجامِ من و شاهرخ هم مثلِ بقیه می شه.

 

وقتی اون هایی که توی روستا بودن نتونستن به عشقشون برسن؛ اون وقت ما چطور می تونستیم برسیم!

 

 *

 

با صدای مامان که من رو برای شام صدا می زد، چشم از صفحاتِ دفتر گرفتم.

 

دست هام رو بهم قلاب کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.

دستی به زیر ِ چشم های مرطوب زده ام کشیدم و به مامان که توی چهار چوب ِ در تکیه داده بود ،چشم دوختم.

لبخندی زد.

_ دخترم می دونی از کی ِ که توی اتاقتی؟

_ می دونم مامان.

 

به پنجره که باز بود و هوای خنکی رو وارد اتاق می کرد، نگاهی انداختم.

هوا رو به تاریکی رفته بود!

 

چه زود شب شده بود و من چه قدر  مشغول ِ  خوندن دفتر خاطراتِ صحرا شده بودم که نفهمیدم شب شده!

 

سر ی تکون دادم که مهربانانه گفت:

_ از غروب می شه که این جایی عزیزم.

دیگه بیا شام بخور.

 

نگاهش که به سمتِ دفتر ِ روی میزم رفت، حیرت زده گفت:

_ تو که از کتاب خوندن بدت می اومد!

 

 

_ حالا چی شده الان دار ی می خونی؟

 

دفتر رو کامل بستم و توی کشوی میز ِ تحریر گذاشتم.

_ می دونی مامان، بعضی اوقات برای فهمیدن ِ خیلی چیزها، مجبور ی به سمتِ چیزایی بر ی که ازشون بدت میاد.

 

گنگ نگاهم کرد و چادر ِ گلبهی رنگِ یاسی رنگش رو روی سرش صاف کرد.

_ دخترم داره بزرگ می شه؟  یا بزرگ شده و من خبر ندارم؟

 

به سمتش رفتم و لبخندی بهش زدم.

_ شما که هنوز منو یه دختر بچه پنج ساله می بینید، نه یک دختره بیست و یک ساله.

 

 

با مامان به سمتِ میز ناهار خور ی رفتیم.

کنار هانی نشستم؛ انگار متوجه من نشده بود و سخت در فکر بود.

 

جز سکوت و صدای قاشق و چنگال، چیز ی به صدا در نمی اومد.

تا این که مامان سکوت رو شکست.

 _ امروز سارای خانم رو دیدم.

 خانم ِ خیلی خوب و مهربونی بود.

خونگرم هم هست.

 

از باز ی کردن غذا، با قاشق و چنگال دست کشیدم و پارچِ آب رو به دست گرفتم و توی لیوان ریختم.

_ مامان جان، شما که نباید زود به کسی اعتماد کنید!

 

مامان با دستمالی، دور دهنش رو پاک کرد.

_ دخترم من به این سارای خانم اعتماد کامل دارم.

 خانمِ خیلی خوبیه.

 

لیوان رو به لبم نزدیک کردم و همون طور که جرعه جرعه آب رو می خوردم، لیوان رو روی میز گذاشتم.

_ شما هر دفعه این رو می گید.

مادر من آخه شما چرا این قدر ساده اید؟

یادتون رفته دفعه پیش هم به اون زن اعتماد کردین و توی خونتون راهش دادین!

بعدش چی شد؟

اون زن از اعتمادتون سؤاستفاده کرد و تابلو و خیلی چیزهای باارزش و قیمتی ای که توی خونه بود رو دزدید و رفت.

حرف من این نیست که اون وسایل و تابلوها باارزش اند؛ حرف من اینه که شما نباید زود به هر کسی اعتماد کنید.

اگه اون زن بلایی سرتون می آورد، می خواستین چی کار کنید؟

 مخصوصا حالا هم با این سارای خانوم که تازه دو روز هم نمی شه که باهاش آشنا شدین.

 

 

گاهی مامان دقیقا مثل ِ بچه ها رفتار می کرد!

بعد از شام به اتاقِ خودم رفتم.

 

حرف زدن با مامان هیچ فایده ای نداشت؛ هر چی به مامان می گفتم باز هم کار خودش رو می کرد.

 

هانی هم امروز توی لاک ِ خودش فرو رفته بود و خیلی گرفته و مغموم بود.

 با من هم زیاد حرفی نزده بود.

 

روی تخت نشستم و دفتر رو از کشوی  میز بیرون آوردم .

برای ادامه این داستان و خوندنش که چه اتفاق هایی قراره بیافته، هیجان ِ عجیبی داشتم.

 ****

 

روزها می گذشت.

من و شاهرخ به همون روال، پنهونی بدون این که کسی چیز ی بفهمه یا بویی ببره، همدیگه رو می دیدیم.

 

هرچی که بیشتر می گذشت حس و احساسم بهش بیشتر و عمیق تر می شد.

 

البته شاهرخ نصفه شب پشت ِ عمارت که یک باغ بود می اومد و من از توی پنجره؛ اون رو می دیدم و باهاش حرف می زدم.

 

 همه چی خوب پیش رفته بود.

 تا این که یک روز پدرم ارسلان خان من رو اتاقش خواست.

 

 اولش خیلی استرس و اضطراب داشتم.

 می ترسیدم نکنه فهمیده باشه من با شاهرخ در ارتباطم!

یا این که شاید فهمیده شاهرخ شب ها باغ میاد و پنجره….

تا رسیدن به اتاق ِ پدر، هزارتا فکر و خیال توی ذهنم عبور کرد.

 

وقتی وارد اتاقِ پدر شدم.

 از همه چیز حرف زد؛ از این که دیگه بزرگ شدم و خانم شدم و باید دیگه زیاد شیطنت نکنم.

 تا این که به جریانِ  خواستگار ی رسید!

 

یکی از دوست های صمیمیِ  پدرم که توی شهر بود.

 گویا من رو توی باغِ روستامون دیده بوده و خواسته من رو از پسرش خواستگار ی کنه.

 

اولش پدر بخاطر این که می خواست من درس بخونم و این که سنم برای ازدواج هنوز زود بوده قبول نکرد.

 

 ولی گویا انگار بهش خبر رسونده بودن و گفته بودن که شاهرخ دو رو ور من می گرده.

ولی در حقیقت پدر از همه چی خبر داشته.

 برای همین جوابِ خواستگار ی رو قبول می کنه!

 

اگه اون موقع مرگم می رسید، بهتر از این بود که این حرف ها رو از زبونِ پدرم می شنیدم.

 

شب توی پنجره خیلی منتظر شاهرخ بودم، ولی خبر ی از شاهرخ نبود.

 

حدود یک ساعتی منتظرش موندم تا این که اومد.

 ولی این قدر نفس نفس می زد که قفسه سینه اش از عرق و شتابان، بالا و پایین می شد.

نفسی گرفت و دستش رو روی زانوش گذاشت و کمی خم شد.

نگران پرسیدم:

_ چی شده شاهرخ؟!

 کسی دنبالت کرده؟

 

تنها فقط به “نه” ای اکفتا کرد.

 نفسِ آسوده ای کشیدم.

_ وای شاهرخ می دونی چه اتفاقی افتاده؟

 

یک لحظه پشیمون شدم از گفتنِ چیز ی که می ترسیدم حالش رو خیلی بد کنه!

 

برای همین چیز ی نگفتم  و کمی سکوت کردم .

 

 روی چمن های سرسبز نشست .

کلافه دستی بینِ  موهای قهوه ای رنگش کشید و اون ها رو به عقب فرستاد:  

_ بگو!

 می دونم اتفاقی افتاده که این قدر پریشونی!

من که باید بمیرم وقتی نفهمم صحرام چشه.

 

با این حرفش، آروم لبم رو گزیدم:

 _ شاهرخ لطفا از مُردن هیچ وقت حرف نزن!

 

تک خنده ای میونِ  لحنِ غمگین و گرفته اش کرد:

_ فدای صحرام بشم من.

 

چشم کِ شیرینی زد.

_ حالا چیزای خوب هم بعدها می شنوی.

سرزنش وار صداش کردم:

_ شاهرخ!

 

انگار خوشش می اومد کمی سربه سرم بذاره.

 

سکوتی کرد و دستی به صورتش کشید.

_ چشم چمنیِ  من از چی این قدر ناراحت و آشفته اس؟

 

 با شنیدنِ  “چشم چمنی” از زبونِ شاهرخ،  بند بند وجودم از  حس های شیرین و ناب، لبریز می شد.

 

ولی این حس زیاد طول نکشید که با جدیت گفت:

_ اگه به من نگی، من خودم می تونم بفهمم چی شده.

 پس می خوام از زبونِ خودت بشنوم صحرا.

 

صحرا رو جور ی گفت که یک آن دلم براش ضعف رفت.

 

من من کنان و مضطرب گفتم:

_ خوب… راستش.. دوستِ صمیمی بابام که توی شهر هستش من رو…

 

نمی تونستم به چشم های مشکیِ  شب روانش خیره بشم و همچین حرفی رو به زبون بیارم.

 

برای همین سرم رو پایین انداختم و ادامه حرفم رو کامل کردم:

_ اون من رو از پسرش خواستگار ی کرد.

 

یک مرتبه حس کردم تنش داغ شد و نفسش تنگ شد.

پلک های داغش رو روی هم گذاشت.

نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و حین این که پنجه ای به موهاش می کشید.

 حاله از خون، توی چشم های مشکی رنگش نشسته بود.

 

دست هاش از زور ِ خشم و تعصب، محکم مشت شده بودن  دندون هاش رو محکم روی هم سایید و غرید:

_ الان باید این رو بهم بگی صحرا.

 آخه الان…

 

بعد حین این که از غضب و تعصب ِ خاصی که روی صحرا داشت، صورت ِ سفیدش از خشم به سرخی رفته بود.

لرزون گفت:

_ نمی شه صحرا.

نمی ذارم تو رو از من بگیرن.

خودم با بابات صحبت می کنم و سعی می کنم راضیش کنم.

 

با گفتنِ این جمله اش، اجازه هیچ حرف زدن و واکنشی رو به من نداد و پا تند کرد و زود از باغ بیرون رفت.

 

نذاشت ادامه حرفم رو بهش بگم و رفت.

 نذاشت بهش بگم، پدرم از خیلی وقت پیش می دونست که تو؛ توی این روستایی.

 

پدرم همه چی رو می دونست و چیز ی نگفته بود؛ تا به وقتش بتونه همه چی رو به خواسته ی خودش درست کنه.

 

نذاشت بهش بگم نرو، چون اون ها از خواستشونِ که تو بر ی پیشه شون.

نذاشت بهش بگم که نرو و خودت رو توی تله ننداز!…

 

 

چند روز ی بود که خبر ی از شاهرخ نداشتم.

نه می دیدمش،

نه می دونستم حالش خوبه یا نه!

خیلی نگرانش بودم.

 

وقتی دوستِ صمیمی پدر و پسرش به خواستگاریم اومدن.

به پسرش جواب منفی دادم؛ من هیچ  وقت با کسی جز شاهرخ ازدواج نمی کردم و نمی کنم.

 

تا این که پدرم ارسلان خان بهم گفت:  

_ باید با فرهاد که پسرِ دوست صمیمیش بود، ازدواج کنم.

 

 قبول نکردم تا این که عکسِ شاهرخ رو بهم نشون داد.  

پدر ِ خودم، بخاطر روستا و دشمنی ای که داشتن.

 برای اولین بار من رو که دخترش بودم تهدید کرد.

خیلی خنده دار بود.

خیلی…

بخاطر این که عاشقِ کسی شدم که نباید می شدم.

عاشقِ  کسی شدم که بودن باهاش رو توی خوابم هم نمی تونستم ببینم.

 

وقتی عکس رو دیدم.

توی شوک فرو رفته بودم.

دست و پاش رو بسته بودن و صورتش غرقِ خون بود.

چیز ی از صورتش باقی نمونده بود.

 

هر چی به پدر اصرار کردم که چرا گرفتینش و اون که کار ی نکرده.

 

پدر هم در جوابم خونسرد می گفت:

 _ داشت دخترم رو اغفال می کرد.

اگه با فرهاد ازدواج نکنی، بدتر از این ها رو سر شاهرخ میارم.

 

هر چی التماسشون می کردم؛ انگار نه انگار…

برادرم محسن اون موقع تنها کسی بود که به قولش عمل کرد و مثلِ یک مرد کنارم موند.

حتی جلوی پدر ایستاد.

با این که می دونست این به هیچ عنوان به نفعش نیست!

ولی مردونگی کرد و از من دفاع کرد.

 

هر روز عکسِ شاهرخ رو توی بدترین وضعیت برام می فرستادن.

 

با دیدنش دلم خون می شد.

بخاطر ِ من، وضعش این طور ی شده بود و من طاقتِ این حال و وضعش رو نداشتم.

با این که عکس های واضحی نبود ولی…

 

با دیدنش این قدر شبانه روز گریه می کردم که حتی پدر تنها فقط یک بار دلش به حالم سوخت و با ترحم نگاهم  کرد.

 

با دیدنِ  عکسش دلتنگش می شدم.

عکسی که کنار ابروش، جایِ  زخم عمیقِ  چاقو بود رو برام فرستاده بودن.

 صورتش خیلی لاغر شده بود!

 

با دیدن این حالش دلم براش ضعف رفت؛ بخاطر من حال و روزش این طور ی شده بود.

باید کار ی می کردم ولی آخه چی کار می کردم!؟ جز قبول کردنِ شرط ازدواج فرهاد؟

من چطور می تونستم با فرهاد ازدواج کنم؟

 

با این که پدرم ازش مطمئن بود، ولی مهم این بود که من دوستش نداشتم.

یعنی نظر من براشون مهم نبود؟

نمی دیدن چطور دارم بخاطر شاهرخ عذاب می کشم؟ چطور دلشون میاد این کارو کنن؟

 

چطور می تونستم وقتی یکی دیگه رو این قدر دوست دارم، با یکی دیگه ازدواج کنم؟!

 

من نمی تونستم؛ ولی اگه قبول نکنم شاهرخ چی می شه؟ من نمی تونم شکنجه دادنِ شاهرخ رو با چشم های خودم ببینم.

 

 مگه کسی طاقت دیدنِ  شکنجه شدن ِ عشقش رو داره؟ معلومه که کسی طاقت نداره!

منم طاقت نداشتم و با دیدنش، ذره ذره آب می شدم.

 

یک روز پدر با عصبانیت گفت:

_ باید درخواستِ ازدواج فرهاد رو قبول کنی.

 وگرنه دیگه نمی ذارم شاهرخ زنده بمونه و حتی یه روز ی عکس هاش هم برات می شه آرزو! حرف پدر رو جدی نگرفتم.

 تا این که عکس شاهرخ رو که بی جوون و بی رمق چشم هاش بسته شده بودن و حلقه آویزش کردن بود رو برام فرستاد.

 

نفهمیدم خودم رو چطور به پدر رسوندم و گفتم من رو پیشِ  شاهرخ ببرید.

درست یادمه، حتی به پای پدر افتادم تا بذاره برای بار آخر ببینمش.

پدر بالاخره قبول کرد.

 

 وقتی وارد اتاقِ تاریک شدم دیدم که شاهرخ روی زمین بی جوون و خونین، گوشه ای از اتاق افتاده.

این قدر گریه کرده بودم که از چشم هام خون می بارید.

 

ردِ  طناب، کاملا در گردنش نمایان بود. صورتش غرقِ خون بود.

حتی نای حرف زدن هم نداشت، ولی با دیدنم، تنها فقط گفت:

_ صحرام!…

 

جلوی چشم های خودم شلاقی رو برداشتن و به سمتِ شاهرخ رفتن.  

اشک توی چشم هام جمع شد و فریاد کشیدم:

_ آخه شماها چرا این قدر بی انصافید.

چطور دلتون می اومد این قدر عذابش بدید؟!

چرا!

مگه جرمِ ما چی بوده؟

این که عاشقش بودم و عاشقم بود؟!

 

اما همین که اون مردِ هیکلی خواست شلاق رو به سمتِ بالا ببره و توی تنِ خونی و زخمیِ  شاهرخ فرود بیاره، سریع گفتم:

_ باشه.

 من قبول می کنم.

من پیشنهاد ازدواجِ فرهاد رو قبول می کنم.

 

سیلِ  لشکر اشک های حلقه زده ی چشم هام، به سمتِ گونه ام تازیانه می کنن.

گلوم خشک خشک شده بود.

شور ی اشک، نمک شد روی خراش ِ زخمم و سوخت!

 

گفتم و انگار نمی دونستم که با این کار، حکمِ مرگ ِ خودم رو دو دستی امضا کردم.

 

اما فقط بخاطر زجر نکشیدنِ  شاهرخ…

بخاطر عذاب ندادنش…

بخاطر عشقمون!

 

همین که این رو گفتم، زانوهام بی رمق و ناتوان سست شد و روی زمینِ  خاکی افتادم.

پلک هاش آروم تکونی خوردن.

 

من نمی دونستم که شاهرخ بخاطر این شکنجه عذاب نمی کشید، بلکه بخاطر حرف های من، عذابِ سخت و مهلکی می کشید.

 

به زور با لب های خشکیده و لرزونش لب زد:

_ صحرام…

 

اما دست های کشیده و مردونه ی خونیش رو برای اولین بار و آخرین بار، توی دستم گرفتم و نزدی کِ لبم بردم.

_ همین جام عشقم!

بالاخره تموم شد.

دیگه نمی ذارم عذابت بدن…

 

 

نفهمیدم چی شد که چشم های بی جوونم خسته شد و همه چی رو تار دیدم.

 

بدن ِ کرختم روی زمین افتاده بود و پرده سیاهی جلوی چشم هام نقش بست.

و بعد دیگه فقط و فقط تاریکی بود و تاریکی ِ محض…

 

 

همه چی برای ازدواجم با فرهاد ِ عاشق پیشه ام حاظر شده بود.

 مثل یک مرده ی متحرک شده بودم.

 نه حرفی می زدم،

نه غدای درست و حسابی ای می خوردم.

و نه مثل ِ قبل حتی لبخند می زدم.

 

حتی پدر ی که باعث شده بود به این روز بیفتم، دلش برای خنده هایی که روز ی توی عمارت پیچیده می شد و لبخند به روی لبِ همه می آورد، تنگ شده بود.

ولی چه فایده…

 

همه شاد و خوش حال بودن، جور ی که انگار نامزدی خودشون بود.

برعکس ِ من که برای ادامه زندگی، هیچ انگیزه ای نداشتم.

 

 فقط من بینشون مثل ِ یک روح بودم؛  نه آرایشی نه حتی رقصی!

یک لباس ِ بی رنگ هم پوشیده بودم.

 نمی خواستم لباس آن چنانی بپوشم، وقتی شاهرخم نبود و یکی دیگه به جاش بود…

 

برادرم محسن هر روز با آب شدنم؛ می سوخت و دَم نمی زد.

پیش ِ من شرمنده بود که نتونسته بود به قولش عمل کنه!

ولی اون که تقصیر ی نداشت، این سرنوشت ِ من بود و باید قبولش می کردم.

 

من بخاطر شاهرخ هر کار ی می کردم!

بخاطر این که زجر نکشه، بخاطر این که عذابش ندن، دست به هرکار ی می زدم.

 

من حتی به فرهاد نگاه هم نمی کردم.

بی چاره گناهی نداشت، جز این که عاشق ِ کسی شده بود که دوستش نداره و عاشق یکی دیگس.

 

نمی خواستم یک عمر با این زندگی کنه که همسر و عشقش، با قلب و نفس ِ یکی دیگه نفس می کشه و زندگی می کنه.

 

قبل از شب ِ عقد، بالاخره اعتراف کردم.

با این که خودش می دونست و به چشم دیده بود ولی با این حال…

شانسم رو امتحان کردم:

_ فرهاد من تو رو دوست ندارم.

 تو دوست دار ی که تا آخر عمرت با زنی زندگی کنی که دوستت نداره؟!

و یکی دیگه رو دوست داره؟

 با این عنوان باز هم می خوای باهاش باشی؟

 

فرهاد با آرامش ِ تمام و با عشقی که توی نگاهش بود، جوابم رو داد:

_ می دونم.

ولی تا وقتی من تو رو دوست دارم، همه چی دیگه خود به خود برای خودش درست می شه!

بالاخره روزی می شه که من می تونم تو رو به خودم علاقه مند کنم.

 

همیشه هم به این حرفش پوزخند می زدم.

اگه تلاش هم می کرد من نمی تونستم عاشقش باشم.

 من فقط یکی رو دوست داشتم و اون تنها فقط شاهرخ بود.

 

 

مراسم ِ ازدواج این قدر زود گذشت که هیچی ازش نفهمیدم.

پدرم خوش حال بود.

باید هم خوش حال می بود بالاخره به خواسته اش رسیده بود.

ولی من هیچ وقت نمی بخشیدمش!

 

 

بعد از ازدواج به تهران رفتیم.

دل کندن از روستا برام خیلی سخت بود.

 

از پدرم شنیده بودم که تا موقع ِ ازدواجم با فرهاد، شاهرخ رو توی همون اتاق زندانی کرده بوده.

 

برادرم محسن برام تعریف می کرد.

وقتی شاهرخ همه چی رو می فهمه، مثلِ دیوونه ها رفتار می کنه.

 

وقتی محسن می خواست بره بهش غذا بده، می گفت با چنان نگاه ِ مغموم و دلگیر ی نگاهم می کرد که لحظه ای حیرت کردم.

 

نعره های گوش خراش و طولانی  مدتش، توی اون اتاقی که پدرم ارسلان خان زندانیش کرده بود…

حتی مردی که برای نگهبانی اون جا بوده، دلش به حال ِ شاهرخ می سوزه.

 

محسن برادرم می گفت:

_شاهرخ مردونگیش توی روستای بزرگمهر و امیر ی و خیلی جاهای دیگه، زبون زد بوده.

همیشه اون رو با غرو و تکبر می دیدم اما، در عین حال مهربون و دلسوز.

شاید پدر ِ شاهرخ کمی بی رحم بوده باشه و به مردم ِ روستا سخت می گرفته.

اما شاهرخ، برعکس ِ پدرش بوده.

و همیشه جلوی هر ستم و ظلمی می ایستاده!

اما، امروز برای اولین بار، شونه های خم شده اش رو با چشم های خودم دیدم.

حتی مردی که تنها بخاطر مرگ ِ مادرش اشک می ریخت و هیچ وقت اشک توی چشم هاش نمی نشست؛ امروز بخاطر عشقش که به اجبار داشت با یکی دیگه ازدواج می کرد.

اشک توی چشم های مشکی ِ شب روانش جمع شده بود.

اگه از نزدیک نمی دیدم، حتم داشتم دروغه.

هر کی هم بود باورش نمی شد.

شاهرخ ِ قبل کجا و این شاهرخ ِ دیوونه ی عاشق کجا!

 

حتی برادرم محسن با غم برام تعریف می کرد:

_ لب به هیچ کدوم از آب و غذاهایی که براش می آوریم نمی زد و گوشه ای از اتاق کز می کرد و به پنجره ای خیره می شد که تنها فقط، نور ِ آفتابیش رو به اتاق نصیب کرده بوده .

 

هر لحظه نفرتم به پدرم بیشتر و بیشترتر می شد.

شاهرخ داشت عذاب می کشید و من به هیچ عنوان این رو نمی خواستم؛ ولی پدرم گویا خیلی دوست داشت!!

 

پدرم خیلی خوب می دونست که اگه قبل از ازدواجم با فرهاد، شاهرخ رو ول می کرد.

حتما حتما شاهرخ مراسم ِ ازدواج رو بهم می زد.

انگار اون هم پی برده بود که شاهرخ برای به دست آوردن ِ عشقش، دست به هر کار ی می زنه!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن